نوشتن کشف ارتباط بین ظرف محدود ذهن و وسعت نامحدود کاغذ است
زنی که عاشق می شود
عشق مثل بافتن یک تار است، شاید مثل تارهای عنکبوت: لرزان، سست و ظریف. و زن این بافتن را خوب بلد است. جد در جد زنان بافته اند، بچه به دنیا آورده اند، خانه ساخته اند، خانه ها را قابل سکونت کرده اند، چراغ خانه را روشن نگه داشته اند و مثل دودکش های خانه های توی نقاشی به رهگذران خسته و گرسنه و همیشه در سفر وعده آرامشی گرم را داده اند. زنان جد در جد اغواگری کرده اند: لبخند زده اند آنجا که خواسته اند مردی را در آغوش بگیرند. در آغوش گرفته اند آنجا که می خواسته اند مردی را برای همیشه به دام عشق بکشند. زنان همیشه در ناخودآگاه یک قدم از خود جلوتر بوده اند، یک قدم از قدم های خود جلوتر بوده اند و راهی را رفته اند که زنان پیشین، زنان همه طول تاریخ رفته اند. زنان نَه برای آزادی، که برای قابل سکونت کردن آزادی، عقاب های بلندپرواز را پروانه های شاد و خرامان باغ کردن، قدم برداشته اند. قصه "تور کردن" از همین جا می آید. زنی که مردی را تور می کند، او را برای خود می خواهد. می خواهد چراغ خانه اش را روشن کند و دودکش نقاشی هایش را به کار اندازد. زن تور می بافد و تور می بافد تا مرد را از بیگانگی و گریز به ناگزیری رابطه بازگرداند. زنان در طول تاریخ تور بافته اند، تور برای صید پروانه های رنگین برای باغچه های خانه هاشان و مردان در طول تاریخ تورها را پاره کرده اند، پیله ها را پاره کرده اند تا به خیالشان عقاب باشند. این نقش تاریخی زن و مرد است. زن عشق می بافد، مرد در تمنای به دام افتادن و به دام نیفتادن، با خود، با زن، با جهان اطرافش مبارزه می کند. زن خانه دار سترگی می شود و مرد مبارز و قهرمان.
و اما عشق. زمانی که زنی و مردی یکدیگر را می خواهند، نفس این خواستن نه از جنس بافتن است نه از جنس ستیز برای آزادی. بعدها عشق یا این می شود یا آن در تعریف زنان و مردان از آن. اما عشق ابتدا که می آید نه این است و نه آن، هرچند بی ریشه هم نیست. هر عشقی ریشه در طول تاریخ دارد، تاریخ گونه انسان، تاریخ زن و مرد. اما عشق به محض اینکه می آید تعریف خود را نیز به ذهن می آورد. عشق چیست؟ شاید عشق یک مسأله شخصی باشد که دیگری را در آن شریک می کنی تا آن مسأله را عریان دریابی. شاید عشق یک گره درونی است، گره ات را پیش چشمت بر زمین می اندازد مثل عصای موسی که ماری بر زمین شد. عشق این ناممکن را ممکن می سازد. اما مسأله عشق نیست. مسأله زنانگی و مردانگی است. مسأله باری است که در طول تاریخ بر دوش این دو واژه گذاشته ایم: زنانگی و مردانگی. وقتی زنی عاشق می شود، این بار بر دوش او گذاشته می شود. وقتی مردی عاشق می شود، از باری که بر دوش او گذاشته اند خبردار می شود. عشق برای مرد مواجهه اش است با از دست دادن آزادی، عشق برای زن پذیرش ناتوانی اش است در چنگ انداختن به آزادی.
زیاد دور نشوم. باید همین حوالی قدم بردارم. پیرامون عشق، وقتی زنی و مردی عاشق می شوند. زنی که عاشق می شود سه راه در پیش دارد. از زن شروع می کنم که خود زنم و زن بودن را بهتر می فهمم.
راه اول بسیار آشناست. ابتدا ابریشم نرمی می بافد، بعد خانه ای و بعد بچه هایی و بعد آبادی ای و بعد و بعد و بعد. و عشق را قابل سکونت می کند. از یک خرابه وحشی، آبادی ای سر بر می آورد. زن به مرد می گوید من عاشق توام، پس خانه ای می سازیم. کم کم بچه ها از راه می رسند. زندگی را به شب و روز تقسیم می کنیم. روزها با احتیاط از کنار آزادی می گذریم و شبها همه درها و پنجره ها و پستوها را می بندیم تا خواب آزادی را هم نبینیم. زن می بافد و می بافد در همان زمان که مرد گمان می کند عشق می ورزند.
زن راه دیگری هم دارد: ایستادن و زل زدن در چشم مرد تا زمانی که او قدم بردارد. زن می داند که کار او بافتن است و می داند باید مردی باشد که جامه ای را که بافته، بر تن کند و زن از همین می ترسد. زن از این می ترسد که هر چه را بافته، مرد با دادن زاویه کوچکی به گام هایش به باد دهد. می ترسد مرد زاویه کوچکی به گام هایش بدهد و از در بیرون برود. این بیرون کلمه خطرناکی است برای زن. زن با بیرون آشنا نیست. بیرون پر از گرگ است. زن مرد را به درون خانه می کشد تا از او در برابر بیرون محافظت کند، تا از خودش در برابر بیرون محافظت کند.
زن راه دیگری هم دارد: عاشق نمی شود. کنار می ایستد و نگاه می کند. زن می ترسد از بافتن، مبادا در بافته های خودش غرق شود. مبادا مرد به سفر برود، به جنگ برود، به دیدن زنهای دیگر برود و او را با آنچه بافته و آنچه در سر داشت ببافد تنها گذارد. زن از تنهایی می ترسد. تنهایی مترادف آزادی است. زن از آزادی می ترسد. زن پاپس می کشد و عاشق نمی شود. عقب می نشیند و تنها نگاه می کند و منتظر می ماند تا شاهزاده ای سوار بر اسب سفید از راه برسد، دستان او را چون ملکه ای در دست بگیرد و او را به بازی دعوت کند، نه، بازی نه، او را به حقیقت تمام ناشدنی و انکارناپذیر دعوت کند. برای او خانه و بچه بسازد.
زن عاشق نمی شود. همه تاریخ به زن کمک می کند که عاشق نشود. همه تاریخ برای زن تصمیم می گیرد که عاشق نشود، تا رنج نکشد، تا تنها گذاشته نشود، تا آنچه را که می تواند بسازد، ساخته و نساخته بر سرش آوار نشود. زن عاشق نمی شود و عقب می نشیند تا عاشق او شوند. و زن تبدیل به معشوقه می شود. ماهیتش عوض می شود. حالا او دیگر نمی بافد. او فقط نگاه می کند و موهایش را تاب می دهد و لبانش را سرخ نگه می دارد و خود را به خواب ابدی می زند تا شاهزاده ای با بوسه عشق او را از خواب بیدار کند. و این چنین زن معشوقه می شود تا رنج نکشد، تنها نماند. تا با ابهام آشنا نشود. تا در ابهام قدم نگذارد. تا آزادی اش را برای همیشه از دست بدهد. زن می گوید من عاشق نیستم، تو عاشق منی. زن می گوید من عاشق نیستم، من منبع لایزال عشق هستم، تو از من عشق می خواهی. و این چنین زن با رنج هایش، آزادی اش، تردیدهایش، ناکامی اش، ناتوانی اش، با نیازهایش بیگانه می شود.
راه دیگری هم هست، راهی برخلاف همه راه ها. زن عاشق مرد گریزپایی می شود. هنگامی که زنی عاشق مرد گریزپایی می شود، دیگر ابزار اجدادی بافتن به کارش نمی آید. زنی که عاشق مرد گریزپایی می شود سه بار خطر می کند: اول عاشق می شود. دوم عاشق مرد گریزپایی می شود. و سوم این زن با آزادی اش مواجه می شود. او دیگر نمی تواند مثل عنکبوتی با ناخن های قرمز میان آسمان و زمین آشیانه بسازد، یا در خیالش دودکش هایی بکشد که تا ابد می سوزند.
زن زمان دار می شود. به فهم زمان نائل می شود. در آستانه فهم زمان قرار می گیرد. با مرگ آشنا می شود و برای اولین بار متنی خلق می شود که در آن زن مترادف با میرایی است. زنی که می گویند مترادف با زندگی است، برای اولین بار با مرگ آشنا می شود، با مرگ خودش، زنانگی اش.
زنی که عاشق مرد گریزپایی می شود، در مقابل سنت و احساسات عمیق زنانه اش قرار می گیرد. مردی که می گریزد او را تنها می گذارد. مردی که به جای معشوقه اش، آزادی اش را می ستاید، زن را با آزادی خودش مواجه می کند. زن می گوید جایی که من برای خودم تصمیم می گیرم، تو نمی توانی برای من تصمیم بگیری.
زن وقتی دیگر نمی بافد با هجوم لایتناهی زمان و محدودیت زمان روبرو می شود. دست هایش آزاد می شود. فکرش آزاد می شود. دندان هایش آزاد می شود. زنی که دیگر نمی بافد پاهای خود را، گریز خود را، گریزپایی خود را کشف می کند. زنی که دیگر نمی بافد به سفر می رود. قدم در بیرون می گذارد.
بارتلبی، کسی که ترجیح می دهد
تحلیلی بر داستان "بارتلبی مُحَرِّر" نوشته ی هِرمان مِلویل
مینا اورنگ
بارتلبی، کسی که "ترجیح میدهد". کسی که با میل خود در ارتباط است.
چیزی که بیشتر از هر چیز دیگر درباره شخصیت بارتلبی ما را شگفت زده میکند همین ترجیح دادن او است. این ترجیح دادن خبر از میلی درونی میدهد، میلی که به نظر میرسد در دنیای پیرامون بارتلبی از دست رفته است. آدم های داستان امیال و خواسته های خود را از یاد برده اند و یا اینکه نمیدانند با خواسته های خود چه کنند!
"خلاصه، واقعیت ماجرا از این قرار بود که گازانبر نمیدانست چه میخواهد. یا اگر چیزی میخواست این بود که اصولاً از شرّ میز محرری آسوده شود".
با هر جملۀ کوتاهی که بارتلبی میگوید؛ "ترجیح می دهم نروم"، "ترجیح می دهم انجام ندهم" قلب خواننده فرو میریزد و سرشار از هیجان و شادی میشود، هیجانی که زود فروکش میکند و اندوهی تمام جایش مینشیند. این فراز و فرود در پی هر جملۀ کوتاه و تکراری که از دهان بارتلبی بیرون میآید ازچیست؟ نشان از چه دارد؟
بیایید یکبار دیگر داستان را با هم مرور کنیم؛
در یک فضای خفه که دیوارهای بلند آن را مسدود کرده است و چشم اندازی وجود ندارد، در "وال استریت {که} چون شهر قدیمی پترا متروک است و خلاء شب در پایان هر روز همه جا را میآکند"، در ساختمان های اداری یک دستی که چشم اندازش را " میشد به جای هر چیز دیگر بی روح خواند و عاری از چیزی که نقاشان منظره به آن جان میگویند" و پنجرههایی که به دیوارهای مرتفع و سیاه آجری باز میشود، در میان مردمانی که "ساده ترین راه زندگی {برایشان} بهترین زندگی است" و دوراندیشی، آینده نگری و درآمد مادام العمر عمده هدف آنها در زندگی است؛ آدم هایی چون بوقلمون و گازانبر که خالی از هویت انسانی (نام های مسخ شدۀ آنان نیز کنایه از همین نداشتن هویت انسانی است) همراه با عقربه های ساعت خلقیات و روحیاتشان عوض میشود، در میان کارچاق کن ها ومحررها و وکلا و موکلانشان که همواره در حال زد و بند و سندسازی و پرونده سازی هستند، آدمی پیدایش میشود که وقتی از او میخواهند وارد بازی شود، به شتاب به دفتر حقوقی کسی برود و چند سند بیاورد، "بی آنکه به حرف های بیهوده گوش فرا دهد ... بی درنگ و با آرامش امتناع میکند و همچنان بیکار سر جایش میایستد".
این رخوت، این بی کاری و انکار تمام نشدنی، بارتلبی را موجودی اسرار آمیز میسازد.
چیزی که بیش از همه توجه را جلب میکند یکنواختی و بی مایگی دنیای پیرامون بارتلبی است. بارتلبی با وارد نشدن به این دنیای بیگانه، در این دنیا یگانه میشود و بی آنکه بداند تأثیر گذار، آنقدر که اگر اطرافیان به خود نجنبند و او را هر چه زودتر از اجتماع طرد نکنند و از بازی بیرون نیندازند، اسیر افسون ارادۀ راسخ او میشوند و به زودی آنها هم دیگر میخواهند ترجیح بدهند.
"با خود فکر کردم که به یقین باید از دست این مرد دیوانه که تا حدودی زبان من و کارمندان مرا – اگر نه ذهن مرا- تسخیر کرده، رهایی یابم."
در این فضای بیگانه بارتلبی با انکار یکی یکی اقتضائات زندگی روزانه، تعاملات، خواهش ها و انتظارات در نهایت به دیوار میرسد. چیزی که بیشتر از هر چیز دیگر هنگام خواندن داستان ذهن را مشغول میکند این است که بارتلبی در آن ساعت های متمادی که رو به دیوار سیاه آجری دارد به چه چیز فکر میکند؟ به خراب کردن دیوار؟ به پیدا کردن روزنی بر دیوار؟ به سیاهی پایان ناپذیر دیوار؟ آیا او همچنان در صدد انکار دیوار است؟ آیا او در ذهن خود مدام میگوید: "ترجیح میدهم دیوار آنجا نباشد"؟
نسبت بارتلبی و انکارهایش، دیوار و ساعتهای متمادی زل زدن به آن چیست؟
از نظر فروید انکار نوعی مکانیزم دفاعی است. منظور فروید از مکانیزم دفاعی نیرویی است که فرد برای گریز از آگاهی به افکار و احساسات دردناک و اضطراب برانگیز به طور ناخودآگاه به حرکت درمیآورد. به عبارت دیگر هنگامی که سیستم روانی قادر به تحمل تنش و تکانههای ممنوع نباشد با اجبار روبرو میشود، اجبار برای راندن هر آنچه که به این تنش دامن میزند، حتی اگر یک واقعیت غیرقابل انکار باشد. در این حالت این واقعیت است که باید قربانی شود. "من" در رویارویی با وقایع تنیدگی زای بیرونی و یا حالات مختل کنندۀ روانشناختی درونی از آنها دوری میکند یا آنها را انکار میکند و یا از آنها میگریزد و بدین ترتیب از طریق تعدیل، تحریف یا حذف افکار و احساسات و ادراکات دردناک از خود محافظت میکند. در خصوص مکانیزم دفاعی انکار نیز فرد واقعیت پیرامون خود را نفی میکند و یا واژگونه ادراک میکند تا از گسست و تعارضی که در درون دارد، راه گریزی پیدا کند. گسست میان میل من و میل دیگری. فرد واقعیت پیرامون را حذف میکند و در عوض در رویا یا تخیلات، واقعیت مخصوص خود را ترسیم میکند و در آن آشیانه میکند. واقعیتی که چون دیگری در آن سهیم نیست، میل دیگری در آن نقشی ندارد به رسمیت شناخته نمیشود و برچسب دیوانگی میخورد؛ همچون اسکیزوفرنها که معمولاً از این مکانیزم دفاعی بسیار استفاده میکنند.
انکار همانقدر که مکانیزم دفاعی مورد استفادۀ دیوانه ها و بیماران روانی است، به همان اندازه نیز مکانیزم دفاعی افراد خلاق و نوابغ است. نوابغ نیز مانند دیوانه ها دنیای پیرامون خود را نفی میکنند و به دنبال ترجیحات خود میروند. آنها تنها با صرف ترجیح دادن و بر زبان آوردن این عبارت جادویی دنیای پیرامون خود را به چالش میکشند و به واکنش وادار میکنند، دنیای پیرامون خود را به بازی میگیرند و در نهایت بر آن تأثیر میگذارند. یکی از ویژگیهای برجستۀ نوابغ و افراد خلاق خیالپردازی است. از نظر فروید (1983) خلاقیت از میل به ارضای یک آرزو ناشی میشود. آرزویی که به سبب وجود واقعیتی مأیوس کننده ناکام مانده است. به طور کلّی کارکرد هنر آزادسازی هنرمند از تنش است زیرا هنرمند را قادر میسازد بی آنکه خود را سرزنش کند از خیالپردازیها و رویابافیهای روزانه لذت ببرد. به عبارت دیگر نیروی انگیزشی خیالپردازی، آرزوهای ارضاء نشده است و هر خیال از یک طرف ارضاء کننده آرزو و از طرف دیگر اصلاحگر واقعیتی مأیوس کننده است. بر این اساس میتوان گفت خیالپردازی به واسطۀ سازوکار مکانیزم دفاعی انکار خود را محقق میسازد. یعنی افراد از طریق خیالپردازی و رویابافیهای روزانه، وجوه مضطرب کنندۀ واقعیت را انکار میکنند و به این ترتیب ضعف را به قدرت، ترس را به شجاعت و شکست را به موفقیت تبدیل میکنند.
بارتلبی نیز با نفی دنیای پیرامون خود، آن را انکار میکند. اما او دیوانه است یا نابغه؟ در آن ساعت های طولانی ایستادن بیکارانه پشت پنجره و زل زدن به دیوار، بارتلبی که دنیای پیرامون خود را نفی کرده است، درصدد نقش زدن طرحی دیگر از واقعیت است؟ او در آن ساعت ها که پیش آدم های اطرافش نیست، در کجا است؟
با پیش رفتن در داستان و رسیدن به صفحات پایانی در می یابیم بارتلبی در مرز بین انکار واقعیت دنیای پیرامون و خلق دنیایی خاص و متفاوت جا میماند و نمیتواند از مرز بگذرد. او تا مرز خود را میکشاند، هویت همگانی خود را از دست میگذارد اما ناتوان از طرح هویتی دیگر و ناتوان از برداشتن قدمی دیگر در جا میزند و پای مرز جان میسپارد. پای دیوار وقتی که "زانوهایش را بالا آورده؛ سرش را به سنگ های سرد چسبانده و به پهلو دراز کشیده، هیچ تکانی نمیخورد."
بارتلبی در مرز بین جنون و نبوغ زمین گیر میشود. چه چیز مانع بارتلبی میشود؟
چرا بارتلبی در مرز جنون و نبوغ میماند و به آن سوی دیوار راهی نمی یابد؟ شاید جواب در همان دیوار و در همان زندان باشد. زندانی که روایت بارتلبی از آنجا آغاز میشود؛ اداره بایگانی راکد واشنگتن و زندانی که در آن روایت ناتمام بارتلبی تمام میشود؛ زندان تومبز.
چیزی که باعث میشود جامعه ای دیوانه پرور شود و جامعه ای دیگر نابغه پرور اینجا در همین دیوارهای زندان نهفته است. دیوار به خودی خود بد نیست. اتفاقاً چالش آفرین است و نوعی نماد که محدودۀ انسان را به او نشان می دهد و او را بر میانگیزد تا فراتر از محدوده اش حرکت کند. اما هنگامی که دیوار زندان میشود و مناسبات زندان در درون انسان ها حاکم میشود، آن گاه است که بارتلبی ها در پای دیوار جان میسپارند، درست بر لب مرز!
جامعه ای که دشمن خلاقیت و تازگی است، جامعه ای که مردمانش با ترجیحات خود بیگانه شده اند، جامعه ای که نفی و انکار، انتقاد و تعارض را بر نمیتابد، جامعه ای که تفاوت در آن حکم طرد را دارد، این جامعه دیوانه پرور است و انسان های در خود خزیده و بیگانه از خود و یکدیگر تولید میکند. جامعه ای که بارتلبیهایش پای دیوار جان میسپارند و گازانبرها و بوقلمونهایش روز به روز تکثیر میشوند و ارتقاء مییابند. شاید تنها امید در این میان بیسکویت زنجفیلی باشد. کسی که هم هست و هم نیست و هنوز طرح نامتعین وجود خود را حفظ کرده است. اما او هم در معرض خطر است. شاید به او هم با وجود آرزوی پدرش که میخواهد پیش از مردن او را به جای گاری روی صندلی وکالت ببیند، با آن همه وظایف گفته و ناگفته و دستمزد هفته ای یک دلار که لابد امید زیاد شدنش هم میرود نباید امید بست.