چه درخت نامرتبي ، انگار سالهاست كسي دستي به سرو گوشش نكشيده !
دخترك دور درخت چرخيد : چه درخت بزرگي ، چقدر تنهاست !
دخترك راست مي گفت . در يك دشت بزرگ كه يك دست سبز و باران خورده بود ، درختي انبوه به تنهايي ايستاده بود . درخت عجيبي بود . انبوهي از شاخه هايش بدون هيچ نظم و ترتيبي در هم گره خورده بودند و جاهايي از هم فاصله مي گرفتند . بعضي شاخه ها خشك و دراز تا اسمان قد كشيده بودند و بعضي ديگر از برگ هاي كوچك سبزي كه تازه روييده بودند ، مراقبت مي كردند .
دخترك:چه بامزه ! ميوه هم داره !
يك چيز قرمز كه شبيه ميوه بود لاي شاخ و برگ انبوه درخت گير كرده بود .درخت شبيه جنگلي اشفته بود .هر كدام از شاخه هايش ساز خودشان را مي زدند و به سويي كشيده شده بودند . انگار درخت بيمار هم بود . يك طرفش كاملا خشك بود و طرف ديگر به تبعيت از بهار سبز .رگ و ريشه هايش جاهايي از زمين بيرون زده بودند . معلوم بود درخت كهنسالي است. تنه بزرگش زخمهايي بر خود داشت . اينجا و آنجا پوست هايش كنده شده بودند .
دخترك بالا پريد و يك شاخه درخت را شكست .
درخت ناله اي كرد.
دخترك گوش داد:چيزي گفتي؟
درخت گفت:چيكار مي كني؟ دردم گرفت .
دخترك جواب داد : اين شاخه ات خيلي تيز و خشكه ، نزديك بود چشمم را كور كند .
درخت:شاخه؟
دخترك دوباره بالا پريد تا شاخه ديگري را بگيرد . دستش به شاخه نرسيد و با صورت به تنه درخت خورد.
هر دو صداشان در امد:آخ ...
درخت:لعنتي
دخترك:آخ ببخشيد اما يه شاخه خشك جلوي آفتاب را گرفته ، نميذاره نور به ميوه ات بخوره .
درخت: ميوه؟
دخترك: نمي دونستي ! يه ميوه توپول موپول خوشگل ! اسمش چيه؟
درخت:اسمش؟
دخترك:به به ، بايد خيلي خوشمزه باشه ! اسمش چيه؟
درخت بي حوصله جواب داد:اسمش؟نمي دونم .
دخترك:مگه مال تو نيست !
درخت تكرار كرد:نمي دونم .
دخترك دور درخت چرخيد:چرا به خودت نمي رسي ! خيلي نامرتب شدي ! تو درخت بزرگي هستي !
درخت :درخت؟
دخترك:آره ، خيلي بزرگي !
درخت: اشتباه گرفتي ! من درخت نيستم ! بهتره بيشتر بگردي و بي خودي مزاحم مردم نشي !
دخترك خنديد : چه درخت بامزه اي ! خب اگه درخت نيستي پس كي هستي؟
درخت:تو كي هستي؟
دخترك : خب ... من ... من يه دخترم ، ده سالمه و ... . دختر كمي مكث كرد و با شيطنت ادامه داد:و موهاي بلندي دارم مثل تو كه شاخه هاي بلندي داري . حالا نوبت توئه . تو كي هستي؟
درخت: من ... من ...خب يادم نيست !
دخترك بلند خنديد .
درخت لبخند زد :چه صداي قشنگي ... مثل صداي بال پرنده هاست ...
دخترك:راستي چرا اينجا اصلا پرنده اي نيست؟
درخت:پرنده ...
دخترك:آخه پرنده ها عادت دارند روي جاهاي بلند بشينند ...
درخت: جاهاي بلند ...
دخترك دوباره خنديد : چه بامزه اي ، هي حرفاي منو تكرار مي كني! راستي نگفتي چرا يادت نيست؟
درخت:خب من ... يادم نيست ... فقط يادمه اون موقع ها به من ميگفتن علف ... چي مي گفتن؟ آها ، علف هرزه .
دخترك:چه بامزه اي!
درخت:مرسي.
دخترك:راستشو بگو ديگه .
درخت:گفتم كه من يه علف هرزه ام.
دخترك قيافه اش جدي شد و چند قدم عقب رفت و به درخت نگاه كرد:نميشه،تو علف نيستي! من علف ها را در كتابم ديده ام ،حتي با يكيشون هم حرف زدم ، تو شبيه اونها نيستي!
درخت خميازه اي كشيد : خب هيچ كس شبيه كس ديگه نيست!
دخترك:نه ، ببين من شبيه مادر و پدرم و دوستانم هستم ، همه همينطورن ، تو هم بايد شبيه مادر يا پدر يا دوستات باشي ديگه !
درخت:من پدر مادر يا اونهاي ديگه اي كه گفتي ندارم،تو داري؟
دخترك من مني كرد و گفت : اصلا ولش كن ، اما تو علف نيستي ، علف ها كوچيكن و ضعيف ! تازه
علف ها ريشه هايي به اين بزرگي ندارن!
درخت:خب من علف متفاوتي هستم ، يادمه علفاي ديگه هم به من مي گفتن با اونا فرق دارم .شايد براي همينه كه من نه پدر دارم و نه مادر و نه چيزاي ديگه.
دخترك تن پير درخت را نوازش كرد و گفت:خيلي سخته آدم ندونه كيه ، نه؟درخت يا علف ...
درخت:اما تو مي دوني كي هستي، يه دختر 10 ساله با موهاي بلند !
چهره دخترك در هم رفت: آه ، خب ، بگذريم .
دخترك پرسيد:مي تونم بهت تكيه بدم و زير سايه ات بخوابم ؟ خيلي خسته ام .
درخت:چي؟
دخترك بي انكه جوابي دهد ، به درخت تكيه داد و چشمانش را بست.
درخت به دخترك كه چشمانش را بسته بود ، نگاه كرد . چه موهاي قشنگي داشت ، سياه و بلند .
به شاخه هاي تيز و بلندش نگاه انداخت و با خود فكر كرد:اصلا شبيه هم نيستند ، موهاي دخترك نرم و لطيفن و موهاي من خشك و بي قواره .
درخت چشمانش را بست و نفس هاي گرم دخترك را حس كرد ...
حس خوبي در درونش دويد ، احساس كرد دارد مي لرزد . اما دخترك خواب بود و ممكن بود بيدار شود ، سعي كرد خودش را محكم نگه دارد و تكان نخورد .
به دخترك خيره شد:چقدر زيبا بود .
مي خواست بخوابد ، اما نمي شد . صداي نفس هاي آرام دخترك مثل نسيم در درونش مي پيچيد .
با خودش فكر كرد عجيب است ، مدتها مي شد هيچ بادي از ان طرف ها گذر نكرده بود ...
