تبليغاتX
تمرین نویسندگی

تمرین نویسندگی

عشق تاب آوردن ابهامست

چه درخت نامرتبي ، انگار سالهاست كسي دستي به سرو گوشش نكشيده !

دخترك دور درخت چرخيد : چه درخت بزرگي ، چقدر تنهاست !

دخترك راست مي گفت . در يك دشت بزرگ كه يك دست سبز و باران خورده بود ، درختي انبوه به تنهايي ايستاده بود . درخت عجيبي بود . انبوهي از شاخه هايش بدون هيچ نظم و ترتيبي در هم گره خورده بودند و جاهايي از هم فاصله مي گرفتند . بعضي شاخه ها خشك و دراز تا اسمان قد كشيده بودند و بعضي ديگر از برگ هاي كوچك سبزي كه تازه روييده بودند ، مراقبت مي كردند .

دخترك:چه بامزه ! ميوه هم داره !

يك چيز قرمز كه شبيه ميوه بود لاي شاخ و برگ انبوه درخت گير كرده بود .درخت شبيه جنگلي اشفته بود .هر كدام از شاخه هايش ساز خودشان را مي زدند  و به سويي كشيده شده بودند . انگار درخت بيمار هم بود . يك طرفش كاملا خشك بود و طرف ديگر به تبعيت از بهار سبز .رگ و ريشه هايش جاهايي از زمين بيرون زده بودند . معلوم بود درخت كهنسالي است. تنه بزرگش زخمهايي بر خود داشت . اينجا و آنجا پوست هايش كنده شده بودند .

دخترك بالا پريد و يك شاخه درخت را شكست .

درخت ناله اي كرد.

دخترك گوش داد:چيزي گفتي؟

درخت گفت:چيكار مي كني؟ دردم گرفت .

دخترك جواب داد : اين شاخه ات خيلي تيز و خشكه ، نزديك بود چشمم را كور كند .

درخت:شاخه؟

دخترك دوباره بالا پريد تا شاخه ديگري را بگيرد . دستش به شاخه نرسيد و با صورت به تنه درخت خورد.

هر دو صداشان در امد:آخ ...

درخت:لعنتي

دخترك:آخ ببخشيد اما يه شاخه خشك جلوي آفتاب را گرفته ، نميذاره نور به ميوه ات بخوره .

درخت: ميوه؟

دخترك: نمي دونستي ! يه ميوه توپول موپول خوشگل ! اسمش چيه؟

درخت:اسمش؟

دخترك:به به ، بايد خيلي خوشمزه باشه ! اسمش چيه؟

درخت بي حوصله جواب داد:اسمش؟نمي دونم .

دخترك:مگه مال تو نيست !

درخت تكرار كرد:نمي دونم .

دخترك دور درخت چرخيد:چرا به خودت نمي رسي ! خيلي نامرتب شدي ! تو درخت بزرگي هستي !

درخت :درخت؟

دخترك:آره ، خيلي بزرگي !

درخت: اشتباه گرفتي ! من درخت نيستم ! بهتره بيشتر بگردي و بي خودي مزاحم مردم نشي !

دخترك خنديد : چه درخت بامزه اي ! خب اگه درخت نيستي پس كي هستي؟

درخت:تو كي هستي؟

دخترك : خب ... من ... من يه دخترم ، ده سالمه و ... . دختر كمي مكث كرد و با شيطنت ادامه داد:و موهاي بلندي دارم مثل تو كه شاخه هاي بلندي داري . حالا نوبت توئه . تو كي هستي؟

درخت: من ... من ...خب يادم نيست !

دخترك بلند خنديد .

درخت لبخند زد :چه صداي قشنگي ... مثل صداي بال پرنده هاست ...

دخترك:راستي چرا اينجا اصلا پرنده اي نيست؟

درخت:پرنده ...

دخترك:آخه پرنده ها عادت دارند روي جاهاي بلند بشينند ...

درخت: جاهاي بلند ...

دخترك دوباره خنديد : چه بامزه اي ، هي حرفاي منو تكرار مي كني! راستي نگفتي چرا يادت نيست؟

درخت:خب من ... يادم نيست ... فقط يادمه اون موقع ها به من ميگفتن علف ... چي مي گفتن؟ آها ، علف هرزه .

دخترك:چه بامزه اي!

درخت:مرسي.

دخترك:راستشو بگو ديگه .

درخت:گفتم كه من يه علف هرزه ام.

دخترك قيافه اش جدي شد و چند قدم عقب رفت و به درخت نگاه كرد:نميشه،تو علف نيستي! من علف ها را در كتابم ديده ام ،حتي با يكيشون هم حرف زدم ، تو شبيه اونها نيستي!

درخت خميازه اي كشيد : خب هيچ كس شبيه كس ديگه نيست!

دخترك:نه ، ببين من شبيه مادر و پدرم و دوستانم هستم ، همه همينطورن ، تو هم بايد شبيه مادر يا پدر يا دوستات باشي ديگه !

درخت:من پدر مادر يا اونهاي ديگه اي كه گفتي ندارم،تو داري؟

دخترك من مني كرد و گفت : اصلا ولش كن ، اما تو علف نيستي ، علف ها كوچيكن و ضعيف ! تازه

علف ها ريشه هايي به اين بزرگي ندارن!

درخت:خب من علف متفاوتي هستم ، يادمه علفاي ديگه هم به من مي گفتن با اونا فرق دارم .شايد براي همينه كه من نه پدر دارم و نه مادر و نه چيزاي ديگه.

دخترك تن پير درخت را نوازش كرد و گفت:خيلي سخته آدم ندونه كيه ، نه؟درخت يا علف ...

درخت:اما تو مي دوني كي هستي، يه دختر 10 ساله با موهاي بلند !

چهره دخترك در هم رفت: آه ، خب ، بگذريم .

دخترك پرسيد:مي تونم بهت تكيه بدم و زير سايه ات بخوابم ؟ خيلي خسته ام .

درخت:چي؟

دخترك بي انكه جوابي دهد ، به درخت تكيه داد و چشمانش را بست.

درخت به دخترك كه چشمانش را بسته بود ، نگاه كرد . چه موهاي قشنگي داشت ، سياه و بلند .

به شاخه هاي تيز و بلندش نگاه انداخت و با خود فكر كرد:اصلا شبيه هم نيستند ، موهاي دخترك نرم و لطيفن و موهاي من خشك و بي قواره .

درخت چشمانش را بست و نفس هاي گرم دخترك را حس كرد ...

حس خوبي در درونش دويد ، احساس كرد دارد مي لرزد . اما دخترك خواب بود و ممكن بود بيدار شود ، سعي كرد خودش را محكم نگه دارد و تكان نخورد .

به دخترك خيره شد:چقدر زيبا بود .

مي خواست بخوابد ، اما نمي شد . صداي نفس هاي آرام دخترك مثل نسيم در درونش مي پيچيد .

با خودش فكر كرد عجيب است ، مدتها مي شد هيچ بادي از ان طرف ها گذر نكرده بود ...

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/01/27ساعت   توسط صحرا  | 

می خواهم بنویسم . می خواهم حرف بزنم .  چیزی در درون من انگار در  جستجوی راهی برای جوشیدن است . همه خواهشم و در برابر این جوشش ناگاه ناتوان . امید در درونم شعله کشیده و خوش می رقصصد . سینه ام گرفته ، سنگین شده ، می خواهم بارم را زمین بگذارم . نه ، امید بی فایده است . این نیز جوششی کور است . مثل همانهای قبلی ، مثل زندگی من ، مثل سرنوشت من کور است . اما چشمی در من در حال گشوده شدن است ، نه باز باز ، نیمه باز ، در تقلای باز شدن است . کورسویی  را می بیند . لعنت به من ، لعنت به امیدی که در من شعله کشیده و فریبا می رقصد . شعاعی از نورش از لابلای چشمان نیمه بازم به درون می ریزد و بی تابم می کند . اشکم می خواهد در آید .  نمی خواهمش . امید را نمی خواهم . چشمان بسته را دوست تر دارم . لعنت بر نور ، دل ادم را خوش می کند ، به فکر و خیال می اندازد . چند وقت بود قلم به دست نگرفته بودم ، داشتم به سیاهی ام عادت می کردم اما این نور باز تابیده و دلم را بی قرار کرده ، بی قرار رفتن ، دویدن ، دور شدن ، اوج گرفتن .چقدر از این امید لعنتی بدم می آید . آرامشم را از من می دزدد .با فکر و خیالهای خام در درونم هیاهو به پا می کند . مثل دوران نوجوانی ام ، دلم را لبریز از آرزوهای دست نیافتنی می کند . دوباره باید راه بیفتم پی این امیدهای خام ، زندگیم را ، غرورم را در پای این امید های خام قربانی کنم . دوستی می گفت خیلی زیباست ، این دغدغه ها خیلی زیباست . و من می گفتم چه فایده زیباست اما تلخ . از دور زیباست و از نزدیک زشت . من این امید زشت را نمی خواهم . می خواهمش اما از خواستنم می ترسم . نه نمی ترسم ، حوصله اش را ندارم .نه این هم نیست . بی فایده است . همه اش همین است . امیدی بیهوده است . خیال خامیست . نمی خواهم به آن تن دهم اما انگار راهی هم نیست . اگر چشمانم بسته بودند راهی داشتم اما چشمانم نیمه بازند ، دیده اند و ندیده اند . نمی توانم بی تفاوت باشم و نمی توانم دل ببندم . بی وفایی اش را دیده ام بارها ، با چشمان باز باز دیده ام که چه رقصان مرا در پی خود کشانده و لحظه ای بعد سراب شده .نمیدانم چرا هر چیز چند چهره دارد ، امیدی که سراب است ، امیدی که کورسویی است ، امیدی که نیرنگ است ، امیدی که دستی برای نجات است .

می خواهم سنگ باشم ، سخت ، راکد ، بی خیال ، بی دلهره اما چه فایده سنگی شدن که با هر قطره ای که بر تن سردش می نشیند ، به لرزه می افتد . سنگی شده ام که می لرزد ، مسخره است . می خواهم ارام بگیرم ، در ارامش خود بمیرم ، ذره ذره مثل همه آنها که دور و برم واداده اند ،زنده اند یا مرده   اما این قطره ـــ فقط یک قطره است و گاه دو یا چند قطره ـــ با سرمای مهربان خود تن سخت و فشرده ام را نوازش می کند ، بوی مهربانی می دهد ، لعنتی ها ، دلم می لرزد ، جدی می گویم ، دلم می لرزد .لعنت بر این قصه ها ، تاریخ ها ، ادم هایی که تاریخ سازند ، قصه ای رابارها بارها از دهان کوچک و بزرگ شنیده ام که قطره ، همین قطره کوچک سرد ، همین قطره های مهربان می توانند پوست سخت و تلخ سنگ را سوراخ کنند و تا دل دل سنگ نفوذ کنند ، می توانند دل سنگ را بدست اورند ، در دست بگیرند ، نوازش کنند . چه داستان نفرت انگیزی .نمی خواهم باور کنم اما چشمان نیمه بازم می گویند باور کرده اند . دروغ می گویند . جز گرد و غبار و قی و کثافت خود چیزی را نمی بینند . نوری نیست ، وهم گذراییست . قطره های معجزه گر !! چه دروغ شاخداری !! معجزه را باور ندارم . تنها پیامبران معجزه اورند . اما من که پیامبری نیستم . من پیامی ندارم تنها باری دارم که بر دوشم سنگینی می کند . له ام کرده ، خمیده شدم . در اوج جوانی خمیده شدم . من سنگی ام سخت ، معجزه قطره ها را باور ندارم . قطره های معجزه گر ، معجزه شان لایه لایه فرو رفتن است ، یکی یکی پرده ها را دریدن است . معجزه قطره ها بیدار کردن است . آنقدر بیدار شدن که بیبینی همه چیز را در خواب دیده ای ، همه چیز سراب بوده ، آن قصر باشکوه آسمانها جز تکه کلوخ بی ارزشی نبوده .

من کلوخ ام . تکه کلوخی که با ضربه ای فرو می پاشد . قطره ها ان را فرو می پاشند . قطره ها خوب بازی می کنند با سرنوشت کلوخ . کلوخ را به بازی می گیرند ، چون خمیری در دستان اغواگر خود به هر شکلی که بخواهند درش می اورند . قطره های خود خواه . این قطره ها چشمان نیمه باز را باز می کنند ، باز باز . قی و کثافت و گرد و غبار را می شویند . همه چیز را به چشم می بینی . دیگر حتی  سنگی نیستی ، تکه کلوخی هم نیستی . خمیری شده ای در دستان شبحی ، بازیچه ای در دستان بازیگری . قطره ها چشمانت را باز می کنند ، همه اوهام ، خیالات ، رویاها را می شویند . دیگر بهاری نیست . درخت کهنسالی نیست . باغ بهشتی و نه حتی صحرای خلوتی که همه جا گل و لای و کثافتیست که بر تن و دست و رویت چسبیده . چشمانت را به خرابه ای باز می کنند . همه اش همین نیست . اگر همین خرابه باشد خوب است . ادم راضی می شود به خرابه و خو می کند به ان اما همین نیست . خرابه ات را هم خراب می کنند . خرابترش می کنند . آشفته ترت می کنند . هر انچه را که برای خود ساخته ای و در این خرابه گرد اورده ای ، فرو می پاشند  . این امید نیست . فریب است . گناهست . قطره های گناه کار . مثل معشوقه فریبایی که در می زند و آدم را از خواب و خیال از بستر امن و رخوت زده شب به امیدی سوی در می کشاند ، آنگاه که در را باز می کنی  او نیست ، رفته است یا شاید از اول نبوده شاید ضربه های در همه زوزه های باد ، قهقهه مستانه باد بوده که تو را به مسخره گرفته . تو میمانی و دری باز و کوچه ای تا دوردست ها تاریک . دری باز ، درها را باز کردن ، یکی یکی درها را باز کردن و نفس کشیدن در هوای تاریک کوچه بی انتها . بوی مرگ می دهد . بوی نیستی . مثل بوی مهربانیست . حقیقی و غریب . دوستش می دارم . شاید این تنها وسوسه امید باشد . این وسوسه  را دوست می دارم .

 

+ نوشته شده در  جمعه 1386/01/24ساعت   توسط صحرا  | 

پشت در بسته ات ايستاده ام . تمنا ميكنم بگذار بيايم تو . من جايي در اين شهر ندارم .فردايي ندارم.قدرتي.اميدي.چرا خانه اي دارم.مجلل ، باشكوه ، يك عمر صرف كردم تا ان را ساختم .اما حالا ان خانه مجلل جز گور مجلل چيزي نيست .در خانه زني دارم و فرزنداني . پولي.قدرتي.توانايي.اما هيچ ندارم.قلبم تهي است .اينجا ، پشت اين در ، هزار بار برايم بهتر است از آن خانه كذايي.

فصلها گذشته ، سالها هم . برف پيري بر من نشسته . پير شدم و هنوز پشت در بسته ام ، در بسته ، دري كه تو روزي بر من گشودي و مرا غرق خود ساختي و زماني ديگر ان را بستي .

راهي مي شوم ، نه راهي خانه كه انها هم ديگر مرا نمي خواهند . برايشان يك غريبه ام .راهي شهر مي شوم . دنبال چهره خودم ميان جماعت سرگردان شهر ميگردم ، همه قيافه ها مرا به ياد جواني ام مي اندازند . دنبال چهره تو ميگردم ، تويي كه روزي تنها راه نجات ، تنها راه فرار من از اين زندان شدي.زندان امن و راحتي كه براي خودم ساخته بودم.چهره هايي شبيه تو است اما تو نيستي.

بيفايده است.راهي بيابان مي شوم .اينجا ارامترم.فكر ميكنم چهره خودم را اينجا بهتر مي بينم.بيابان شبيه من است.من كه يكدست،خشك و خالي بدون هيچ فراز و فرودي تا چشم كار ميكند بر زمين افتاده ام.هيچ اميدي نيست.هيچ اميدي.هيچ راهي نيست.همه راه ها را رفته ام . همه راه ها به در بسته تو مي رسند و همان جا پشت در پايان ميگيرند.به اسمان نگاه ميكنم.خاليست. به زمين نگاه ميكنم .خاليست .فرار ميكنم . به شهر پناه مي برم .ميان آدمها خودم را گم مي كنم .به خانه ميروم ، همان خانه مجلل.پا كه به خانه مي گذارم ، سكوت خانه را در بر ميگيرد.زنم و بچه هايم دست از حرف زدن بر مي دارند . همه نگاهم مي كنند.چقدر عوض شدند ؟ من هم عوض شدم؟ زنم پيرتر شده، نگاهش مطمئن تر از هميشه است . انگار ميخواهد بگويد ديگر نيازي به من ندارد .بچه ها نگاه هايشان سرگردانتر شده ، فقط لحظه اي نگاهشان بر من مي افتد آنگاه تند از من مي گذرد و بر اسباب و اثاثيه اتاق ثابت مي ماند .انها هم به من نيازي ندارند .زنم از جايش بلند مي شود و حوله و لباس تميزي برايم اماده ميكند .مي گويد آب داغ است ، تا يك دوش بگيري ، شام هم اماده است.بچه ها وسايلتان را جمع كنيد، بابا خسته است.نه هيچ چيز عوض نشده . خانه همان خانه ، زن و بچه هايم همانهايند .

به حمام ميروم . دوشي ميگيرم.برف نشسته بر چهره ام اب مي شود.جوان تر مي شوم.

شب خواب بيابان را مي بينم.بياباني كه دهان باز كرده و مرا مي بلعد.

هر شب خواب بيابان مي بينم.سركار ميروم.خانه را اداره مي كنم . به زن و بچه هايم ميرسم و هنوز دنبال تو مي گردم.شبيه هاي تو را پيدا كرده ام اما هيچ كدام تو نيستي.هنوز منتظرم.هيچ چيز عوض نشده . هنوز همانم.همان فراري كه يك شب پناهش دادي.همان زنداني كه ازادش ساختي.

چرا يك چيز عوض شده يعني اضافه شده و ان تصوير بيابانيست كه هر شب كابوسش را مي بينم. بياباني كه در درونم دهان باز كرده و مي خواهد مرا ببلعد.يك جاي خالي بزرگ. هنوز منتظرم.هيچ چيز عوض نشده . هنوز همانم.همان....

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/01/22ساعت   توسط صحرا  | 

پيش از اينها

آن روزها

قبل از آنكه بيايي

من پرنده اي بودم در قفس

پرنده اي كه ميرفت تا قفس را خانه كند،آرام بگيرد

روزي كه امدي

قفس را به من نشان دادي و قفس هاي بزرگترم را

وحشي شدم

آسمان را نشانم دادي تا در قفس را بگشايم

تا همه عمر در وسوسه به اغوش كشيدن آسمان با در وديوار قفس كلنجار روم

امروز كه ميروي

باور كن هنوز چشم به آسمان دارم

هنوز رام نشده ام ، اهلي نشده ام

رام مي شوم اما در دستان تو ، نه به زور ميله هاي قفس

روزي كه از همه قفس ها رها شدم ، در اسمان پر گرفتم و تا خدا بالا پريدم

باز ميگردم تا بر دستان گرمت بوسه اي بنشانم

دستاني كه اسارت را به من نشان داد ، آسمان را و شكوه رهايي را

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/01/22ساعت   توسط صحرا  | 

تو روح مرا شعله ور نكردي

كاسه اب سردي بودي ريخته بر شعله مشتاق درونم

تو بزرگي مرا نديدي

همه وقت كوچكي ام را به رخ كشيدي

من زخم مي خوردم و اميد داشتم

از پس اين زخمي كه تو مي زدي بر من ، از پي اين خوني كه روانه مي شد از من

آزاد شوم از جراحت،از زشتي،نكبت،حقارت

اما زخمي كه تو مي زدي ، درمان نداشت

بازي با چاقو بود ، تمرين پرخاشگري بود ، استهزاء بود

لبخندهاي تو كه من اينهمه بزرگشان ميداشتم ، رازي مي دانستمشان

هميشه به مسخره اي آلوده بود

تو مرا كه مي توانستم نه شاهيني،كه پروانه اي باشم

مگسي مي ديدي مزاحم كه با مگس كش بر سرش مي زدي

چه بد ... چه حيف ...

نه به اين خاطر كه من مگسي شدم به چشم تو

به اين خاطر كه تو مگس كشي شدي در چشمان من

خسته ام و نا اميد

نه از تو كه ايمانم به تو همچنان پابرجاست

خسته ام از روزگار كه مرا ، تو را اسير قفس خودش كرده

كه مرا ، تو را در پشت عينكي سياه دست نيافتني ساخته

چه بد ... چه حيف ...

نه به اين خاطر كه من مگسي شدم به چشم تو

به اين خاطر كه تو مگس كشي شدي در چشمان من

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/01/22ساعت   توسط صحرا  | 

چقدر دلم براي خودم مي سوزد

چقدر دلم براي آن تصوير زلال نشسته بر چهره آرام رود  ، مي سوزد

كه با هر دستي متلاطم مي شود

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/01/21ساعت   توسط صحرا  |