تبليغاتX
تمرین نویسندگی

تمرین نویسندگی

عشق تاب آوردن ابهامست

 

 

من هيچ وقت زنانه حرف نمي زنم . هميشه مثل آدمها حرف مي زنم . براي همين اكثرا با تعجب به من نگاه مي كنند كه يعني تو زني؟ مردي؟بالاخره چي هستي !

به اين فكر مي كنم چه جوابي مي توانم بدهم . چشمانم را مي بندم و تو فكر مي روم ......

 

از دور صداي زني كه گيسواني شبيه باران بر سرورويش ريخته ، به گوشم مي رسد كه تند مي بارد و موج هاي دريا را بيقرار مي كند موج هايي كه چون مردي مست خود را به صخره ها مي كوبند و مي غرند و تا اسمان بالا مي جهند . صداي باران و موج ها در هم اميخته است . طوفاني در درونم به پا شده . باران موها و چهره ام را خيس كرده ، موج هاي دريا نفسهايم را به شماره انداخته....

 نفس تندي مي كشم و بي اختيار چشمانم را باز مي كنم . گيج شده ام . به اطرافم نگاه مي كنم . من كجا هستم ! يادم مي آيد داشتم به صداي زنانه و مردانه فكر مي كردم كه خوابم برده .  فكر كنم خواب آدم و حوا را ديده ام ! از اين تعبير خوشم مي آيد . با خودم فكر مي كنم چه حيف كه اينجا نه هوا بارانيست و نه دريا طوفاني ! چه حيف كه ...

صدايي مي شنوم . انگار مامان است كه ناله مي كند ! صدايي يكنواخت _ بدون اينكه كم يا زياد شود ، مي نالد . خواب از سرم مي پرد . بلند مي شوم و پنجره رو به حياط را باز مي كنم .مامان و بقيه تو حياط خوابند . جيرجيرك است كه صدا مي كند . چقدر هوا خفه است  . پنجره ديگه اتاق را باز مي كنم . صداي تق تق كفش هاي زنانه اي از خيابان شنيده مي شود . صدا نزديك و دور مي شود . انگار زني در اين نيمه شب خيابان را بالا و پايين مي كند  . صدا نزديك تر مي آيد و ناله جيرجيركها را به ته ذهنم مي فرستد . سعي مي كنم با صداي قدمهاي زن نفسهايم را هماهنگ كنم كه ناگهان ماشيني كه از خيابان مي گذرد بوقي مي زند و ترمز مي كند . زن مي ايستد . نفسم را حبس مي كنم . دو مرد سوار ماشين اند . انگار چيزي به زن مي گويند كه زن را به خنده مي اندازد . زن بلند بلند مي خندد . صدايش در خيابان خلوت مي پيچد . چند نفر از پنجره به خيابان نگاه مي كنند . من هم خيره شدم و مجذوب ، از خودم مي ترسم . تند پنجره را مي بندم و سراغ كتابهايم مي روم.

كتابي بر مي دارم و صفحه اي را اتفاقي مي خوانم . مردي دارد ابراز عشق مي كند : با لحن احمقانه اي به دختري كه فكر مي كنم بايد خوشگل باشد مي گويد تو يه چيز ديگه اي . اصلا با بقيه فرق داري . بدون تو زندگي برايم معنا ندارد و چيزهايي مثل اين . مزخرفات مرد را زود رد مي كنم تا ببينم نظر دختر چيه ! دختره حرفي نمي زند فقط لبخند مي زند و از خوشحالي اشك در چشمانش جمع مي شود . دختر ساده دل . باور كرده . آخر قصه را نمي داند . كتاب را مي بندم . كتاب ديگري بر مي دارم . همان كتاب دوست داشتني ام . تا به حال ده دفعه بيشتر خواندمش . قهرمان داستان يك انقلابي است كه مبارزه مي كند ،شكنجه مي شود .شعر مي گويد . دست آخر هم پيروز مي شود و قدرت پيدا مي كند . مرد جذابيه . دوست دارم معشوقه اش باشم  اما معشوقه اش نه زنش . معشوقه اش اوايل داستان شخصيت جذابي دارد ، او هم همپاي مرد قهرمان مبارزه مي كند ، شعر مي گويد اما وقتي مرد از زندان آزاد مي شود و قدرت پيدا مي كند و با هم ازدواج مي كنند ، زن انگار عوض مي شود . ديگر خبري از او در داستان نيست . واقعا در نيمه آخر داستان خبري از زن نيست . هميشه كه داستان را مي خواندم خودم را به جاي مرد و يا معشوقه اش مي گذاشتم  .هيچ وقت از چشم زن داستان را نخوانده بودم ! هيچ وقت به داستان اينطوري فكر نكرده بودم ! عجيب است ! كتاب را مي بندم و مي اندازمش روي كتابهاي ديگه . به بقيه كتابها نگاهی می کنم. چه كتابهاي مزخرفي! حوصله ام را ديگر سر مي برند . همه شان تكراري شدند . توي جايم ولو مي شوم و سعي مي كنم بخوابم . اين بار خوابي نمي بينم .

.....

روزهاي بلند تابستاني هم تمامي ندارند  انگار . مامان با شكم برآمده چرت مي زند . چقدر قيافه اش خسته است . مريم كنار عروسكش خوابش برده .سعيد هم طبق معمول تو كوچه است . از سكوت خانه خوابم گرفته ، اما نمي توانم بخوابم . صداي خر و پف آقام اعصابم را بهم ريخته . معلوم است خواب هاي خوب مي بيند . صدايش آزارم مي دهد . كلافه ام مي كند . الان است كه بلند شوم و هر چي فرياد دارم بيرون بريزم ، آقام را ، خانه را ، دنيا را به هم بريزم يا دهان باز كنم و نفرتم را ، همه نااميدي ام را بالا بياورم .

 

اما چيزي نمي گويم و مثل هميشه سكوت مي كنم . توي خودم مي روم و آن تو دادهايم را مي زنم.من صداهاي بيرون را دوست ندارم . صداهاي بيرون يا گوشخراشند يا دلخراش . هر چند گاهي صداهاي قشنگي هم در بيرون به گوش مي رسد اگر خوب گوش دهي مثل صداي آوازه خوان ها ، صداي ديوانه ها ، صداي رسولاني كه گم شده اند، صداي پرنده ها ...

مثلا همين دوستم صدايش شبيه صداي پرنده كوچكيست كه در شلوغ ترين ميدان شهر مي خواند . بايد با تمام وجود سكوت كني تا چيزي بشنوي  اما وقتي شنيدي ناگهان تمام صداها و همهمه ها و شلوغي ها از جلوي چشمانت محو مي شود و فقط تو مي ماني و پرنده كوچكي كه آواز مي خواند . حالا چه مي خواند مهم نيست . مهم اين است كه دلش را بيرون مي ريزد . بدون اينكه بخواهد صدايش را بلند كند تا ديگران بشنوند ، براي خودش مي خواند اما وقتي صدايش به گوشت مي رسد خيال مي كني براي تو هم مي خواند ، حرف دل تو را هم مي زند .

 

با اين حال من صداهاي دروني را بيشتر دوست دارم . دوست دارم چشم ببندم و به صداهاي درونم گوش بدهم . از ناله و زنجموره متنفرم اما نمي دانم چرا هميشه صداي يك ناله ضعيف از درونم شنيده مي شود . اصلا اين ناله را دوست ندارم . براي اينكه صدايش را نشنوم بلند بلند با خودم حرف مي زنم البته اگر آقام نباشد . آقام هميشه مي گويد دختر مگه ديوانه اي با خودت حرف مي زني ! اما مامان به حرف زدن هايم عادت دارد .مامان هم گاهي با خودش حرف مي زند . همه مي گويند  آدم آرامي  هستم . اما كسي از دلم خبر ندارد . بارها توي خودم تمرين كرده ام كه داد بزنم . همه حرفهايم را بزنم. اما نمي دانم چرا وقتي موقعش مي شود خفه مي شوم . صدايم در نمي آيد . فكر مي كنم مامان هم مثل من است . هيچ وقت با او در اين مورد حرف نزدم . اما فكر مي كنم او هم صداهاي زيادي تو دلش دارد.  خيلي حواس پرت است . پوران زن همسايه مان هم همينطور است . زهرا عروس مرضيه خانم هم . فكر مي كنم بيشتر آدمها حداقل بيشتر آدمهايي كه من مي بينم ، اينطور باشند . همه با خودشان حرف مي زنند ، خيلي آهسته و بي صدا ، اما من مي بينم كه لب هايشان تكان مي خورد . از چشمهايشان معلوم است كه حواسشان به چيزي كه مي گويند نيست ، دارند به چيزي كه نمي گويند فكر مي كنند . خيلي دوست دارم سر بگذارم بر سينه آدم ها و به صداهايي كه آن تو ها مي پيچد ، گوش دهم  . دوست دارم بدانم آنها هم صداي آن ناله ضعيف را مي شنوند . آنها هم تو دلشان داد مي زنند. آنها هم به خودشان فحش مي دهند . آنها هم از خودشان شعر مي سازند . از آن شعرهاي مسخره كه رويت نمي شود براي كسي بخواني ، چون نه معني دارد نه قافيه و نه اول و آخر . هيچ كس باور نمي كند اما من هميشه فكر مي كنم شاعر بزرگي مي شوم .گاهی فکر می کنم مجبورم با خودم حرف بزنم یا شعر بگویم.شايد چون مي ترسم اگر با خودم حرف نزنم يك روز از خواب بيدار شوم و ببينم ديگر نمي توانم حرف بزنم . مثل رولو در كتاب يك خواب بد ، صدايم را فراموش كنم . ديگر صدايم را نشناسم . صداي خودم را با صداي بقيه اشتباه بگيرم . خيلي مسخره هست اما من از اين اتفاق مي ترسم . دوست دارم بدانم ديگران هم از اين اتفاق مي ترسند ؟ اصلا به آن فكر مي كنند ؟ دوست دارم بدانم آقام هم از اين اتفاق مي ترسد . از اين فكر خنده ام مي گيرد . آقام از هيچ چيز نمي ترسد آنوقت بيايد از اين بترسد . هنوز دارد خر و پف مي كند . اما ديگر از دستش عصباني نيستم . من وقتي توي خودم مي روم ، ديگر هيچ چيز نمي شنوم . دنيا برايم امن و امان مي شود . با همه مهربان مي شوم .

 

خميازه ام گرفته . بلند مي شوم تا كتابي بردارم . نگاهم به كتاب دوست داشتني ام  مي خورد . ياد فكر ديشبم مي افتم . فكر مي كنم جالب است يكبار ديگر بخوانمش و ببينم چه اتفاقي مي افتد كه حضور ليلا ، معشوقه ي قهرمان داستان ، در آخر هاي كتاب كمرنگ مي شود.واقعا چه اتفاقی می افتد ؟ كتاب را باز مي كنم اما اين بار از آخر .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 1386/02/28ساعت   توسط صحرا  | 

اولين برخورد من با كلاس نویسندگی خلاق ، كلمه اي را برايم تداعي كرد: اعتماد.

به قول دكتر شكروي در فضاي پست مدرني دور هم نشسته بوديم و حرف مي زديم . بدين ترتيب كه يكي شروع به حرف زدن مي كرد و ديگري دنباله حرف هايش را ميگرفت و چيزهايي به آن اضافه مي كرد و بعد ديگري و ديگري و ديگري ...

حرف هاي هم را ادامه مي داديم . هر كس از تجربه هاي زنده و روزمره زندگي اش مي گفت ، از چالش هايي كه با آنها دست و پنجه نرم مي كرد ، از لحظاتي كه خارج از زمان و مكان مي ايستاد و نگاه مي كرد به خودش ، به ديگران ، به دنيا ...

بازي جالبي بود . اينكه درباره هر چيزي كه به ذهنت مي رسد _ تصاوير ، خاطره ها ، ايده ها و نظرات حرف بزني و با ديگران در ميان بگذاري ، هميشه برايم لذت بخش بوده است.

به راه رفتن در مسير مشتركي مي ماند . يكي قدم در راهي مي گذارد و ديگران در كنارش راه را ادامه مي دهند و اگر در اين ميان يكي نشانه اي در راه ببيند يا همه را متوجه راه تازه اي كند ، همراهان دعوتش را پس نمي زنند بلكه راه را كج مي كنند و مسير تازه را در پيش مي گيرند و باز نشانه ديگري و مسير ديگري كه راه را بيشتر مي پيچاند و باز نشانه ديگري و  ....

درست مثل شاخه شاخه شدن يك درخت وقتي كه رشد مي كند و شكوفا مي شود . درخت نمي ترسد از گم شدن در ميان شاخه هايش ، ما نيز نمي ترسيديم از گم شدن در اين مسير پيچ در پيچ .... انگار عامل وحدت بخشي در ميانمان بود كه نمي گذاشت گم شويم و از هدفمان دور افتيم . من نام اين عامل را اعتماد مي گذارم . اعتماد همراهان به هم ، به چشمها و گوشهاي هم ، به عالم دروني هم ... چنان اعتمادي كه اعتماد به خود را بر مي انگيزد ، زنده مي كند ...

اعتماد به خودت ، به جريان هاي دروني ات ، به گوش و چشم خودت ، به ضربان قلب خودت ، صداي نفس هايت ، افق نگاهت ... اعتماد به تصاوير ، افكار و انگاره هاي دروني ات كه يك لحظه مي درخشند و اگر چنگ نزني شان براي هميشه خاموش مي شوند ...

چرا كه براي پيمودن مسير و كشف راه نقشه از پيش تعيين شده اي وجود ندارد ، بيشتر لازم است تك تك افراد حواسشان را تيز كنند و اشاره ها و نشانه هاي راه را دريابند  تا بتوانند همراهان را به راه هاي تازه تر فراخوانند و در كشف مسير سهيم باشند ...

جالب است . هميشه در كتابهاي روان شناسي مي خواندم درونگرايي و برونگرايي دو قطب متضاد هم هستند اما اكنون با تجربه اين سفر دو سه ساعته در كلاس نويسندگي خلاق مي بينم كه برونگرايي در تضاد با درونگرايي نيست . انگار برونگرايي ، همين در كنار هم قدم برداشتن و نگاه هاي هم را دنبال كردن منجر به درون نگري عميقتري مي شود ... درونت را مي كاوي ، چشمانت را تيز مي كني و گوش هايت را اماده نگه مي داري تا بتواني نشانه هاي راه را به دام اندازي تا مسيري تازه كشف كني و ان را با همراهانت سهيم شوي و اينگونه خود را در پيوندي عميقتر با انان احساس كني ...ديگر لازم نيست يكي را انتخاب كني : درون را يا برون را ... لازم نيست در درون فرو روي و منزوي شوي يا در بيرون بماني و گم شوي بلكه راه سومي نيز هست : اكتشافي گروهي ...

معمولا كم پيش مي ايد اين راه سوم را تجربه كني .

اكثرا ناگزيري در مسيري از پيش تعيين شده با ادمهايي از پيش تعيين شده براي رسيدن به هدفي از پيش تعيين شده ، پشت سر جماعتي كه به ترتيب از بزرگ تا كوچك و كوچك تر حركت مي كنند، راه بيفتي . اقتضاء اينگونه مسيرها اين است كه عقلت را ، دلت را ، احساست را بسپري به جلويي هايت و جلويي هايت هم بسپرند به جلويي هايشان و جلويي هايشان هم به جلويي تر هايشان تا بتوانيد جلو رويد .در اين سفرها لازم نيست فكر كني ، به اطرافت نگاه كني ، نشانه هاي راه را دريابي . با چشمان بسته هم مي تواني اين مسير را طي كني در حاليكه داري پفك مي خوري و mp3 player گوش مي دهي و هپروت را سير مي كني ...

من از اين مدل سفرها خوشم نمي آيد . مثل سفرهاي درون شهري در ساعات پر ترافيك شهرمان

مي ماند . همه عجله دارند زودتر به جايي برسند كه تو هم مي خواهي برسي . اخر هم هيچ كس نمي رسد . يعني مي رسد اما خيلي دير مي رسد ، آنقدر دير كه بقول استادم چاي از دهان مي افتد ، سرد مي شود.

براي اين سفرها لازم نيست زياد باهوش باشي ، آنقدري هوش لازم است كه عقب نماني ... همين كافيست ... بيشتر لازم است جاه طلب باشي و سر به راه  ، حواست به جلوي پايت باشد ، پايت را درست در جاي پاي جلويي ات بگذاري . مي تواني به اطرافت هم نگاه كني ، تماشاگراني كه در حاشيه راه ايستاده اند و با چشمان پر حسرت پيش رفتنتان را نگاه مي كنند و برايتان كف مي زنند . اما نبايد نگاهت را دورتر بري . يكي از خطرات اين سفرها همين است . درست است كه مسير تضمين شده و مطمئنيست اما بي خطر بي خطر هم نيست . مثلا ممكن است نشانه اي در راه تو را اغوا كند و به سوي خود فراخواند ، از قافله جدايت كند . يك آن غفلت مي تواند ده ها قدم تو را از قافله عقب اندازد... خيلي خطرناكست ... اگر اطرافيان خيرخواهي داشته باشي سرزنشت مي كنند ، تحقيرت مي كنند ، مي خواهند سر به راهت كنند و گرنه تو را تنها با نشانه ات پشت سر مي گذارند  ... و تو مي گذاري بروند ... انگار به تنهايي ات بيشتر احتياج داري تا به آنها ... انگار نشانه اي كه دريافت كرده اي را عزيزتر مي داري تا آنها ... و تو مي روي و مي روي ... به دنبال آن تصوير كه چشمانت لحظه اي ديده ، به دنبال آن آوا كه گوشهايت شنيده ... اما هر چه جلوتر مي روي چيزي نيست ...تنها بيابانيست خشك و برهوت ...سرابي نيز نيست ... نشانه به تو دروغ گفته . قافله تو را جا گذاشته . خطر از هر سو در كمين است .به خودت لعنت مي فرستي ، به چشمت ، به گوشت ، به دنيا ، به خدا ... راه گريزي نيست . تو در بيابان جا مي ماني و قافله پيش مي رود به سوي سرزمين موعود ، به سوي دشت هايي و سيعتر و آسماني آبي تر و روزي باد قصه تو را تا قافله خواهد برد و قافله از سرنوشت كسي كه روزي به چشمانش و گوشهايش اعتماد كرد و در پي شان رفت ، حرف خواهد زد  از ناكامي اش ، از نابودي اش و اينگونه قصه تو عبرتي خواهد شد براي سايرين ...

 

هميشه فكر مي كردم براي نوشتن دو راه بيشتر نيست . فكر مي كردم نوشته زيبا و درخشان مائده اي آسمانيست كه به نويسنده الهام مي شود و او را سرشار مي كند يا كه اگر اين نباشد حتما اينست كه عمري پس مانده ظرف بزرگان را بايست نشخوار كني تا دست آخر شايد زماني روزي بتواني ظرفي از براي خودت دست و پا كني ...

اما امروز در مي يابم راه ديگري نيز براي نوشتن هست ... اعتماد كردن به خودت ، سپردن قلمت به دلت ، چشمت ، گوشت ، انديشه ات ، به ضربه هايي كه در درونت طنين مي افكنند ...به مسيري كه در درونت ناهموار قدم بر مي دارد ....


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/02/24ساعت   توسط صحرا  | 

آخر شب بود . خیلی دلم تنگ بود .طاق باز افتاده بودم روي زمين و به اسمان نگاه می كردم . تك و توك ستاره هايي رخشان تر و رقصان تر از باقي ستاره ها , در اسمان ميدرخشيدند . باقي ستاره ها خيلي معمولي سویي ميزدند و اسمان دانه دانه ادمها را روشن ميكردند .
اسمان من اما تاريك بود ... تو نبودي ...
راه افتادم در اسمان تا تو را پيدا كنم ... ستاره ام را ... ستاره ها را شمردم , چند بار شمردم . يك ستاره كم بود , يك ستاره نبود - ستاره من نبود ...
براي بار چندمي بود كه داشتم ستاره ها را ميشمردم كه ناگاه يه ستاره به چشمم خورد برگشتم دوباره بشمرمش و خوب نگاهش كنم كه ديدم نيست , بيشتر گشتم و پيدايش نكردم . شك كردم شايد اصلا ستاره اي نبوده ...
شايد اشتياق من براي پيدا كردن تو , دچار توهمم كرده بود طوري كه هر چي را ستاره مي دیدم . بيخيال ميشوم ...
ناگاه يكي ديگر ...
چشمكي ميزند و محو ميشود ...
توي سياهي چشمانم پر ميگيرد و ناپديد ميشود ...
باز مي ايم بيخيال شوم كه يكي ديگر ...
چند تا ستاره اينطوري از دستم در ميرود و نميتوانم درست بشمرمشان . هيچ مدركي هم نيست كه ثابت كنم كه ديدمشان يا حتي شمردمشان . نه كسي آنها را ديده و نه خودم ميتوانم دوباره آنها را ببينم .
ميتواند خطاي چشم باشد يا خطاي شمارش .
روانشناسان ميگويند خطاي ادراك ، توهم و هذيان .
عاقلان ميگويند خيال بافي . بزرگتر ها ميگويند : خواب ديدي – پدر و مادر ها ميگويند جووني . اقتصاد دانها ميگويند بيكاري – سياسيون ميگويند سانسور و ممنوعيت . مذهبوين ميگويند وسوسه .
من ميگويم ستارهاي پرنده ; نوري ندارند چشمكي ميزنند و حواست را پرت ميكنند . هوايي ات ميكنند و غيبشان ميزند . برخلاف ستاره هاي درخشان اسمان ، كه چون همه ميتوانند ببينندشان و با انگشت انها را به هم نشان دهند, وجودشان قابل اثبات است ، چون دفتر ها غزل و شعر بابتشان ثبت شده , پس هستند- اين ستاره هاي پرنده يه لحظه از ناكجا پيدايشان ميشود و لحظه اي بعد نيستند .
گنگ اند . مبهم اند . هستند و نيستند . سهم تو از اين ستاره ها يه لحظه است , يه عمر نيست . يه شب تا صبح نيست .
چشمكي ميزند ; اشاره اي و نشانه اي و ديگر هيچ .مثل رازي شخصي مي مانند . خصوصي اند . فقط تو ميبيني شان , كس ديگري در آنها با تو شريك نيست . تو را خطاب ميكنند . با تو خلوت ميكنند . بر تو وحي ميشوند .
آها پيدا كردم . ستاره ام را پيدا كردم . امشب كه به اسمان رفتم دست خالي بر نگشتم اگر چه دست هايم خالي اند . ستاره ام را پيدا كردم هر چند هنوز گم است . يك لحظه پيدا شدم هر چند هنوز گم ام . ستاره من يكي از اين ستاره هاي پرنده است . از ان ستاره ها كه اشاره ميكنند . راه را روشن نميكنند . راه را نشان نميدهند . در ظلمت بايد رفت , اشاره اي كافيست . دستت را نميگيرند تا به مقصد برسانند , منجي ات نميشوند , به راه نمي اورند . سرگردانترت ميخواهند , سرگردانترت ميكنند .
يك قدم همراهند – يك آن تن ميدهند و يك عمر كناره ميگيرند . نا شناختني اند .
ستاره ام را پيدا كردم هر چند هنوز گم است . مرا به دام انداخت و رها كرد . يك لحظه مرا بر لبانش فشرد و پرم داد .
ديدم و نديدم . يك نگاه براي انكه بگويي ديدم كافي نيست هرچند يك نگاه براي اينكه بگويي پي بردم كافي است . تنها چيزي كه از او دارم يه نگاه است . يك لحظه است . يك لحظه كه انگار سالهاست به خاطره تبديل شده . خاطره اي انقدر دور كه به واقعيتش بايد شك كرد .
به من ميگويند : عاقل باش , زندگي ات را به پاي يه ستاره كه ديدي و نديدي اش فنا مكن . ميگيوند واقع بين باش , زندگي ات را بر اساس يه خواب يه خيال يه لحظه يه صدا بنا مكن . ببين ان ستاره ها را ببين , آن ستاره هاي درخشان را ببين كه محكم و ثابت استوار , از خود مطمئن در آسمان خيمه زدند و نور افشاني ميكنند .
ميگويم : چقدر بي حيا و پر رويند كه تا خورشيد در نيايد و بي آبرويشان نكند , از رو نميروند .
ستاره من اما خاموش است , با حيا است , معصوم است مرموز است , بي وفا ست .
لحظه اي است كه نميدانم كي و كجا با آن رو به رو شده ام .
ستاره اي ست كه درخاطرم ميدرخشد . هيچ چيز نيست اما ميدرخشد .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/02/23ساعت   توسط صحرا  | 

مصطفی مردانی در وبلاگ  اینجا داستان دعوت کرده ۵ تا آرزو کنم و اونها را با بقیه آدمهای روی زمین قسمت کنم ...منم دیدم بد نیست ...اینم یه مدل تمرین نویسندگیه دیگه!

آرزو.اول.آرزو دارم جای همه چیزهای روی زمین و تو آسمون باشم.یعنی یه مدت به جای همه چیزها زندگی کنم . این آرزوم تا حدی برآورده شده ، یعنی تا الان تونستم جای چند تا چیز باشم:باد،مرداب،زندانی،درخت،صحرا،رهگذر،زائر،یه مرده،جویبار،غریبه،دهاتی،پیچ جاده،فواره،پرنده،فراری و .... که الان در خاطرم نیست.این لذت بخش ترین آرزومه .

آرزو.دوم.آرزو دارم بتوانم فقط بنده یه خدا باشم .یعنی خدایان و بت های دیگرم را بشکنم و پیش پای یگانه خدایم سجده کنم . این اساسی ترین آرزومه.

آرزو.سوم.آرزو دارم به آدمها و موجودات دیگه  کمک کنم و رشد و شکوفایی آنها را ببینم.تو کوچه ما یه خانواده هستند که تا چند سال پیش توی یه خونه خرابه زندگی می کردن ولی یه سالی میشه که خونه شون را ساختند  یعنی اسکلت ۴ طبقه را زدند و طبقه اول را تا حدی درست کردند و توش زندگی می کنند و کم کم داره زندگیشون روبراه میشه.من نتونستم کمکی به اونها بکنم اما هر وقت از کوچه رد میشم و نگاهم میفته به ساختمون نیمه کارشون که داره کم کم درست میشه ، ذوق می کنم . به نظرم هیچ چیز در این دنیا زیباتر از این نیست که ببینی آدمی که تا دیروز بر زمین افتاده بود و نمی توانست تکون بخوره ، امروز داره با گامهایی هرچند متزلزل ، آرام آرام راه میره ... آرزو دارم دست آدمها را بگیرم و در این برخاستن و حرکت کردن کمکشون کنم.این آرامش بخش ترین آرزومه.

آرزو.چهارم.آرزو دارم کار کنم . کار و کار و کار . اما چه کارهایی؟سفر،نویسندگی،روان شناسی،فلسفیدن،راه رفتن،فکر کردن،حرف زدن،جستجو کردن،عاشق شدن،رنج کشیدن،تنها شدن،دوست پیدا کردن،دیدن،شنیدن،یادداشت برداشتن،آفریدن،خراب کردن،تدریس و تحقیق کردن و کارهای دیگه که اسمشون زندگیه . این انرژی بخش ترین آرزومه.

آرزو.پنجم.آرزو دارم که این بیت شعر خیام را با تمام وجودم تجربه کنم:من بنده آن دمم که ساقی گوید/یک جام دگر بگیر و من نتوانم ... یعنی آرزو دارم دنیا را ، خودم را ، آفرینش را پشت سر بگذارم و به سوی چیزی دیگر که نمی دونم چیست ، رو کنم.آرزو دارم بمیرم پیش از آنکه بمیرم، آرزوی بستن چشمانم بر روی این دنیا و باز کردن چشمانم بر دنیایی دیگر که نمی دونم لفظ دنیا درباره اش صادق هست یا نه .خیلی می ترسم موقع مرگ چشمان دیگرم باز نشده باشند،خیلی.این بزرگترین آرزومه .

منم چند نفر را دعوت می کنم:حکیمه،مایا،خرمالو،خودنویس آریا ، باران و مرضیه و بقیه بچه هایی که دوست دارند آرزوهاشون را با بقیه آدمها سهیم بشن!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/02/19ساعت   توسط صحرا 

 

 

اعتماد كردن خيلي سخت است. مثل يه ريسك بزرگ مي ماند.فكرش را بكن يك تكه چوب خشك كه روزي درختي تنومند خواهد شد، يعني در سرنوشتش قرار است چنين اتفاقي بيفتد ، در دستانت است.همه هم مي گويند كه درخت شدنش حتميست مگر اينكه خلافش ثابت شود ، شك نكن . بكارش.وقتي از بيرون به ماجرا نگاه مي كني مثل يك قاعده منطقي مي ماند ، واقعا ترديدت بيجاست، حتما درخت مي شود ، اين همه درخت و گل و سبزه چطور سبز شدند ، حتما مي شود، يعني بارها شده دليلي ندارد اين بار نشود اما وقتي اين تكه چوب يا به اصطلاح نهال باريك در دستانت است قضيه فرق مي كند.دستانت مي لرزند.شوخي كه نيست، بايد يك عمر پايش صبر كني ، آنوقت آيا سبز بشود آيا نشود! ريسك بزرگيست.واقعا اگر كمي فكر كني مردد مي شوي ، نمي شود آينده را پيش بيني كرد!شايد خشكسالي شود ، شايد زلزله شود و نهال را از ريشه در اورد ، شايد هم خود نهال سرپيچي كند و نخواهد درخت شود.شايد هم تقلبي باشد ! كسي چه مي داند! آيا مي شود آيا نمي شود! اصلا از كجا معلوم بعد عمري كه پايش گذاشتي و ان هم رشد كرد و درخت تنومندي شد ، باز هم برايت مهم باشد . شايد تا آن موقع چيزهاي ديگري برايت مهم شده باشند مثلا اسب هاي زيبا يا ماشين هاي شيك يا ... . اصلا يك درخت ميان اين همه درخت گم است ،يكي كم يا يكي زياد ، چه فرقي مي كند!

واقعا نمي داني!

از يكي كه درختان زيادي كاشته مي پرسم:آيا مي شودآيا نمي شود؟

_ جواب ميدهد:بستگي دارد به خيلي چيزها ... به افتاب به باران به خاك به خودت به اطرافيانت به همه چيز بستگي دارد .

_ مي گويم : اوه ، يعني اينقدر مهم است كه به اين همه چيز بستگي دارد!

_ دوباره مي پرسم:خب اخرش ، مي شود يا نمي شود؟

_ سرش را تكان مي دهد : از الان نمي شود گفت .

_ گيج شده ام:اين كه منطقي نيست! آدم يه عمر وقت بگذارد روي چيزي كه نميداند نتيجه مي دهد يا نه ، اين كار ديوانگيست !

_چشمانش برق مي زند: موافقم ، شايد ديوانگيست.

_ پس شما ...

_ مي خندد: آره من ديوانه ام.ديوانه درخت ها ، ذره ذره رشد كردنشان ، آرام آرام ريشه دواندنشان ، گل دادنشان ، ميوه دادنشان ... هر سال جشن تولدشان را مي گيرم . ميداني فقط ميوه و سايه شان مطرح نيست ... چيز مهم تري مطرحه ... كم كم از انها زندگي كردن را ياد مي گيري .

_ هنوز مرددم:من كه نمي فهمم.يعني چطوري؟

به درخت ها و گل هاي اطرافمان نگاه مي كند . معلوم است آدم مهربانيست .از چشمانش پيداست.

صورتش آفتاب سوخته است و پيشانيش پر از چين و چروك . هيكل قوي اي دارد درست مثل همين درخت تنومندي كه در سايه اش نشسته ايم .

_ مي پرسد:چرا نميروي روي يه چيز ديگه سرمايه گذاري كني؟مثلا روي ملك ، خونه ،سهام بخري ...

_ مي دونيد يه نهال دارم ، خيلي وقته ... از وقتي يادم است داشتمش .هر وقت چشمم بهش مي افته ، عذاب وجدان مي گيرم .بالاخره بايد يه روز بايد بكارمش ...

_ در چهره ام خيره شده :احساس مسئوليت مي كني؟

_ بالاخره آدم مسئول چيزهايي هست كه داره . مخصوصا اون ، خيلي لاغر و تكيده هست .

_ زير لب آرام مي گويد :شايد زنده نباشد،گفتي خيلي قديميست ...

_ ناگهان سردم مي شود ، موهاي تنم سيخ شدند: يعني مرده؟

_ تو بايد بفهمي .

_ چطوري؟

_ بايد بكاريش.

_ تقريبا داد مي كشم:يعني براي اينكه بفهمم زنده است يا مرده هم بايد بكارمش ... حتما يه چند وقتي هم بايد اينطوري علافش باشم ...

_ به درخت تكيه مي دهد و خميازه مي كشد:اي زياد طول نمي كشه .مي تواني هم بي خيالش بشي ... خيلي ها اين كار را مي كنن...

_ يعني ...

_ يعني ديگه بهش فكر نكني ... بچسبي به يه كار ديگه ...يه كار مطمئن تر ...

_ اما نگرانشم ...

قيافه اش مهربان مي شود:خوبه ، اولين قدم را برداشتي ، معطل چي هستي؟

_ مي ترسم صبرش را نداشته باشم .

_ تشويقم مي كند :مهم نيست ، پيداش مي كني ...اولين قدمها هميشه همينطوري ان ...كم كم كه بروي جلو راه برايت روشن تر ميشه ، دوردست ها را بهتر مي تواني ببيني ...

به دور و ورم نگاه مي كنم . پر از دارودرخت و گلهاي رنگارنگ . زياد بزرگ نيست ، حتي در مقايسه با باغ هايي كه ديدم كوچك هم هست .

_ چقدر درخت!

_ با اشتياق به گلها و درخت ها نگاه مي كند:ثمره عمر منند.

يك لحظه دلم به حالش مي سوزد! فكرش را بكن ثمره يك عمر آدم چهارتا درخت باشد ... احمقانه است .

_ مي پرسم:مطمئنا نمي توانم يه باغ بزرگ درست كنم ...فكر مي كني بتونم؟

_ مهم نيست ، يه درخت هم كار يه باغ را انجام ميده .يكي را مي شناختم  كه تمام عمرش مراقب يه گلدون بود ... يه گلدون نه چندان بزرگ ، با دوتا دست مي شد جا به جاش كرد.

_ چه بد

_ اما خودش راضي بود ، خيلي هم خوشحال بود.

_ حرصم مي گيرد:مسخره هست ، زيادي مغرور بوده ...

_ از جايش بلند مي شود :بهتره بهش فكر نكني ، براي اين كار بايد عاشق باشي .

_ نمي دانم چي بايد بگويم : عاشق!

دنبالش راه مي افتم . از ميان درخت هاي سيب رد مي شويم . سيب ها هنوز سبز و كال اند.

با خودم فكر ميكنم حوصله اش را ندارم ، وقتش را هم ... اما جاي باصفاييه ...

_ يه سيبي كه رسيده تر است را مي چيند و به طرفم مي اندازد:يه كار كن . يه گوشه بكارش كه تو راهت نباشه . تو كار خودت را مي كني اون هم كار خودش را .

_ سيب را مي گيرم و با گوشه پيراهنم پاك مي كنم:مي ترسم زيادي بزرگ بشه ... تموم خونه و زندگيم را از جا بكنه ...

مي خندد .

_ مسخره مي كني ... جدي دارم ميگم ... هميشه كابوسش را ميبينم . خواب ميبينم يه درخت جادوييه . وقتي بزرگ ميشه همه چيز را از جا در مياره ... همه مون را مي اندازه بيرون ... خودم زنم بچه هام دارايي هام ...

_ از آوارگي مي ترسي !

_ از اينكه چيزهايي را كه دارم از دست بدهم مي ترسم ... مثل مردن ميمونه ... فكرش را بكن .

_ بوته گلي را كه نمي دانم اسمش چيست ، بو مي كند و نفس عميقي مي كشد:يه آدم هيچوقت نمي ميره . مثل يه درخت . مگه درختها تو زمستون ميميرند ؟

_نمي دونم ... از اين كابوس مي ترسم ...مي ترسم واقعيت داشته باشه ... مطمئنم امشب

خوابش را مي بينم .هيچكس باور نميكنه . پس تو هم ميگي درخت جادويي وجود نداره .

_ اتفاقا همه درختها جادويي ان .

_ تعجب مي كنم:يعني كابوسم واقعيت داره ؟

_ آره اما اسمش كابوس نيست .

راه را برايم از ميان شاخ و برگ بلند و درهم پيچيده درختچه هاي گل باز مي كند . تيغ يكي از شاخه ها در دستم فرو مي رود . دستم مي سوزد.

_ مي خواهم بپرسم پس اسمش چيه ، كه مي پرسد:چرا از آوارگي مي ترسي؟

_ تو فكر مي روم : نمي دونم ... يادمه وقتي بچه بودم يه چيز افتاده بود تو رودخونه . مي خواستم برش دارم براي همين دنبال رود مي دويدم . آنقدر دنبال رود دويدم كه وقتي به دوروورم نگاه كردم ديديم گم شدم . خيلي بچه بودم . از آن به بعد از گم شدن مي ترسم . خيلي برايم مهمه گم نشم.

مكث مي كنم ، نمي دانم مي شود بهش اعتماد كرد يا نه: چند سال پيش به يك شهر غريبه سفر كرده بودم .آنجا كاري داشتم . كسي نبود همراهيم كنه .وقتي از قطار پياده شدم ، هول برم داشت . شهر قشنگ و شلوغي بود . پر از نور و رنگ و صدا . يك آن احساس كردم اگر وارد جمعيت بشم گم مي شم . براي همين يه يك ساعتي همانجا ايستادم ، خشكم زده بود كه ديدم يه زني داره بهم لبخند ميزند . ازم پرسيد مي توانم كمكتان كنم ، منم گفتم آره . همون زنم شد .

_انگار به حرف هايم علاقمند شده:زنت را دوست داري؟

_فكر ميكنم ، نمي دونم .هيچوقت نفهميدم.هميشه فكر مي كنم ترسم بيشتر باعث شد با زنم ازدواج كنم ... . دوست ندارم ديگر درباره اش حرف بزنم ،برای همین مي پرسم:تو هيچ وقت گم شدي؟

ــ مي خندد : تا دلت بخواد ...اصلا براي همين باغبان شدم ...

_نمي فهمم ، چطور؟

_ كنار جوي باريك آبي كه باغ را آبياري مي كند ، مي نشيند و دستانش را در آب مي كند . با آب گل آلود بازي مي كند:من هر جا مي رفتم گم و گور مي شدم . نه اينكه راه را بلد نباشم ، نه . دوست داشتم گم بشوم و كسي از جام خبردار نباشه ...دوست نداشتم هيچ نشاني از خودم به جا بذارم ...اينطوري آرومتر بودم ...

_ چه جالب!

_ نگاهش را از آب مي گيرد و به چيزي نامعلوم در باغ خيره مي شود ، انگار دارد با خودش حرف مي زند ، آهسته و آرام : جالب تر اين بود كه من هميشه از درخت ها متنفر بودم . هميشه دوست داشتم باد باشم و با ضربه هايم شاخ و برگهايشان را بشكنم ... حوصله ام را سر مي بردند ... فكر مي كردم خيلي راكدند .كندند .اما باد مخصوصا وقتي طوفاني مي شد خيلي برايم هيجان انگيز بود . دوست داشتم همه چيز را خراب كنم .با همين دستهام .

نگاهم مي كند و لبخند مي زند : تا اينكه يه بار تو يكي از اين گم شدن ها سر يه دوراهي رسيدم .مي دانستم راه خونه كدومه ... تو خونه همه منتظرم بودند ، شب عيدي بود . اما من راهم را كج كردم و زدم تو بيراهه . آنقدر رفتم و رفتم كه به يه جنگل رسيدم . تو اين جنگل يه جنگلبان پير زندگي مي كرد . همون كه گفتم يه گلدون داشت . باهاش آشنا شدم . با گلدونش با درخت هاش ... يك سالي آنجا بودم . ديگه جنگل را مثل كف دستم مي شناختم . وقتي برگشتم اولين كاري كه كردم كاشتن اين درخت ها بود . درخت ها به من ياد دادند نترسم ، فرار نكنم . مثل خودشان بايستم و از پا در نيايم .

_ از داستانش خيلي خوشم آمده ، به شوخي مي گويم:پس درخت هاي تو هم جادويي بودند .

_اوه ، آن هم چه جادويي !

_ روي زمين مي نشينم و پاهايم را دراز ميكنم : دوست دارم بيشتر درباره آن سال بدانم . واقعا چه اتفاقي افتاد كه به درخت ها علاقمند شدي؟

_ چين و چروك پيشانيش بيشتر مي شود : گفتنش آسون نيست . با جنگلبان در جنگل راه مي رفتيم و او از درخت ها و حكايت هاشون برام تعريف مي كرد . از خدا كه مراقب آنهاست . كه مراقب رويش همه ماست حتي اگر معلوم نباشه .اما هر وقت لازم باشه دستي به سر و گوشمون مي كشه و آبي به پامون مي ريزه . از هرس كردن درختها مي گفت ، اينكه درخت ها مي ترسند اما به باغبان اعتماد مي كنند . مي گفت هنوز نتوانسته به اين سوال جواب بده ، اينكه ما در خدا ريشه داريم يا خدا در ما!

بعد از كاشتن اين درخت ها چند بار ديگه هم فراري شدم اما هربار بر مي گشتم چون فكر مي كردم درخت ها منتظر منند . اينطوري منم ريشه پيدا كردم مثل درخت ها ...

_ مي پرسم :يادت مياد يكي از اون حكايت ها را برايم تعريف كني؟

_يادمه قصه نهالي را كه نمي خواست كاشته بشه .از خدا شكايت داشت . مي خواست يك چيز ديگه باشه . مثلا يه پرنده با بالهاي بزرگ . دوست داشت اينطوري آسمون را لمس كنه . خدا بهش قول

داده بود كه به آرزويش مي رسه به شرطي كه اجازه بده كه كاشته بشه . اما نهال قبول نمي كرد .فكر مي كرد خدا دارد گولش مي زند . چطور مي شد هم كاشته بشه و هم پرواز كنه . نهال منطقي اي بود مثل تو . اين بود كه به حرف خدا گوش نكرد و اجازه نداد كاشته بشه و كم كم به يه چوب خشك تبديل شد .

نهال هاي دوروورش كم كم قد مي كشيدند و بزرگ مي شدند اما او درونش پوك مي شد و با اندك ضربه اي مي شكست . تا اينكه يه روز يه پرنده يك تكه از بدن تكه تكه شده اش را بر مي دارد و بالاي درختي مي پرد . مي خواسته باهاش يه لانه درست كنه . بعد از يه مدتي كه آنجا توي لانه مي ماند به رابطه نزديك درخت و پرنده پي مي برد . متوجه مي شود كه پرنده به جاي درخت پرواز مي كند و از آسمانهاي ديگه براي درخت خبر مي آورد و درخت هم از خانه پرنده مراقبت مي كند و اسرار زير خاك را براي پرنده تعريف مي كند . آنوقت هست كه چوب خشك افسوس مي خورد كه چرا درخت نشده

و متوجه مي شود كه خدا راست مي گفته و كلك تو كارش نبوده . پيش خدا اعتراف مي كند كه اشتباه فكر مي كرده و از خدا مي خواهد كه او را نابود كند تا اينقدر افسوس نخورد و عذاب نكشد . خدا در جواب تقاضايش ميگه كه هنوزم دير نشده و او مي تواند درخت شود به شرطي كه صبر كند .

چوب خشك اين بار هم باور نمي كند اما چيزي نمي گويد و همانطور كه خدا گفته صبر مي كند .

در همان لانه پرنده مي ماند و به دنيا آمدن و بزرگ شدن جوجه هاي پرنده را مي بيند و وقتي

يكي از جوجه ها كه حالا براي خودش پرنده زيبايي شده ، براي اولين بار پرواز ميكند و با شوق و ذوق ماجراي پروازش را براي او و پرنده بزرگ و جوجه هاي ديگر و درخت و باد و بقيه تعريف مي كند او هم حس مي كند در اين پرواز شريك است ... احساس مي كند حالا نه تنها يه لانه گرم است بلكه درخت و پرنده و نسيم و آسمان هم هست .

_ نمي دانم چرا با شنيدن اين قصه غمگين مي شوم:خوش به حال درخت ها و پرنده ها و چوبهاي خشك ... تنها نيستند ... اما واقعيت اينه كه آدم خيلي تنهاست و فقط مي تواند خودش باشد نه چيز ديگه ...

_ مي خندد و از جايش بلند مي شود و شلوار خاكي اش را مي تكاند :آدم هم مي تواند همه چيز باشد فقط اگر كمي حرف گوش كند ...

_ چيزي دلم را چنگ مي زند:چوب خشك ...چقدر وحشتناك ... شايد امشب خواب آن چوب خشك را ببينم . نمي خواهم نهال جادويي ام چوب خشك بشه .

_ به طرف آلاچیقی که وسط باغ است می رود : چوب خشك هم زياد بد نيست اگر خدا باشد .

_ من هم از جايم بلند مي شوم و دنبالش می روم . هنوز ناراحتم :اذيت نكن .... امروز مي كارمش اما اگر مرده باشد؟

_ دستش را روي شانه ام مي گذارد:بايد ببيني .

_ آره بايد ببينم . كمكم مي كني؟

_ براي همين اينجا هستيم .

_ زير لب دعا مي كنم : اميدوارم هنوز فرصتي مانده باشه .

_ مطمئن مي گويد:نترس . وقتي خدا هست هميشه فرصت هم هست .

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/02/13ساعت   توسط صحرا  | 

19 ساله بودم و دختر خانه.قبل از من يك خواهر و برادرم رفته بودند به خانه بختشان . من مانده بودم و دو خواهر ديگر و يك كارگاه قاليبافي كه صبح تا شب خود را در انجا مي گذرانديم تا نان زندگي را در اوريم.صبح ها وقت خروسخوان كه مي شداز خواب برميخاستيم ،سجاده پهن مي كرديم و دلي صفا مي داديم . بعد آن ناشتايي مي خورديم و هركس به سركارش مي رفت.پدر و مادرم به باغ و من و خواهرانم به كارگاه . از همان كودكي عادتمان داده بودند كه كار كنيم و زندگي را با خوشي سرسري نگذرانيم.

دختر بزرگ خانه بودم و در رفت و روب خانه و پخت و پز غذا استاد .

روزهاي زندگي من همچنان سپري مي شد گاه با روزهاي زيبايش و گاه ملال اورش .

روزي از روزها شش غريبه كه بعدا برايم اشنا شدند ، در چوبي خانه را كوبيدند . سه نفر مرد بودند و سه نفر ديگر زن.از پشت در كارگاه صدايشان را مي شنيدم كه با مادر خوش و بش مي كردند و قصدشان خريد قالي بود . من كه در ان زمان خجالتي بودم از ترس نامحرم فرار را بر قرار ترجيح دادم و از در پشتي كارگاه خارج شدم و به بالاخانه (اتاق مهماني) پناه بردم و شروع به تميز كردن آنجا كردم . كاسه اي را پر از قند و نبات كردم و چاي را دم كردم.گويي ناخودآگاهم مرا به پذيرفتن سرنوشت و هموار كردن راه آن سوق مي داد.از پشت پنجره نگاه كردم . مادر بود كه با مهمانها حرف مي زد و دعوتشان مي كرد بيايند بالا و لبي تر كنند.آنها هم بدون تعارف پذيرفتند . برايم عجيب بود . صورتم سرخ شده بود.نمي دانم چرا به دلم افتاده بود كه براي خريد قالي نيامدند ، بارها از روزي كه توانستم خودم را بشناسم اين اتفاق افتاده بود و كساني امده بودند البته نه به قصد خريد قالي بلكه به قصد خريد سرنوشت من.جاي ماندن نبود.دلم پر بود از فكرهاي عجيب و غريب و گروپ گروپ قلبم.

چادر را بر روي شانه ام انداختم و بار ديگر به اتاق نگاه كردم . همه چيز مرتب بود . در ديگر اتاق را كه به كارگاه راه داشت باز كردم و از نردبان پايين امدم . وقتي در كارگاه سرجايم نشستم ، دلم ارامتر شد.سعي مي كردم همانطور كه گره هاي قالي را مي زدم گره هاي دلم را باز كنم ولي نميشد.ماجرا انطور كه فكر مي كردم بود . سه زن بهانه اورده بودند كه رنگ زمينه قالي يادشان رفته ، انگار اگر تا شب فرار مي كردم آنها هم مي خواستند دنبالم بيايند .سه زن وارد كارگاه شدند.كارگاه شلوغ بود و جز من و دو خواهرم ، دوازده شاگرد ديگر هم بودند.پشت قالي راه افتاده بودند و تارهاي قالي را كنار مي زدند تا بافنده قالي را ببينند و من را پيدا كنند. تعجب كردم مگر مرا نمي شناختند پس چطور مي خواستند از كسي ناديده و ناشناخته خواستگاري كنند.شايد اوازه پدر و مادرم انها را بر ان داشته بود تا خواهان من شوند.تارهاي قالي را پس زدند و سه جفت چشم كنجكاو مرا به هم نشان دادند.چشمانشان خندان بود انگار مرا پسنديده بودند.دست و پا شكسته به انها سلام كردم، جوابم را دادند و سخن را كوتاه كردند و رفتند.قبل از رفتن بارديگر نگاه خريدارانه اي به سر تا پايم انداختند تا از انتخاب خود بيشتر مطمئن شوند.شب در خانه سكوتي بين پدر و مادر بود انگار مشغول گرفتن تصميم مهمي بودند.وقتي همه خوابيدند مادر كه مي دانست حال خوبي ندارم و شايد خودش هم روزي چنين حالي داشته ، مرا به گوشه اي كشيد و گفت خواستگار بودند . حرفي نزدم و مثل تمام دختران دم بخت اشك از چشمانم سرازير شد.چند روز بعد دوباره امدند . گويا مادر دفعه قبل قبول نكرده بود البته پدر حرفي نداشت.داماد مرد 55ساله اي بود كه در شهر تهران زندگي مي كرد و الان هم در تهران بود . امضايي داده بود و برادرش را وكيل خود كرده بود تا برايش خواستگاري كند و دختري بگيرد.مادر در جواب انها گفته بود دخترش را كه از سر راه نياورده كه بدون اينكه داماد را ببيند ، او را روانه شهر غريب كند و انها اصرار كرده بودند داماد كار داشته و نتوانسته بيايد ، چه فرقي مي كند  بجايش انها آمدند.پدر مي گفت بايد به خدا توكل كرد ، چند دختر ديگر هم در ده بودند كه داماد وقت خواستگاري نيامده.تحقيق از داماد و خانواده اش شروع شد . همه به خوبي آنها نظر دادند . از پيش نماز ده خواستند استخاره كند ، در جواب استخاره امده بود بسيار خوب است ولي بايد سازش كند.

روزي كه عكس داماد را به دستم دادند جيغ كشيدم و عكس را به زمين انداختم . عكس مردي را نشان مي داد با كلاه شاپو و كت خاكستري و موهاي سفيد كه چند نخ سياه در ان خودنمايي مي كرد.يعني مرد روياهايم او بود ! به هر حال حرفي نداشتم كه بزنم البته ناراضي هم نبودم . بعد از مدتي من و مادر و پدر و برادرم همراه آن شش نفر پيش اخوند ده رفتيم و عقد كرديم . دو ماه در عقد بودم و هنوز داماد را نمي شناختم . گاهي با خودم مي گفتم نكند داماد زن داشته باشد و يا كچل باشد و هزاران فكر ديگر كه ذهن مرا سخت مشغول خود مي كرد. در اين مدت جاري ام مرا مدام بيرون مي برد باغ ، خانه اقوام و ... . چند روز به تاريخ رفتنم مانده بود . به شهرمان رفتيم و بقيه جهيزيه را خريديم . جهيزيه را ابتدا به تهران فرستاديم و بعد من و مادر و برادر شوهرم و زنش راهي تهران شديم.ان روز چادر زمينه قهوه اي گلدار سر كرده بودم و لباس اطلس سبز و جوراب رنگ پا و كفش سفيد.به خانه داماد در تهران كه رسيديم جلوي پايم گوسفند كشتند و همراه هلهله و نقل مرا به داخل خانه بردند.داماد خانه نبود ، سركار رفته بود.خواهر زاده هاي داماد دنبال داماد رفتند و او را به خانه آوردند.اولين لحظه برخوردمان ، مرا لرزاند . البته بعد به آن عادت كردم و گفته مادرم را كه وقتي با لباس سفيد به خانه بخت مي روي بايد با لباس سفيد از ان خانه بيرون بيايي اويزه گوشم كردم و زندگي را گذراندم و امروز كه به ان روزهاي دور نگاه مي كنم فكر ميكنم زندگي من هم در نوع خود بي نظير بوده است.

+ نوشته شده در  جمعه 1386/02/07ساعت   توسط صحرا  |