من هيچ وقت زنانه حرف نمي زنم . هميشه مثل آدمها حرف مي زنم . براي همين اكثرا با تعجب به من نگاه مي كنند كه يعني تو زني؟ مردي؟بالاخره چي هستي !
به اين فكر مي كنم چه جوابي مي توانم بدهم . چشمانم را مي بندم و تو فكر مي روم ......
از دور صداي زني كه گيسواني شبيه باران بر سرورويش ريخته ، به گوشم مي رسد كه تند مي بارد و موج هاي دريا را بيقرار مي كند موج هايي كه چون مردي مست خود را به صخره ها مي كوبند و مي غرند و تا اسمان بالا مي جهند . صداي باران و موج ها در هم اميخته است . طوفاني در درونم به پا شده . باران موها و چهره ام را خيس كرده ، موج هاي دريا نفسهايم را به شماره انداخته....
نفس تندي مي كشم و بي اختيار چشمانم را باز مي كنم . گيج شده ام . به اطرافم نگاه مي كنم . من كجا هستم ! يادم مي آيد داشتم به صداي زنانه و مردانه فكر مي كردم كه خوابم برده . فكر كنم خواب آدم و حوا را ديده ام ! از اين تعبير خوشم مي آيد . با خودم فكر مي كنم چه حيف كه اينجا نه هوا بارانيست و نه دريا طوفاني ! چه حيف كه ...
صدايي مي شنوم . انگار مامان است كه ناله مي كند ! صدايي يكنواخت _ بدون اينكه كم يا زياد شود ، مي نالد . خواب از سرم مي پرد . بلند مي شوم و پنجره رو به حياط را باز مي كنم .مامان و بقيه تو حياط خوابند . جيرجيرك است كه صدا مي كند . چقدر هوا خفه است . پنجره ديگه اتاق را باز مي كنم . صداي تق تق كفش هاي زنانه اي از خيابان شنيده مي شود . صدا نزديك و دور مي شود . انگار زني در اين نيمه شب خيابان را بالا و پايين مي كند . صدا نزديك تر مي آيد و ناله جيرجيركها را به ته ذهنم مي فرستد . سعي مي كنم با صداي قدمهاي زن نفسهايم را هماهنگ كنم كه ناگهان ماشيني كه از خيابان مي گذرد بوقي مي زند و ترمز مي كند . زن مي ايستد . نفسم را حبس مي كنم . دو مرد سوار ماشين اند . انگار چيزي به زن مي گويند كه زن را به خنده مي اندازد . زن بلند بلند مي خندد . صدايش در خيابان خلوت مي پيچد . چند نفر از پنجره به خيابان نگاه مي كنند . من هم خيره شدم و مجذوب ، از خودم مي ترسم . تند پنجره را مي بندم و سراغ كتابهايم مي روم.
كتابي بر مي دارم و صفحه اي را اتفاقي مي خوانم . مردي دارد ابراز عشق مي كند : با لحن احمقانه اي به دختري كه فكر مي كنم بايد خوشگل باشد مي گويد تو يه چيز ديگه اي . اصلا با بقيه فرق داري . بدون تو زندگي برايم معنا ندارد و چيزهايي مثل اين . مزخرفات مرد را زود رد مي كنم تا ببينم نظر دختر چيه ! دختره حرفي نمي زند فقط لبخند مي زند و از خوشحالي اشك در چشمانش جمع مي شود . دختر ساده دل . باور كرده . آخر قصه را نمي داند . كتاب را مي بندم . كتاب ديگري بر مي دارم . همان كتاب دوست داشتني ام . تا به حال ده دفعه بيشتر خواندمش . قهرمان داستان يك انقلابي است كه مبارزه مي كند ،شكنجه مي شود .شعر مي گويد . دست آخر هم پيروز مي شود و قدرت پيدا مي كند . مرد جذابيه . دوست دارم معشوقه اش باشم اما معشوقه اش نه زنش . معشوقه اش اوايل داستان شخصيت جذابي دارد ، او هم همپاي مرد قهرمان مبارزه مي كند ، شعر مي گويد اما وقتي مرد از زندان آزاد مي شود و قدرت پيدا مي كند و با هم ازدواج مي كنند ، زن انگار عوض مي شود . ديگر خبري از او در داستان نيست . واقعا در نيمه آخر داستان خبري از زن نيست . هميشه كه داستان را مي خواندم خودم را به جاي مرد و يا معشوقه اش مي گذاشتم .هيچ وقت از چشم زن داستان را نخوانده بودم ! هيچ وقت به داستان اينطوري فكر نكرده بودم ! عجيب است ! كتاب را مي بندم و مي اندازمش روي كتابهاي ديگه . به بقيه كتابها نگاهی می کنم. چه كتابهاي مزخرفي! حوصله ام را ديگر سر مي برند . همه شان تكراري شدند . توي جايم ولو مي شوم و سعي مي كنم بخوابم . اين بار خوابي نمي بينم .
.....
روزهاي بلند تابستاني هم تمامي ندارند انگار . مامان با شكم برآمده چرت مي زند . چقدر قيافه اش خسته است . مريم كنار عروسكش خوابش برده .سعيد هم طبق معمول تو كوچه است . از سكوت خانه خوابم گرفته ، اما نمي توانم بخوابم . صداي خر و پف آقام اعصابم را بهم ريخته . معلوم است خواب هاي خوب مي بيند . صدايش آزارم مي دهد . كلافه ام مي كند . الان است كه بلند شوم و هر چي فرياد دارم بيرون بريزم ، آقام را ، خانه را ، دنيا را به هم بريزم يا دهان باز كنم و نفرتم را ، همه نااميدي ام را بالا بياورم .
اما چيزي نمي گويم و مثل هميشه سكوت مي كنم . توي خودم مي روم و آن تو دادهايم را مي زنم.من صداهاي بيرون را دوست ندارم . صداهاي بيرون يا گوشخراشند يا دلخراش . هر چند گاهي صداهاي قشنگي هم در بيرون به گوش مي رسد اگر خوب گوش دهي مثل صداي آوازه خوان ها ، صداي ديوانه ها ، صداي رسولاني كه گم شده اند، صداي پرنده ها ...
مثلا همين دوستم صدايش شبيه صداي پرنده كوچكيست كه در شلوغ ترين ميدان شهر مي خواند . بايد با تمام وجود سكوت كني تا چيزي بشنوي اما وقتي شنيدي ناگهان تمام صداها و همهمه ها و شلوغي ها از جلوي چشمانت محو مي شود و فقط تو مي ماني و پرنده كوچكي كه آواز مي خواند . حالا چه مي خواند مهم نيست . مهم اين است كه دلش را بيرون مي ريزد . بدون اينكه بخواهد صدايش را بلند كند تا ديگران بشنوند ، براي خودش مي خواند اما وقتي صدايش به گوشت مي رسد خيال مي كني براي تو هم مي خواند ، حرف دل تو را هم مي زند .
با اين حال من صداهاي دروني را بيشتر دوست دارم . دوست دارم چشم ببندم و به صداهاي درونم گوش بدهم . از ناله و زنجموره متنفرم اما نمي دانم چرا هميشه صداي يك ناله ضعيف از درونم شنيده مي شود . اصلا اين ناله را دوست ندارم . براي اينكه صدايش را نشنوم بلند بلند با خودم حرف مي زنم البته اگر آقام نباشد . آقام هميشه مي گويد دختر مگه ديوانه اي با خودت حرف مي زني ! اما مامان به حرف زدن هايم عادت دارد .مامان هم گاهي با خودش حرف مي زند . همه مي گويند آدم آرامي هستم . اما كسي از دلم خبر ندارد . بارها توي خودم تمرين كرده ام كه داد بزنم . همه حرفهايم را بزنم. اما نمي دانم چرا وقتي موقعش مي شود خفه مي شوم . صدايم در نمي آيد . فكر مي كنم مامان هم مثل من است . هيچ وقت با او در اين مورد حرف نزدم . اما فكر مي كنم او هم صداهاي زيادي تو دلش دارد. خيلي حواس پرت است . پوران زن همسايه مان هم همينطور است . زهرا عروس مرضيه خانم هم . فكر مي كنم بيشتر آدمها حداقل بيشتر آدمهايي كه من مي بينم ، اينطور باشند . همه با خودشان حرف مي زنند ، خيلي آهسته و بي صدا ، اما من مي بينم كه لب هايشان تكان مي خورد . از چشمهايشان معلوم است كه حواسشان به چيزي كه مي گويند نيست ، دارند به چيزي كه نمي گويند فكر مي كنند . خيلي دوست دارم سر بگذارم بر سينه آدم ها و به صداهايي كه آن تو ها مي پيچد ، گوش دهم . دوست دارم بدانم آنها هم صداي آن ناله ضعيف را مي شنوند . آنها هم تو دلشان داد مي زنند. آنها هم به خودشان فحش مي دهند . آنها هم از خودشان شعر مي سازند . از آن شعرهاي مسخره كه رويت نمي شود براي كسي بخواني ، چون نه معني دارد نه قافيه و نه اول و آخر . هيچ كس باور نمي كند اما من هميشه فكر مي كنم شاعر بزرگي مي شوم .گاهی فکر می کنم مجبورم با خودم حرف بزنم یا شعر بگویم.شايد چون مي ترسم اگر با خودم حرف نزنم يك روز از خواب بيدار شوم و ببينم ديگر نمي توانم حرف بزنم . مثل رولو در كتاب يك خواب بد ، صدايم را فراموش كنم . ديگر صدايم را نشناسم . صداي خودم را با صداي بقيه اشتباه بگيرم . خيلي مسخره هست اما من از اين اتفاق مي ترسم . دوست دارم بدانم ديگران هم از اين اتفاق مي ترسند ؟ اصلا به آن فكر مي كنند ؟ دوست دارم بدانم آقام هم از اين اتفاق مي ترسد . از اين فكر خنده ام مي گيرد . آقام از هيچ چيز نمي ترسد آنوقت بيايد از اين بترسد . هنوز دارد خر و پف مي كند . اما ديگر از دستش عصباني نيستم . من وقتي توي خودم مي روم ، ديگر هيچ چيز نمي شنوم . دنيا برايم امن و امان مي شود . با همه مهربان مي شوم .
خميازه ام گرفته . بلند مي شوم تا كتابي بردارم . نگاهم به كتاب دوست داشتني ام مي خورد . ياد فكر ديشبم مي افتم . فكر مي كنم جالب است يكبار ديگر بخوانمش و ببينم چه اتفاقي مي افتد كه حضور ليلا ، معشوقه ي قهرمان داستان ، در آخر هاي كتاب كمرنگ مي شود.واقعا چه اتفاقی می افتد ؟ كتاب را باز مي كنم اما اين بار از آخر .
ادامه مطلب
