تبليغاتX
تمرین نویسندگی

تمرین نویسندگی

عشق تاب آوردن ابهامست

 

اتاق تاريكست . چشمانم ، چشمانت را نمي بيند . حواست به من نيست . جلوتر مي آيم . آرام آرام خود را به سويت مي كشانم . سهم من از ديدار تو همين ملاقاتهاي شبانه است . من در كنار تو ، تو بي خبر از من . در تاريكي نشسته ايم . حضورت را لمس مي كنم ، نفس هايت را نفس مي كشم ، بوي تو را گرفته ام . محو نوازش تاريكي بر چشمانت لبانت گونه هايت خطوط كشيده گردنت گيسوانت شده ام .در تاريكي چقدر زيبايي . كاش خود را در تاريكي مي ديدي و مي فهميدي زيبايي ات ، افسون پيكرت ، هاله روشن پيرامونت را مديون تاريكي هستي .

تاريكي غليظ و سنگيني ما را در خود مي فشرد . به تو نزديكتر مي شوم . چقدر نزديك هم ... چقدر خاطره از تاريكي دارم . تاكنون تنها در تاريكي فرصت ديدارت را داشته ام . از نور بيزارم . از شعله هراس دارم . از چراغ متنفرم . تنها يك جرقه كافيست تا ميان ما جدايي اندازد ، يك پرتو مي تواند حضور تو را از من بگيرد . تنها يك لحظه بيداري ات چنان قدرتي دارد كه مي تواند مرا از كنار تو براند ، براي هميشه از ديدار تو محروم كند .

در تاريكي نشسته ایم . من در كنار تو ، تو بي خبر از من . طرحي از اندامت پيداست . برق لبانت را خوب حس مي كنم . هاله ات مي درخشد . تنها چشمانت ،  چشمانت را ندارم .

نرماي نفس هايم گونه هايت را نوازش مي كنند . آرام و يكنواخت نفس مي كشم تا مبادا نفس هايم خوابت را پريشان كنند . نگاهم را زير انداخته ام تا مبادا بيدارت كند . آرام نفس مي كشم تا خوابت ببرد ، بيدار نشوي . آدم ها همه در خواب معصومند .وقتي بيدار شوند نميداني با چه چيز روبرو خواهي شد . نمي تواني پيش بيني كني چه بر سر انتظارهايت خواهند آورد .

معصوم غنوده اي . خيره مي مانم . نفس در سينه ام حبس مي شود : " اين ديگر كيست ؟ " از خود بيخود مي شوم و آتش چشمانم را در نيزه نگاهي بر چهره ات مي ريزم . بي احتياطي مي كنم و از ته دل نفس مي كشم . مژگان بلندت به هم مي خورد و تيز مي شود . يك لحظه تندي نگاهت را مي بينم و بعد خاموشي . بو برده اي .ترس برت داشته است . انگار متوجه چيزي شده اي : شيحي ناخوانده ، دزدي بي خيال ، برهنه اي آتشناك ...خودت را جمع مي كني ، گوش به زنگ و آماده . ترسيده اي ... لذت مي برم ، هميشه تو را در خواب ديده ام ، از بيداري ات تصويري ندارم . بي هواتر نفس مي كشم و همه درد و رنج و شيفتگي سالها را _ همه ظلمت نشسته بر سينه ام را بر سر و صورتت خالي مي كنم . آشفته مي شوي . خود را به ديوار مي فشري و كوچك و كوچك تر مي شوي . جلوتر مي آيم ، فاصله اي نمانده ... قلبت مي كوبد ، لبانت برق مي زند ، تنت مي لرزد . از شوق مي لرزم . بر چشمانت خم مي شوم ، تنها سياهي اي پيداست . آخ چشمانت ، چشمانت را ندارم . پيكرت ، حضورت ، همه وجودت در دستان منست ، در تملك منست اما چشمانت را ندارم .

تا سپيده چيزي نمانده ...

بايد عجله كنم ... آه اما نه نه ...اين بار خواهم ماند . رسوا شده ام ترسي از رسواتر شدن ندارم . مي مانم حتي به قيمت رسيدن به پايان خويشتن نيز مي مانم .

خواهم ماند و قبل از دود شدنم ، محو گشتنم ، پريدنم و به پايان رسيدنم ، چشمانت را خواهم ديد .ديگر اين بار به اميد شبانه اي ديگر ، با بهانه از دست ندادنت خود را فریب نخواهم داد . آدم ترس از دست دادن چيزي را كه ندارد ، همواره دارد . و گرنه چيزي را كه داري كه از دست نخواهي داد .

تا سپيده چيزي نمانده ....

خواهم ماند و چشمانت را خواهم ديد . چشمانت آخرين تصويري از اين عالم خواهد بود كه با خود به عالم ديگر مي برم . راستي چشمانت چه شكليست ؟ راز آنها چيست ؟ بلنداي نگاهت تا كجاست ؟ چه در درون آنها مي گذرد ؟ چشمانت اندوهگينند ؟ شادند ؟ مي خندند ؟ نكند چشمانت زشت است ؟ دودو مي زند ؟ حرفي براي گفتن دارد ؟ سوال كردن بلد است ؟ غم باشكوهي در آن خانه كرده ؟ كجايي است ؟ چه رنگي است ؟

تا صبح ، تا كه سپيده زند و چشمانت را روشن كند اين سوالها را بارها از خود مي پرسم ، اين سوالها را بارها از خود پرسيده ام . اما تا امشب جرات نداشتم پي جواب آنها را بگيرم ، از جواب گرفتن فراري بودم . آخر از چشمانت مي ترسيدم ، از حقيقت آنها پروا داشتم . چه مي دانستم ! شايد نگاهت جز پرنده اي بي بال و پر هيچ نبود . چه مي كردم اگر چشمانت رازي نداشت يا كه آب راكدي بود و باد مرده اي . اگر چشمانت پر از همهمه و هياهو بود ، زرق و برق بازار را داشت ، با خاموشي مانوس نيود ، نمي درخشيد ، خلوتي نداشت ، تكه زمين بايري بود ، جنگل نداشت ، مسير كوتاهي بود ، تا دوردست نمي رفت ، زود به مقصد مي رسيد ، ژرفنا نداشت ، تسليم را نمي شناخت _ با عظمت بيگانه بود، چه مي كردم ؟؟ به كه مي گفتم ؟؟ كجا پناه مي بردم ؟؟ اين بود كه مدام لحظه نهايي را ، لحظه ديدار _ لحظه وداع را عقب مي انداختم ، در ملاقات هاي شبانه ام چيزي به صبح نمانده تنهايت مي گذاشتم _ از نور مي گريختم و به تاريكي پناه مي بردم .

چه مي دانستم تو كه هستي ؟ فكر مي كردم اگر او " همان " نباشد ، اگر آنچه بر چشمانش گذشته است همان رويا نباشد كه همه عمر خوابش را ديده ام ، اگر آن تند باد كه در تصوراتم در چشمانش مي وزيد واقعيت نداشت ، اگر آن طوبا كه به خيالم در چشمانش ريشه داشت و سايه اش همه زمين را در بر گرفته بود چيزي جز علف هرزه گستاخي نبود ... چه مي كردم !

چگونه اين ضربه را بر روياهايم تاب مي آوردم  ...

چگونه بعد مرگم ، بعد از بيدار شدنت زير سنگيني وجداني آزرده از پا در نمي آمدم ...

با اگاهي از حقيقت تلخ چشمانت چگونه خواهم توانست آرام بميرم ، راضي بميرم ، خشنود بميرم .

اما اگر آن نگاه ، آن چهره

 همان پري افسونگر افسانه هايم باشد

چشمانش شبيه چشمان موعود آخر قصه ها باشد

آن گاه با خيال راحت مي مردم

با لبخندي بر لب جان مي سپردم

چاره چيست ؟

يا مي بايست تن به نور دهم و بگذارم ، تو هر چه هستي و هر كه هستي قدم به دنيا گذاري و خود را به تمام آشكار كني يا اينكه همچنان در تاريكي پناه گيرمو به حريم شبانه ات تجاوز كنم و از تو تنها به ديدارهاي شبانه و آنهم در خواب قناعت كنم و چشمانت را ، حقيقت چشمانت را از خود دريغ دارم و خود را با انگاره هايي تاريك از تو _مخلوطي از رويا و خيال و آرزوها و انديشه هايم _ سرگرم كنم . ترديدم را بي پاسخ يگذارم و سوالهايم را از ياد ببرم . پنجره را بپوشانم و در را ديوار كنم تا نور وارد نشود _ حقيقت روشن نشود .

اما من ناتوانتر از آنم كه پشت به افتاب كنم

خسته تر از آنم كه هوا را از خويشتنمان دريغ دارم

شيفته تر از آن كه به تو تا همين اندازه قناعت كنم

چيزي تا سپيده نمانده ...

تاريكي دوام ندارد ، بالاخره صبح خواهد شد

منتظر مي مانم

+ نوشته شده در  شنبه 1386/03/26ساعت   توسط صحرا  | 

 فكر مي كنم همگي مان تجربه مشتركي را داشته باشيم(منظورم افراد مبتدي يا آنهاييست كه روزي مبتدي بوده اند و يا حتي افراد حرفه ايست)،  لحظه اي كه آفرينش داستان يا متن يا هر اثر هنري ديگري را به پايان مي رسانيم . به آفريده خود نگاه مي كنيم و غرق شادي و سرور مي شويم . احساس خدايي مي كنيم . گمان مي كنيم شاهكاري خلق كرده ايم . اوه چه زيباست . بي همتاست . آنقدر مجذوب كننده است كه دوست داريم آن را به تمام جهانيان نشان دهيم .

پس به سوي ديگران ، خواننده ها ، شنونده ها و مخاطباني روي مي آوريم تا اين لذت بزرگ را اين بشارت بزرگ را با آنها سهيم شويم . اما وقتي  ديگران با آفريده ما مواجه مي شوند نه تنها حيران نمي مانند بلكه خيلي بي تفاوت سرسري نگاهي مي اندازند و خميازه اي مي كشند و به ما توصيه مي كنند بيشتر دقت كنيم ، ايرادهاي كار را نشانمان مي دهند ، غلط هايمان را مي گيرند ، خيلي ساده مي گويند اينكه چيز مهمي نيست ،كليشه ايست ، بعضي مسخره مي كنند و بعضي هم دلسوزانه پيشنهاد مي كنند بي خيال شويم و خود را سرگرم كار ديگري كنيم ، بعضي ها هم ابلهانه لبخند مي زنند و بدون آنكه چيزي دريافته باشند مي گويند آفرين ، عاليست ، شاهكارست ، ادامه بده ! فكر مي كنم مخصوصا در تازه كارها اين اوج و سقوط ناگهاني تجربه مكرر و مشتركي باشد !شايد حرفه اي ترها بعد از تجربيات فراوان به اين نتيجه برسند كه لازم است ذوق زدگي هايشان را كنترل كنند و احساساتشان را بعد از خلق اثر بازداري كنند تا از دست اين نوسان روحي در امان باشند ! 

 اما چرا بعد از خلق اثري احساس اوج پيدا مي كنيد و چرا اين احساس بعد از رويارويي با افراد ديگرو نظرات متفاوتشان درباره اثر وارونه مي شود طوريكه دوستي ميگفت بعد از ديدن اثرش از چشمهاي ديگران احساس مي كند يك آشغال خلق كرده نه يك شاهكار ! آنقدر كه ميخواهد اين آشغال را  همان دم نابود كند و به زباله دان تاريخ بفرستد !

+ نوشته شده در  شنبه 1386/03/12ساعت   توسط صحرا  | 

واي خدايا خسته شدم . نزديك يك ساعت است كنار خيابان ايستادم . خدا لعنتت كند پري با اين نشاني كه دادي _ طرف يك ماشين سفيد مدل بالا دارد ، حدودا چهل سالش است و خيلي هم خوش تيپ است . گندت بزنند . اينجا همه هم ماشين هايشان مدل بالاست ، هم خوش تيپ هستند . اين بلال فروش هم كه بساطش را در پياده رو زير سايه درخت پهن كرده ، چقدر پررو هست . با چشمهايش آدم را مي خواهد بخورد . نگاهش مي كنم و چشم غره اي مي روم . يك ماشين سفيد مدل بالا از آن طرف خيابان به اين سمت مي آيد . ماشين كه نزديكتر مي شود چشمم به چشمهاي راننده اش مي افتد . نه ، اين هم نيست . ماشين كمي جلوتر مي ايستد و بوق مي زند . محلش نمي گذارم . دنده عقب مي گيرد و جلوي پايم ترمز مي كند . ماشين هاي عقبي بوق مي زنند كه زودتر حركت كند . اما عين خيالش نيست .يك لمي داده است روي صندلي كه بيا و ببين . چه نگاه هيزي هم دارد .

مي گويم : بفرماييد !

زير لب چيزي مي گويد.

_ چي ؟

_ تو رو خدا ...

چشمهايم گرد مي شوند . خنده ام گرفته اما خودم را كنترل مي كنم و آرام مي گويم :بي شعور .

ماشين هاي پشتي يك بند بوق مي زنند . سرم درد مي گيرد . يكي از راننده ها كه حسابي عرق كرده است ، سرش را از پنجره ماشينش در مي آورد و يك فحش زشت مي دهد . از خجالت آب مي شوم . تند مي دوم در پياده رو  و به خيابان پشت مي كنم . وانمود مي كنم دارم ويترين مغازه را نگاه مي كنم . هنوز از خيابان صداي بوق و فحش مي آيد . جرات نمي كنم برگردم ببينم چه خبر است . احساس مي كنم همه دارند به من نگاه مي كنند . خدايا اگر الان بريزند سرم و گير بدهند ، چه غلطي كنم . روسري ام را جلوتر مي كشم و رژم را مي خورم . همينطوري چند دقيقه مي ايستم كه يكي بلند مي گويد : رفتش .

بر مي گردم دنبال صدا . همان سه تا پسر هستند كه نيم ساعت است كنار بوتيك بالايي ايستادند و سيگار مي كشند . مي خندند و دوباره تكه مي اندازند . برايشان شكلك در مي آورم . بلال فروش هم همانطور كه بلال ها را در آب نمك مي چرخاند ، نيشش باز است و چشمك مي زند .با اخم نگاهش مي كنم . يك دفعه هوس بلال مي كنم . چقدر گرسنه ام است . شكمم غار و غور مي كند . پاهايم هم از بس سرپا ايستاده ام، درد گرفته است . خدايا پس چرا نمي آيد . ماشين سفيدي كه راننده اش عينك آفتابي بزرگي به چشم زده است ، درست روبروي اكيپ پسرها پارك مي كند . يعني خودش است ؟ راننده اش بر مي گردد و به من نگاه مي كند . به او زل مي زنم .  سرش را تكان مي دهد . نمي دانم جلو بروم يا نه . مي ترسم دوباره اشتباه كنم . چند قدم به طرف ماشين مي روم . يك بوق برايم مي زند و دستش را برايم تكان مي دهد . تند مي روم كنار ماشين و از شيشه هاي بسته ماشين داخل را نگاه مي كنم  . لبخند مي زند و اشاره مي كند سوار شوم . به اطرافم نگاه مي كنم . هيچ كس حواسش به من نيست . فقط پسرهاي كنار بوتيك نگاهم مي كنند و مي خندند.يكيشان اشاره مي كند سوار شوم . در ماشين را باز مي كنم و مي پرسم : آقاي پدرام ؟

جواب مي دهد : بله بله ، خودم هستم .

_من از طرف عسل جون اومدم .

_ متوجه شدم . بفرماييد .

روي صندلي مي نشينم و در ماشين را مي بندم . نمي دانم بخاطر هواي خنك ماشين است يا سكوت آن ، همينكه روي صندلي مي نشينم احساس آرامش زيادي مي كنم .شايد هم بخاطر صندلي نرم ماشين است . چه ماشين قشنگي است . آهنگ ملايمي از ضبط پخش مي شود . چقدر خوب ، اينجا نه از گرما خبريست نه از دود و صداي بوق ماشينها و آدمها . نفس راحتي مي كشم .

_ خيلي معطل شديد . شرمنده ام . يه كم كه نه ، خيلي دير شد .

_نه بابا اشكالي ندارد . كاري نداشتم .

_ يه كاري پيش اومد خيلي معطل شدم . واقعا شرمندتون شدم.

_ نه بابا كاري نداشتم ، داشتم مغازه ها رو نگاه مي كردم .

چقدر با تربيت است . آدم از حرف زدنش خوشش مي آيد . تك و توك موهاي سفيدي بين موهاي سياهش ديده مي شود . پيراهن آبي اش كه خال هاي سفيد دارد خيلي به جليقه سفيدش مي آيد . هنوز عينك آفتابي اش را بر نداشته است.

مي پرسد : عسل خانوم حالشون خوبه ؟ چيكار مي كنند ؟

_ مرسي . اونم خوبه ديگه . سلام مي رسونه .

_ ممنون . شما خواهر كوچيكترشون هستيد ؟ خيلي شبيه هم هستيد .

_ خودم را لوس مي كنم و مي گويم : آخ جون يعني اينقدر خوشگلم ! نخير عسل جون دوست جون خودمه .

_مي خندد : البته كه خوشگليد ، خوشگلتر هم ميشيد .حالا حالاها جا داريد . چند سالتونه ؟

مي خندم . روسري ام را عقب تر مي برم و چتري هاي روي پيشاني ام را مرتب مي كنم .

خدايا كاش يك آينه اينجا بود .

_الكي مي گويم : يه ماه ديگه 18 سالم ميشه .

_با مهرباني سرش را تكان مي دهد : به به پس ماه ديگه تولدتونه .

_اگه دوست دارين دعوتتون كنم واسه تولدم ؟

_ چرا كه نه ، خيلي هم خوشحال ميشم .

  چقدر مهربان است . چقدر خوب مي شد اگر اين لحظه هيچوقت تمام نمي شد . كاش مي شد از ماشين پياده نشوم ، كاش يك اتفاقي مي افتاد مثلا آقاي پدرام عاشق من مي شد . نمي شود از چشمهايش هم بفهمم از من خوشش آمده است يا نه . شيشه عينكش آينه اي است ، از آنها كه آدم فقط مي تواند عكس خودش را در آن ببيند . خيلي عينكش اذيتم مي كند .  

انگار دنبال چيزي مي گردد . به طرفم خم مي شود و در داشبورد را باز مي كند . توي داشبورد يك شيشه عطر گران هست و يك پاكت سفيد . تا حالا داشبورد به اين تميزي نديده بودم .هميشه فكر مي كردم داخل داشبورد يا دستمالهاي شيشه پاك كني كثيف مي گذارند يا خرده ريزهاي آشغال . معلوم است خيلي باسليقه هست .

پاكت را بر مي دارد و به طرفم مي گيرد :اينم امانتي عسل خانوم ، زحمتشم با شما .

پاكت را مي گيرم و مودبانه ميگويم : حالا باشه پيشتون . قابلي نداره .

_ خواهش مي كنم . فقط يه زحمت بكشيد بشمريدش . 200 تومن هست .

ياد حرف پري مي افتم . يك بار كه پري از پسري پول مي گرفت ، طرف وقتي پول را مي داد گفت بشمر ، پري هم زود گفت نيازي به شمردن نيست . وقتي پسر رفت به پري گفتم خاك بر سرت چرا پول ها را نشمردي ، الان اگر كم باشد چطوري مي خواهي دوباره پيدايش كني . پري هم گفت خاك بر سر خودت ، مگر ديوانه ام مثل گداها جلوي كسي پول بشمرم . بدبخت كي مي خواهي اين چيزها را بفهمي ...

_ اين چه حرفيه بابا،  نيازي به شمردن نيست .

_ لطف داريد شما .يك كم مكث مي كند و مي پرسد : حالا مسيرتون كجاست برسونمتون ؟

چقدر اين آدم باشخصيت است . طوري رفتار مي كند كه آدم احساس مهم بودن مي كند . كاش مي شد بگويم هر جا شما بخواهيد . هر جا شما برويد من هم با شما مي آيم. يك آهنگ تند مي گذاريم و صدايش را تا آخر بلند مي كنيم ،شما گاز ماشين را تا آخر مي گيري و با هم مي رويم تا آخر دنيا . شيشه هاي پنجره را هم پايين مي كشيم تا همه صداي آهنگمان را بشنوند . واي يعني مي شود !

مي خندم و مي گويم :واي چه آقاي با شخصيتي ، نه بابا خودم ميرم . مرسي .

_ تعارف نمي كنم ، مسيرتون كجاست ، شايد هم مسير بوديم رسوندمتون .

_ نه آخه مزاحمتون نميشم . يه ذره راهه . خودم ميرم .

_ حالا شما بگيد

نمي دانم چه بگويم . دوباره ياد حرف پري مي افتم كه مي گفت اينجور مواقع هر چيزي توانستي بگو جز حقيقت ، اسم الكي ، آدرس الكي ، ننه باباي الكي ...

همينطوري ميگويم : ونك .

كمي فكر مي كند و مي گويد : متاسفانه مسير من به اون طرف نمي خوره اما مي تونم تا يه جاهايي برسونمتون .

_ نه به خدا ، خودم ميرم .اينجوري راحت ترم .

_ باشه ، هرطور راحت تريد . فكر مي كنم آن طرف خيابون ماشين داشته باشه براي ونك .

_ آره آره داره .

پشيمان مي شوم . كاش پيشنهادش را قبول كرده بودم . حيف شد .

_ به هر حال خيلي امروز شرمنده تان شدم . خيلي معطل شديد .

_ نه بابا ، خواهش مي كنم . كاري نداشتم .

_ به عسل خانوم هم خيلي سلام برسانيد .

چه بد انگار آخرش است . بايد پياده شوم .مي گويم : حتما . باشه . خب ديگه كاري چيزي ؟

_به سلامت . خوشحال شدم از ديدنتون .

در ماشين را باز مي كنم و مي آيم بيرون : ما بيشتر . برايش دست تكان مي دهم و مثل بچه ها خودم را لوس مي كنم : باي باي .

در ماشين را كه مي بندم ، برايم دست تكان مي دهد و بوق مي زند.گاز ماشين را مي گيرد و مي رود .

بر كه ميگردم چشمم به پسرها مي افتد . هنوز دارند نگاهم مي كنند . مي خندند و ادا در مي آورند . خيلي با مزه اند .خنده ام مي گيرد . نگاهم كه به پاكت پولي كه هنوز در دستم است مي افتد ، يك آن نگران مي شوم . اگر كم باشد چه كار كنم ؟ پري حتما مي گويد من برداشتم . بايد پولها را مي شمردم و بعد تحويل مي گرفتم.  خيابان هم شلوغ است . نمي شود اينجا پولها را شمرد ، تازه فايده اي ندارد . پدرام كه رفته است .

دلم شور مي زند . به باجه تلفن آن طرف خيابان مي روم و شماره پري را مي گيرم . قلبم تند تند مي زند .

خود پري است . با صداي نازكي مي گويد : بله

_ منم . پولها را گرفتم .

_شمرديشون ؟ درست بود ؟

من من مي كنم و مي گويم : نه

داد مي زند : احمق ، چرا نشمرديشون ؟

_ منم صدايم را بلند مي كنم : خودت هميشه مي گفتي زشته جلوي كسي پول بشمري .

_ خفه شو ، بيشعور . اگه يه يك تومني اش كم باشه بيچاره ات مي كنم ، فكر نكني خرم ها.

گريه ام گرفته است . نمي دانم چه بگويم .

دوباره داد مي زند : گم شو زود بيا خونه ، گم نكني پولها رو . اومدي ؟

مي گويم آره و تلفن را قطع مي كنم .

اشك هايم خط چشم و ريملم را می شوید و پایین می ریزد. با آستين اشك هايم را پاك مي كنم . پاكت پول را ته كيفم مي چپانم و كيف را دو دستي زير بغل مي گيرم .

دختر و پسري كه بلال گاز مي زنند ، از كنارم مي گذرند . دوباره شكمم به غار و غور مي افتد . به پسر بلال فروش نگاه مي كنم . سرش شلوغ است . حواسش به من نيست . كاش يك بلال مي خوردم . خدايا چقدر احمقم . چرا نشمردمشان . اگر كم باشد چه غلطي كنم .

 

نقدهای دوستان پاتوق ادبی بر این داستان:

 

عدم تناسب اسم داستان :اسم داستانت اول کار عینک بدبینی رو به چشم خوننده میزنه ( هیبت ) / نام داستان به گمانم بيشتر به درد جلب نظر مشتري مي خورد (مسعود ) / اون پاکی و معصومیتی که ازش به تصویر کشیدی به نظرم با اسم داستانت تناسبی نداره ( شمع طرب ) / وقتی میخواهی از دید یه دختر بنویسی که درونش نشون میده که در اینده تمایلی به فاحشه شدن -اینو تنها دلیل برای انتخلاب اسمت دونستم وگرنه هیچ دلیل دیگه ای تو داستانت برای این انتخاب پبدا نکردم ( من )

زبان و دستور جملات داستان : غلطهای دستوری که گاها روای از حال به گذشته میپرد . گاهی اوقات چندبار یک جمله را به طریق مختلف تکرار کردی که این باعث همان اضافات داستانی بود .( محمد ) / اغراق در تک گویی ها ( شقایق ) /
يكدستي لحن جمله !
شيطونه ميگه بروم بساطش را به هم بريزم >> شيطان مي گويد ...
يه ماشين سفيد مدل بالا دارد به اين سمت مي آيد >> يك ...
آخي ، چقدر با تربيت است >> چقدر با تربيت است
كاش يه بلال مي خوردم>>كاش يك ... . حذف بعضي كلمات لطمه اي به ساختار نمي زند ! علاوه بر اين كه در داستان كوتاه حذف زوائد الزامي ست(مسعود) / شخصیت داستان خیلی حرفهای تکراری با خودش زده (شمع طرب) / داستان پر از توصیفات خوب ولی زیادی بود (علی) / با زبانی بسیار مبتدی و تا حد زیادی اعصاب خرد کن مواجهیم که ساده ترین اصول نوشتاری مانند همگن بودند از نظر محاوره ای بودن یا ادبی یودن در آن رعایت نشده .بعضی وقت ها محاوره ای می شوی و بعضی وقت ها حتا در دیالوگ ها هم به زبان نوشتاری می نویسی؟!! یا ایرادات دستوری؟ (اریا) / زبان داستان هم مشکل داشت . گاهی کتابی و ادبی و گاهی معمولی . این به داستان ضربه ی زیادی زده (رامین) / در ضمن فکر میکنم رو زبان بلند فکر کردن شخصیت داستانت هم باید کار کنی. این زبان همکون نیست. انگار زبان چند نفره تا یک نفر (پروانه )

 

روابط علي و معلولي و ساختار داستان : پیرنگ یکی از چیزهی مهم داستان است تو باید رابطه ی علت و معلولی را رعایت کنی تا داستان حداقل شکل داستانی پیدا کند به عنوان مثال روای در انتهای داستان بخاطر هیچ و پوچ گریه میکند بخاطر پولی که مشخص نیست کم است یا نیست(محمد) / سیر علت و معلولی یکسری حوادث بیربط در کنار هم قرار بگیرند قصه درست نمی شود.منظور از روابط علت و معلولی : اگه به روند حوادث داستان توجه بشه تنها چیزی که وسواس گونه رعایت شده قرار گرفتن حوادث و اتفاقات روی یک نوار زمانیه!سعی شده همه چیز منطقی به نظر برسه فقط از نظر زمانی! . بعدش اصلن داستانی در این کار دیده میشه؟ باید گفت نه! حتا کلاسیک ترین نوع نگاه را هم در مورد این داستان در نظر بگیریم می بینیم حتا انها را هم رعایت نکرده!
افتتاحیه قصه/ نقطه اوج/ نقطه فرود/ پایان بندی . این باعث شده به سایر عناصر داستان لطمه وارد کنه ویا اصلن امکان بروز بعضی از موارد را هم نمیدهد. مثلن: کشش / طرح و توطئه / کنش داستانی جملات (روهولا) /
با کنار هم قرار دادن یک سری اتفاق نمی توان نام داستان را برای نوشته برگزید . ولی این کار مثل این بود که قسمت های از خاطرات روزانه ی فاحشه خانوم را از دفتر خاطراتش کش رفته بودی و روی وب گذاشته بودی .(رامين) / مثلا همین داستان طرح داستان رو داری ولی عمل داستانی رو نه! فکر نکن که این سیر زمانی اتفاقات ساده میتونه عملی بوجود بیاره .عمل داستانی چیزیه که منجر به شکل گرفتن داستان میشه .منجر به تغییر ،که در داستانای تو نیست . در واقع داستان یه طرح شخصیتی نوشتی . بعد هم که توسط خواننده خونده میشه گاهی عنوان میکنه داستان تو داستان نبود .نمیشه گفت حق نداره .چون خواننده دنبال داستان میگرده نه دنبال طرح شخصیت.(من)

تصويرسازي : امروزه دیگر تصاویر ذهنی کاربرد ندارند باید تصویر که میدهی عینی باشد (محمد) / اما مشکل اصلی آنجاست که شما در داستان طریق گفتن را پیش گرفته اید و نه نشان دادن. تصویرسازی هایتان- اگر قایل شویم به وجودشان- جذبه و پیچشی ندارند و بیش از هرچیز حرفی اند (پرتاري)

 

شخصيت پردازي : شخصیت دخترک شکل گرفته شخصیت مرد ناقص است(محمد) / نکته ایی که در هر سطر داستان شما پیدا بود تلاشی بود که برای خلق داستانی شخصیت محور - آنهم درون موقعیتی با شاخصه هایی حساسیت انگیز- داشته اید.(پرتاري) / این دختر بیشتر به یک دختر ساده می خورد تا فاحشه.خطرناک ترین نوع اطلاعات دادن را شما بکار بردید.چقدر خيابان شلوغ است/چقدر اين ماشين ها براي آدم بوق مي زنند/يك فحش زشت مي دهد . یک فاحشه هر چقدر هم کوچک به فحش نمیگوید فحش زشت (كافه داستان) /آخر داستان خیلی کم شخصیت ها را می شناسیم (رامين) /


محتوا : محتوا جديد نيست (مسعود) / اما مشکلی که داشت منظور خاصی رو القا نمیکرد .نه کدی برای مبرا کردن دختر از فاحشه بودن یا در اینده شدن داشت نه معصومیت. خواننده در بلا تکلیفی مانده بود (علي) / این دستمایه هم کلیشه ای است و هم بدون کشش.همه ما می دانیم که دختری که در خیابان است برایش بوق می زنند برایش چشمک می زنند (كافه داستان) / نمیدونم تو این داستان چی می خواستید بگید ؟ حتما لازم نیست درس اخلاقی بدین . ولی حداقل باید یک چیزی به خواننده منتقل بشه . یک حس . یک حرف . خلاصه یک چیزی . اینجاست که فرق داستان و خاطره مشخص میشه (رامين) / باید یه چیزی بگی که دیگرون نمیبینن ولی هست .اونی که تو نوشتی رو یه بچه ده ساله هم میتونه ببینه (من) /

 

نقاط قوت : حس و حال دختر خیلی قشنگ در اومده و تو توصیف موقعیت دختر موفق بودی(هيبت) / واما نقاط قوت داستان لحن راوی به شخصت میخورد و اگر قسمت هایی از داستان را نادیده بگیریم داستان چهارچوب یکدستی دارد کمتر دچار پرش میشود(محمد) / با توجه به نام داستان و فضاي ايجاد شده خواننده منتظر اتفاق ديگريست كه هرگز نمي افتد ! اين جز نقاط قوت است (مسعود) / احساسات یک دختر کاملا طبیعی بیان شده بود (علي) / در برخی صحنه های داستان با حس پردازی ها و صحنه پردازی های کاملن زیرپوستی و حرفه ای برخورد می کنیم (اريا) / یک نقطه ی قوت : اون هم تصویرسازی در قسمت ماشین بود . وقتی که میشینه توی ماشین خیلی خوب پرداخت شده بود و باهاش ارتباط برقرار کردم .(رامين)

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/03/10ساعت   توسط صحرا  |