من جزیره ای هستم تنها در اقیانوسی آب و تو مسافری سوار بر قایقی بادپا ، قایقی نه بزرگ نه کوچک،قایقی که به اندازه توست به شتاب جزیره مرا دوری ، نیم دوری می زند و آنگاه دور می شود.صدای امواجی که در زیر گامهایت می شکنند ، به گوش جزیره می رسد . جزیره ای تنها ،وحشی و بکر .جزیره گوش می سپرد شاید دوباره صدای امواجی که شکافته می شوند ، تو را به من برسانند اما صدایی نیست ، اقیانوسی از سکوت است . سکوتی که از هر طرف مرا در میان گرفته است . سکوتی که اگر خوب گوش دهی، هیاهویی در آن برپاست .بادهایی که در میان شاخسارم می وزند و تو را تمنا می کنند .نفس های خسته تن پیر درخت کهنسالم که نوازش دست های تو را طلب می کند .رویاهای خاموش میوه های رسیده بر دامنم که عطش لب های تو را سیراب می کنند . برگ های برهنه سر انگشتانم که بر گلوی تو بوسه می زنند . آهوان وحشی چشم به راهم که تو را بو می کشند . انبوه پرندگان مهاجرم که تو را آواز سر می دهند . چشمه سبز جوشانم که تو را می خواند .جزیره منتظر است ، منتظر قدم های تو بر تن خشک عریانش ...
(اینم یه سوال فلسفی سفسطی از قدیم ... یادم نیست در چه تاریخی این سوال را از خودم پرسیدم ! یادم نیست جوابی هم به ان دادم یا نه!وقتی داشتم دفتریادداشتم را ورق می زدم تا چیزکی پیدا کنم و اینجا بنویسم این سوال مرا متوقف کرد ! عجب ! چه سوالی ! همچنان بی جواب!)