تبليغاتX
تمرین نویسندگی

تمرین نویسندگی

عشق تاب آوردن ابهامست

 

و عشق دور می شود و نزدیک ... بی هیچ شتابی ... بی هیچ انتظاری ... مثل تابی خالی که در نسیم شبی تیره عقب و جلو می رود ... بی آنکه در انتظار یاری باشد ... بی آنکه در سکوت سرد شب به سکون تن دهد ... بی آنکه به رهگذری نشسته در دل سیاه این شب گوشه چشمی داشته باشد... رهگذری خیره شده به گذر زمان ... دل سپرده به رفت و برگشت های بی حاصل تابی در شب ... گوش تیز کرده برای شنیدن گام های دویار  ، دو بیتاب تا قدم زنان شب را بشکنند و شادی کنان تاب را به اوج ، به آسمان برسانند ...  تاب را به بازی بگیرند ...تاب را بازیچه عشق خود کنند ... تاب ساکت .. تاب غمگین .. تاب بی حوصله .. سکوت سنگین است ... صدایی به گوش نمی رسد ... رهگذر بر می خیزد و  تاب را که دیگر از پا افتاده  ، آهسته تکانی می دهد . تاب بی هیچ رغبتی دوباره به راه می افتد... ناچار بازی را از سر می گیرد ...چه بازی کسل کننده ای ... و اینگونه عشق دور می شود و نزدیک ...

+ نوشته شده در  جمعه 1386/07/27ساعت   توسط صحرا  | 

آتشی را که روزی شعله ور کردی ، با رفتنت می رود که خاموش شود.آتشی که روزی شعله ای خاموش بود،زیر خروارها خاکستر نفس نفس می زد ، امیدی نداشت . تنها امیدش خاموشی بود. تو آمدی و بی حواس بی آنکه بیندیشی چه می کنی آرام آرام با دستانت خاکستر را کنار زدی ، داشتی بازی می کردی ، خاکستر را که به هم می زدی ناگاه شعله ای کوچک  زبانه کشید .  بالا جهید . رقصید و تو مبهوت زیبایی اش ، اندام رویایی اش به آن چشم دوختی .نگاه کردی . بوسیدی اش . نوازشش کردی .  شعله زیر نگاهت قد می کشید . خوش تر می رقصید . برافروخته تر می چرخید . دیگر برای خود آتشی شده بود . آتشی در شب سرد زمستانی . آتشی وقتی که باد تند می وزد . آتشی وقتی که رگبار دیوانه وار می زند . آتشی که می خواست گرمت کند . پناهت دهد . خانه ات شود .آتشی که می خواست آتشفشانی شود . زمین را دربر بگیرد ، برافرزود . چه رویاهایی،چه رویاهایی در ذهن کوچک آن شعله مغرور بال و پر می زد . چه رویاهایی ، چه زود خاموش شدند ، خاکستر شدند . تو می روی و شعله کوچک قصه من آرام آرام بی آنکه بتواند باور کند ، بی آنکه بتواند همه آن رویاها را فراموش کند زبان درمی کشد .امشب از آسمان خاکستر می بارد .دانه دانه خاکستر بر سر و چشم و رویاهای شعله ام می نشیند .شعله ام می رود که خاموش شود . سر در گریبان بگیرد و بی قراری اش را آن همه زیبایی اش را پیکر رویایی اش را از یاد برد . شعله ام می رود که بمیرد . بر بالینش می نشینم ، دست بر پیشانی تبدارش می گذارم . هنوز می سوزد . نوک انگشتانم را می سوزاند . نحیف و بیمار است . نفس های آخر را می کشد .  دستانم را حلقه ای می کنم و در آغوشش می گیرم . از سرما می لرزد . نگاهش می کنم . نباید بگذارم بمیرد . شعله ام هنوز کودک است . هنوز زندگی نکرده است . پر از شور زندگیست . پر از رویاهای جوانیست. اگر تو بودی فقط اگر نگاهی از تو بود در چشمانت جان می گرفت اما اکنون  ...  نباید بگذارم بمیرد . باید مراقبش باشم .  سرپا نگهش دارم .  نمی دانم چگونه .تنها این را می دانم ، نباید بگذارم بمیرد ، نباید .
+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/07/17ساعت   توسط صحرا  |