*و از ما خواست که نویسنده باقی قصه شویم و بازیگر آن و ویراستار و ناشر و خواننده و ... و خودش نقطه پایانی بر جملات ، فصلها و داستان ...اما ما به او اعتماد نکردیم ... نوشتیم و نوشتیم آنقدر که به دام تکرار افتادیم...عمر می گذرد و ما هنوز فصل اول قصه خود را می نویسیم:کودکی ...
ــ و ما هنوز دوره می کنیم شب را و روز را ...
( این روزها سوال اساسی من از خودم اینست:آیا خدا هست یا نه؟ جواب این سوال می تواند زندگی من را ، مسیر من را دگرگون کند...)
درخت هم راه می رود ، راه ریشه هایش را . همه عمر بیشتر از چند قدم برنمی دارد اما سبز است و سایه دارد ولی باد زمین را زیر پا می گذارد و همیشه دستهایش خالیست ، شاید ما ریشه هایمان را گم کرده ایم ...
قصه ما قصه بادیست که در میان شاخ و برگ درختی می پیچد ، بادی که می خواهد درخت را بر کند و درختی که می خواهد باد وحشی را رام کند ، قصه ما قصه تکه تکه شدنست ...