تبليغاتX
تمرین نویسندگی
ــ ما پاره های قصه نانوشته ای بودیم که خدا برایش سنگ تمام نگذاشت ...

*و از ما خواست که نویسنده باقی قصه شویم و بازیگر آن و ویراستار و ناشر و خواننده و ... و خودش نقطه پایانی بر جملات ، فصلها و داستان ...اما ما به او اعتماد نکردیم ... نوشتیم و نوشتیم آنقدر که به دام تکرار افتادیم...عمر می گذرد و ما هنوز فصل اول قصه خود را می نویسیم:کودکی ...

ــ و ما هنوز دوره می کنیم شب را و روز را ...

( این روزها سوال اساسی من از خودم اینست:آیا خدا هست یا نه؟ جواب این سوال می تواند زندگی من را ، مسیر من را دگرگون کند...)

نوشته شده توسط مینا اورنگ در چهارشنبه 1386/10/26 |
 

درخت هم راه می رود ، راه ریشه هایش را . همه عمر بیشتر از چند قدم برنمی دارد اما سبز است و سایه دارد ولی باد زمین را زیر پا می گذارد و همیشه دستهایش خالیست ، شاید ما ریشه هایمان را گم کرده ایم ...

قصه ما قصه بادیست که در میان شاخ و برگ درختی می پیچد ، بادی که می خواهد درخت را بر کند و درختی که می خواهد باد وحشی را رام کند ، قصه ما قصه تکه تکه شدنست ... 

نوشته شده توسط مینا اورنگ در پنجشنبه 1386/10/20 |
 
از من دور شوید!

من برای اینکه دوستتان بدارم ، باید شما را به زیر بکشم !

شما نمی توانید عشق ورزیدن مرا تاب بیاورید !

شما طاقتش را ندارید!

از من دور شوید!

نوشته شده توسط مینا اورنگ در جمعه 1386/10/14 |