امید و ایمان پیغام آوران خداوندند
یکی پرتو نور را نشانمان می دهد و دیگری کوره راه را
عشق تاب آوردن ابهامست
اشک هایم نشانه ناامیدی نیست
مثل پرنده ای که در قفس بال بال می زند، مشق پرواز می کنم
****
دوست می دارم شب های تاریک را، ظلمتی که انگار تمامی ندارد
زخم هایی که انگار درمانی ندارند
زخم هایم را دوست می دارم، دردهایم را نیز
دست بر سرشان می کشم
سر به سرشان می گذارم
تیر می کشند، می سوزند
و من می شمارم ناله هایم را، دانه دانه اشک هایم را
خدا هم می شمارد
باقیمانده ایمانم را، امیدم را
آری، خدا مثل همیشه برنده این بازیست
***
مرداری را بر شانه می برم، جنازه ای را
قرن هاست، هزاره هاست
که من اسیر جنازه ای بر دوش هستم
جنازه ای را که از پدرانم ارث برده ام
جنازه ای که از سنگینی اش به نفس نفس افتاده ام
بوی تعفن گرفته ام
خمیده شده ام
گورستانی خاموش شده ام
گورستانی که روزی زمینی بود بیقرار شکفتن
ریشه دواندن، جوانه زدن ، قد کشیدن
تا ماه رسیدن
ماه که اکنون چون خاطره ای روشن در شب های تاریک گورستان می تابد
گورستانی که هنوز با خاطره ماه زنده است
**
تمام هستی من نغمه ایست خاموش، نمی خوانی اش؟
تمام پیکر من جامیست لرزان، نمی رقصانی اش؟
*
دام را رها می کنم و دانه را
تو را به باد می سپارم و خود را
روزی که دوباره هم را پیدا کنیم
بی نیاز از دام بی هراس از باد
از عشق خواهیم گفت
نامت را که بر لب می آورم هنگامه ای برپا می شود
حروف نامت ناگاه بر می خیزند و در هم می پیچند
در گوش هم نجوا می کنند رازی را پیغامی را
بیقرار می شوند عقب می نشینند از هم جدا می افتند دور می شوند
تنها می مانند می ترسند همدیگر را پیدا می کنند به هم پناه می برند
در هم چنگ می زنند یکی می شوند
پر می کشند سوی تو
گوش کن
نمی شنوی؟
صدایم را ؟ نامت را ؟
شهر تو ساختمانهایی دارد ساخته شده از آجر و سنگ و سیمان!خیابانهایی لبریز از آدم و ماشین!
کارخانه ها، بازارها!صداها، هیاهوها!
نه، نه، شهر تو چشمان منست، آرام و بارانی در انتظارت!
جلوتر بیا بانو ...
...
تلی خاک و چند قطره آب. مشتی گل که می روید و شاخ و برگ در می آورد.ریشه می دواند.گره می خورد به زمین، به زمان.زمین را دربر می گیرد.زیر کوله باری از گرد و غبار، در اسارت بندهایی که او را به هر سو می کشند به سختی، به کندی نفس می کشد.زیر بار سنگین خود خم می شود. در زمین فرو می رود،پاهایش،ریشه هایش.زمین گیر می شود.
...
خاک خوابست یا بیدار ! دیگر باد که می وزد بر نمی خیزد،تن نمی سپرد،به پرواز در نمی آید.رو به روی باد می ایستد،باد را به زمین می زند،مقهور قدرت خود می سازد. و باد جان می کند پیش چشمان خاک.دیگر باران که می بارد جاری نمی شود.آب را به بند می کشد،مدفون می کند.آب را با همین دست ها،با همین دستهای آلوده به خاک می کشد،تکه تکه می کند و آب می میرد پیش چشمان خاک.
این رویای خاک نبود.رویای خدا هم نبود.خاک می ترسد.از خود می ترسد.از خود می گریزد.با ریشه هایی گره خورده در زمین می دود . با کوله باری سنگین بر شانه ها فرار می کند.پشت سر می گذارد خود را ، خدا را ...
(ناتمام)