تبليغاتX
تمرین نویسندگی

تمرین نویسندگی

عشق تاب آوردن ابهامست

 

امید و ایمان پیغام آوران خداوندند

یکی پرتو نور را نشانمان می دهد و دیگری کوره راه را

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/11/23ساعت   توسط صحرا  | 

عشق تو برایم شبیه باغی است ، شاید باغ بهشت . باغی بیکران، پر از پیچ و خم با طبیعتی وحشی و دست نخورده .زمانی که آمدی در باغ را به رویم گشودی ، نه باز باز ، نیمه باز ، به اندازه یک نگاه مرا به تماشای باغ بردی ، به اندازه یک نفس مرا مهمان عطر خوش گلها و درخت ها کردی ...و من عاشق شدم ، عاشق تو یا عاشق باغ ، نمی دانم . تنها می دانم من بارها از آن کوچه که دری به باغی داشت ، گذشته بودم و همیشه در را بسته دیده بودم .  چه می دانستم پشت این در باغیست ، دنیاییست دیگر ...فکر می کردم این در هم مثل همه درها به دیوارهایی ختم می شود ، به پستوهایی حقیر و سقف هایی کوتاه ، به پنجره هایی با چشم اندازهایی محدود ... چه می دانستم این در ، در بهشت است . بارها از آن کوچه گذشته بودم و هیچگاه کنجکاو نشده بودم که دری بزنم ، سرکی بکشم  ... تا آن روز که در را به رویم گشودی ، نه باز باز ، نیمه باز و مرا حیران شگفتی های باغ کردی و آنگاه دیده و ندیده پیش از آنکه به خود آیم ، در را بستی و رفتی . از آن روز من پشت در بسته ای مانده ام ، دری که برای لحظاتی به باغی باز شده بود .باغی که به باغ افسانه ها شبیه بود ، هیچگاه مشابه آن باغ را روی زمین ندیده بودم . و امروز منتظرم ، منتظر لحظه ای که باز در را بگشایی و مرا به تماشای باغ بری ، دست در دست هم به کشف باغ رویم . نمی دانم.شاید همه اینها اوهامیست . اما چیزی را خوب می دانم ، نمی توانم خاطره آن نگاه را ، نگاه نخستین را تا ابد فراموش کنم ، من آن باغ را می خواهم ، آن باغ را ...
+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/11/22ساعت   توسط صحرا  | 

  *****                   

                                       اشک هایم نشانه ناامیدی نیست

 مثل پرنده ای که در قفس بال بال می زند، مشق پرواز می کنم

 ****

دوست می دارم شب های تاریک را، ظلمتی که انگار تمامی ندارد

                                       زخم هایی که انگار درمانی ندارند

                                       زخم هایم را دوست می دارم، دردهایم را نیز

                                       دست بر سرشان می کشم

                                       سر به سرشان می گذارم

                                       تیر می کشند، می سوزند

                                       و من می شمارم ناله هایم را، دانه دانه اشک هایم را

                                       خدا هم می شمارد

                                       باقیمانده ایمانم را، امیدم را

                                       آری، خدا مثل همیشه برنده این بازیست

***

مرداری را بر شانه می برم، جنازه ای را

قرن هاست، هزاره هاست

که من اسیر جنازه ای بر دوش هستم

جنازه ای را که از پدرانم ارث برده ام

جنازه ای که از سنگینی اش به نفس نفس افتاده ام

بوی تعفن گرفته ام

خمیده شده ام

گورستانی خاموش شده ام

گورستانی که روزی زمینی بود بیقرار شکفتن

ریشه دواندن، جوانه زدن ، قد کشیدن

تا ماه رسیدن

ماه که اکنون چون خاطره ای روشن در شب های تاریک گورستان می تابد

گورستانی که هنوز با خاطره ماه زنده است

**

تمام هستی من نغمه ایست خاموش، نمی خوانی اش؟

تمام پیکر من جامیست لرزان، نمی رقصانی اش؟

*

دام را رها می کنم و دانه را

تو را به باد می سپارم و خود را

روزی که دوباره هم را پیدا کنیم

بی نیاز از دام   بی هراس از باد

از عشق خواهیم گفت

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/11/22ساعت   توسط صحرا  | 

نیت کرده ام تو را به دام اندازم .. قصد کرده ام پری افسونگر قصه هایت شوم یا که آتشی سوزان افتاده بر بالای تو  .. می خواهم تو را به آتش بکشم .. شعله ور کنم .. خاکستر کنم .. از من بترس .. از من بگریز .. می خواهم همه تو را از تو بگیرم .. می خواهم تو را به نام خود کنم .. همه تو را .. همه تو را .. از من بترس .. از من بگریز آنگاه که آهسته آهسته به سویت گام بر می دارم .. آنگاه که بی رحمانه تو را به آغوش  می کشم .. آنگاه که با بوسه هایم تو را غرق خود می کنم  .. نه من قدرتش را ندارم .. قدرت بی خانمان کردن تو ، آواره کردن تو .. من قدرتش را ندارم .. رازی در آواز من نیست .. جانی در بوسه های من نیست .. من قدرتش را ندارم .. از من بگریز .. من قدرت آفریدن دوباره تو را ندارم .. از من بگریز ..
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/11/17ساعت   توسط صحرا  | 

نامت را که بر لب می آورم  هنگامه ای برپا می شود

حروف نامت ناگاه بر می خیزند و در هم می پیچند  

در گوش هم نجوا می کنند رازی را پیغامی را

بیقرار می شوند  عقب می نشینند  از هم جدا می افتند  دور می شوند

تنها می مانند می ترسند همدیگر را پیدا می کنند به هم پناه می برند

در هم چنگ می زنند یکی می شوند

پر می کشند سوی تو

گوش کن

نمی شنوی؟

صدایم را ؟ نامت را ؟

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/11/16ساعت   توسط صحرا  | 

 

شهر تو ساختمانهایی دارد ساخته شده از آجر و سنگ و سیمان!خیابانهایی لبریز از آدم و ماشین!

کارخانه ها، بازارها!صداها، هیاهوها!

نه، نه، شهر تو چشمان منست، آرام و بارانی در انتظارت!

 جلوتر بیا بانو ...

+ نوشته شده در  جمعه 1386/11/12ساعت   توسط صحرا  | 

نقطه صفر آفرینش بود.خاک بود و خدا. خدا بود و خاک.خاک سخت، خاک سرد، خاک سنگین.خاکی که چیزی نمی شنید، خاکی که چیزی نمی دید.خاکی که هر شب خواب می دید، رویای خدا را در خواب می دید. همان رویا که خدا بارها از آن به او گفته بود.سرزمین هایی سبز.گندمزارهایی طلایی.آبشارهایی رقصان.بادهایی انبوه.دریاهایی بیکران.خاک در خواب به خود می پیچید. در خود می تابید. همراه باد بر می خواست و می پرید. در آب تن می شست.میان آبشار می رقصید.اشک می ریخت از شوق، در انتظار ...

...

تلی خاک و چند قطره آب. مشتی گل که می روید و شاخ و برگ در می آورد.ریشه می دواند.گره می خورد به زمین، به زمان.زمین را دربر می گیرد.زیر کوله باری از گرد و غبار، در اسارت بندهایی که او را به هر سو می کشند به سختی، به کندی نفس می کشد.زیر بار سنگین خود خم می شود. در زمین فرو می رود،پاهایش،ریشه هایش.زمین گیر می شود.

...

خاک خوابست یا بیدار ! دیگر باد که می وزد بر نمی خیزد،تن نمی سپرد،به پرواز در نمی آید.رو به روی باد می ایستد،باد را به زمین می زند،مقهور قدرت خود می سازد. و باد جان می کند پیش چشمان خاک.دیگر باران که می بارد جاری نمی شود.آب را به بند می کشد،مدفون می کند.آب را با همین دست ها،با همین دستهای آلوده به خاک می کشد،تکه تکه می کند و آب می میرد پیش چشمان خاک.

این رویای خاک نبود.رویای خدا هم نبود.خاک می ترسد.از خود می ترسد.از خود می گریزد.با ریشه هایی گره خورده در زمین می دود . با کوله باری سنگین بر شانه ها فرار می کند.پشت سر می گذارد خود را ، خدا را ...

(ناتمام)

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/11/08ساعت   توسط صحرا  | 

شاهوار قدم بر می دارم در مسیر سرنوشت،سرنوشت خویش را بر دوش می کشم یا در آغوش، با آن یکی می شوم و پیش می روم تا خدا که با هدیه ای در دست ، مرگ ، در انتظار منست ...
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/11/04ساعت   توسط صحرا  |