تبليغاتX
تمرین نویسندگی

تمرین نویسندگی

عشق تاب آوردن ابهامست

ماهی قرمز کوچیک مردنی رو که با زحمت از بین اون همه ماهیای تپل و سر حال پیدا کردم،میندازم تو تنگ شکسته ای که از پارسال برام مونده، آینه گرد و خاک گرفته رو هم که بعد عید پارسال ته انباری انداختم،میذارم تو سفره کنار تنگ.دیگه کاری ندارم جز اینکه بشینم پای سفره و تا لحظه تحویل سال جون کندن ماهیه رو تماشا کنم.چه لذتی داره.چراغارو هم خاموش می کنم.با نور کم چن تا ستاره که از پنجره باز می زنه تو ،دیدن مردن ماهیه لذت دیگه ای داره.یه جورایی رومانتیک تره.دیگه آخراشه.نمیشه فهمید تا آخر سال می کشه یا نه.به احتمال صد در صد دخلش اومده.با خودم شرط بستم.اگه بمونه ینی یه چیزی این وسط اشتباهه اگه بمیره ینی حق با من بوده.نگاش کن.زشته.چشاش زده بیرون و دمش خورده شده.چشامو می چسبونم به شیشه و زل می زنم بهش.اونم انگار داره نگام می کنه.چی داره بهم می گه نمی دونم اما من حرفای زیادی دارم که بهش بگم.دوست دارم بهش بگم کثافت،آشغال،نکبت،هرزه،هرزه، ازت متنفرم.ازت متنفرم.ازت متنفرم.ازت متنفرم.ازت متنفرم.دلم می خواد تا وقتی تموم می کنه فقط بگم آشغال ازت متنفرم.متنفرم.متنفرم.دلم می خواد داد بزنم ازت متنفرم.آروم آروم زیر لب جوری که بشنوه و نشنوه بگم ازت متنفرم یا بزنم زیر آواز و صدامو بکشمو بگم م م م م ت ت ت ت ن ن ن فففففف رررررمممم اااا زززززتتتتت.اما حوصله این کارا رو ندارم.ینی کی جون میده.با خودم فکر می کنم برم یه چاقو بیارم تیکه تیکه ش کنم اما نه این جوری یه لذت دیگه ای داره.همیشه آرزو داشتم جون کندن یکیو از نزدیک ببینم.حالا دارم می بینم. مسخره هس.انگار عجله ای برا مردن نداره.لعنتی.اما من عجله دارم.باید بمیره تا آخر سال.باید.اگه همین الان تموم کنه که چه بهتر، می تونم شبو با خیال راحت تا لنگه ظهر بخوابم نه مث احمقا اینجا بشینم و چشا و پیشونیم از سرما درد بگیره.عید پارسال تو همین تنگ دو تا ماهیه قرمز داشتن واسه خودشون می چرخیدن.چه زود گذشت. یه سال.همه چی تو این یه سال زیرو رو شده.همه چی.فقط انگار من عوض نشدم.هنوز همون خریم که بودم.یه آدم ابله خنگ که هنوز منتظره.حالا فرقی نمی کنه منتظر چی،منتظره یه کثافت آشغال یا منتظر نیم وجب ماهی مردنی که قصد نداره بمیره.همیشه منتظره.شاید بهتر بود به جای این ماهیه بدبخت خودمو دار می زدم تا از شر همه چی خلاص شم.اول از همه از شر خودم.چرا نمی میره.مثلن مردنی ترینشونو انتخاب کردم.چشام داره می سوزه.از بوی گند ماهی دارم بالا میارم.پدر سگ.نه تکون می خوره نه جون میده.شاید داره بازیم میده.ساعت چنده.اصلن فکر نمی کردم جون کندنم صبر بخواد.اونم یه صبر و تحمل زیاد.چقدر خوابم میاد.چشامو می بندم.من صبرشو ندارم.نه تحمل زندگی کردنو دارم نه مردنو.تا ده میشمرم اگه چشامو باز کردمو دیدم مرده که هیچی والا خودم با همین دستا تیکه تیکش می کنم.این جوری کیفشم بیشتره.آره.گور پدر شرط و این مزخرفات.یک.دو.سه.چار.پنج.شیش.شیش ش ش ش ش....شیرو ببند،شیرو ببند دیوونه خیس شدم...نکن ...مثلن بارون داره میاد،هان،هان...اگه جرئت داری بیا جلو تر تا حالیت کنم...آها... آها... گرفتمت...می خندی ،ها...حقته...حقته...می خندی ،ها...تا تو باشی دیگه واسه من بارون هوا نکنی...چی گفتم... بارون هوا نکنی ... . چشامو یهو وا می کنم.چرا هوا روشن شده.بارونیه انگار.چه خبره.لعنتی.خوابم برده.سال تحویل خوابم برده.لعنتی.ماهیه.ماهیه چی شد.مرده.تکون نمی خوره.آخ خدایاااا خدایاااا مرده.من برنده شدم .مرده.دیدی حق با من بود.دیدی.پدرسگ آشغال...آه...نه،نه...انگار داره دمشو تکون میده.آره داره تکون می خوره.زنده س.نمرده.اما اینکه دم نداشت...داره می چرخه...چقدر فرز شده...اینکه یه ماهی دیگس ...لعنتی...لعنتی...باورم نمیشه ...اینکه یه ماهی دیگس...چقدر بزرگ شده ...خدایااا ...

 

پی نوشت:سال نوتون مبارک،سالی پر از ماهی های قرمز...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/12/29ساعت   توسط صحرا  | 

یکی یکی پرده ها را کنار می زنم

حجاب را پاره می کنم

به تمامی آشکار می شوم

می گذارم باد در میان پیراهنم بازی کند

آفتاب بر سرانگشتانم بوسه زند

شب با ستاره هایش در چشمانم رخنه کند

خوب مرا تماشا کن

من زنم

زنی را در خود کشف کرده ام

زنی که اغواگرانه پیش می رود

با نگاهی به پشت سر خویش

زنی که خود را می آراید

تا طرد نشود از سوی خویش

زنی که پنهان می شود در عریانی خویش

زنی که می ترسد از هوس های خویش

زنی که گناه می کند در خانه خویش

زنی که می جنگد برای بقای خویش

با لب های سرخ

با مشت هایی مردانه

زنی که می خواهد مرد باشد

آزاد از زن بودن خویش

 

پی نوشت:بالاخره به این نتیجه رسیدم که زنم هرچند هنوز قانع نشده ام !!

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/12/28ساعت   توسط صحرا  | 

اینجا کسی نیست

کسی که با من از من بگوید

کسی که مرا به من نشان دهد

از زیبایی ام ترانه ای بسراید

در گیسوانم چنگ زند

       نغمه ای بنوازد

در چشمانم غرق شود

       ساحلی را جستجو کند

فریب هزاران وعده چشمانم را خورد

زانو زند و مرا الهه ای خواند

اینجا کسی نیست

      دزدی

      مستی

      خانه خرابی

تا در آغوشم خانه کند

گنجینه ام را به غارت برد

کسی هوس شکار نکرده است

دامی نمی گسترد

    دامی بی دانه

      بی حوصله

کسی یک شب

   تنها یک شب

زنی آرمیده در پیراهنی سپید

   با لب هایی سرخ

نمی خواهد

برای ساعتی

کسی فاحشه ای نمی خواهد

 

پی نوشت:چرا چشمانم را می دزدم،نگاه نمی کنم...

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/12/26ساعت   توسط صحرا  | 

یک نگاه کم ست

یک روز کم ست

یک سال کم ست

تا به تمامی عاشقت گردم

من فرصت بیشتری می خواهم

یک عمر فرصت می خواهم

تا با تمام لحظه های تو،نگاه های تو

ترس هایت،دروغ هایت،تمناهایت

بی وفایی ات،تنهایی ات

با قصه تکراری ات آشنا شوم

 یک عمر هم کم است

من فرصت بیشتری می خواهم

 

پی نوشت: وقتی که زود به نتیجه می رسی ...

+ نوشته شده در  شنبه 1386/12/25ساعت   توسط صحرا  | 

 

وقتی با آن آرزوها و آرمان های شگرف

ردای بلند انسانیت را

بر تن این موجود کوچک دوپا ـ آدم ـ می کنی

بیچاره به دلقکی حزن انگیز بدل می شود

و نمایش بزرگ زندگی آغاز می گردد

آری، درست حدس زده ای

همان نمایشی را می گویم که از بازی نقش اول آن به ستوه آمده ای

***

شاید حقیقتی وجود ندارد

با جستجوی حقیقت تنها به دنبال آرامش می گردیم

از ابهام و بی معنایی زندگی فرار می کنیم

چه شوخی بامزه ای

 با جستجوی حقیقت از حقیقت زندگی فرار می کنیم

 

پی نوشت: برای مریم  که از "آدم" ناامید شده بود ...

 

+ نوشته شده در  جمعه 1386/12/24ساعت   توسط صحرا  | 

عاشقانه هایم برای تو

سرودن شعرهایی در وصف تو نیست

یا که دوستت دارم هایی تکراری

فرستادن هدیه های رنگارنگ

یا بی قراری هایی مدام

عاشقانه هایم برای تو

صبر کردن به پای توست

مثل باغبانی پیر که می داند

 روزی، دانه ای که ترسیده است

 به آفتاب اعتماد خواهد کرد

 

 

پی نوشت:به طور جدی معتقدم عشق همان صبر کردن به پای دیگری ست.وای که چقدر همه ما عجولیم و به گمانمان عاشق!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/12/23ساعت   توسط صحرا  | 

سهم من از دنیا چشمان تو نیست

سهم من از دنیا خوشبخت کردن تو نیست

تا اوج رساندن تو

در سایه تو خانه ای به وسعت همه زمین بنا کردن

آرزوهای تو را پروردن

لبخند تو را بوسیدن

اشک های تو را تقدیس کردن

سهم من از دنیا نگاهیست و کلامی کوتاه با تو

و گام هایی که تند تند میان ما فاصله می اندازند

آهسته تر قدم بردار

بگذار خوب تماشایت کنم

چشمانت را حفظ کنم

سهم من از دنیا همین طرح چشمان توست

همه عمر جستجو کردن شبیه های توست

بدل های تو

سهم من از دنیا

اگر خوشبخت باشم

 زندگی کردن با بدلی از توست

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/12/23ساعت   توسط صحرا  | 

شک از جنس انسان ست

            ایمان از جنس دیگریست

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/12/23ساعت   توسط صحرا  | 

 

صبر یعنی آهسته تر حرکت کردن و با دقت بیشتر به پیرامونت،به آنچه می گذرد به جریان هستی نگاه کردن و اندیشیدن در آن، صبر یعنی سرریز نشدن،عمق بخشیدن به ظرف وجودی ات،یعنی بزرگ شدن،آماده شدن برای مائده ای بزرگ تر،صبر یعنی از خودت فراتر رفتن و به چیزی بیشتر از خودت دست یافتن،یعنی گستردن خود،صبر یعنی همدلی،یعنی آموختن همدلی به دیگران، صبر یعنی گوی و میدان را در دست گرفتن،عازم میدان زندگی شدن،صبر یعنی مرد میدان شدن،صبر یعنی جانزدن،کوتاه نیامدن از خواسته ات،صبر یعنی بهتر شناختن خواسته هایت،خواسته های کاذب را دورریختن،صبریعنی تراشیده شدن و صیقل خوردن و ساخته شدن،صبر یعنی زیبایی،صبر یعنی ایمان به انسان،به جهان،به خدا،صبر یعنی تسلیم شدن،بنده شدن،سپردن خود به دست های هستی،صبر یعنی تردید،راه های مختلف را دیدن و سرگردان شدن،صبر یعنی درسرگردانی خود سرگردان نشدن،صبر یعنی نجات یافتن،یعنی حساس شدن،شفاف شدن،آسیب پذیر شدن،صبر یعنی قدرت،قدرتی که بسیار قدرتمند تر از قدرت اراده و زور بازو ست،صبر یعنی وصل شدن به قدرتی که در درون توست،صبر یعنی با چشم دیگر دیدن و با گوش دیگر شنیدن، صبر یعنی به چالش کشیدن تمام افکار و باورهای قدیمی که در جسم و جانت ریشه دواندند،صبر یعنی تا مرز خود رسیدن، مرزهای خود را دورتر بردن،فراتر از مرزهای خود گام برداشتن،صبر یعنی حساب باز کردن،حساب پس انداز باز کردن،صبر یعنی دوست داشتن زندگی،اعتماد کردن به زندگی،صبر یعنی در دسترس زندگی قرار گرفتن،اجازه دادن به زمان تا در تو نفوذ کند و تو را تغییر دهد،صبر یعنی کنار گذاشتن سبقت از زندگی،صبر یعنی پیام،یعنی نشانه،صبر یعنی بلندپروازی،فراتر از زمان و مکان رفتن،صبر یعنی پی بردن یه ضرورت زمان و مکان در دنیا،صبر یعنی به نمایش گذاشتن ایمان خود به خدا،صبر یعنی نیفتادن در دام تکرار،صبر یعنی بیشتر از عمر خود عمر کردن،بیشتر از فرصتی که به تو داده اند زندگی کردن،صبر یعنی راه های دیگر را رفتن،گستره زندگی را تجربه کردن،صبر یعنی تعالی،یعنی لمس حقیقتی انسانی،صبر یعنی تا اعماق خود رهسپار شدن،صبر یعنی معجزه ای ساده و صریح،صبر یعنی قهرمان پروردن،افسانه ای را سرودن،صبر یعنی پشتوانه ای بزرگ،تکیه بر قدرتی تمام نشدنی،صبر یعنی با خود آشتی کردن،با زندگی،صبر یعنی کودک درون خود را بزرگ کردن،صبر یعنی دورنمای زندگی را ساختن،صبر یعنی ناممکن را ممکن ساختن،صبر یعنی سرمایه خود را بر سرمایه هستی ریختن،صبر یعنی با هستی شریک شدن،یعنی دست از دارایی خود کشیدن،از محاسبات و معادلات بی پایان و همه را به هستی سپردن،صبر یعنی حرکت به سوی خدا،یعنی ایمان به یگانگی خدا،صبر یعنی رنج کشیدن اما تاب آوردن،صبر یعنی اندوهی جدی یا شادی ای عمیق ،صبر یعنی کنار ایستادن و نگریستن به توهم و هذیان هایی که دنیای پیرامونمان را می سازند،صبر یعنی باور نکردن دروغ هایی که به اسم حقیقت به خوردمان می دهند،صبر یعنی ...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/12/19ساعت   توسط صحرا  | 

دوستت دارم هایم را

   بوسه هایم را

زمزمه هایم را وقتی که سر بر شانه ات می گذارم

                     باور نکن

تمرین عشق ورزی می کنم

 تا روزی که پیدا کنم معشوق حقیقی ام را

+ نوشته شده در  شنبه 1386/12/18ساعت   توسط صحرا  | 

زندگی تکرار می شود

خاطره ها تکرار می شوند

خواب ها تکرار می شوند

من تکرار می شوم

نسل به نسل

سال به سال

لحظه به لحظه

فرصتی که تکرار می شود

 تا هربار از نو زاده شوم

 

*پی نوشت:هنوز هم نتوانسته ام دینم را به کلمه "تکرار" ادا کنم.کلمه ای که جادوییست.

+ نوشته شده در  شنبه 1386/12/18ساعت   توسط صحرا  | 

لحظه مقدسی ست زمانی که به تکرار خود پی می بری

آن زمان که کلمه ها، صداها ، اشاره ها ، نگاه ها تداعی گر یک چیزند

چیزی که نمی دانی چیست

اما همه بر وجود آن شهادت می دهند

می خواهی باور نکنی

فراموشش کنی

به مسخره می گیریش

تسلیم نمی شوی

فریاد می زنی:"من این نیستم"

نگاه ها به تو خیره می شوند

صدایی راه را از هر سو به رویت می بندد

کلمه ها مدام تکرار می شوند

تو را به سویی هل می دهند

به کوره راهی باریک 

راهی که بر آستانه آن حک کرده اند

"خطر"

و تو ناگزیر خطر را آغاز می کنی

خطر پیمودن راه خویش

لحظه مقدسی ست

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 1386/12/18ساعت   توسط صحرا  | 

در حضور تو "رویاهای بزرگ" باور کردنی اند

رویاهایی که می ترسم روزی به "خاطره ای دور" بدل شوند

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/12/14ساعت   توسط صحرا  | 

 چهار چوب که با میخ هایی بی جان در هم گره خورده اند

        چهار چوب که وجود مرا سر پا نگه داشته اند

    خانه من است

        خانه ام را بر دوش بار کرده ام و زمین را دور می زنم

 در آرزوی نیرویی تا فارغ شوم از این بار

                                                  و راهی ...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/12/14ساعت   توسط صحرا  | 

پیرمرد یک اثر هنری ست

انگار از زمان پیشی گرفته

زمان را پشت سر گذاشته

با گام هایی شتابان

بی آنکه بایستد

خیره شود

گوش دهد

به زندگی

که در لحظه ای که گذشت، جا مانده

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/12/13ساعت   توسط صحرا  | 

دروغ نگویید، تهمت نزنید

من شاعر نیستم

شاعرانه زندگی می کنم

وقتی خطوطی ظریف را در صورتی زشت جستجو می کنم

وقتی بر پیرمردی هرزه لبخند می زنم

وقتی دروغی را که به من گفته اند، باور می کنم

                                                      انگار کن شعری سروده ام

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/12/13ساعت   توسط صحرا  | 

 

کلمه هایم بوی تکرار گرفته اند

 زنجیری شده اند بر دست و پا و اندیشه ها و آرزوهایم

کلمه های دیگری می خواهم

 کلمه هایی دگرگونه

کلمه هایی از زاویه هایی متفاوت

+ نوشته شده در  شنبه 1386/12/11ساعت   توسط صحرا  | 

 

تو بهانه ای هستی برای من ...

    بهانه ای برای کشف زنانگی ام ...

+ نوشته شده در  جمعه 1386/12/10ساعت   توسط صحرا  | 

 

تنهایی مثل دزدی بی خیال از در باز خانه ام سرک می کشد،چراغ را روشن می کند،بی حواس تنگ آب را به زمین می اندازد و می شکند،از خواب می پرم،آهنگی را زیر لب زمزمه می کند،همراه با فراز و فرود نغمه صدایش را رها می کند،در اتاق را باز می کند ، خود را به خواب می زنم ،کنار تختم می نشیند ، چراغ خواب را روشن می کند و نورش را بر چشمانم می اندازد،جا به جا می شوم و صورتم را در زیر بالش پنهان می کنم،موهایم را نوازش می کند،دست بر شانه ام می گذارد،صدایم می کند،به نام ... صحرا ... صحرا ... صحرا ... داد می کشم:ولم کن!می خواهم بخوابم!ساکت می شود،در آغوشم میگیرد،یکی از لالایی های دوران کودکی را برایم می خواند...آرام آرام...خوابم می گیرد ... خوابی آرام ...

+ نوشته شده در  جمعه 1386/12/10ساعت   توسط صحرا  | 

 

سکوت آواز روزهاییست که بی تو می گذرند

+ نوشته شده در  جمعه 1386/12/10ساعت   توسط صحرا  | 

 

نگاهت را دوست می دارم

هراسش را و هوس هایش را ...

+ نوشته شده در  جمعه 1386/12/10ساعت   توسط صحرا  | 

 

تنها فرصتی دیگر

تا همه دوستت دارم هایی را که بر زبان نیاوردم

 نوازش هایی را که از خودمان دریغ داشتم

 بوسه هایی را که از تو پنهان کردم

  به تو هدیه کنم

 

+ نوشته شده در  جمعه 1386/12/10ساعت   توسط صحرا  | 

 

تو مثل نسیمی مرا از خواب بیدار کردی و آنگاه گذشتی

شاید رسالت تو این بود

شاید رسالت عشق این است

+ نوشته شده در  جمعه 1386/12/10ساعت   توسط صحرا  | 

زندگی خواب پریشانیست

رویاهای شیرینی دارد و کابوس هایی

دیوها و پریانی

که دست در دست هم

شانه به شانه هم

چشم در چشم هم انداخته اند

بی آنکه بدانی می رقصند یا می جنگند

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/12/09ساعت   توسط صحرا  | 

 

من به بازار می نگرم، بازار به مردم، مردم به اجناس

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/12/06ساعت   توسط صحرا  | 

تمام قامت با هیکلی درشت، زمخت و تاریک روبه رویم ایستاده، تمام چشم اندازم را از من گرفته است، آسمان را، خورشید را ، فرداها را . ناگزیر از رویارو شدنم . پیش پایش افتاده و التماس می کنم ،شاید هنوز راه نجاتی باشد اما هیچ راهی نیست.کودکم را با دست بلند می کند و بر شانه های تنومندش می اندازد. کودکم دست و پا می زند و نجات می خواهد و او بی آنکه خمی بر ابرو بیاورد، بی آنکه غیظی چشمانش را بگیرد، سرد خشک بی تفاوت بی آنکه از لگدپرانی ها،ناله ها و بیقراری های کودکم تکانی بر خود دهد،گام بر می دارد.   می خواهد کودکم را با خود ببرد، او را از سرزمین شاد و زیبایی که کودکم در آن بازی می کرد، می دوید، می رقصید به سرزمینی سیاه و هراسناک ببرد.جایی که اسم ندارد، اندازه ندارد، آغاز ندارد، پایان ندارد.جایی که هیچ کس نمی داند کجاست شاید جزیره ای خشک و دور . کودکم هنوز کودک است، هنوز تمام بازیهایش را نکرده، هنوز همه خنده هایش را سر نداده، هنوز همه اشک هایش را نریخته، هنوز امیدوار است، به زندگی امید دارد، به روییدن،به شکفتن،به رسیدن.او اینها را چه می فهمد، کودکم را بر دوش گرفته و با قدم هایی تند و مطمئن من را پشت سر می گذارد.  کاری از من بر نمی آید.التماس هم بی فایده است. من او را خوب می شناسم. سالهاست لبخند او را کسی ندیده،سالهاست به کسی نگاهی نکرده،کلامی بر زبان نیاورده. او دیوانه است.نه نگاه می کند،نه     می شنود،نه حرف می زند،نه می خندد،نه می خواهد. تنها راه می رود، پشت سر می گذارد،دور     می شود،کناره می گیرد، پنهان می شود. در خرابه هایی نهفته در دل زمین، در کنج زمان آشیانه ای دارد ،جاییکه دیوار ندارد،مرز ندارد،ساکنانی ندارد،یکدست خالیست. تنها باد در آن خرابه ها راه دارد، بادی که پیوسته می وزد . او با زندگی قهر است.او با دنیا قهر است.نه اینکه قهر باشد، حرف نمی زند، نگاهت نمی کند،اگر صدایش کنی جواب هم نمی دهد. نمی دانم کودکم را می خواهد چه کار؟ او که نیازی به کسی ندارد، بی نیازترین موجودیست که تاکنون دیده ام.از کودکم چه می خواهد؟ چرا بازگشته است؟چرا این همه راه را، میان این همه آدم و صدا و نگاه و هوس و تمنا، میان این همه آلودگی و کثافت زیر پا گذاشته تا بیاید اینجا، تا آشیانه ای را که من و کودکم همراه هم ساخته بودیم ، خراب کند، له کند. ما که از او فرار کرده بودیم، نشانی مان را از که گرفت؟ او که آشنایی ندارد، او که زبان آدمیزاد بلد نیست، چگونه ما را ، رویاهای ما را، آرزوهای ما را دوباره پیدا کرد؟ما که پنهان شده بودیم، ما که داشتیم او را فراموش می کردیم، از کجا پیدایش شد؟ ما که گریخته بودیم، با دست های خالی و پاهای برهنه .  چیزی از او بر نداشته بودیم،  چیزی از او نخواسته بودیم، او که چیزی نداشت، فقط من بودم و کودکم و او . نه فقط او بود، ما که چیزی نبودیم.آرزوهایمان،خواب هایمان، روشنی مان،شادی مان، غمهایمان ، همه را از ما گرفته بود، همه وجود ما از آن او بود.دیگر نمی خواستیم،تمنایی نداشتیم. در آن ویرانه، در آن صحرا تنها سکوت بود و بادی که می وزید، هیچکس نبود،او هم نبود،خلئی بود تا آن روز که کودکم دست بر گردنم انداخت و چیزی در گوشم نجوا کرد،چیزی نشنیدم که او کلمات را از ما گرفته بود،صدا را از ما گرفته بود.فقط آتش گرفتم و از جا پریدم .بیقرار شدم.اشک هم نریختم که او اشک ها را نیز از ما گرفته بود.راه افتادیم،نمی دانستیم به کجا،فقط می خواستیم بگریزیم، دور شویم. او را،صحرا را،وحشی گری های بی پایان باد را پشت سر گذاریم.دستان نحیف کودکم را در دست گرفته بودم و می دویدیم. کودکم را بر پشت خمیده و خسته ام گرفته بودم و می دویدیم. کودکم را بر خارهای صحرا می کشیدم و می دویدیم.مقصدی نداشتیم،مسیری هم.از صحراهایی بیکران گذشتیم،دریاهایی بی پایان،جنگلهایی انبوه،کوهستان هایی سرد،دره هایی زرف. کودکم دیگر استخوانی شده بود،بر دستانم جان می داد و من لنگان لنگان، بریده بریده می دویدم.کودکم پیش چشمانم می مرد و من همچنان می دویدم. تا که رسیدیم به رودی، رودی باریک.تمام توانم را، همه طاقتم را جمع کردم تا از رود رد شوم اما پاهایم لغزید و در رود افتادم. کودکم را آب برد، من نیز در پی کودکم ،دوان دوان، اشک ریزان... اولین اشک هایم، تمام اشک هایم که گمان می کردم در همه این سالها مرده اند، خشکیده اند  یکباره جوشیدند،سرریز شدند. تمام صداهایی را که از یاد برده بودم ناگاه بر زبان جاری دیدم، تمام ایمانم را که مرده بود ، زنده دیدم و در پی کودکم دویدم. کودکم را آب می برد و من التماس کنان، پر از حسرت، پر از آرزو فریاد می زدم،کودکم را می خواستم،استخوان هایش را،تن تکیده اش را،چشمان بیرون زده اش را. فریاد می زدم، خدا را که اینک زنده شده بود صدا می زدم، او را قسم می دادم،او را تمنا می کردم، او را نفرین می کردم، اشک می ریختم،اشک.رود می دوید و من در پی اش، رود می خروشید و من در پی اش، رود به چاله ای رسید و سرازیری ای و کودکم را ناگاه از آن بالا در پیچ و تاب آبشاری رقصان به زمین انداخت، کودک مرده ام را.بر سر جنازه کودک رفتم،نشستم،تا صبح تا روزها تا سالها اشک ریختم، مراقبتش کردم،زخم هایش را شستم،نان را جویدم و در دهانش گذاشتم، آب را قطره قطره بر لبان خشکش ریختم،موهایش را شانه کردم،بوسیدمش،نوازشش کردم،او را در آغوش کشیدم،برایش لالایی خواندم،خورشید را نشانش دادم،ماه را،ستاره ها را، گلها را، پرنده ها را،کلمات را، نام ها را، او را با نام کوچکش صدا کردم.برایش از روزهای خوب گفتم،از آزادی،از شادی،بازی. بازیهای کودکانه ساختم،شعرهای کودکانه سرودم.دعا کردم. نگاه کردم.کودک مرده ام کم کم جان گرفت، چشمانش را باز کرد،لبانش را تکان داد،بر پاهای کوچکش ایستاد مثل گلی کوچک دانه دانه گلبرگ هایش را رو به آسمان باز کرد،شکفت،به آفتاب لبخند زد.با زندگی آشتی کرد،خندید. با هم در حاشیه آبادی ای  کلبه ای کوچک ساختیم با باغچه ای کوچک.جشن تولدش را گرفتیم و همه پرنده ها را دعوت کردیم، کودکان آبادی را، گلها را،آفتاب را،باران را.همه چیز خوب بود،همه چیز خوب پیش می رفت تا که او ناگاه پیدایش شد.راه کودکم را بست.سایه سنگینش را بر کودکم انداخت.کودکم ناباورانه نگاهش می کرد. انگار  تمام آن خاطره ها را که همه این سالها پنهانشان کرده بودم،کشته بودمشان،مدفونشان کرده بودم  دوباره به یاد می آورد. انگار تمام آن خاطره ها ، یکی یکی زنده شده بودند،قیامتی شده بود،رستاخیزی. چه چیزی می خواست؟ هیچ تغییر نکرده بود.لبانش خشک،چشمانش خالی،چهره اش پر از گرد و غبار بود.کودکم از پیش پایش بلند شد،ایستاد.باور نمی کردم،چیزی را که می دیدم باور نمی کردم.کودکم تمام قامت ایستاده بود،چشم در چشم،شانه به شانه، رو در روی او.چقدر قد کشیده بود،بزرگ شده بود. باد در میان موهایش می وزید و آنها را به بازی می گرفت. موهایش در زیر آفتاب می درخشیدند.کودکم دیگر کودک نبود.بلندتر و نیرومندتر از او بود. کودکم دست بر شانه اش گذاشت.لبانش را،چشمانش را،گونه هایش را،موهایش را،شانه های افتاده اش را،پشت خمیده اش را لمس کرد. او تکان نمی خورد مثل همیشه سرد و سنگین و سخت بود.مجسمه ای شده بود . باور نمی کردم،هنوز می ترسیدم.چرا تکان نمی خورد؟چرا دهان باز نمی کرد تا همه ما را،روزهای خوبمان را،آرزوهایمان را ببلعد؟چرا با گام های بلندش خانه کوچکمان را خراب نمی کرد؟کودکم دستانش را در دست گرفت. گذاشت تا به او تکیه کند. هیکل سنگین او را بر پشت کشید و به سوی کلبه برد.او را به سختی از در کوچک کلبه گذراند و در کنار آتش بر زمین نشاند. آرام صدایم کرد.مبهوت بر آستانه در ایستادم.با اشاره ای به من فهماند خوابیده است،چیزی نگویم.آنگاه برخاست و با قدم هایی آرام به سویم آمد. کنارم ایستاد. دستانم را در دست گرفت و بر لب گذاشت. سرش را پایین آورد و در گوشم زمزمه کرد:"نان داغ و کمی شیر گرم،مهمانمان گرسنه است"

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/12/02ساعت   توسط صحرا  |