تبليغاتX
تمرین نویسندگی

تمرین نویسندگی

عشق تاب آوردن ابهامست

دستان هنرمندی
ساز شکسته وجود را
ساز ناکوک هستی ام را کوک می کند
چنگ می زند تار و پودم را
تار می زند
نغمه ای بلند می شود
ناله ی خسته ای
هق هق شکسته ای
فریاد ناشنیده ای
خنده ی از نفس افتاده ای
سروری بلند می شود
صدایم می لرزد
کلمه هایم می رقصند
اوج می گیرند
زیر لب
آوازی بلند می شود

پ.ن: بی راهه راهیست باریک، راهیست تاریک که رهگذران تاب آن ندارند، پیشوایی باید.

+ نوشته شده در  جمعه 1387/01/30ساعت   توسط صحرا  | 

دانه ای می کارم
باران می بارد
آفتاب می تابد
           دل می سپارم ــ در انتظار

نغمه ای می خوانم
باد می رقصد
قاصدکی می چرخد
           گوش می دهم ــ در انتظار

قصه ای می بافم
آسمان سکوت می کند
ستاره ای عبور می کند
           چشم می بندم ــ در انتظار

پ.ن: چند کلمه پریشانی ...

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/01/26ساعت   توسط صحرا  | 

عاشقانه هایم
پر است از صدای پا
پر است از تمنای باد
وقتی می پیچد به دور تاک
عاشقانه هایم
پر است از جایی خالی
عاشقانه هایم همه خیالی ست
خیال کوهی یخی، دلباخته ی شعله رقاصه ای
خیال تبری، نوازشگر تن نازک هرزه علفی
شب پره ای، در خیال بوسه ای بر سرانگشتان خورشید

پ.ن: دوباره با خیال تو شبم دراز می شود ...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/01/26ساعت   توسط صحرا  | 

هر آدمی
به اندازه ای که قفس را احساس می کند
مشتاق آزادی ست.

خورشید مثال حقیقت نیست
حقیقت دانه ایست
که در تاریکی می روید.

وای بر من
اگر بر آنچه از دست می دهم، حسرت خورم
و ایمانم را به آنچه بدست نخواهم آورد، از دست بدهم.

پی نوشت:پشت درهای بسته هزاران کلمه ولوله می کنند، کاش دری باز می شد ...

+ نوشته شده در  جمعه 1387/01/23ساعت   توسط صحرا  | 

گنجشک خرده نانی بر می چیند در هراس
شیر _ سلطان جنگل می دود پی شکار از نیاز
گورخر می گریزد از قضا باامید، با تمام جان
آدمی بی نیاز، بی هراس، ناامید
             می زید در این جهان از پی چه کار؟!

پ.ن:"می زید" فعل درستیست یا من در آوردی؟گیج شدم ...(اگه غلطه بگین تا یه می خزد یا می رود یا یه "می" دیگه بذارم!!!)

+ نوشته شده در  شنبه 1387/01/17ساعت   توسط صحرا  | 

دخترک در انتظار مردی با چمدان قرمز
موهایش را می بافت
     باز می کرد
      می بافت
   موهای سیاه
 موهای خاکستری
   موهای سفید
آینه ای بر می داشت
تاج بر سر می گذاشت
گونه هایش را سرخ
مژگانش را سیاه
چون الهه یونان می شد ــ در انتظار ...
دخترک قصه ساده ای را نمی دانست:
ــ نمی خواست بداند ــ
زنی باید،
نردبان شکسته ای شاید،
تا اوج بگیرد مرد
دستش رسد به دامن الهه یونان ــ افسانه زن

پ.ن:تقدیم به دختری در انتظار مردی با چمدان قرمز(این قصه واقعیت دارد و ادامه نیز)

+ نوشته شده در  جمعه 1387/01/16ساعت   توسط صحرا  | 

سنگ آیه ایست
راه را می بندد
پا را می لغزاند
پشتت را به زمین می زند
تا راهی دیگر نشانت دهد

باد نشانه ایست
به قفس تن نمی دهد
به آسمان دل می سپارد
در آفتاب بال می گشاید
تا راهی دیگر نشانت دهد

آب اشاره ایست
به دام خاک می افتد
در پای خاک جان می دهد
جوانه ای می شود و سر بر می دارد
تا راهی دیگر نشانت دهد

زندگی، لحظه لحظه اش فرصت دوباره ایست
تا راهی دیگر نشانت دهد

پ.ن:سنگ راز سربسته ای را ماند
        چیزی را پنهان می کند
              چیزی گران
               حقیقت خود را
                 از گزند روزگار

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/01/15ساعت   توسط صحرا  | 

پی من مگرد
دیریست نامرئی شده ام
که روزگارانی دراز
چشمی بر من ننشست
نامم بر لبی نگذشت
پی من مگرد
باد تمامی مرا در بر گرفت
باران آوازهایم را شست
اگر مرا می خواهی
پی من مگرد
تنها به تماشا بنشین
در پرتو چشمان عابری خاموش
شاید مرا یافتی
آشنای دیرآمده من         

پ.ن:اصلا" پی نوشتم نمیاد!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/01/14ساعت   توسط صحرا  | 

 آینه ها را کناری بگذار
زیبایی ام را باور نکن
پی چهره من بگرد
زشتی ام را پیدا کن
آن کودک چروکیده غمگین را
که چیزی اضافی بود بر زمین
کسی او را نمی خواست
آن کودک وحشی را
آینه ها را کناری بگذار
باری از زمین بردار
شاید کودکی ام باشد
مانده بر سر راه
آینه است چشمانش
نگاه کن در آن 
                                                                                           


پ.ن:پی نوشتم نمیاد!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/01/14ساعت   توسط صحرا  | 

زن چراغ آشپزخانه را روشن میکند.
زیر لب میگوید سلام و بی آنکه به مرد که در حال چای دم کردن است، نگاهی اندازد در یخچال را باز میکند. دنبال چیزی برای خوردن میگردد.
مرد سری تکان میدهد، به نشانه سلام، میگوید: "برو از بغلی ها نون بگیر"
ــ "خودت برو" 
ــ " نمی میری که! "
ــ "می میرم" 
مرد شانه ای بالا می اندازد: "باشه پس" 
زیر کتری را خاموش میکند و از آشپزخانه بیرون میرود.

پ.ن:بدون شرح

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/01/14ساعت   توسط صحرا  | 

 هر سال بهار تنم جوانه می زند. شکوفه های صورتی و سفید بر پلک هایم می رویند تا تابستان که گیسوانم گره می خورند در پیچ و تاب خوشه های بلند درختان مو، آغوشم سنگین می شود ــ آبستن انتظار. پاییز که می رسد بادهای سوگوار انگورهای پژمرده ام را، انارهای پلاسیده ام را، جنین های مرده ام را به خاک می سپارند تا دل برکنم از بهار، تن دهم به زمستان. نمی دانند با تنی خشک، دستهایی خالی می شود دوباره آماده شد برای بهار ...

همه دارایی ام را سوار کرده ام بر پهنه برگی کوچک در دریایی بیکران

موج اگر بردارد، فرو ریخته ام

 پ.ن:تموم تعطیلات نوروزو عین بچه مثبتا(به قول استادم: شیربرنجا) تفریحات سالم کردم،یعنی نشستم خونه،تمرین نویسندگی کردم.خسته ام.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/01/13ساعت   توسط صحرا 

 

 از دیوانگی ام خبری نیست.سر عقل آمدم.توانستم با برنامه ریزی دست و پا شکسته ای مقداری از کارهای عقب افتاده را جبران کنم.جبران.کلمه خوش آهنگیست.چند بار آن را تکرار می کنم.من را یاد پدرم می اندازد.همیشه می خواست اشتباهی راــ به قول خودش اشتباهی بزرگ ــ جبران کند.نمی دانم چه اشتباهی.هیچ وقت نگفت.هیچ وقت هم نتوانست.هنوز تصویرش جلوی چشمانم است،ساعت آخر که می خواست حرفی بزند اما کلمات در گلویش گیر می کرد.بالای سرش نشسته بودم.او به سختی نفس می کشید و من خیره به انقباض های صورتش،لبان خشکش،زبان بیرون آمده اش منتظر بودم.می خواستم مرگ را از نزدیک ببینم.هیچ کس نبود.شاید هم بود و من نمی دیدم.تنها من بودم و موجود تحلیل رفته ای که تلاش می کرد زندگی از مشتش نریزد.نه کمکی می کردم و نه رنج می کشیدم.بیشتر تماشا می کردم.هنوز هم احساس می کنم چیزی می خواهد بگوید اما نمی تواند.چرا یاد پدرم افتادم.دفتر حساب و کتاب را می بندم . نمی توانم تمرکز کنم.می روم سراغ پرده نقاشی.دو رنگ بیشتر برایم نمانده است.چند دایره می کشم.یکی سیاه.یکی قرمز.دو تا سیاه.یکی قرمز.از صبح چیزی نوک زبانم است.به ذهنم فشار می آورد.هر چقدر فکر می کنم چیزی به یاد نمی آورم.بیشتر فکر می کنم.فایده ای ندارد.قلم مو را کناری می اندازم و سراغ کارهای تلنبار شده می روم.قوطی حلبی بزرگی را از روی خرت و پرت ها بر می دارم.چند جای آن فرو رفته.ضربه ای به آن می زنم.صدای خوبی دارد.آن را در طبقه سوم، کنار قوطی ها و دبه ها و کاسه ها می گذارم.علامتی در دفتر می کشم. لباسی در جعبه شکسته ای افتاده.گوشه لباس را می گیرم و بیرون می کشم.یک پیراهن زنانه با چین هایی دور گردنش و آستین های مچی که دکمه ندارد.آستین ها را دور گردنم حلقه می کنم و گوشه دامن را می گیرم.چرخی می زنیم.به درد نمی خورد.آن را روی کپه آشغال ها می اندازم.چرا یادم نمی آید.درست نوک زبانم است.روی صندلی که یک پایه اش می لنگد،می نشینم.چند کلمه را پشت سر هم میگویم.نه.اینها نیست.بلند می شوم و به سر کار بر می گردم.جعبه شکسته را با چند ضربه پا تکه تکه می کنم و گوشه اتاق، روی بقیه چوب ها می چینم.سطل های سوراخ ومیله های آهنی را کنار می زنم و چارچوب پنجره ای را که آن زیر افتاده، بیرون می آورم.شیشه هایش شکسته و دستگیره ندارد.اما چارچوب آن سالم است.پنجره را باز می کنم و به بیرون سرک می کشم.رنگین کمانی در آسمان پیداست.لابد باران آمده.چیزی دارد یادم می آید.باران.باران.باران.پنجره.پنجره.تند تند چیزهایی را که به ذهنم می رسد، در دفتر حساب می نویسم.فکر کنم خودش است.همین بود؟چند بار بلند می خوانم."نیلوفر روشنی را پیچیده ام لای چند کلمه حرف،پنجره ای باز نمی کنی؟".چیزی مثل این بود.از صبح نوک زبانم بود.خیلی آشناست.انگار آن را جایی شنیدم یا جایی خواندم.اما من که روزهاست کسی را ندیده ام.بریده های روزنامه و صفحات پاره کتاب ها را نگاه می کنم. چیزی شبیه آن پیدا نمی کنم.دلم به کاری نمی رود.روی زمین ولو می شوم.آن را تکرار می کنم.لباس زن را از لای آشغال ها می کشم بیرون.سرم را روی دامنش می گذارم.آن را از کجا شنیدم؟پدرم نبود؟وقتی می مرد نمی خواست همین ها را به من بگوید؟خودش بود.نه،او نبود.می دانم چیزی هست اما نمی دانم چیست.خودش بود.پدر بود.اینها را در خواب به من گفت.دیشب خوابش را می دیدم.اما پدر نبود.یکی دیگر بود.مردی که می شناسمش.همان مرد قوزی که در همسایگی مان زندگی می کرد.همان که دیوانه بود.او بود؟اما پدر هم بود.شاید هم محبوبه بود.صدایی که اینها را می گفت،صدای یک زن بود.صدای محبوبه بود.محبوبه من.او بود؟شاید هم دیوانگی ام بود.لباس پدر را پوشیده بود.پدر هم در روزهای آخر  دیوانه شده بود.کسی را نمی شناخت.پس دیوانگی ام بود.دوباره پیدایش شده.در خواب با من حرف می زند.اما پدر هم بود.محبوبه هم بود.آن مردک قوزی هم بود.پس دیوانگی ام نبود.پس چه کسی بود.

 

 پ.ن:شکست وازه نمناکیست نه از قطره های اشک که از بارش باران های زاینده،بوی فردا را می دهد.

پ.ن:واقعیت را در هم شکستن،واقعیت هایی دیگر بنا کردن خواب خوب روزهای منست.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/01/12ساعت   توسط صحرا  | 

 آی دنیا
من چیزی می خواهم
قله هایت را تا زیر پا بگذارم
خورشیدت را تا به نام من بتابد
بادهایت را تا به فرمان من آرام گیرند
نه، اینها چیزی نیست
من چیزی دیگر می خواهم
همه آرزوهایت را
تا دانه دانه پر پر کنم
همه ناامیدی ات را
دردهایت را
تا به بازی گیرم
تشنه ام
خون می خواهم
گرسنه ام
پوست و گوشت و استخوان می خواهم
جانت را می خواهم بر کف دو دست
می خواهم خدایی شوم
خداوندگاری در زمین
با هزاران هزار بنده پیش پا
هزاران ستایشگر سر بر خاک
نه، چیزی دیگر مرا بس است
چیزی ابدی تر
آی دنیا
من چیزی دیگر می خواهم
خدا را، بی کم و کاست
تا در هم گره خوریم
گلاویز شویم
یا من بنده او می شوم، تسلیم
یا او حصار شکسته ای می شود، تسخیر

 پ.ن:آیه ای از قرآن مرا متوقف کرد:"اقراء کتابک کفی بنفسک الیوم علیک حسیبا"(تو خود کتاب اعمالت را بخوان که تو خود تنها برای رسیدگی به حساب خویش کافی هستی)//اگر من به تنهایی کافی هستم برای دیدن خویش،گوش سپردن به خویش پس باید حقیقتی را در درون داشته باشم تا بر پایه آن به قضاوت خویش بنشینم.اما کو آن حقیقت؟کجاست؟در این دورانی که به تکثر حقیقت رسیده ایم،بر مبنای کدام یک از این حقیقت ها می توانم قضاوت کنم؟یکی مرا گناهکار خطاب می کند،یکی بزدل،یکی قهرمان،یکی پیامبر زمانه جدید،یکی مالک زمین،یکی سرگردان،یکی بی هویت،یکی انسان متوسط شهر نشین،یکی شیطان پرست،یکی شیطان،یکی سرگرم،یکی کور،یکی روانی،یکی عاصی ...من با کدام چشمان، با کدام کلمات کتاب خود را خواهم خواند.چگونه من برای خود کافی هستم که از صد آبشخور می نوشم و هنوز له له می زنم.نکند یگانه حقیقت من پیچیده در پرده ها،خفته در پنهان ترین لایه وجودی منست.نکند من همه عمر عوض دریدن این پرده ها،شکافتن یکی یکی لایه ها ، پرده می دوزم و بر تن می کنم،بر سر می کشم،خود را می پوشانم.نکند.

پ.ن:عشق تاب آوردن ابهام ست (برای صدمین بار)

+ نوشته شده در  جمعه 1387/01/09ساعت   توسط صحرا  | 

 

هر آدمی دیوانگی ای دارد که جایی، میان شلوغی های زندگی آن را گم کرده است.من هم مثل همه آدمها دیوانگی ام را جایی جا گذاشته بودم،حتی زحمت غل و زنجیر آن را هم به خودم نداده بودم که دیوانگی ام جایی نداشت برود،بهتر است بگویم پایی نداشت،فکری هم در سرش نبود،از آن فکرها که می گویند مخصوص دیوانه هاست.به گمانم آن روزها که نمی شناختمش،شاید باید بگویم آن دوران خودش هم نمی دانست دیوانه است تا همین صبح که ناگهان تکانی خورد.نمی دانم صدای آشنایی شنیده بود یا بوی آشنایی.چند روزی بود که سرم خلوت شده بود و کسی اطرافم نبود.همه جا ساکت بود.بیشتر از همه احساس تنهایی بود.اینکه کسی را ندارم.چیزی مرا به دنیا گره نمی زند.انگار دری که مرا به دنیا وصل می کرد،دری بسته بود و من پشت در بسته مانده بودم.کسی بر در نمی زد و من هم اصراری نداشتم که در را باز کنم.شاید اگر دستم را تکانی می دادم، در باز می شد و دنیا سرازیر می شد به درون اما رخوتی مرا دربر گرفته بود.کوچکترین صدا آزارم می داد.روزها چشمانم را می بستم و جز به ضرورت نگاه نمی کردم.شاید همه اینها تصاویر آشنایی بود برای دیوانگی ام،مزه آشنایی که او را به خود آورده بود.در این تنهایی کاری نداشتم بکنم.نه اینکه کاری نبود.هزاران کار نکرده، تلنبار شده روی هم بر سرم ریخته بود اما انگار وقفه ای در میانه زندگی ام بوجود آمده بود.مکثی.ساعت ها در گوشه ای در افکار مالیخولیایی ام غرق می شدم و روی اسم آدمهایی که می شناختم، خط می زدم.او هم مرا نخواست.آن یکی هم رفت.این یکی هم که سراغی از من نمی گیرد.فلانی اگر تماسی می گیرد از سر عادت است.دیگر تحمل دلسوزی های x را ندارم.y هم فقط بخاطر بی کسی با من حرف می زند.دست و پای یکی یکی شان را می گرفتم و از زندگی ام بیرون می انداختم.داشتم اعتقادم را به آدم ها از دست می دادم.آنها را پشت سر می گذاشتم.بارم را سبک می کردم.حس ترسناکی بود. آنقدر آزار دهنده بود که سعی می کردم زود به چیزی چنگ بزنم یا به کسی فکر کنم یا آرزوی رنگ و رو رفته ای را به شکل مبتذلانه ای برق بیندازم.اما چیزی نمی گذشت که پس از نشخواری کوتاه دوباره همه جا را سکوت می گرفت.دوباره همه چیز رنگ می باخت.آسمان صاف می شد بدون کوچکترین لکه ابری,تیره یا روشن و خورشید با تمام نیرویش می درخشید.آه.یادم آمد.در تمام این مدتی که حرف می زدم دنبال چیزی می گشتم ,دنبال اولین نشانه دیوانگی ام.همان لحظه که بی هیچ دلیلی خورشید درخشان تر از همیشه, آبی تر از همیشه در پنجره اتاقم پیدا شد.پنجره ای که همیشه از ترس بادهای سرد بسته بود.خورشید همیشگی نبود.ناگهان تمام نورش را بر سرورویم ریخت و من احساس کردم خورشید درون اتاق من است, اتاق کوچک چند متری ام.بدون شک توهمی بود که زود گذشت. این حرف ها هم هذیانی بیشتر نیست.به گمانم دیوانگی ام هنوز دارد نفس می کشد.کمی که گذشت خورشید به شکل همیشگی اش برگشت و من توانستم به دیوار اتاقم تکیه کنم و تعادلم را حفظ کنم.لازم بود کمی فکر کنم اما ذهنم خالی بود.کلمه های مناسبی پیدا نمی کردم تا آن حس عجیب را , می ترسم بگویم آن حس خواستنی را, توضیح دهم.فقط کلمه های بدرد نخوری به ذهنم می رسید که فایده ای نداشت. گیج شده بودم.فکر کردم شاید اگر بخوابم بتوانم همه چیز را فراموش کنم.این شیوه همیشگی من بود.کمی خوابیدن و بعد همه چیز را از یاد بردن.چشمانم را که بستم, تمام نگرانی ام آب شدو در ذهنم سیلابی به راه افتاد.سرم پر از آب شده بود.همه چیز را آب بر می داشت.همه چیز را می شست.باد تندی هم وزیدن گرفته بود.تمام افکارم را می کند و با خود می برد.چیزی نگذشت که آن جا حتی مخفی ترین پستویی که نمی شناختم, از همه چیز خالی شد.انگار کدبانویی با آب و کف به جان در و دیوار افتاده باشد, همه جا برق می زد.چشم که باز کردم احساس فلجی را داشتم.اتاق هنوز پر بود از چرک نویس ها, دفتر و کتاب ها, خرت و پرت ها, چیزهای به درد بخور و آشغالی که با هم قاطی شده بود.همه جا کثیف بود.از جا پریدم و خواستم از اتاق بزنم بیرون اما ترسیدم مبادا در را باز کنم و هر آنچه در بیرون هم تلنبار کرده ام بریزد تو. به طرف پنجره رفتم و پنجره را باز کردم.دنبال خورشید گشتم.هیچ جا نبود.دو تا پرنده در آسمان می چرخیدند.با خودم فکر کردم از پنجره بپرم بیرون اما این دیوانگی محض بود.خنده ام گرفت.پس عقلم را از دست نداده بودم.چه خیال هایی.فکر می کردم دیوانه شدم .وسط اتاق ایستادم,اتاق سرسام آور خودم.کاش می شد اتاق را با تمام اسباب و اثاثیه اش می ریختم در کیسه زباله ای, در کیسه را هم سفت می بستم و می رفتم جایی دیگر ساکن می شدم.اما امکان نداشت.سالها جان کنده بودم تا اینها را فراهم کنم.چیز آشفته ای بود اما باید جمع و جورش می کردم.به آن نظم می دادم.فقط به کمی برنامه ریزی نیاز بود.به خودم امیدوار شدم.در نهایت سلامت عقل بودم.فقط کمی تنبلی می کردم.بله تنبلی.در اتاق چرخی زدم و ناگهان فکری به ذهنم رسید. واین دومین علامت دیوانگی من در آن روز بود.

 

پ.ن:به دنیا اعلام می کنم...بیخود با کلمه ها بازی می کنم،دنیایی که اینجا نیس.پس به دوستان داشته و نداشته ام اعلام ... ول کن.اونها هم سرشون گرم زندگی خودشونه.خب.پس به خودم بلند اعلام می کنم دارم دیوانه میشم.دارم فعل درستی نیست.بهتره بگم چند قدم دیگر بردارم دیوانه میشم.این هم اشتباهه.چند قدم یعنی چند قدم؟نمی دونم چطور بگم...آها فهمیدم...اتفاقی افتاده ...همین!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/01/08ساعت   توسط صحرا  | 

لخت و عریان به مصاف زندگی رفتن شکنجه ای را ماند

سلاحی آماده کن

خواسته ات را در مشت گیر

چشمانت را به چیزی بدوز

دورترها را تصور کن

تا صلح فرا رسد

آن زمان سلاحت را بر زمین بگذار

مشت هایت را باز کن

 برهنه بر خاک برقص

 

پ.ن:ناخودآگاه دردم آمد ،خودآگاه چیزکی نوشتم تا آرام شوم...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/01/07ساعت   توسط صحرا  | 

چراغی در دوردست ها می سوزد. پسرک چوپان خسته از روزی دراز، خیره در ماه طلایی، در میان ستاره هایی کور، کم سو آرزوهایش را می شمارد. دیگر چیزی از آنها باقی نمانده، یکی شاید دو تا آرزوی نیمه جان. کاش گرگی می شد یا باد گله را می برد یا که شبی، نیمه شبی بره ای خوابی میدید، گله را بیدار می کرد، سگ ها را، چوپان را، حتی گرگ ها را. همه با هم، پا به پای هم، همه جا را می گشتند. آرزوهایشان را پیدا می کردند. پسرک چوپان به ماه لبخند می زند. ماه طلایی خمیازه ای میکشد:"پسرک بی حواس! روزها  با بازیگوشی آرزوهایش را گم می کند، شب ها سراغشان را از من می گیرد". پسرک چوپان چیزی نمی شنود. از نو آرزوهایش را می شمارد.

 

پ.ن.۱:فال گرفتم!!از این فال الکیا که آدمای بیکار می گیرن!!اگه این نوشته خوب از آب در بیاد من نویسنده خوبی میشم و گرنه ... بی خیال، دوباره فال می گیرم!!

پ.ن.۲:یکی نیس به من بگه بااابااا مگه نویسندگی شدنیه که میخوای بشی!!

پ.ن.۳:عقده ای شدم!!چرا کسی منو نمی خونه!!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/01/07ساعت   توسط صحرا  | 

سر بر سینه ام می گذارم / خاطراتم را زیر و رو می کنم / کوچه های شهر را / دهات بین راه را، کوه و صحرا را زیر پا می گذارم / سکوت می کنم / اما نشانی از تو نیست / از عشقمان / از آن دوستت دارم ها / از آن بیقراری ها / نشانی نیست / شب ها رویا می بینم / تا سحر خیالاتی می شوم / باز هم نشانی از تو نیست / کم کم به بودنت شک می کنم / به نبودنت ایمان می آورم / ناچار قصه ای میبافم / روزی را به یاد می آورم / آن روز که در میان خنده ها و شوخی هایمان / در میانه مکثی / پیدا شد کلمه ای گمشده در بین حرف هایمان / از آن روز پاک می کنم همه نشانه های تو را / حتی احتمال حضور تو را / داستانم را برای همه تعریف می کنم / داستان عشقمان را / گاهی تعبیر می شود به رفتن تو / گاهی به رفتن من / زمانی معنای بی وفایی می دهد / زمانی مهربانی / چند داستان می شود / داستان عشقمان / گم می شوم در میان این قصه ها / در خاطرات عشقمان / لبخند می زنم به دیوانگی هایمان / اشک می ریزم در جدایی مان / آرزو می کنم دیدار تو را / دنبال می کنم رد پای تو را / نشانه های گذر تو را / روزی پیدا می کنم دوباره تو را / عاشق می شویم / دل می بندیم / پیمانی محکم / با ریسمانی سخت بر دست و پا ی کلمه های گمشده / روزهای گمشده،نشانی های گمشده / و باور می کنیم / عشق ابدی مان را

 

پی نوشت:شب خوابم نمی اومد ...

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/01/06ساعت   توسط صحرا  | 

 

زن ثروتمندترین بانوی جهان ست

جامی شراب را

شراب هزارساله ای را

بر دو دست می برد

آهسته قدم بر می دارد

در راهی که می پیچد

آنجا که بیراهه ها سربر می دارند

آواز خوان ها ضرب می گیرند

راهزنان تیغ می کشند

باد مست می کند

پرنده ها جیغ می کشند

زن

جامی شراب را

بر دو دست می برد

جامی که شکستنی ست

در انتظار سواری تا جام را سرکشد

و زن آزاد شود

از باری که تجملی ست

 

پی نوشت:نوشتن وسوسه ای را ماند ... خسته شدم از این وسوسه ... یکی نجاتم دهد ...

+ نوشته شده در  شنبه 1387/01/03ساعت   توسط صحرا  | 

از پی آن اشک هایی که باریدم

نیازی که با تو گفتم

رویایی که برایت سرودم

چیزی می شنوم :

"آماده باش" 

با من بگو

بیدارم

یا هنوز خواب می بینم

 

پی نوشت:کلمه ها رمز عبورند ... گاه گاهی کلمه ای بر من نازل می شود ... در خواب یا بیداری ...نمی دانم ... با این حساب من پیامبر کوچکی هستم با چند کلمه بر لبانش که پیام اوست...

+ نوشته شده در  شنبه 1387/01/03ساعت   توسط صحرا  |