مرد کز کرده در پالتویی بلند با خرده سنگی در دست، بر سنگ قبر چیزی میکشید. سر و گردن و پیراهن و موهایی پرپشت که به این سو و آن سو پراکنده بودند. درست مثل روز اول بود. هنوز هم بعد از گذشت سالها آن تصویر جلوی چشمانش بود. زنی از پشت با موهایی پریشان در منتهی الیه بالای صفحه، گوشه راست. زن انگار داشت حرکت میکرد و دور میشد، کوچک و کوچک تر، چیزی نمانده بود از صفحه نقاشی بیرون زند و محو شود. کلاس اول دبستان بود. معلمش نقاشی را که دید، اخم کرد و با دست بزرگ و نرمش کنار صفحه چیزهایی نوشت با دست خطی نامفهوم آنقدر که نتوانست چیزی از آن سر در آورد. تا زنگ بخورد جرئت نکرد سرش را از روی نقاشی بلند کند و به کسی نگاهی اندازد. فهمیده بود کار بدی کرده است. وقتی به خانه رسید، مادر خانه نبود. غذا روی گاز سرد شده بود.
ادامه مطلب