مرد کز کرده در پالتویی بلند با خرده سنگی در دست، بر سنگ قبر چیزی میکشید. سر و گردن و پیراهن و موهایی پرپشت که به این سو و آن سو پراکنده بودند. درست مثل روز اول بود. هنوز هم بعد از گذشت سالها آن تصویر جلوی چشمانش بود. زنی از پشت با موهایی پریشان در منتهی الیه بالای صفحه، گوشه راست. زن انگار داشت حرکت میکرد و دور میشد، کوچک و کوچک تر، چیزی نمانده بود از صفحه نقاشی بیرون زند و محو شود. کلاس اول دبستان بود. معلمش نقاشی را که دید، اخم کرد و با دست بزرگ و نرمش کنار صفحه چیزهایی نوشت با دست خطی نامفهوم آنقدر که نتوانست چیزی از آن سر در آورد. تا زنگ بخورد جرئت نکرد سرش را از روی نقاشی بلند کند و به کسی نگاهی اندازد. فهمیده بود کار بدی کرده است. وقتی به خانه رسید، مادر خانه نبود. غذا روی گاز سرد شده بود.
" کودکی ام مثل قیر بود، سیاه. اولین بار کلمه مادر را در یک کتاب احساس کردم. فهمیدم. کتاب را در دوازده سالگی ام خواندم. از آن موقع همیشه فکر میکنم کاش زودتر آن کتاب را خوانده بودم. بعد از آن بود که به جان کتاب ها افتادم. انگار در کتاب ها زندگی را بهتر میشد احساس کرد، پدر را، مادر را، خانه را، دوستی را، عشق را، حتی جدایی را ..." نویسنده بار دیگر پاراگرافی را که نوشته بود، خواند. پاراگراف های آخر کتابش بود. چیزی به پایان نمانده بود. باید سرنوشت قهرمان داستان را مشخص میکرد. چند روزی بود که داشت تصمیم میگرفت با این آدم چه کار باید کند. بالاخره به این نتیجه رسیده بود که بهتر است مرد داستان خودکشی کند با چیزی مثل دار. این پاراگراف هم بخشی از وصیت نامه اش بود. شاید هم همه اش. هر چقدر تلاش می کرد نمیتوانست به وصیت نامه چیزی اضافه کند. باید دلایل خودکشی را، ناامیدی مرد را، آرزوهایش را در این وصیت نامه به تصویر میکشید. باید وصیت نامه چیزی شبیه وصیت نامه های واقعی میشد. در این مدت چند وصیت نامه از آدم هایی که خودکشی کرده بودند، خوانده بود اما فایده ای نداشت. نمی توانست چیزی شبیه آن وصیت نامه ها از کار در آورد. نویسنده سیگار دیگری روشن کرد و به داری که میان صفحات چرک نویس هایش آویزان شده بود، خیره شد.
پ.ن: داستانی بداهه است، اتفاقی که بر صفحه نشست.
پ.ن: وقتی که عشق رژ لب می شود، زندگی هم زیبا می شود، زیباتر ...
پ.ن: کشف تازه من در دنیای واژه ها، کلمه ای است بافته شده از تار و پود هایی ظریف، کلمه ای فهم ناپذیر: زوال.
پ.ن: "ترکمن صحرا" در صبحی مه آلود وقتی که گنجشک ها دسته جمعی پر میکشیدند ...
همواره در راه و پيوسته ناتمام، قصه کشدار لحظه های کوتاه منست. همواره در گذرم، هميشه گذشته ام. گذاشته ام تا قدم هايم مرا ببرند. وقتی با دوستی سلام عليک می کردم، در حال گذر بودم. وقتی درد دل می شنيدم داشتم می رفتم. وقتی درد دل کردم، رفته بودم. رهگذری که در يک چشم بر هم زدن ناپديد می شود. هيچ خانه ای ندارم. خانواده ام در گوشه و کنار زمين پراکنده اند. خويشانم تا دوردست ها رفته اند، از صحراها گذشته اند. خانه ام پستويی سر در گريبان ست يا غاری رو به آسمان. خانه ام در ندارد، ديوارهايی کشيده دارد و همه پنجره هايش، روزنی ست. هيچ ريشه ای در زمین ندارم. هيچ سايه ام بر زمين نمی افتد، در خود ريشه کرده ام ــ در خود خانه دارم. درونم مردابی ست و بيرونم بادی! بادی در بند که در حسرت رهايی ست و مردابی عميق که حريصانه همه چيز را به درون می کشد و می بلعد. قاب خالی درونم، تصویرش صدای گامهايی ست که پيوسته می گذرند. همه اين رد شدن هاست که ردپايم را مغشوش کرده، رد پايی که تا پيچ های ناتمام جاده های غربت در وسوسه آنچه نيست کشيده شده. ردپايی ناتمام که در سودای آنچه تمامش کند به بيراهه زده. زائری که در جستجوی حرمش هر قامتی را قبله کرده ...