تبليغاتX
تمرین نویسندگی
 
صحرای عزیز

صبح ها که چشم باز میکنی و روز را آغاز، کلمه ای در میان تنت میدود و ذهنت را شخم میزند و بر زبانت مینشیند. به صدا در میآید. کلمه ای که از خواب و خیال و خاطره های روزهای پیشین بر جا مانده یا از جایی میان رگ و پوست و استخوانت روزنی دیده و خود را بیرون انداخته. کلمه ای که تکرار میشود. روزی بانگ میزند "به زودی زود"، "به زودی زود"، "به زودی زود" و دیگر روز "عشق"، "عشق"، "عشق"، "عشق". گاه از نفرت زنجیره ای میسازد و به راه می اندازد، "کثافت"، "آشغال"، "هرزه"، "پست" و گاه به خود اطمینان میدهد، "شک نکن"، "شک نکن"، "شک نکن". این روزها از گناهی نکرده میگوید. یک بند تکرار میکند "من گناهکارم". گناهی که نمیدانم چیست. از گناه اجدادی مان میگوید، پدرم آدم و مادرم حوا یا گناهی که که از روزی که خود را شناختم، ما را متهم به آن کردند. از کدام گناه می گوید، کدامین گناه؟! "من گناهکارم"، گناهکاری که نمی داند گناهش چیست، نمی داند مجازاتش چیست. گناهکاری که باور کرده است گناهی کرده است. گناهکاری که دقیقه هایی در رختخواب غلت می زند و پیچ و تاب میخورد و می نالد و دقیقه ای بعد بر می خیزد و گناهش را چون مجرمی کهنه کار در گوشه چشمانش، جایی در میان دستانش پنهان میکند و با دستانی پاک، چشمانی معصوم به جمع مردمان پناه می برد تا باور کند گناهی نکرده است، فراموش کند گناهی را که کرده است. "گناه" هم دیگر "تقدس" ندارد. عظمتش را از دست داده است. شیئی شده که به سادگی کنار گذاشته میشود، در میان خرت و پرت ها گم میشود. امتیازی شده است. هرکس گناهکارتر، دارایی اش بیشتر. تجربه اش افزونتر. دیگر گناه را میشمارند. اینقدر زیاد شده است. زیاد اما خرد مثل نقل و نبات. دیگر آدمی بار گناهی را عمری بر دوش نمیکشد، بار امانتی را، که گناه زمانی امانت خدا در دستهای انسان بود. دیگر آدمی گناهی بزرگ را مرتکب نمیشود. زمانه عوض شده. گناه هم عوض شده است. زیبا و خواستنی شده. شاهدی بر بودن. "من گناهکارم" دلالتیست بر تمامی آرزوی انسان که در هر سده ای، هزاره ای نامی به آن داده و آن را فریاد زده، گوش جهانیان هم اگر کر شود چه باک، آرزویی که در گذر از هزاره ها زخم میخورد و پیچ و تاب بر میدارد و برافروخته تر پیش میآید:"من هستم".

باشد که ببینمت، فعلا

پ.ن: فردا که چشم باز کنم به صبح، دیگر سرافکنده نیستم. بر تخت خود پادشاهی میکنم. که من مرزی را شکسته ام. چیزی در دست دارم. گناهی که شاهدی بر بودن من است، مایه اعتبار منست. هرچند که هنوز نمی دانم گناهم چیست.

نوشته شده توسط مینا اورنگ در دوشنبه 1387/03/27 |
 
تمام سهم من از آن دو چشم سیاه
              گیسوان رها
سپیدی نازک پیراهن نشسته بر تن یار
                گناه بود، گناه

پ.ن: پی نوشتم نمیآد!

نوشته شده توسط مینا اورنگ در یکشنبه 1387/03/26 |
 
صحرای عزیز

می خواهم از پروانه آبی کوچکی برایت بگویم، پروانه ای که ناگاه چهره عوض می کند و چون عقابی سیاه بالهایش را تمام می گسترد و اوج می گیرد بی آنکه نگاهی به پشت اندازد و بهت و ناتوانی دخترکی را ببیند که دقیقه ای پیش با سرخوشی کودکانه ای پروانه نازکش را دنبال می کرد. در خواب یا بیداری، دیگر فرقی نمی کند. سالهاست که از کوچه دراز و باریکی می گذرم. کوچه ای با دیوارهای بلند و خاکستری. بدون پنجره ای، دری، خانه ای، عابری.  کوچه ای که در گریز از آن، همه گذرگاه های زندگی را زیر پا گذاشتم، همه کوچه ها و خیابان ها و میدان های شهرمان را. بلد راه شدم. راه بلدی که نقشه شهر در جیب دارد اما سر هر چهار راهی، در گذر از هر راهی گم می شود و از آن کوچه دراز سر در میآورد. کوچه ای که گریز را، گذر تاویل می کند، ضربه های اضطراب را، دلهره های اشتیاق. اشتیاق کلمه ای است که می خواهم از آن برایت بگویم اما از اضطراب آغاز می کنم که هر اشتیاقی، پیشینه ای دراز از اضطراب دارد. اضطراب گذر از آن کوچه تنگ و تاریک تا اشتیاق دنبال کردن آن پروانه کوچک که دامی بزرگ گسترده است. قصه از روزی شروع شد که در کوچه ای دراز خود را پیدا کردم، دخترک گریه روی کم طاقتی که بی گمان گم شده بود. چند سالی بیشتر نداشت. آنقدر سن داشت که بداند کوچه، کوچه ای غریبه است، غریبه ای که از چیزی آشنا روایت می کند. دخترک می دوید، تمامی کوچه ای را می دوید که تمامی نداشت. دخترک بزرگتر می شد و کوچه درازتر، شاخه شاخه می شد، همه دنیا را دربر میگرفت، آنقدر که از هر راهی می رفتی، به همان کوچه می رسیدی، آن کوچه دراز. دخترک همه عمر را در اضطراب گذر از آن کوچه دراز، می گذراند. تا اینکه روزی، در میانه گذر از راهی که بی گمان دیر یا زود به شاهراه زندگی ـ آن کوچه دراز ـ منتهی می شد، پروانه ای دید آبی، کوچک، بی قرار یا عقابی سیاه، وحشی، در پی شکار. دخترک چیزی دید، چیزی که این هر دو بود و چیزی دیگر نیز بود. پروانه یا عقاب یا آن چیز دیگر که هنوز نمی دانم چیست، نگاه دخترک را ربود. او را به دنبال خود می کشاند. دخترک تمام آن کوچه دراز را و کوچه ها و کوچه ها و کوچه ها را پی آن چیز دوید. بال گشود. پرید. کوچه در تندباد بالهایی سیاه و آبی شناور می ماند. پنجره ها گشوده می شد. همسایه ها سرک می کشیدند. تاکهای آبستن آویخته بر دیوار فرو می ریختند. گربه های ولگرد خیابانی جیغ می کشیدند. بله صحرای من، کوچه به خیالش به بدرقه دختر میرفت، به استقبال از او ...

باشد که ببینمت، فعلا

پ.ن: بله، این صحرای ما خیلی صبوره! چرندیات ما رو یه نفس می خونه! به راست و دروغش هم کاری نداره! بالاخره صحراست دیگه! باید یه فرقی با من و شومای آدمیزاد داشته باشه! اگه شوما هم چرندیاتی از این دست تو کوچه پس کوچه های ذهنتون وول می خوره، بنویسید، بفرستید واسه صحرای ما، می خونه! به راست و دروغشم کاری نداره!

نوشته شده توسط مینا اورنگ در جمعه 1387/03/24 |
 
صحرای عزیز

زندگی بازگشتن به خانه اول است. خانه های دیگری اگر می سازیم، همه موقتی است. خانه هایی آنقدر متفاوت تا خویشاوندی خود را با خانه اول از یاد ببریم. اما بالاخره دیر یا زود باید بازگشت. دیر یا زود زلزله ای، آتشی یا خاطره ای خانه هایی را که ساخته ایم، ویران می کند. دیر یا زود، اگر به زمان باور داشته باشیم. بی گمان باز نگردیم هم، خانه اولمان چهار چوب و در و تخته هایش را بر دوش می کشد و بر در خانه مان می کوبد. ناخوانده مهمان می شود. در پستویی خود را جا می دهد. به خواب هایمان راه می یابد، به خواب های کودکانمان نیز. آری، فرار می توان کرد اما دور نمی توان رفت. زندگی دستی اگر تکان دهد، ما را به چنگ می آورد، چون مرگ ما را به آغوش خود می کشد، هرچقدر هم که دور رفته باشیم.

باشد که ببینمت، فعلا

پ.ن: همه حرفها را با صحرا زدم، دیگر حرفی نیست.

نوشته شده توسط مینا اورنگ در چهارشنبه 1387/03/22 |
 
صحرای من،

زیستن رو به دیگری دارد. رو به دیگری ای که بیرون از قلمرو خویش است. دیگری ای که مرزی در پیش است. مرزی وسوسه انگیز، آنقدر که قربانی میشود تا فتح گردد. دیگری را فتح کردن. دیگری شدن. دیگری را خود کردن. دیگری را مطیع کردن. به مالکیت خود درآوردن. به نام خود. دیگری ای که همیشه دیگری میماند. همیشه دست نیافتنی. فتح ناشدنی. دیگری ای که همیشه مرزی را نشانه میشود. محدوده ای را. محدوده ای که منم. اینکه من تو را مخاطب خود گذاشته ام، دیگری خود، معنای آن ندارد که در زندگی دیگری ای ندارم. بیشتر دیگرانی دارم. دیگرانی که همچنان فتح ناشده مانده اند. مرزهایی که اینجا و آنجا، قوای مرا به چالش میکشند. اینکه تو را دیگری خود مینامم، از آنست که تو فتح ناشده ترینی. که تو فتح نشدنی ترینی. که تو دیگری بزرگ هستی، بت بزرگ سرکشی که پرستیدن را  بر نمیتابد. بتی بزرگ که به شکستن و برساختن همواره خود آغاز میکند، بی آنکه در انتظار خرده کافران کوچکش بنشیند. از دیگری که میگویم، به تو میرسم و از تو به شعر، که شعر نیز چونان تو دست نیافتنی ترین است. برادرم میگفت:"این روزها چیزی که ریخته شاعر". و حقیقتی را میگفت. اما مثل همیشه که با گفتن از حقیقتی، حقیقتی دیگر را جا میگذاریم، چیزی را نگفت. همه شاعرند، حرفی نیست اما همه شاعرانگی را تاب نمیآورند. روزی، جایی بالاخره باز میمانند، در این گمان که شاعری شده اند. غافل از آن که شعر دست نیافتنی ترین است. ناشناختنی. آنچه به چنگ آورده میشود، شعر نیست. کلامیست که به خزانه جهان افزوده میشود. تصاویریست از جهان که دیدنی میشود. اما شعر ندیدنی ست. افزودنی نیست. همیشه جا میماند. همیشه گفته نمیشود. همواره بیرون از مرز میماند. آنچه هست، شعر نیست. آنچه نیست، به شعر میماند. شعر شاعری را روا نمیدارد. شاعرانگی را میطلبد. به گمانم دیوانه ها با شاعرانگی آشناترند. دست های شاعرانگی خالیست مثل دست های دیوانه ها. دست های من نیز خالیست. چشمانم خالیست. قلبم خالیست. زندگی ام خالیست. میرود که خالی شود ...

                                                                                      باشد که ببینمت

پ.ن: چند وقتیست مشغول خواندن سایت "یداله رویایی" هستم. گذشته از شعرهایش که چیزی از آنها سردرنمیآورم، متن هایی مینویسد که خیره کننده است. متن هایی جدی. بارور. به چشم اندیشه را میبینم که زاده میشود. پرورده میشود. آرام. بی پروا. این آقای رویایی در هر پست عباس نامی را خطاب میکند که میگوید عباس معروفیست. هرچند زیاد مهم نیست. مهم خطابه ایست که اتفاق میفتد. آنقدر خواندن این متن ها شوقناک است که خود به خود مرا به گفتن وا میدارد. به نوشتن. خطاب کردن. مخاطبی را نام دادن. جان دادن. گوش دادن. تا بشنود. تا بشنوم. و من چون عباس نامی نداشتم که خطابش کنم، با صحرا سخن آغاز کردم. صحرایی که خوب شنیدن را بلد است.

پ.ن: خداوکیلی آدم بی جنبه ای هستم! یه روز تو خونه موندم، خودمو کشتم اینقدر نوشتم!

نوشته شده توسط مینا اورنگ در دوشنبه 1387/03/20 |
 
بر دنباله ام آتش افتاد
جای پایم آتش گرفت
گام هایم سوخت
که از گذر هزاره ها، بادی برخاسته بود
بی هیچ راه برگشتی
جای پای ماندنی
پای رفتنی
دود می شدم
دور می شدم
که بادی برخاسته بود

 پ.ن: زیبایی شعر به ناشناختگی آن است و زیبایی شاعر به ناشناخته ماندن!

نوشته شده توسط مینا اورنگ در دوشنبه 1387/03/20 |

عجله دارم چیزی را بگویم. چیزی که تنها با گفتن و گفتن مدام آشکار میشود. چیزی که  نمیدانم چیست اما می دانم هر چه بیشتر و بیشتر بگویم به آن نزدیکتر خواهم شد. چیزی که بی گمان با او در ارتباط است اگر فقط از آن او نباشد. کلمات چقدر نارسند از گفتن درباره او. باید صبر کرد. بعد از آن شب، همه زندگی من در آن کوچه دراز و پله های تاریک و اتاق خالی گذشت، جز آن اگر چیزی بود، زندگی نبود. اکنون می فهمیدم پنجاه سال زندگی چون اشتباهی محض بر من گذشته بود. همان بلاهتی که از آن می ترسیدم. بلاهتی که از آن گریزی نبود. قبل از طلوع بود. در را باز کردم و از پله ها بالا رفتم. فک و شانه ها یم منقبض شده بود، از سرمای شبی که در کوچه گذشته بود یا از سوسک های بالداری که هنوز بهشان عادت نکرده بودم. هیچ اتفاق تازه ای در اتاق نیفتاده بود. او مثل قبل نشسته بر زمین مشغول کشیدن نقاشی هایش بود. همان پیراهن خاکستری. همان لبهای آلبالویی رنگ. همان چشمهای درخشان.

 

پ.ن: این بی سروته ما، داره همچنان میآد! نمیشه جلوشو گرفت، میآد و میآد!


ادامه مطلب
نوشته شده توسط مینا اورنگ در دوشنبه 1387/03/20 |

گفتم:"سلام". دستپاچه بودم. شاید بخاطر فضای اتاق که سرد بود. مثل زندگی خراب شده من خراب بود. برگشت. نگاهم کرد. از همان لحظه چشمانش که می درخشیدند و لبهای آلبالویی رنگش در خاطرم ثبت شدند. حک شدند. تا امروز که برای شما می نویسم نه از برق چشمانش چیزی کم شده و نه از تازگی لبهایش. فقط چیزی اضافه شده است. رنگ پریده لبهایش که در زیر رنگ آلبالویی ای که بر آن می مالد، پنهان می شود. این را بعدها فهمیدم. کشف کردم. با زیرکی تمام بی آنکه به رویش بیاورم. از پی ساعت ها و ساعت ها خیره شدن بر لبهایش. لحظه ای نگاهم کرد و بی آنکه علامتی چیزی از خود نشان دهد که متوجه من شده، بر روی زمین نشست و تکیه به دیوار استخوانی رنگ پشت سرش داد. چند برگ کاغذ را بر روی تخته ای چوبی قرار داد و تخته را بر روی زانوهایش گذاشت. آنوقت با مداد سیاهی که تهش را در دهان گذاشته بود و می جوید، به صفحه خالی خیره شد.  یک قدم برداشتم و از آستانه در گذشتم. سرش را بلند نکرد. یک قدم دیگر. یک قدم دیگر. حالا وسط اتاق ایستاده بودم.

پ.ن:کوچه ای دراز
                     دراز
                       دراز
    که همه عمر به پاسبانی نگاهت،
                         سپری کردم 

پ.ن: موانع وسایلند.


ادامه مطلب
نوشته شده توسط مینا اورنگ در شنبه 1387/03/18 |

هیچ چیز از او در خاطرم نمانده است. هیچ چیز از او در خاطرم نمی ماند جز انبوه موهای سیاهش که برق می زند و چشمانی که می درخشند مگر در مواقعی که هوا طوفانی باشد ـ که زیاد هم پیش میآید. و چیزی دیگر. بهتر است بگویم معمایی دیگر. لب های نازک و نحیفش که همیشه چون آلبالویی سرخ، تازه اند. تازه اما رنگ پریده. تازگیشان، رنگ پریدگیشان را پنهان می کند. حدس می زنم. لبهایش زنده ترین تصویریست که از او در خاطرم می ماند. شاید چون مثل شکارچی ای همیشه در کمینم تا حرفی، کلمه ای، آهی، چیزی را از آنها به چنگ آورم. بیرون بکشم. از بس که کم حرف است. بهتر است بگویم تقریبا حرف نمی زند. باید سراپا گوش شد تا چیزی شنید، حتی توهمی از شنیدن را پیدا کرد. همین توهم هم برای من بس است. همین را هم از من دریغ می کند. بگذریم. خودش که اینطور فکر نمی کند. یعنی من اینطور فکر می کنم که او اینطور فکر نمی کند. خودش که تقریبا فکر هم نمی کند، حداقل درباره من، موجودیت من. او را اتفاقی دیدم. سر ظهر بود. از آن ظهر های مزخرف داغ.

پ.ن: این روزها وقت داستان نوشتن ندارم. تازه داستان سواد می خواهد، که من ندارم. شعر هم که خودش میآید. نمی شود کاری کرد. فکر کردم تا شعری بیاید یا وقتی برای حرفه ای نوشتن و خواندن داستان پیدا کنم، بداهه هایی بنویسم. بیشتر طرح هایی که شاید نیمه کاره هم رها شوند. چه باک. هدف تمرین نویسندگی است. هر چه بادا باد.


ادامه مطلب
نوشته شده توسط مینا اورنگ در شنبه 1387/03/18 |
 
 

پوسته ی نازکی بر گلو
پروانه ای می چرخد در پیرامون
پرده را می شکافم
پروانه می شوم


پ.ن: دوست دارید قصه این شعر را بشنوید؟ بله؟ بسم الله!
دیشب مقاله نویسندگان خلاق فروید را میخواندم که در ان اشاره میکند خیالپردازی سه زمان را در آن واحد دربر میگیرد. چیزی، عنصری از اوضاع و احوال زمان حال که با آرزویی برجسته در ذهن مرتبط میشود. مثل تیری که به هدف میخورد، در جای خود مینشیند. و در عین حال به عقب بر میگردد و ردپای خاطره ای از گذشته را دنبال میکند، دور میشود، دور تا روزهای دور کودکی. و در خیزشی به جلو حال و گذشته را با هم ترکیب می کند تا تصویری از روزهایی که نزدیک می شوند، بدست دهد، یعنی همان تصاویر شاعرانه یکی شاعر. در این شعر ترکیب این سه زمان را به چشم دیدم. خدایش بیامرزد. عجب مرد بزرگیست این فروید. شب پیش مثل همه شبهای پیشتر، این احساس را داشتم که جایم تنگ است، فضای بیشتری میخواهم، نفسم تنگی میکند، چه میشد اگر بالی داشتم، از این حصار امن پر میکشیدم. از این امنیت دل آشوب. امروز به سایت عباس معروفی سری زدم. اتفاقی. دل آشوبه ام بیشتر شد. احساس کردم این مرد چقدر پریده است. چقدر جا برای پریدن دارد. دلم هوایی شد. همان لحظه این چهارخط شعر به ذهنم رسید. نه توانستم کمش کنم، نه زیاد. حالا شعر را که میخوانم تسکین پیدا می کنم. احساس می کنم من هم چند پایی پریده ام، چند قدمی به روزهایی که نزدیک میشوند، نزدیک شده ام. با این چندخط شعر، آدرسی در دست دارم. چیزی دیده ام، بی گمان.

نوشته شده توسط مینا اورنگ در پنجشنبه 1387/03/16 |
 

دور می شوی
و در دلم
حفره ای، کنده می شود مدام
می رود فرو، آرزو
آسمان
هر چه باد
می رسی و باز
اضطراب
زاده می شود
از میان هر نگاه
در سکوت هر کلام


پ.ن: تنیده نگاهت به دور نگاهم
                نشسته غمم باز به کنج صدایت

نوشته شده توسط مینا اورنگ در دوشنبه 1387/03/13 |
 

خداوند دوست ندارد مشت بنده هایش را باز کند. او خوب میداند تنها سرمایه بعضی ها، فقط همان مشت بسته است. آنها مشت بسته شان را به ما نشان میدهند و درباره آن هزار قصه میبافند. مبادا سرمایه یک آدم را از او بگیرید. بگذارید آن مشت بسته، همیشه بسته بماند.

پ.ن: خیلی بدم میآد از دیگران در این وبلاگ مطلب بذارم. یه جورایی درباره این وبلاگ خودخواهم، خودخواه. دوست دارم همه چیزش "اصیل" باشد، فقط مال خودم! اما درباره این چند خط ناتوانم، ناتوان از ننوشتنش: این مطلب را دوستی نوشته بود. هر جا هست خدا همراهش. هر بار که این چند خط رو میخونم احساس میکنم چقدر کلمات میتونند معجزه گر باشند. شکوهمند باشند. دری باشند.

نوشته شده توسط مینا اورنگ در یکشنبه 1387/03/12 |
 

نشسته پشت لحظه ها
پرنده ای به شکل باد
سکوت می کند، نگاه
و زندگی، برهنه می شود مدام
پرده پرده آشکار
پشت لحظه ها
پرنده ای به شکل باد
چشم باز می کند به راز

پ.ن: کمین کرده ام شاید به چشم ببینم زنده گی را ...

نوشته شده توسط مینا اورنگ در پنجشنبه 1387/03/02 |