تبليغاتX
تمرین نویسندگی
 
۱)

ماهی آب را
می جست
من باران را
سر می کشم
بالا، بالا
دریا در من قرار می گیرد

۲)

باران
به آب می دهد
پریشانی هایت را
زمین موج بر می دارد
مشت مشت
می بلعم رازهایت را

۳)

سوسوی نگاهت
سوزان
گر می گیرد سنگ
خلسه ی آغوشت
تنگ 
نمه ای باران
اگر

پ.ن: دوست خوبم "م.نهانی" از وبلاگ "بارانی ترین لحظه ها" چند وقتیست از باران می گوید. باران را تکرار می کند. هوا بارانی می شود. آدم هوایی می شود. ناچار از باران می نویسد ...

نوشته شده توسط مینا اورنگ در جمعه 1387/04/28 |

دستهاش را میگذارد روی چشمهام. نگاهم را می بندد. ستاره ها تاریک میشوند. مچ دستش را میگیرم. به کف دست خیره میشوم. خطوط عمیق و پر پیچ و تاب آن را بلند میخوانم:"یه سفر طولانی. آدمای جدید. دوستای جدید. این دو تا خط مرگو ببین شاید معنیش اینه دوبار میمیری". حوصله ام سر میرود. این هم تکراریست. نرگس است. به عادت همیشه بازوش را میکشم به طرف خودم. کمرش را میگیرم و روی زانوهام مینشانم. زود پشیمان میشوم. می خندد. می گویم:"فکر کردم خوابیدی". جواب نمیدهد. میگوید: " این ستاره های ولگرد" و گرد آخر آن را میکشد. سرم را تکان میدهم. آرزو میکنم کاش به خوبی تمام شود. بلند میشوم و پشت بام را چند بار دور می زنم. چند قدم عقب تر دنبالم می آید. آهنگ قدیمی ای را زمزمه میکند. گاهی هم آخر بیتی را میکشد و صداش را بلند میکند. میگویم:"نرگس" و مکث میکنم. ادامه میدهم:"نرگس داشتم به تو فکر میکردم که یهو پیدات شد". قدمهایش را تند میکند و دست می اندازد دور کمرم. مضطرب میشوم. میخواهم دستش را کنار بزنم اما حرکتی نمیکنم. با دکمه هام بازی میکند. منتظرم چیزی بگوید اما هنوز دارد همان حمیرای قدیمی میخواند. سرش را تکیه میدهد به بازوم و پهلوم را نوازش میکند. احساس خفگی میکنم. تقریبا داد میکشم:"ببین نرگس". هنوز حمیرا می خواند. همیشه خیلی دیر متوجه چیزی میشود. میگویم:"میشه بس کنی. دارم باهات حرف میزنم". نزدیک یک دقیقه طول میدهد تا دست از خواندن بردارد. وقتی هم که صداش کاملا قطع میشود، فکر میکنم هنوز در دلش مشغول خواندن است. میگویم:"نرگس" و ترس برم میدارد. بازوم را که در بازوش حلقه شده، بیرون میکشم و یک قدم از او فاصله میگیرم. روبروش می ایستم.

پ.ن: بداهه ای دیگر ...


ادامه مطلب
نوشته شده توسط مینا اورنگ در چهارشنبه 1387/04/26 |
 
دروازه باز
زمین به زاری
غبار به بازی
رهگذر به تاخت می گذشت

میان زمین و آسمان
دروازه ی قدیمی
   فرو می ریخت
رهگذر آسان می گذشت

غبار با ناز
دروازه با باد
رازی می نواخت
رهگذر از آغاز می گذشت

پ.ن: غبار باید موجود خوشبختی باشد، البته اگر ایراد نگیرید مگر خوشبختی هم وجود دارد! فرض محال که محال نیست عزیزان من!

نوشته شده توسط مینا اورنگ در جمعه 1387/04/21 |
پر باز می کنم
دایره ی پنجره را باز می کنم
پنجره بسته ست
در بسته ست
دایره را دار می کنم
پر باز می کنم

پ.ن: "ما همگان تنها بر گرده ی زمین/ به نوری از خورشید وابسته ایم/ و ناگهان غروب می شود" از شاعر ایتالیایی "کوازیمودو"

نوشته شده توسط مینا اورنگ در شنبه 1387/04/15 |
ریشه هاش آب
سایه اش همه دریا
یکی یکی سیب هاش، افتان
درخت کهنه سال

شکوفه ها انباشته از بهار سالها
ترانه ها از گذار بادها
یکی یکی برگ هاش، چرخان
درخت کهنه سال

محو در مه و خیال
به خاطره ها می ماند
درخت کهنه سال

پ.ن: دلم می خواست این درخت در دگردیسی ای به آوازه خوانی، قمری ای، چکاوکی، چیزی بدل میشد که نشد ...

نوشته شده توسط مینا اورنگ در جمعه 1387/04/14 |
 
در من بپیچ مثل تب پیچک و برقص
روی سرم بریز گل و پولک و برقص
من را به اسم و رسم همیشه صدا نزن
امشب به من بگو پری کوچک و برقص
هی گل بریز روی سرم روی شانه هام
تا باورم شود که شدم پوپک و برقص
دیوانه شو بخند نه! از شوق گریه کن
با اشکها بزن به دلم چشمک و برقص
یک لحظه فکر کن که تو پروانه ای و من
شمعم گلم و یا سبدی میخک و برقص
داری شبیه کودکی ات چرخ می زنی
با نغمه های نی لبک و سوتک و به رقص _
می آوری تمام مرا با ترانه ی :
غمگین نشین بیا پری کوچکم برقص

پ.ن: این شعر از آن دوست شاعرم "شایسته ابراهیمی" است، دوست دوران دبیرستان. تازگیها کتابی چاپ کرده، مجموعه غزلی با عنوان "تا پرده ها کنار رود من کبوترم" ... من شیفته این مصراع شدم: "داری شبیه کودکی ات چرخ می زنی" ... آدم به چرخ می آید ... وبلاگش را با نام "بدون آنکه بدانم پرنده می گردم" لینک کردم، دوست داشتید سری بزنید ...

نوشته شده توسط مینا اورنگ در جمعه 1387/04/14 |
 
آفتاب را، دریا را
پسرکان سیاه بندر را
به ترانه ها قاصدکی را هی می کنم
چرخی زند اگر زمین
بر باد برخاسته ام

پ.ن: کلمه ای پیدا نمی کنم ...

نوشته شده توسط مینا اورنگ در یکشنبه 1387/04/09 |
 
یکبار ظهور می کند
یکی خبر در آستین دارد
یکی کلمه بر زبان
به یکی ایمان دارد
یکی بر او ایمان می آورد
از میان بهشت و جهنم،
برزخ از آن اوست
پیامبر این را گفت و خاموش، مرد

پ.ن:پیامبر پسامدرن!

پ.ن: من از تو نمانده ام بیرون
      که تو از آن من شده ای اکنون
          نایست! رو به دو
      من دور می شود ز راه مرو

نوشته شده توسط مینا اورنگ در پنجشنبه 1387/04/06 |
 
یک نقطه کم و زیاد
یک حرف پس و پیش
ابراز علاقه، ابزار شده
تقه ای بر سر میخی
گره ای بر تن سوراخ
دلی طلسم شده

پ.ن: همینطوری!

نوشته شده توسط مینا اورنگ در پنجشنبه 1387/04/06 |
 
عشق، شهربازی رفتن بچه ها
نور . صدا . ماجرا
من، کودکی انگشت به دهان
حسرت . تمنا . نگاه
تو، کودکی در بغل: خواب
سوال . سرگیجه . هراس

پ.ن: دوستی بهم گفته اگه بتونم یه چیز درباره عشق بنویسم که توش از جدایی و تنهایی خبری نباشه، جایزه میده! منم دارم تلاش می کنم... خیلی سخته! اما شاید بیارزه!

نوشته شده توسط مینا اورنگ در دوشنبه 1387/04/03 |