ماهی آب را
می جست
من باران را
سر می کشم
بالا، بالا
دریا در من قرار می گیرد
۲)
باران
به آب می دهد
پریشانی هایت را
زمین موج بر می دارد
مشت مشت
می بلعم رازهایت را
۳)
سوسوی نگاهت
سوزان
گر می گیرد سنگ
خلسه ی آغوشت
تنگ
نمه ای باران
اگر
پ.ن: دوست خوبم "م.نهانی" از وبلاگ "بارانی ترین لحظه ها" چند وقتیست از باران می گوید. باران را تکرار می کند. هوا بارانی می شود. آدم هوایی می شود. ناچار از باران می نویسد ...
دستهاش را میگذارد روی چشمهام. نگاهم را می بندد. ستاره ها تاریک میشوند. مچ دستش را میگیرم. به کف دست خیره میشوم. خطوط عمیق و پر پیچ و تاب آن را بلند میخوانم:"یه سفر طولانی. آدمای جدید. دوستای جدید. این دو تا خط مرگو ببین شاید معنیش اینه دوبار میمیری". حوصله ام سر میرود. این هم تکراریست. نرگس است. به عادت همیشه بازوش را میکشم به طرف خودم. کمرش را میگیرم و روی زانوهام مینشانم. زود پشیمان میشوم. می خندد. می گویم:"فکر کردم خوابیدی". جواب نمیدهد. میگوید: " این ستاره های ولگرد" و گرد آخر آن را میکشد. سرم را تکان میدهم. آرزو میکنم کاش به خوبی تمام شود. بلند میشوم و پشت بام را چند بار دور می زنم. چند قدم عقب تر دنبالم می آید. آهنگ قدیمی ای را زمزمه میکند. گاهی هم آخر بیتی را میکشد و صداش را بلند میکند. میگویم:"نرگس" و مکث میکنم. ادامه میدهم:"نرگس داشتم به تو فکر میکردم که یهو پیدات شد". قدمهایش را تند میکند و دست می اندازد دور کمرم. مضطرب میشوم. میخواهم دستش را کنار بزنم اما حرکتی نمیکنم. با دکمه هام بازی میکند. منتظرم چیزی بگوید اما هنوز دارد همان حمیرای قدیمی میخواند. سرش را تکیه میدهد به بازوم و پهلوم را نوازش میکند. احساس خفگی میکنم. تقریبا داد میکشم:"ببین نرگس". هنوز حمیرا می خواند. همیشه خیلی دیر متوجه چیزی میشود. میگویم:"میشه بس کنی. دارم باهات حرف میزنم". نزدیک یک دقیقه طول میدهد تا دست از خواندن بردارد. وقتی هم که صداش کاملا قطع میشود، فکر میکنم هنوز در دلش مشغول خواندن است. میگویم:"نرگس" و ترس برم میدارد. بازوم را که در بازوش حلقه شده، بیرون میکشم و یک قدم از او فاصله میگیرم. روبروش می ایستم.
پ.ن: بداهه ای دیگر ...
میان زمین و آسمان
دروازه ی قدیمی
فرو می ریخت
رهگذر آسان می گذشت
غبار با ناز
دروازه با باد
رازی می نواخت
رهگذر از آغاز می گذشت
پ.ن: غبار باید موجود خوشبختی باشد، البته اگر ایراد نگیرید مگر خوشبختی هم وجود دارد! فرض محال که محال نیست عزیزان من!
پ.ن: "ما همگان تنها بر گرده ی زمین/ به نوری از خورشید وابسته ایم/ و ناگهان غروب می شود" از شاعر ایتالیایی "کوازیمودو"
شکوفه ها انباشته از بهار سالها
ترانه ها از گذار بادها
یکی یکی برگ هاش، چرخان
درخت کهنه سال
محو در مه و خیال
به خاطره ها می ماند
درخت کهنه سال
پ.ن: دلم می خواست این درخت در دگردیسی ای به آوازه خوانی، قمری ای، چکاوکی، چیزی بدل میشد که نشد ...
پ.ن: این شعر از آن دوست شاعرم "شایسته ابراهیمی" است، دوست دوران دبیرستان. تازگیها کتابی چاپ کرده، مجموعه غزلی با عنوان "تا پرده ها کنار رود من کبوترم" ... من شیفته این مصراع شدم: "داری شبیه کودکی ات چرخ می زنی" ... آدم به چرخ می آید ... وبلاگش را با نام "بدون آنکه بدانم پرنده می گردم" لینک کردم، دوست داشتید سری بزنید ...
پ.ن: کلمه ای پیدا نمی کنم ...
پ.ن:پیامبر پسامدرن!
پ.ن: من از تو نمانده ام بیرون
که تو از آن من شده ای اکنون
نایست! رو به دو
من دور می شود ز راه مرو
پ.ن: همینطوری!
پ.ن: دوستی بهم گفته اگه بتونم یه چیز درباره عشق بنویسم که توش از جدایی و تنهایی خبری نباشه، جایزه میده! منم دارم تلاش می کنم... خیلی سخته! اما شاید بیارزه!