دهانم پر از دوستت دارم است
دهانم پر از ترک است
من می خواهم را
آواز می خواند
من می خواهم را
در باد می پاشد
من می خواهم را
دهانم ترک است
دو چشمم ترک است
گلویم ترک است
ترک ترک ترک
ت ر ک ک ت ر ر ر
پ ن: پس یک سرقت ادبی از محمد علی جوشایی! فرقی نمی کنه! سرقت سرقته دیگه!
پ ن: پرواز را به خاطره بسپار. پرنده مرده است.
نزديك يك ساعت است كنار خيابان ايستادم. خدا لعنتت كند پري با اين نشاني دادنت. طرف يك ماشين سفيد مدل بالا دارد، حدودا پنجاه سالش است، خيلي هم خوش تيپ است. گندت بزنند. اينجا همه هم ماشين هاشان مدل بالاست، هم خوش تيپ هستند. اين پسره ی بلال فروش هم از رو نمی رود. هرچقدر چشم غره می روم، انگار نه انگار. يك ماشين سفيد از آنور خيابان به اين طرف مي آيد. ماشين كه نزديكتر مي شود چشمم به چشمهاي راننده اش مي افتد. نه، اين هم نيست. ماشين كمي جلوتر مي ايستد و بوق مي زند. توجه نمی کنم. دنده عقب مي گيرد و جلوي پايم ترمز مي كند. یک لمی داده است روی صندلی که بیا و ببین. شکم گنده ای دارد. ماشين هاي پشتی بوق مي زنند كه زودتر حركت كند اما عين خيالش نيست.
مي گويم: چیه؟
زير لب چيزي مي گويد.
_ چي؟
پ ن: یک داستان بازنویسی شده!
پاسبانی
همه عمر
پی پاییدن گنجینه ی خویش
پالودن ویرانگری های خویش
نشاید.
دزدی باید،
غارتگری
سر آلودن،
باختن دارایی خویش.
تاختن
بر به نام کردن
تمام هستی خویش.
**
آیه های آسمانی
یاوه های زمینی
چه بر شما گذشت
در پیچ و تاب
کژتابی های سرگذشت
پ ن: بگذریم...
پ ن: کمی یاوه --> عشق با دروغ آغاز می شود و در فریب ادامه پیدا می کند و با حقیقت نقش بر آب میشود.
پ ن: مقاله جذابی با عنوان "بی قراری جهان و اندوهناکی انسان" از وبلاگ "خرد منتقد" دکتر زمانیان.
سی و سه پل!
پلی نیست.
حفره،
حفره ها را حریف نیست.
پاره،
پاره ها را پروا نیست.
پلی نیست.
پلی نیست،
شکند _
شکافد _
شکوفد
وصله،
وصله های تن خراب را.
شکاف،
شکاف های یک دو گام را.
سی و سه پل!
چه راه درازی!
**
می پیچم
می شورم
تن می شویم
در بادبان هایی
که در انتهای من
در ابتدای من
لنگر انداخته اند
فرو می ریزم
بر ساحل
گرسنه و متجاوز
بوی برهنگی دویدن هات
در باد
در یاد
دریا را بر می دارم
بادبان ها بر فرازم
پ ن: "زاینده رود" روزهای دلگیری را پشت سر میگذارد، روزهای بی آبی، زمینگیری، زباله دانی شده است برای پوست پفک و بطری نوشابه ی مسافران. آدم ناامید میشود. مینشینی لب بستر خشکی که زمانی رودی زنده بوده، چشم اندازت سی و سه پل غرق در غروب و در این فکر که هیچ چیز ماندنی نیست. یاد خودت می افتی، زوال خودت. همین موقع هاست که پسربچه سه چهار ساله ای، چابک وارد رودخانه می شود و با لهجه شیرین اصفهانی، ذوق زده می گوید:"من تو سی و سی پلام آ" تا تو تکرار کنی تا روزها و روزهای بعد "من تو سی و سی پلام آ"...
دست به پیله ام نزن
دود می شوم
پ ن: تن تاب شد
بی تاب شد
بر باد شد
مر راه شد
من
زنی
با پیراهنی ریخته بر داغ کویر
تنی پاشیده
به طلوع خود
نزدیک می شوم
شبی کو
با من بیامیزد
دردی کو
در من درآویزد
کو آن وعده ی دروغ
وعده ی دندان گرفتن یکی سیب
سیب سرخ بلوغ
پ ن: من معمولا همیشه در حال ترانه گفتنم، ترانه هایی زیر لب. ترانه هایی برای نشنیدن که همان دم که گفته میشود از یاد میرود. آنقدر ساده و خودمانی که تردید دارم بشود به آنها به صورت یک اثر ادبی(اعتراف میکنم: اول گفتم اثر ابدی! خدا بیامرزدت فروید) نگاه کرد اما از این یکی نتوانم گذشت. پس مینویسم اما کسی نخواند.
از این شب خیسه های سرد و مهجور
از این درریختن در تابش رود
از این دلسوزه یکریز باران
از این درد و از این درد و از این سوز
مرا بردار بردار آفتابم
مرا برگیر ای ماه شب آشوب
آی عروس گندمزاران باران
هزار غنچه بر لب
هزار قاصدک در چشم
حلقه ی گرم دستانت
آشیانه ی مهر
بیامیز مرا با آب و آفتاب و آتش و عشق
پ ن: به مبارکی و میمنت چند روز دیگر عروسی است، بهتر است بگویم دامادی چون من از طریق دوست جانم به داماد نزدیکترم تا عروس. در واقع آقا داماد برادر دوست عزیزم زهرا است. به همین مناسبت زهرا جانم سفارش دادند برای کارت عروسیشان، ببخشید دامادیشان شعری بسرایم( این زهرا جان کلا ما را تحویل میگیرند). انشاالله بزودی زود برای کارت عروسی خودت (خطاب به زهرا جان، بقیه ذوقزده نشوند) شعری بسرایم ننه جان(میدانم الان ذوقمرگ شدی، نیشت را ببند. دختر باید سنگین باشد.)
پ ن: من کلا کار سفارشی میکنما، خجالت نکشین، اگه حمام زایمانی، عقدی، تولدی، عزایی، کلا هر بشکن بشکن یا درد وبلایی داشتین بگین من دوسوته براتون شعر بسرایم. پول هم نمیگیرم. خیالتون تخت. هرچند آدم باید خودش معرفت داشته باشه (با تو نیستم زهرا جانا، شیرینی نمی خواما)
پ ن: آی ایهاالناس بدو بدو حرااااجه! این دیوانه ما قصد مردن کرده البته مثل تموم بندگان کم اشتهای بیچاره خدا تاکید نموده اند بعد از صد و بیست سال(دیوانه هم دیوانه های قدیم)، ما هم بنابر مرام رفاقت و اینجور خزعبلات(نه محض خاطر حلوای مرده) دری فشاندیم بر این کهنه خاک باشد که سنگ قبرشان مزین شود به کلام پاک(لری اش اینست که رودست نداشته باشد پیش سایر مردگان). در ضمن یادآور میگردد اشعار مکرمه ی شریفه بر وزن "آی" سروده میشود. اصرار نفرمایید به ای(ey) هم تغییر داده نخواهد شد مگر به شرطها و شروطها(که میدانید منظورم چیست اگر همچنان کمی رگ ایرانی در چهارستون بدنتان داشته باشید)
آی مرد انتظار
مرگ پیله می کند به دور تاک
دور از خیال خاک
خیز خواب را
آن دو چشمه سار را
باد مویه می کند
داد می دهد درآ
من باد بودم
زمین گل مرا این گوشه انداخت
من باد بودم
تندبادی پی پیچیدن بر بالای ابرها
آشوب آفتاب
زمین حصاری ساخت
مرا به ماندن خواند
من ماندم
جا ماندم
های های م را
های و هوی م را بلعیدم
میان رنج و خون
دیوار و دیوار و دیوار
ترانه ی باد را آفریدم
من باد بودم
پ ن: ای زمستان باستانی
پرنده هایی که به جستجوی دانه رفتند
ناگهان برف شدند
"کوازیمودو"
پ ن: یک شعر زیبا از وبلاگ "اندوه زن زیستن" با عنوان خدانگهدار. مطمئنم خوشتون میاد.
پ ن: و اشعار زیبای محمد پوردامغانی در وبلاگ بهانه. شاگردیشان را باید کرد.
دو چشم شوخ
خیره به بالایم
آغوشم
تا تماشای فراموشی ام
می گذرد
دو چشم خاموش
در من در می گیرد
پ ن: "گفت راوی: ماه خلوت بود اما دشت می تابید
نه خدایا ماه می تابید اما دشت خلوت بود" از "م.امید"
***
سنگین از خواب
آبستن باد
تابستان
خود را پهن می کرد
به پهنای آفتاب
هم پای تابستان
من از پاییز می گذشتم
پا به پای تک برگهای خشک
پریشان
بر خاک می نشستم
پ.ن: نمی دونم "می تفت" فعل درستیه یا نه! هم اینکه فکر می کنم دو بار استفاده از تابستان در این شعر کوتاه زیاد جالب نیست، اما کاریش هم نمی تونم بکنم!
پ.ن۲: دوست شاعرم نظر دادند که شعر را تغییر نمی دادی، بهتر بود. چشم. هر چی شما بفرمایید. دوتایش را می نویسم که بقول معروف نه سیخ بسوزد نه کباب!