دلم می خواهد
به یکی
به یک چیز
بگویم دوستت دارم
حیاطمان گربه که ندارد
پنجره مان دو چشم دکمه ای
همه ی دوست داشتن هامان
از نداشتن است
داشتن هامان جیب ندارد
سوراخ هم باشد
دو کلمه ی تکراری
که این حرف ها را ندارد
در یک شکاف جا می گیرد
آه از نداشتن هامان
به هم بستن این کلمه ها هم
اگر نجاتت ندهد
هنوز راه نجات هست
کوره راه هایی
بیابانهایی
ریخته در چشم
زمینهای ناهمواری
موج برداشته از نفرت و خشم
همه ی راه ها هم که نیست شود
یک وجب جا که پیدا می شود
یک لنگه پا بایستی تنها
که یعنی درختی وسط صحرا
گیرم همه ی درخت ها هم سر زا بروند
هنوز راه نجات هست
صبح تا شب
مثل سگ کار می کنی
بار دنیا را می اندازی پشتت
بودنت را
سفت می گیری در مشتت
مشتت را هم که باز کنند
هراسی نیست
باختن راه نجات است
فرصت باختن هم اگر ندهند
هنوز راه نجات هست
وقتی کلمه های دیگری
وقتی هنوز هست
اجتماع معلول ها
با دهان هم عشق می خورند
با پای هم چرخ می گیرند
با ضربه های لکنت و آرزو
آواز می خوانند
در اجتماع معلول ها
معلول تنها
امّا
قلبش خالی ست
حفره ی چشمهایش داری ست
در مرزهای باریک، تاریک افتاده است
می گوید تاریکی اش را دوست دارد
می گوید قلبش خالی نیست
فقط تاریکی ست
در اجتماع معلول ها
معلول تنها
لغزان
گریزان
پی علت خود
چرخ می خورد
پ ن: دیگر پی نوشتی در کار نخواهد بود. از همه ی پی نوشت های عالم پوزش و خدانگهدارباد.
در چهل و چهارمین درجه ی استوایی
زنی میان پلک هایش لانه دارد
پرنده های زود گذر!
زمین
تخمی است
در انتظار زادن
_ ترک خورده است_
میان لانه ای از پلک و برگ
در چهل و چهارمین درجه ی استوایی
زنی
زنانی
در جستجوی پروازند
پ ن: خدا یک پولی به شما بدهد یک عقلی به ما! کلا" می گویم!