تبليغاتX
تمرین نویسندگی
 

 

از درز دنیا نگاه می کنم
خانه هایی با پرده های کشیده
رهگذرانی سر در گریبان
با سایه های کشیده

از درز دنیا نگاه می کنم
کوچه
تا دو سوی عالم
بی خواب است

چندی است دنیا
مرا به کناری نهاده است
و نمی بیند
از درز دنیا نگاه می کنم

 

نوشته شده توسط مینا اورنگ در پنجشنبه 1387/08/16 |
 

 

دیگر از سکوت نمی ترسم
من تنهایی ام را باور کرده ام

همراهانم به شتاب می گریزند
چنگ می زنند دامن خود را
آلوده نشود به شکاف نگاهم
وقتی سکوت تیز می شود
در چشمانم
   تیز  تیز  تیز
دور شدن خود را
با چشم های بسیار می بینم
   کنده شدن
دور افکنده شدن

هان همراهانم  
  شتاب کنید
اندکی دیگر
  سکوت   
سیلاب می شود

 

نوشته شده توسط مینا اورنگ در جمعه 1387/08/10 |

 

 کوچه

نوشته ی مینا اورنگ

موهای طلایی اش را تا پشت گوشها عقب داد, خم شد و چند گل دیگر چید و به دسته گلی که در دست داشت, اضافه کرد.  یک دستی ژاکت سبزش را درآورد و کوله پشتی اش را به دوش انداخت و به دو از تپه پایین آمد. پایین که رسید, گل های وحشی ای را که چیده بود، روی تخته سنگ بزرگی گذاشت و صلیب کشید. آنوقت در جاده خاکی که انتهایش معلوم نبود, راه افتاد.

سهیلا چشم به صفحه مانیتور دوخته بود و با پشت دست اشکهایش را پاک می کرد تا حرکت آرام دوربین را_ که به دنبال کریس بود_ از دست ندهد. رفتنش تمامی نداشت. یک دقیقه, دو دقیقه, چند دقیقه. نمی توانست بیشتر از این روی صندلی تاب بیاورد. بلند شد و در اتاق راه افتاد.  نیاز داشت راه برود. برگشت و به صفحه مانیتور نگاه کرد. کریس هنوز داشت می رفت و تیتراژ بالا می آمد. اتاق کوچک بود، هنوز سه چهار بار بیشتر دور اتاق نچرخیده، سرگیجه گرفته بود. هوای اتاق خفه و سنگین بود. نمی توانست خوب نفس بکشد. در اتاق را که باز می کرد به فکرش رسید کریس هنوز دارد می رود.

در کنج هال پدربزرگ خوابیده بود. بلند و نامنظم نفس می کشید. صدای خرخر پدر هم از اتاق خواب میآمد. گوشهایش را با دو دست گرفت و تا چشمهایش به تاریکی عادت کند آهسته قدم برداشت. مواظب بود هنگام راه رفتن به میز و صندلی ها یا اشیای عتیقه ی پدر که گوشه گوشه ی خانه را پر کرده بود، برخورد نکند. از وقتیکه یادش می آمد این اشیا جلوی چشمش بود اما هیچوقت نتوانسته بود جای آنها را حفظ کند و با خیال راحت از کنارشان رد شود. چند گلدان و مجسمه را بخاطر همین بی احتیاطی ها و بقول پدر خنگ بازیها شکسته بود. فرشی را که زیر پایش جمع شده بود، صاف کرد و به کریس فکرکرد.  فیلم بود که بود اما حقیقت داشت. حداقل از زندگی او بیشتر حقیقت داشت. از خودش پرسید "حقیقت یعنی چی؟" و به خودش جواب داد "مرده شور هر چی حقیقته رو ببرن. حقیقت اینه که من میخوام دو قدم تو این خونه لعنتی راه برم اما باید چار چشمی مواظب باشم دست و پام به جایی گیر نکنه و یه کوفت و زهرماری نشکنه" سرش را گذاشت روی دیوار کنار در خروجی و گلویش را مالید. آهسته گفت: " دیگه نمی تونم".  در خروجی را باز کرد و خودش را بیرون انداخت. در را که می بست به ذهنش رسید چیزی تنش نیست. بلند گفت: "به جهنم" و به سرعت از پله ها پایین آمد. حیاط تاریک بود. فقط لامپ کم نوری سردر حیاط را روشن می کرد. بازوهای لختش را بغل کرد و در پشت  کاج بلند گوشه حیاط پنهان شد. بی اختیار نگاهش را گرداند روی پنجره همسایه ها و ساختمان های اطراف. همه ی چراغ ها خاموش بودند. سرش را زیر انداخت و در پشت ردیف درخت های خرمالو و انار راه افتاد. راه که می رفت بهتر میتوانست فکر کند. چرا او    نمی توانست برود. هرچه داشت و نداشت بگذارد و برود. چیز زیادی هم که نداشت. جایی نمی خواست برود. فقط می خواست برود. مدتها بود به ضرورت این رفتن پی برده بود. از همان اول میدانست باید برود اما از جایش تکان نخورده بود. نمی شد با کسی هم درباره این ضرورت حرف بزند. مسلما کسی نمی فهمید. خودش هم           نمی فهمید. فقط این ضرورت را احساس می کرد. این ضرورت هم آرام و هم آشفته اش می کرد. از یک طرف بالاخره توانسته بود بعد از سالها برای آن حس مرموز کلمه ای پیدا کند و از طرف دیگر این کلمه از جلوی چشمهایش دور نمی شد و مدام در ذهنش بود. هربار فکر کرده بود دارد راه می افتد اما کمی بعد متوجه اشتباهش شده بود. دانشگاه, کار, حتی این آخریها ازدواج. هیچ چیز نتوانسته بود در این سکوتی که احساس می کرد, شکاف اندازد. هر اتفاق تازه درجا زدن بیشتر بود. پای او را بیشتر می بست. با خودش گفت:" همه زندگی من همینه. چند وجب جا رو هی برم بالا هی بیام پایین. هی برم بالا هی بیام پایین. هیچ چیز قرار نیست عوض بشه ." از پشت درختهای خرمالو بیرون آمد و در محوطه باز حیاط به راه رفتن ادامه داد. به پنجره های اطراف نگاه کرد. پرده همسایه طبقه دوم تکان می خورد. احساس کرد کسی پشت پنجره است. زیر لب گفت:"می دونم از چی می ترسم." گلویش را سفت چنگ زد و دندانهایش را به هم سایید. "می دونم از چی می ترسم. من از پرده هایی که تکون  می خورند، از پنجره ها می ترسم. از اینکه شبیه آدمها نیستم می ترسم. از اینکه اونا بفهمن شبیهشون نیستم می ترسم."

با غیظ قدم بر می داشت و دور حیاط می چرخید. از شلوغی و سرو صدای مهمانها و  دیدن خواهرش در لباس سفید عروسی, سردردش باز شروع شده بود. آمده بود حیاط قدم بزند اما بعد از چند دور چرخیدن, حیاط کوچکتر شده بود و سردردش بیشتر. در کوچه جای بیشتری برای قدم زدن وجود داشت. برای همین به کوچه زده بود. به سرکوچه که رسیده بود, نتوانسته بود توقف کند, راسته خیابان را گرفته بود و یکسر جلو رفته بود, چهار راه ها و خیابانهای فرعی و کوچه های تو در تویی که تمام نمی شد. چشم از زمین برنداشته بود و فکر کرده بود هر چقدر دورتر شود حالش بهتر می شود. فقط گم شدن میتوانست آرامش کند. شب که به خانه برگشته بود کسی متوجه غیبتش نشده بود. از آن روز شش هفت سالی می گذشت. حالا خواهرش بچه دومش را در شکم داشت. شکم بالا آمده سعیده به ذهنش رسید. سرش را محکم تکان داد تا تصویر را پس بزند. کریس بچه اش را کشته بود. او بچه نمی خواست, عشق می خواست. بطور قطع کار درستی کرده بود. هیچ چیز نتوانسته بود کریس را متوقف کند. او تصمیم گرفته بود به چیتا، سرزمین رویایی اش برود, این کار را هم کرده بود. در این مسیر خیلی چیزها را از دست داده بود. مهمتر از همه به خودش و خواسته اش شک کرده بود. ترسیده بود. وقتی خانواده اش مانع او شدند یا وقتی پای بچه وسط آمد فکر کرده بود دیگر باید تسلیم شود.  اما بعد از مدتی دوباره سر پا ایستاده بود. او شجاعت کریس را نداشت. نمی توانست از جایش تکان بخورد. می خواست اما    نمی توانست. فکر کرد کاش من هم      نمی خواستم. از وقتی یادش می آمد دوست داشت خودش را به نحوی گم و گور کند. اما هیچوقت آنطور که دلش می خواست نتوانسته بود. همیشه مجبور بود از سوراخی که در آن غیبش زده بود، بیرون بیاید و سر زندگی اش برگردد. زندگی ای که میدانست برای او نیست. فکر کرد حالا که من احساس آوارگی می کنم چرا نباید واقعا مثل آواره ها زندگی کنم. کریس مزه واقعی زندگی را چشیده بود، خشم و نفرت را با تمام وجود زندگی کرده بود. احساساتی که او هیچ تصوری از آنها نداشت. همیشه آنها را خفه کرده بود. دختر خوب پدر و مادرش بود و بعد حتما زن خوبی برای شوهرش و مادر خوبی برای بچه هایش. همه ی زندگی اش همین بود.

با نفرت پاهایش را به زمین کوبید. حیاط به نظرش کوچک می آمد. موهایش را جمع کرد, یک دور پیچاند و در یقه تاپی که به تن داشت فرو کرد. در حیاط را باز کرد و دستهایش را به چارچوب در تکیه داد. کوچه تاریک بود. تنها یک تیر چراغ برق در انتهای کوچه روشن بود که نورش از آنجایی که ایستاده بود تار و مبهم به نظر می آمد. چند خانه پایین تر کسی در خانه اش را باز می کرد. مردی سطل آشغال به دست از خانه بیرون آمد. مرد پیژامه پوشیده بود و عرق چین به سر داشت. با خودش گفت تکان نمی خورم. از جایش تکان نخورد. محکم چارچوب در را گرفته بود. مرد مدتی ایستاد و به او نگاه کرد. او  هم به مرد خیره شد. مرد که به داخل خانه رفت و در را بست, از چارچوب در بیرون آمد و وسط کوچه ایستاد. موهایش را که در یقه لباسش جمع کرده بود, در آورد و بر شانه هایش ریخت. روی نوک پا ایستاد و چرخی زد. دور که می گشت ناخودآگاه یکی یکی پنجره ها و درها و پشت بام های اطراف را از نظر گذراند. سعی کرد چیزی زیر لب بخواند اما ذهنش خالی بود.

در کوچه باد سردی می آمد. نیاز داشت راه برود تا بتواند به افکارش ادامه دهد. کریس چطور توانسته بود به خواسته اش اطمینان کند. او نمی توانست به خواسته اش اطمینان کند. اصلا نمی دانست چه میخواهد. از خواسته هایش می ترسید. می خواست زلزله بیاید و همه چیز را خراب کند یا می خواست دنیا را مثل فیلمها متوقف کند و خودش با خیال راحت هرجا که دوست داشت برود. پاهایش درد می کرد. هنوز به وسط های کوچه هم نرسیده بود. آن شب هم همینجا بود که از خواب بیدار شده بود و خودش را تک و تنها وسط کوچه دیده بود. آن شب هم صدای سگ ها می آمد و هوا سرد بود. هنوز اینقدر در کوچه شان ساختمان نساخته بودند و بیشتر زمین های اطراف خالی افتاده بود و اینجا و آنجا درخت توت در آنها سبز شده بود. چشم باز کرده بود و خودش را تنها میان درختها دیده بود.  مدتی ایستاده، به تاریکی اطراف خیره شده بود. عجیب آنکه نترسیده بود. نه جلوتر رفته بود و نه به فکرش رسیده بود باید برگردد. بعدها برایش تعریف کرده بودند یکی از همسایه ها او را به خانه برگردانده. خودش چیزی به یاد نداشت. فقط یادش می آمد آن وسط ایستاده, مسحور صدای سگ ها و سایه های لرزان شاخ و برگ درختان بر روی زمین شده  و می خواهد جلوتر برود اما نمی تواند.

به سر کوچه رسید. خیابان خلوت و روشن بود. جلوتر از این نمی توانست برود. ماشینی به سرعت از خیابان گذشت و موسیقی تندی که از پنجره آن بیرون می زد, سکوت خیابان را شکست. چشمهایش را بست و به دیوار تکیه داد. به ذهنش رسید چرا او نمی تواند مثل بقیه زندگی اش را بکند یا مثل کریس برای خودش زندگی کند. از دور صدای آواز چند نفر که با هم می خواندند, می آمد. گوش هایش را تیز کرد. تصویر چند مرد مست که تلو تلو خوران آواز می خواندند, جلوی چشمش آمد. صدا که نزدیکتر شد, خودش را در تاریکی کوچه پنهان کرد و گوش داد به آواز. انگشتهایش روی دیوار ضرب گرفتند. خودش را می دید دست انداخته گردن یکی از آنها, جویده جویده      می خواند و دور می شود. صدا که نزدیکتر شد  قلبش شروع کرد به تپیدن. دیگر نمی توانست چیزی بشنود. گوشش زنگ میزد. بی رمق چشمهایش را باز کرد. چهار پنج نفر بودند که پس و پیش دنبال هم می آمدند.      سایه هایشان روی زمین در هم می رفت و از هم جدا می شد. فکر کرد از جایش تکان نمی خورد. چشمهایش را که ببندد، به محضی که باز کند همه چیز تمام می شود. چشمهایش را بست. صدا از کنار گوشش گذشت. از جا پرید و شروع کرد به دویدن. وسط های کوچه که رسید, ایستاد و به پشت سرش نگاه کرد. سراسر کوچه تاریک بود. چراغ تیر برق خاموش شده بود. نور کمی از لای در نیمه باز خانه شان بیرون می زد. قلبش هنوز تند تند می زد. چشم دوخت به نور و همانطور که انگشتهایش را روی دیوار زبر سیمانی می کشید, به سمت نور که حالا لکه محوی شده بود و همه میدان بینایی اش را پر می کرد, راه افتاد. با خودش گفت دارم بر        می گردم. دوباره تکرار کرد من بر می گردم و تمام نیرویش را در دستش جمع کرد و به دیوار فشار آورد. پوست انگشتهایش را احساس می کرد که کنده می شود و می سوزد. درد لذت بخشی را در تنش احساس می کرد. اندیشید هرچقدر درد بیشتر شود قویتر می شوم و به دیوار فشار بیشتری آورد. باد تندی شروع به وزیدن کرده بود. لکه نور که محو و محوتر می شد، ناگهان خاموش شد. باد در خانه را بسته بود.

 

نوشته شده توسط مینا اورنگ در سه شنبه 1387/08/07 |