منجی من
پیرمردی است
کوچک اندام
در گودی دستانم
اوج می گیرد
در شاخسار انگشتانم
خیز بر می دارد
منجی من
در هیئت باران
من را می شکند
و دستانش
تیغه ی آفتاب است
در شب سرد زمستانی
منجی من
پیرمردی است
خیز بر می دارد
و با شکستن شانه های من
سرشاخه های من
ناگاه
در نور فرود می آید
چند صفحه هم که بنویسی، ریز ریز و تو هم ــ باز هم خودت را ملزم می کنی چند نقطه در انتهای هر خط و پاراگراف بگذاری که مبادا ناگفته ها را همچنان ناگفته گذاشته باشی. ریز ریز ماجرا را شرح میدهی، حتی سکوت ها را هم به تفصیل شرح میدهی، تردیدهایت را شاخ و برگ میدهی و دلیل پشت دلیل می آوری. چه چیز را میخواهی نگویی؟ سکوت همان نخواستن و نگفتن است. اما نخواستن و نگفتن تو از جنس سکوت نیست. چیزی که نمی خواهی بگویی و به خیالت نگفته ای، همان که صفحه ها و صفحه ها سیاه کرده ای تا از زبانت ناگاه نپرد، من شنیده ام. عبارت به عبارت خوانده ام. تمام را گفته ای. چند نقطه هم که بگذاری، ناتمام را هم گفته ای. از چیزی جز آنچه نمی خواهی بگویی، نگفته ای. تنها فرقش این است. گاهی مالکیت کلمه ها را به رسمیت میشناسیم و گاهی نمیشناسیم. شناخت یا ناشناخت ما زیاد مهم نیست. کلمه ها همدیگر را میشناسند. یکدیگر را جذب میکنند. حالا هی بگو تا نگویی. ناخودآگاه با ناخودآگاه هم کلام شده است. من و تو چکاره ایم؟ از عشق گفتی، من نفرت را هم شنیدم. از نیاز، غرورت را کشف کردم. بهتر نیست دیگر سکوت کنی؟ شاید حرف تازه ای در تو بیقرار گفتن شد. باید به انتظار کلمات ایستاد. آماده ایستاد. و کلمه را شکار کرد. مثلا همین کرم. روزهاست در من بیقرار گفتن است. میخواهم کرم باشم. میترسم بگویم هستم. من اصولا میترسم بگویم هستم. میگویم میخواهم باشم. کرم بودن کم مصرف بودن است. گم بودن است. شاید از نگاه ما آدمها نبودن است. حلقه ای از چرخه ی طبیعت بودن است. نه چرخاننده ی طبیعت، تنها حلقه ای از این چرخه است. کرم بودن اذعان به اندازه بودن است. به اندازه بودن است. ما به اندازه نیستیم. کم و بسیار بسیار زیادیم. همه ی اینها را نوشتم. پر نویسی کردم. پرنگاهی میکنم اما باز چیزی اساسی را جا انداختم. چرا من نمی توانم از آدمها حرف بزنم. از آدمها که میخواهم حرف بزنم از حلزون و کرمها و پرنده ها و درختان و صحرا و غریبه و زائر و نمادها حرف می زنم. آدمها تبدیل به شی ء می شوند. تبدیل به جانوران و طبیعت بی جان. آدمها تبدیل به شخصیتهای کارتونها و نمایشها می شوند. آدمها تبدیل میشوند. انگار نمیشود مستقیم به آدمها زل زد. همیشه به واسطه نیاز است. باید از آدمها حرف بزنم. باید درباره ی آدمها بنویسم. باید چیزی به نام آدم را کشف کنم. میخواهم یک آدم را بگذارم جلویم و به حرف تبدیلش کنم. میخواهم عصاره ی بودنش را بگویم. بشنوم. کلمه ها طاقتش را دارند؟ توانش را دارم؟ نگاه لوچ گنگ ترسوی من توانش را دارد؟ دارم گم میشوم. اگر از آدمها حرف نزنم گم میشوم. تبدیل به کرم میشوم. تبدیل به شی ء میشوم. تبدیل به حلقه ای در چرخه ی طبیعت میشوم. اگر از آدمها حرف نزنم از دست میروم. من استعدادش را دارم. استعداد تبدیل شدن به هر چیزی جز آدم. استعداد از دست رفتن. من هنوز در تناسخ های پی در پی ناگزیر سرگردانم. من تا آدم بودن خود در راهم.
میل به نابودی دارم. نابودی دنیایی که ساخته ام. ساخته ام و خراب کرده ام. ساخته ام و خراب کرده ام. آیا من چیزی را ساخته ام؟ چه چیز را می خواهم خراب کنم! لذت عجیبی دارد. عجیب یعنی چه؟ میخواهم حلزونی باشم، اتاقکش را بر شانه اش گرفته، در حاشیه ی دنیا، در کنار می رود. چشم تیز کرده مثل عقاب ـ بر کنار میرود. می خواهم حلزونی باشم آهسته آهسته آهسته می رود. حالا هر نگاه نابودی رابطه است. حالا هر بوسه نابودی عشق است. حالا یکی یکی نابوده می شوم. بوده هایم را یکی یکی جلوی چشم می چینم. یکی یکی نابوده می شوند. دیگر میل به عشق ندارم. میل به نابودی دارم. عشق را دانه دانه می خورم. عشق را می خورم. می خواهم همان حلزون باشم. کنار کنار کنار می رود. پلنگانی که دویده اند، کنار کنار کنار می دوند. حلزون نرم و پنهان پیش می آید. نگاه که میکنم چیزی نمی بینم. در اتاقکم، در را به رویم می بندم. شانه هایم درد می کند. اتاقکم سنگین میشود. سنگ می شود. سنگ آرام آرام نرم می شود. سنگ می شوم. نرم می شوم. پلنگانی که دویده اند دویده اند دویده اند، کنار می دوند. آهسته آهسته آهسته پیش می روم. از کنار دنیا می گذرم. زندگی من درگذشت من است. من پیش از مرگ میمیرم. من میمیرم جایز نیست. من مرده ام. من مرده ام. من میمیرم. من مرده ام. من میمیرم. من مرده ام. من میمیرم. من مرده ام. من میمیرم. من مرده ام. من میمیرم. من مرده ام. من میمیرم. من مرده ام. من میمیرم. من مرده ام. من میمیرم. مرده ام. میمیرم. مرده ام. میمیرم. مرده ام. میمیرم. میمردن. میمردن. مردن. مردن. مردن. مردن. من میمیرم جایز نیست. من مرده ام خطا است. مرگ نه. مردن. مردن. میل به نابودی کرده ام. می خواهم بمیرم. آهسته آهسته آهسته بمیرم. من رو به نابودی کرده ام. پشت به نابوده دارم. من نابوده ام. آیا من زمانی بوده ام؟ من نابوده ام؟ من رو به نابودی کرده ام؟ پشت به نابوده دارم؟ من می خواهم بمیرم؟ من آهسته آهسته آهسته میمیرم؟ من میمیرم؟ آیا من میمیرم؟
مثل سگ میترسم. کسی نمیداند اما میترسم. به روی خودم نمیآورم اما میترسم. ترس را مزه مزه میکنم. درست ترس از مرگ را میماند. از دست گذاشتن. از دست دادن نه. از دست گذاشتن. نمیترسم. و از همین "نمیترسم" است که میترسم. از تنهایی نمیترسم. از حاشیه رفتن. در بیراهه قدم برداشتن. از چشم انداز سفیدی که در پیش رویم دور تا دور گسترده است، نمیترسم. از پشت کردن، پشت سر گذاشتن، جدا رفتن نمیترسم. و از همین "نمیترسم" است که میترسم. میگویند باید بترسی. بترس. من اما نمیترسم. میگویم باید بترسی. بترس. از گم شدن بترس. از ناهموار رفتن بترس. از لغزیدن بترس. از دست ریختن همه ی آنچه یک عصر برایت انبار کرده است، بترس. از راه خود را رفتن بترس. از بزرگراه خارج راندن بترس. از همه ی راه های فرعی، گذرهای باریک و دره های سراشیب بترس. از داستان خود را نوشتن بترس. از تنهایی بترس. از بیگانگی بترس. از راه بترس. از بیراه بترس. بترس. بترس. من اما نمیترسم. مثل کرم کوچکی در آستانه ی گشودن دو بال ناتوان خود میترسم. میگویم بترس. از هیچ بترس. از آن هیچ که بسویش میل کرده ای، بترس. از حفره ای که بسویش شتاب داری، بترس. از خالی ات بترس. خیز بر ندار. بترس. یا اوج بر میدارم و پر میگیرم یا میشکنم و بر خاک می افتم. از گفتن بیرحم گویه ها بترس. نگو. بترس. من اما نمیترسم. مثل سگ میترسم. میگویم بترس. صدا در صدا، پشت در پشت صدا، میگویم بترس. تاریخ میگوید بترس. جغرافیایم میگوید بترس. مادرم میگوید بترس. خواهرانم میگویند بترس. خداوند میگوید بترس. میگویم بترس. من اما نمی ترسم.
عشق من
دلهره ی من
ترس موروثی من
تو از آب و خاک دیگری نیستی
تو از نسل همین آدمهایی
آدمهایی با گوشت و پوست ممنوع
جغرافیای عبارات ممنوع
مرز میان من و تو
تکرار همه ی مرزهای زمین است
مرز میان خوب و بد
مرز میان زشت و زیبا
دارا و ندار
ما در لرزه های مداوم
در ساعت همیشگی
با اندوخته ی یک تبار مرز
تا دیدار هم می شتابیم
از مرز حرف می زنیم
از حرف مرز می زنیم
آسمانمان مرز دارد
دست هامان
و خطوط گرفتار چشم هامان
هزار هزار سال
هزار سال می گذرد
و ما هنوز حرف می زنیم
شاید
آیا
اگر
تکه زمینی
خرابه ای
ویرانه ای
بدون مرز را
پیدا کنیم
هن هن کنان، هیکل درشت و سنگین خود را داخل خانه انداخت و در را پشت سرش بست. از سه طبقه بالا آمده بود و دیگر نای نفس کشیدن نداشت. تقصیر خودش بود. به رژیمش هیچ توجهی نداشت و روز به روز چاق تر می شد. به دیوار راهرو تکیه داد و کیسه ها و بسته های خریدی را که در دست داشت، بر زمین گذاشت. در آینه جا کفشی نگاهش به خودش افتاد. عرق کرده بود. چادر و مقنعه را از سرش کند و به جالباسی آویزان کرد. کیسه های سبزی و میوه ای را که خریده بود، از روی زمین بلند کرد و به آشپزخانه برد. در آشپزخانه آبی به سرو صورتش زد و شیشه آب را از یخچال بیرون آورد و سر کشید. کولر خراب شده بود. پنجره ها را تا آخر باز کرد و کیسه ای را که در آن جعبه کفشی بود، از کنار در خروجی برداشت. به پشتی تکیه داد و روی فرش قرمزی که تمام اتاق را پوشانده بود، ولو شد و پاهایش را دراز کرد. ذوق داشت کفشی را که خریده بود، دوباره ببیند. در جعبه را که باز کرد، لبخندی همه صورتش را پر کرد. اصلا پشیمان نبود. هیچوقت هم پشیمان نمی شد. با اینکه مجبور شده بود بیشتر پولش را بدهد تا بتواند کفش را بخرد و حتما خرجی ماهانه کم می آورد، اما ارزشش را داشت. بی اختیار یک لنگه کفش را از جعبه در آورد و به دهانش نزدیک کرد و نوک تیز آن را بوسید. کفش پاشنه بلند پولک دوزی شده ی تحسین برانگیزی بود. نیم ساعت جلوی مغازه ایستاده بود و به آن خیره شده بود. بعد از نیم ساعت خودش را مجبور کرده بود دل بکند و به بقیه ی مغازه ها سر بزند. تابستان ها این کفش های جلو بسته خیلی پایش را اذیت می کرد. چند وقت می شد در فکرش بود کفش رو بازی برای خودش بخرد. اما وقت و پول نداشت. وقت هم زیاد مهم نبود. در مسیر خانه تا اداره هر روز از چندین مغازه و پاساژ می گذشت و عادت کرده بود پشت ویترین مغازه ها وقت گذرانی کند و جنس و مدل کفش ها و قیمتشان را تخمین بزند. اما پولی دستش نبود. حالا هم که پولی به دستش آمده بود، همه اش را به باد داده بود. بعد از یک ساعت چرخ زدن در مغازه ها و پاساژها، رفته بود کفش های پاشنه هفت سانتی ظریف پولک دوزی شده ای خریده بود که چند شماره هم از پایش کوچکتر بود. بدون اینکه زیاد فکر کند، از ترس اینکه تصمیمش عوض شود، خودش را داخل مغازه انداخته بود و تند تند پولها را شمرده و مغازه دار را مجبور کرده بود کفش ها را از پشت ویترین در آورد و به او بدهد. برخلاف همیشه که وسواس خرید داشت، این بار همه ی ماجرا بیشتر از پنج شش دقیقه طول نکشیده بود. بعد با عجله به سوی خانه آمده بود و تا سر کوچه خودشان نرسیده بود، آرام نگرفته بود. می ترسید پشیمان شود و کفش ها را پس دهد. مثل بچه ای که می ترسد اسباب بازی مورد علاقه اش را از چنگش درآورند، کیسه کفش را چنگ زده بود و به سرعت به خانه برگشته بود. هنوز کف دستش از رد و فشار ناخن ها قرمز بود. نوک انگشتانش را آرام آرام روی دانه دانه پولک ها کشید و انحنای کفش، گودی آن و نوک تیز آن را لمس کرد. بدون شک کفش زیبایی بود. پر از گلهای کوچک بنفش و سفید و آبی و زرد. از شادی در پوست خود بند نمی شد. دستهای چاق و تپلش را در دو لنگه کفش کرد و در هوا چند قدم راه رفت. بعد کفش ها را بر زمین گذاشت، خم شد و سعی کرد چهار دست و پا در اتاق راه رود. سنگینی اش را روی پاها انداخته بود و مواظب بود به کفش ها که بسیار ظریف بودند، فشاری وارد نشود. به آن سر اتاق که رسید، هنوز شور و شوقش فروکش نکرده بود. کفش ها را به صورتش نزدیک کرد و گل به گل آن و پولک های شیشه ای دوخته شده بر آن را بوسید و کف زبر آن را محکم بر صورتش کشید. نفس هایش تند شده بود. لبهایش بی اختیار به هم فشرده می شدند. نوک تیز کفش را به دهان برد و محکم آن را گاز گرفت و ناگهان زد زیر خنده. بی دلیل می خندید. همانطور که می خندید، کفش ها را عقب عقب برد و گذاشت وسط اتاق. به پشتی لم داد و خیره شد به آنها. نفس بلندی کشید. چقدر زیبا بودند. اشک در چشمهایش جمع شده بود. از پشت اشک کفش ها آرام می لرزیدند. فکر کرد اگر یک ماه هم مجبور شود نان و پنیر بخورد، باز ارزشش را دارد. او که دلخوشی دیگری نداشت. پایش را دراز کرد و با نوک انگشت یک لنگه ی کفش را که کمی کج شده بود، راست کرد. در عمرش کفش بسیار دیده بود. اصلا یکی از بهترین سرگرمی هایش، اگر نگوییم تنها سرگرمی اش، این بود که پشت ویترین مغازه های کفش فروشی بایستد و به کفش ها نگاه کند. سر این سرگرمی لذت بخش، دو بار هم با دو مرد آشنا شده بود. یکیشان که دیده بود خیلی وقت است سرگرم تماشای ویترین یک کفش فروشی است، سر صحبت را باز کرده بود که می خواهد یک کفش برای خودش بخرد و دوست دارد مطابق سلیقه ی او که یک خانم است، باشد. اما دیگری بعد از چند دقیقه مقدمه چینی از او پرسیده بود اگر قرار باشد از میان آن کفش ها، یک کفش برای خودش انتخاب کند، کدام را انتخاب می کند. او به فکر فرو رفته بود و آنقدر طول داده بود که وقتی سر بلند کرده بود تا جواب دهد، مرد نبود.
کفش ها آرام و موقر در کنار هم ایستاده بودند و مثل دو دختر بلند قامت و ظریف، شرمناک در اوج جوانیشان می درخشیدند. فکر کرد با این کفش ها فقط باید رقصید. ناگهان انگار چیزی یادش آمده باشد، بلند شد و از کمد لباس ها، که پر از لباس های سیاه و خاکستری و قهوه ای بود، چوب لباسی ای را بیرون کشید که به آن پیراهن ساتن نارنجی رنگی آویزان بود. پیراهن ظریف و بلندی که یک چاک بلند در پهلو داشت و حاشیه های یقه و دامن آن پر از گلهای ریز و درشت رنگارنگ بود. سرشانه های پیراهن را تا روی شانه هایش بالا آورد و در آینه قدی کمد به خودش نگاه کرد. زیر چشمهایش گود افتاده بود و موهایش که زودهنگام داشت سفید می شد، آشفته بر صورتش ریخته بود. پهلوهایش از دو طرف پیراهن بیرون زده بود. پیراهن را تا روی صورتش بالا کشید و نوک پا نوک پا به سمت کفش ها رفت و سعی کرد سر پاهایش را داخل کفش ها کند. چیزی نمانده بود به زمین بیفتد.
پیراهن را که در کمد گذاشت، کفش ها را برداشت و به سینه اش چسباند. باد خنکی از پنجره می زد تو و پرده را آرام تکان می داد. آن موقع هم تابستان بود. سرش را محکم تکان داد تا چیزی را که به ذهنش آمده بود، فراموش کند. فایده ای نداشت. دوباره آن کفش ها جلوی چشمش بود. آن کفش ها و آن ساق پای سفید. هنوز مدرسه نمی رفت. مادر روزها تا شب در یک کارخانه بسته بندی چند شیفت کار می کرد و پدر صبح تا شب در خانه بود. یا سیگار می کشید و سوسن گوش می داد یا تار و سه تار می ساخت. نصف اتاق را تا سقف با کاسه های شکسته و نو پر کرده بود و در نصف دیگر اتاق بساط چایی و بافور و اسباب کارهایش را پهن کرده بود و ساز می ساخت. او هم در اتاق دیگر که هم اتاق خوابشان بود هم اتاق آشپزی و هم اتاق مهمان، دفتر نقاشی و مداد رنگی هایش را پهن می کرد و صبح تا شب، تا مادر بیاید، نقاشی می کشید و به پنجره نگاه می کرد. هیچکدامشان اجازه نداشتند از اتاق بیرون بروند. مادر در را از پشت قفل می کرد. عصرها که می شد، صدای تق تق آن کفش ها از میان سروصدای بازی بچه های صاحبخانه او را به سوی پنجره می کشاند. پشتی و بالش ها را روی هم می گذاشت و از آنها بالا می رفت تا از پشت شیشه پنجره کفش ها را بهتر ببیند. یک جفت کفش دیگر هم بود. یک جفت کفش مردانه سیاه و بزرگ و زمخت که از تمیزی برق می زد. تا وقتی هوا تاریک شود آن بالا می ایستاد و به ترکیب بی نظیر آن کفش ها در کنار هم خیره می شد. هر روز عصر قبل از آنکه صدای تق تق آن کفش ها هوش و حواسش را برباید، دلش شور می افتاد. تند تند چای و قندان و زیر سیگاری پدر را آماده می کرد تا وقتی سر و کله کفش ها پیدا شد، پدر بیخود او را صدا نکند و او را از آن بالا، از میان رویاهایش پایین نکشد. خوب یادش مانده بود. تندی آفتاب که می رفت و سایه بیشتر می شد کفش ها پیدایشان می شد. اول کفش های سیاه و سنگین پشت پنجره پیدایشان می شد. پایین پای صندلی آرام بر زمین می نشستند و ناگهان از جا می پریدند. دل دخترک هری پایین می ریخت. فکر می کرد الان است که مرد خم شود و مچ او را که دزدکی داشت از پنجره نگاه می کرد، بگیرد. اما مرد هیچوقت خم نمی شد. فقط از روی صندلی بلند می شد و می نشست. بلند می شد و می نشست. تا وقتی که آن کفش های سحر انگیز پیدایشان می شد. آنوقت دیگر کفش های سیاه جم نمی خورند. آرام می گرفتند. دل دخترک هم آرام می گرفت و مجذوب آن گلهای ریز و درشت صورتی و سفید، آن پاشنه های بلند و آن ساق پای سفید که از لای چادر نازک نقره ای پیدا بود، می شد. گاه گاه پاشنه ی کفش هایشان به هم می خورد و آن کفش های رویایی تند خود را کنار می کشیدند و زمانی دیگر نه تنها خود را کنار نمی کشیدند، بلکه با نوک تیز خود روی آن کفش های سیاه ضرب می گرفتند و دخترک را مسحور خود می کردند. غروب که می شد از نردبان بالشتی اش پایین می آمد، اتاق را مرتب می کرد و تا وقتی مادر به خانه بیاید، نقاشی می کشید. می خواست همه ی آنچه را که دیده بود، به روی کاغذ بیاورد. و هیچوقت نمی توانست. چیزی در آن کفش ها بود که او نمی فهمید و نمی توانست بکشد. گاه عروسی می کشید با یک دنیا کفش های پاشنه بلند و رنگارنگ در اطرافش، گاه صفحه را پر از گلهای ریز و درشت می کرد و گاه عروس و داماد کوچکی می کشید که کفش هایشان همه ی صفحه را پر می کرد. آن عصرهای تابستان انگار هیچوقت تمامی نداشت. هنوز هم تمام نشده بود. خودش را می دید پشت پنجره ایستاده و با یک دست لبه تاقچه پنجره را گرفته تا نیفتد و با دست دیگر گردنش را که از شدت کشیده شدن درد می کرد، آرام می مالد. تا آن روز. آن روز تعطیل بود. مادر سرکار نرفته بود. ظهر برای ناهار به خانه ی یکی از فامیل رفته بودند. پدر طبق معمول در خانه مانده بود. وقتی به خانه برگشته بودند، از ظهر گذشته بود. نصف حیاط سایه بود، نصف حیاط آفتاب. صاحبخانه خانه نبود. زود رفته بود سر حوض و شیر آب را تا آخر باز کرده بود. گاه گاه هم به دو صندلی خالی که پشت به پنجره شان گذاشته شده بود، نگاه انداخته بود. نمی دانست چرا دلش شور می زد.
پدر لخ لخ کنان با دمپایی های پلاستیکی سفید پاره از پله های زیر زمین بالا آمده بود و روی یکی از آن دو صندلی نشسته بود. مادر هم که پای خاکی شده چادرش را در حوض چنگ می زد، مدام به او تشر زده بود که آب را کمتر باز کند. بعد هم همانطور که چادرش را روی بند حیاط پهن می کرد شروع کرده بود به غرغر کردن و سرکوفت زدن سر پدر. پدر مثل همیشه خودش را مشغول سیگار کشیدن کرده بود و به جای نامعلومی خیره شده بود. صدای سوسن از اتاق کارش می آمد. و ناگهان چه دیده بود. مادر که چادرش را روی بند حیاط پهن کرده بود، کنار پدر روی صندلی ای که متعلق به آن کفش های سیاه و براق بود، نشسته بود و ناله و نفرین می کرد. کفش های سیاه گرد و خاک گرفته پاشنه تختش را که کفش مهمانی و کار و خرید و بازارش بود، در آورده بود و کف پاهایش را به هم می مالید. ناگهان متوقف شده بود. انگار همه چیز متوقف شده بود. فقط صدای شر شر آب که با شدت هر چه تمام تر در حوض می ریخت و به اینور و آنور می پاشید، جریان داشت. خیره شده بود به آن دو و از دمپایی های پاره و پاهای لاغر و کبره بسته یکی به کفش های مستطیل شکل و گرد و خاک گرفته و جوراب کلفت و سیاه دیگری نگاه کرده بود.
سرش را تکان داد و به چشمهایش که دیگر جایی را نمی دید، فشار آورد. دوباره کفش ها ظاهر شدند. پولک هایشان در زیر آخرین شعاع های خورشید که از لای پرده می زد تو، می درخشید. دست بر زمین گذاشت و از جایش بلند شد.
در اتاق خواب از زیر تخت جعبه بزرگی را بیرون کشید. در جعبه را که باز کرد، یک جفت چکمه ی ساق بلند قرمز رنگ برق زدند. چکمه ها نو و تمیز بود. با ملافه ای که دم دستش بود، دستی به سر و گوششان کشید. تن چکمه ها خنک و سر بود. چند دقیقه به چکمه ها خیره شد و لبخندی به زور صورتش را از هم باز کرد. چکمه ها را در جعبه گذاشت و جعبه را در زیر تخت قرار داد. کفش هایی را هم که تازه خریده بود، در جعبه شان قرار داد. می خواست در جعبه را ببندد که دلش نیامد. بار دیگر آنها را به صورتش نزدیک کرد. می خواست آنها را ببوسد. لبهایش به هم نمی آمد. تلاش کرد. نمی توانست. دلزده آنها را در جعبه گذاشت و جعبه را به زیر تخت هل داد. چیزی در سرش بلند و تق تق صدا می داد. انگار در سرش چکش می زدند. صورتش از درد در هم شد. سرش را محکم میان دو دست گرفت و فشار داد. بدنش یخ کرده بود. بلند شد و پنجره را که تا نیمه باز بود، بست. روی تخت ولو شد و پتو را روی سر کشید.
این کلمه "یاوه" بار معنایی قوی ای داره. تازه کشفش کردم. مثلا "آدم بودن اصولا چیز یاوه ای هست" نه چیز خوبیه نه بد. شاید خیلی هم خوب باشه. اصولا بیشتر کلمات همینطورن. چرا ما به یک معنای کلمه قناعت می کنیم. چرا اصلا مدلول های جدید ابداع نمی کنیم. "مزخرف" هم از اون کلمه هاست. مثلا من می گویم مزخرف و همه صداشون در میاد ای داد ای بیداد. بیچاره. نمی دونن داره تو دلم قند آب میشه. یا یه خبر بد میشنوم میگم چه بامزه. و همه با تعجب می پرسن کجاش با مزه است! در کل نمیشه حرف همو راحت بفهمیم. خیال میکنیم میفهمیم اما بدون شک خیلی کم میفهمیم اصلا اگه گوش کنیم. اصلا نیازی هم نیست. آدما ضرورتا نیازی به همدیگه ندارن. همین که خودشون رو دارن کافیه. از سرشونم زیاده. بقیه هم همینکه اون دور و ور بپلکن کافیه. نمیدونم چرا دارم این یاوه ها رو مینویسم. شاید فقط بخاطر اینکه یاوه ان. اینکه میخوام به خودم نشون بدم یاوه جماعت هم حق نوشته شدن داره. این اولین باره که من تو این وبلاگ یاوه مینویسم با اراده و آگاهانه. منظورم اینه شاید تا حالا هم هر چی نوشتم ناآگاهانه و بی اراده یاوه بوده. اما این اولین باره به خودم اجازه دادم یاوه بنویسم. میخوام به یاوه ها فرصت زندگی بدم. ما که از نایاوه ها خیری ندیدیم. شاید بزرگترین یاوه زندگی من که بیش از اندازه جدی اش گرفتم اینه که "من کسی هستم" یا " میخواهم کسی باشم". زیاد فرقی هم نداره این فعل هستم یا باشم. به نظرم یکیه. تک تک این کلمات زیر سوال هست. "کسی" یه عاریه هست مثل "من". یه القا. یه تلقین. یه خواب مصنوعی. خدا میدونه کی منو هیپنوز کرده. کی کوکم کرده. نمیدونم. یاوه های دیگه ای هم هست. اینکه من ناگزیرم این مسیرو ادامه بدم. آخه یه گوسفند تنها رو گرگه میخورتش. میگم یاوه چون از فرط تکرار یاوه شده. دیگه حوصله یاوه گفتنم ندارم. ولی خودمونیم یه چیز خیلی لذت بخشه. اینکه همه چیزای جدی اون روشونو نشون بدن. اون روی یاوشونو. اونوقت میشه هر هر خندید. به همین چیزای حیاتی. ولی فقط میشه موذیانه خندید. ریاکارانه. تنبلانه. گناهکارانه. بعد باید مثل یابو افسارتو بدی دستشون تا ببرنت سوی موفقیت یا پیشرفت یا معنا یا خوشی یا فقط گذران زندگی. آدما دوبار زندگی میکنن. یه بار تو فکراشون. یه بار تو واقعیت. اما بعضیا هم در آن واحد چندبار زندگی میکنن چون نمیتونن فقط به یه چی فکر کنن. چه یاوه های جدی ای. حالم از خودم بهم خورد. حتی عرضه یاوه گفتنم ندارم. واقعا این فرهنگ طبقه متوسط جهان سومی با ذهن آدم چه میکنه. قدرت یاوه گویی تو هم ازت میگیره.
خیلی ساده است. اصلا پیچیده اش نکنیم. وقتی مادرت به تو زهرمار نمی خوراند اما یک نگاه معمولیش همان نگاهی که تا به حال میلیون ها بار دیده ای، همان ظرف و کاسه شستن های معمولش و شکایت های معمولیش که چرا گرد و غبار جای دیگری را جز اسباب و اثاثیه او برای نشستن پیدا نمی کنند کافیست تا بفهمی زمانش رسیده است. وقتی خواهرت تو را سین جیم نمی کند و سکوت تو را تعبیر نمی کند اما همین بازی های زبانی تازه اش در گفتن از همان داستان قدیمی کافیست به فکر بیافتی نکند زمانش رسیده است. وقتی برادرت آزادی تو را زیر پا له نمی کند اما به آزادی خود دیگر اعتقاد ندارد کافیست تو را به این نتیجه برساند که زمانش رسیده است. وقتی خواهران دیگرت سکوتت را نمی شکنند اما همان دلداری های مادرانه برای ساکت کردن گریه ی مداوم کودکانشان کافیست سر تکان بدهی که بله زمانش رسیده است. وقتی دوستانت مخالفتی با تو نمی کنند اما همان بحث های پر آب و تاب همیشگی کافیست تو را به نتیجه ای خاموش برساند که دیگر زمانش رسیده است. وقتی آنکه دوستش می داری حرف ناگفته ای را باقی نگذاشته است بیشتر از هر زمان دیگری خیال می کنی زمانش رسیده است. وقتی دنیا مثل همیشه راه خود را می رود، اخبار مثل همیشه راس ساعت ۱۲ بودن را واگویه می کند و روزنامه ها مثل همیشه تاریخ روز را با خطی درشت تیتر می زنند دیگر شک نمی کنی که زمانش رسیده است. حالا اگر در این سده و هزاره هم نباشی، روزنامه ای هم نباشد تا تاریخ روز را به صورت همگانی منتشر کند، پیش از تاریخ هم که بوده باشی فرقی نمی کند. خوب می دانی. زمانش رسیده است. زمان تنهایی ات رسیده است.
تنهایی اتفاق شگفتی ست. بعد از یک عمر تنها گذاشته شدن می روی تا تنهاییت را اختیار کنی. دور تنهاییت حصاری بکشی یا تنهایی را در چمدان اندازه ای جا دهی و راه افتی. می شود کارهای دیگری هم کرد وقتی قصد داری تنهایی ات را انتخاب کنی. من کاری نمی کنم. می ایستم کنار، آنقدر کنار تا رفت و آمد موجودات را مختل نکنم یا دست و پای درازم بهانه ای نشود تا کسی از راه به در شود. و بعد عقب تر می روم. عقب تر. دیگر وسوسه جلو رفتنم نیست. همچون برگی که از درختی می افتد، جلوتر رفتنم نیز بازگشتنم است. چاره ای نیست. راه را باز کرده ام تا دیگران پیشی بگیرند. دنیا باید خوشحال باشد. یک نفر دیگر هم از سر راهش کنار می رود. من هم باید خوشحال باشم. دیگر لازم نیست عجله ای داشته باشم. معناهای دیگر زمان را کشف خواهم کرد. قرار که نیست همیشه زمان به جلو بتازد. گاهی می تواند بایستد. شاید باز گردد. به دور خود حلقه زند. شاید بجهد. شاید به فکر فرو رود. دارم فکر می کنم. اینکه کم کم کمرنگ خواهم شد. کسانی که به شتاب می گذرند، غبار بر جا می گذارند. محو خواهم شد. کم کم. وقتی از جرگه راه کنار می کشی، دیگر ترسها تو را نمی ترساند، لذت ها در انتظارت نمی گذارند، دیگر سرنوشت مشترکی نداری، وقتی رنج و لذت مشترکی نداری، وقتی خواسته ی دیگران نیستی، وقتی خواسته شدن را باور نمی کنی، وقتی دیگر ژوئی سانس مشترکی نیست، وقتی فقط سکوت است، وقتی خواسته ات چیزی است که دیگری نمی خواهد، خودت هم نمی خواهی و نمی دانی . تنهایی چیز شگفتی است. آزاد شدن از نگاه دیگران، لبخند دیگران، خواهش های دیگران. آزاد شدن از پوسته ای از خودت مثل ماری که پوست می اندازد آزاد شدن. تنهایی زیاد هم شگفت نیست. تنهایی سرنوشت است. روزی بیانیه ی تنهایی را خواهم گفت و همه ی موجودات را به تنهاییشان خواهم خواند. موجودات همان آدمها هستند که من تصمیم دارم در آن بیانیه از آنها به موجودات یاد کنم. بیانیه تنهایی چند کلمه بیشتر نیست. کلمه هایی که تکرار می شوند. مثل تنهایی که تکرار می شود. بیانیه ام را خواهم گفت. خواهم گفت و خواهم گفت تا به آن چند کلمه دست پیدا کنم. روزی جمهوری تنهایی به رای گذاشته خواهد شد. و رای خواهد آورد. موجودات تنها برای اول بار یکدیگر را باز خواهند یافت. یکدیگر را خواهند شناخت. و همدیگر را دوست خواهند داشت. برای اول بار. موجودات تنها. و هر کس سرنوشت ویژه ی خود را باز خواهد یافت. تنهایی سرنوشت است. مرگ سرنوشت است. و همین دو کافی است برای عمری زیستن مثل آب و نان که زیاده کافیست برای عمری ماندن. چرا فال قهوه! سرنوشت میان خطوط گنگ ته مانده ی فنجانی قهوه گم نشده. سرنوشت آشکار است.
بیست و پنج سال زندگی من به دروغ گذشت. دروغی که خوب باورش کردم. دروغی امن که به من آب و دانه و خانه داد و من در عوض بیست و پنج سال بودن را به او دادم. فروختم. گران. بسیار گران. سود کردم. سود می کنم اما نمی دانم با این سود چه کنم. آب و دانه بیشتری ببلعم؟ دیوار های خانه ام را پس تر ببرم؟ محدوده ام را بزرگتر کنم؟ بیست و پنج سال دروغ شنیدم. بیست و پنج سال دروغ گفتم. دروغی که حقیقت من شده است. دروغی که نگاه من شده. زبان من را به بازی می گیرد. نه اینکه دنبال حقیقت بگردم. نه اینکه این دروغ را بخواهم پس بزنم. نه اینکه دیگر دروغ نگویم. نه. من دروغ بزرگتری می خواهم. می خواهم دروغگوی بزرگتری باشم. دروغی آنقدر بزرگ که دروغ های خرد و کوچک یک عمر را یکجا ببلعد. دیگر پی حقیقت نیستم. بیقراری من از پیگردی حقیقت نیست. بیقراری من زیستن با دروغ های کوچک و رو شده ی این زندگی است. دروغ بزرگتری می خواهم. می خواهم مثل "بارون درخت نشین" به دنیای دروغینی که تنها و تنها از آن منست و شاید از آن پرنده ها و کرم ها و گربه سانان و شعاع آفتاب پناه ببرم. این دروغی که اینقدر تکراری و نخ نما و بیمار است، حالم را به هم می زند. دروغی زنده و جاندار و بی پروا می خواهم. دروغی که تنها از آن منست. دروغی که آشکار ترین دروغ است. سنگش می زنند. به دارش می کشند. دروغی که در برابر این جهان دروغین می ایستد و مبارزه می طلبد. دیگر با من حرف نزنید. همه ی حرفهایتان را از برم. دروغ هایتان بوی گند می دهد. دروغی دیگر بسرایید. دروغی زیباتر. زیبایی را هم به گند کشیده اید. آنقدر که دیگر نمی توانم سر بلند کنم و به چیزی نگاه اندازم. خیرگی پیشکش. نگاه هم نمی توانم. نگاهم زشت شده است. گفتم. من دروغ می خواهم. بزرگترین دروغ زندگی ام را می خواهم. می خواهم بخندم به ریش همه دروغ های استهزابرانگیزتان. اما دروغ می گویم. به دروغ های کوچکتان لبخند می زنم و با مهربانی تاییدشان می کنم. مثلا باورشان می کنم. و شما باورم می کنید. خاصیت دروغ همین است. دروغی که نشود باورش کرد که دروغ نیست. یاوه است. دروغ را باید طوری گفت که بتوان باورش کرد. ایمان آورد. برای همین می گویم دروغ هایتان حالم را بهم می زند. سبک و جلف است. یاوه است. دیگر دروغ هایتان را باور نمی کنم. درد من، بیقراری من از اینست. دیگر دروغ هایتان را باور نمی کنم.
دندان به دندان گرفته ام
و ترس دارم
از آهی
حتی.
مبادا آلوده ام کنند به آلودن انسان.
نفس می آید و می رود
و من جز سکوت سهمی بر نمی دارم.
باید کنار بیایم
با یکی یکی از دست گذاشتن کلمه ها
باید کناره بگیرم
و ته مانده صدا را
_ خرده مانده ای _
به دهان آلوده کنم:
"من انصراف داده ام"