دو پرنده ی کوچک
بالهاشان ریخته بر شانه شان
بر کف دستم جا ماند
دو پرنده ی مغروق
دو دایره ی سوزان
چشمانت این بار
کوچ نکرد
های های ... های های
چوپانهای همه ی دشت
گرگ های همه ی بیابان
هزار هزار فانوس
راه را روشن نکرد
دانه دانه موهات را
بر باد
باز می کنی
بر خطوط غمگین سرنوشت من
پا ناز می کنی
برنده منم
بازنده منم
حرفی نیست
تو قاصدک منی
پر باز کن
آرزوی منی
دستهات
می پاشند
تکه های تنم
دنباله ی دستهات
و من مثل همیشه
می خواهم بدانم بلندای راه تا کجاست
تا کمرکش راه
چقدر مانده راه
دستهات
از هم می پاشند
می ریزند
بر سر و روم
و من مثل همیشه سردم است
می خواهم بدانم حوالی زمستان است یا بهار
که من مثل همیشه سردم است
دستهات
در بهار شاخه می شوند
در زمستان نور می دهند
می خواهم بدانم چه نسبت است میان شاخه و باد
می خواهم بدانم چقدر مانده تا کمرکش راه
دستهات
موهام
می شکنند
می خواهم بدانم چرا می شکند شاخه در باد
دستهات
در خواب
می خواهم بدانم
دستهات
نفس هام
دستهات
چقدر مانده از راه