امروز مهمانی خداحافظی گرفتم. کسی نبود. من بودم و کاغذ پاره های سالهای پیش. مهمان هایم ورق پاره ها بودند که جایی، لحظه ای یا گذری از من را، آنچه که به من نسبت می دهم، بر خود ثبت کرده بودند. مهمانی خسته کننده ای بود. اول برگه ها را پاره و ریز ریز می کردم و در کیسه سیاه زباله می ریختم اما کمی که گذشت حس پاره کردن هم نداشتم. همه را درهم و برهم، دسته دسته در کیسه سیاه می ریختم. خاطرات سالها را. صرفا حماقتی محض بود. تنها احساسی که در آن گیر و دار داشتم شرکت کردن در حماقتی محض بود. خیلی ساده، زندگی من تا آن لحظه حماقتی محض بود. گمان می کردم دیگر به آن حماقت نیازی ندارم، این بود که بدون لحظه ای مکث یا حتی خواندن نیم جمله ای از انبوه ورقه ها، تند تند کیسه زباله ها را یکی از پس دیگری پر می کردم و درشان را گره می زدم و روی هم کپه می کردم. عصر بود که کارم تمام شد. دستهایم را که از شدت گرد و خاک خشک شده بود، زیر آب گرفتم و صابون زده و نزده شستم. زیاد معطل نکردم. سرپا لقمه ی کوکویی را که مادرجان برایم در بشقاب روی گاز گذاشته بود، خوردم و یه لیوان آب ولرم هم رویش سر کشیدم. مادرجان نشسته بود روی صندلی و نگاهم می کرد. بدون اینکه بخواهم سعی زیادی کنم، چشم در چشم نمی شدم. از صبح که از خانه زده بودم بیرون و آمده بودم خانه پدری، تا الان چشمم به چشم کسی نیفتاده بود. آمده بودم به چندتا کار کوچک اما ضروری که مدتها بود گوشه ی زیادی از ذهنم را اشغال کرده بود، سروسامان دهم. آمده بودم ردپایم را پاک کنم. امیدوار بودم برای همیشه. سرجمع از صبح تا الان هفت هشت بسته آشغال جمع کرده بودم. یک روز تعطیلم را به این خنکی از دست داده بودم. به مادر جان و خواهرها گفته بودم یک کارگر بگیرید و همه اش را جمع کنید و بریزید دور،اما گوششان بدهکار نبود. اصرار اصرار که باید خودت هم باشی. ما بدون خودت دست به وسایلت نمی زنیم. مادرجان بالاخره از روی صندلیش بلند شد و از یخچال شیشه دوغ را در آورد و در لیوان مخصوصم دوغ ریخت. برای اینکه سکوت را شکسته باشم گفتم:"جواب آزمایشت چی شد؟" و منتظر شدم دوباره سیل شکایت ها و آه و ناله هایش حداقل تا یک ربع ساعت سرازیر شود. توی حرفش دویدم و گفتم:"راستی پیمان و افسانه کارشون به کجا کشید؟" و لقمه ی آخری کوکو را در دهانم بیشتر نگه داشتم و خوب جویدم تا مزه اش بیشتر بر زبانم بماند. بعد هم به مادرجان گفتم امسال برایم جعبه خرمالو نفرستد. می ماند خانه خراب می شود. پارسال هم خراب شد. مادرجان باز دیالوگ تکراری اش را به زبان آورد که چرا به خودت نمی رسی. حسابی لاغر شدی. ببین زیر چشمهایت گود شده و جملات تکراری ای مثل این. احساس حماقت کردم. همان حماقت محض که سر مهمانی خداحافظی با ورق پاره های گذشته سراغم امده بود. لیوان دوغ را یک نفس سر کشیدم و با پشت دست دور لبم را پاک کردم. گفتم:"ببین مادر من دهان که بند تنبان نیست اگر شل شد و افتاد، اتفاقی نیفتاده باشد. مغز هم آسفالت خیابان نیست که اگر یک کرور ماشین دنده سه ترمز بگیرند، خط نیفتد. باور کن در بعضی موارد سکوت سعادت دنیوی و اخروی را با هم دارد." اما چیزی نگفتم. مادرجان یک بند حرف می زد و نگران ترکه ای شدن من بود. گفتم:"رژیم گرفتم. مگر نمی خواهی شوهر کنم، خب رژیم باید بگیرم دیگر مادر من، این روزها همه ترکه ایش را دوست دارند" دوغی که خورده بودم راه نفسم را گرفته بود. می خواستم آروغ بزنم اما نزدم. نمی دانم چرا همیشه گفتگوهایمان با مادرجان به همینجا می رسید. لجبازی من و آه و ناله او.
ادامه دارد...
پیراهنت سپید
تاج مریم بر موهایت
سپید
در شبی چنین رنگی
میان نور و سرور و دلتنگی
کاش با من بگویی
رویای چشمانت را
آن دو آفتاب سپید
تصمیم گرفته بود فراموش کند. نمی دانم از کی. از وقتی یادم می آید. از آن روز که آینه را جلوش گذاشته بود و قیچی و شانه را داده بود دستم بیفتم به جان موهاش. آفتاب از در و پنجره های شیشه ای اتاق می زد تو. اما آن روز همه چیز یادش بود. حداقل اسم من. من را به اسم صدا می کرد و شعر حافظ را از بر می خواند. زده بود زیر آواز. "دوش دیدم که ملائک در میخانه زدند" و شانه و قیچی تند تند در دست های من به اندک موهای باقیمانده اش مدل می داد. ادای آرایشگرهای حرفه ای را در می آوردم. صدای به هم خوردن تیغه های قیچی به هم و آفتاب سر ظهر خواب آلودم کرده بود. من همیشه موهایش را کوتاه می کردم. بقیه یا نبودند یا اگر بودند از زیر اینجور کارها شانه خالی می کردند. در اتاق را بسته بودم و کتاب قرآنش را که خواسته بود، داده بودم دستش. بعد هم مشغول کار خودم شده بودم. یک ساعت بود مشغول بودم. حرفی نمی زد. فقط گاه گاهی سرش را از روی قرآن بلند می کرد و در آینه نگاه می کرد و می گفت "مریم بابا این گوشه اش هم بزن". قرآنش که تمام شد، ریش تراشش را آوردم تا صورتش را اصلاح کند. چند روزی بود صورتش را می مالید و می گفت می سوزد. تا امروز که جمعه بود. صبح که انار صبح جمعه اش را دان کردم و برایش بردم، گفته بود "امروز وقتش است". غر غر کردم اما نه نگفتم. نه نمی گفتم. دانسته ندانسته این ساعت های با هم بودن را دوست داشتم. برایم داستانهای زندگیش را که صدبار تعریف کرده بود، باز تعریف می کرد. گوش نمی دادم. خیلی اوقات در افکارم غرق می شدم و او برای خودش حرف می زد. کاری هم به کارم نداشت گوش می دهم یا نه، نظرم چیست. فقط حرف می زد. پس آن موقع هم تصمیم نگرفته بود فراموش کند. خیلی خوب همه چیز یادش بود. از ده سالگی اش شروع می کرد، گاهی هم قبل تر و کم کم به پنجاه شصت سالگی می رسید. جلوتر نمی آمد. هیچوقت جلوتر نمی آمد. انگار زندگی اش بیست سال پیش تمام شده بود. شاید هم به یک فاصله بیست و چند ساله نیاز داشت تا عقب بایستد و به گذشته اش نگاه کند. هیچوقت از دیروز حرف نمی زد. یا هفته پیش. شاید تصمیمش را اینطور شروع کرده بود، آهسته آهسته از دیروز تا هفته پیش و ماه پیش و سال پیش و کم کم همه ی زندگی ای را که پشت سر گذاشته بود. این اواخر اسم خودش را هم فراموش کرده بود. می گفت "من کی ام؟" و ما برایش توضیح می دادیم که کی است. گاهی به شوخی تقلبی هم می کردیم. می گفتیم پنجاه سالش است و سه تا زن گرفته و یک تاجر ورشکسته است که پلیس ها دنبالش هستند. یک ساعت نشده حرفمان را عوض می کردیم که یک عاشق شکست خورده است که محبوبه اش تازگی با کسی دیگر ازدواج کرده و حالا او می خواهد سر به بیابان بگذارد و بعد قاه قاه به شوخی هایمان می خندیدیم. اما او نمی خندید. باور می کرد یا نمی کرد، هیچوقت نفهمیدیم. تو خالی نگاهمان می کرد و دوباره سوالش را تکرار می کرد. موهایش را که کوتاه کردم، با مسواکی که قرار بود کار فرچه آرایشگرها را بکند، گردن و پشت گوشهایش را تمیز کردم. کار موهایش تمام شده بود که شروع کرد به حرف زدن. گفت "دعا می کنم نابود شوم". دقیقا همین را گفت یا نه، خوب یادم نیست. گفت می خواهد نابود شود. گفت دیگر نمی خواهد زندگی کند. گفت دعا می کند که زودتر خدا نابودش کند. نمی خواست بمیرد. می خواست نابود شود. همان موقع با اینکه سن و سالی نداشتم، متوجه فرق مردن و نابود شدن بودم. هنوز ریش تراشش روشن بود و مثل مگسی که سر ظهر یکسره وز وز کند، صدای زیر یکنواختی می داد. نمی فهمیدم چرا می خواهد نابود شود. آفتاب خوبی بود و انارش را خورده بود و اصلاحش را هم که کرده بود. همه چیز هم امن و امان بود. از گذشته خودش و کارهایی هم که کرده بود، راضی بود. با همان عقل ده یازده سالگی ام برایش توضیح دادم همه ما می میریم و نباید از مرگ بترسد. حتما زندگی و مرگ حکمتی دارد. بعد هم درباره خدا حرف زده بودم. یادم نیست چه گفتم. یادم است فکر می کردم حرف های مهمی می زنم، احساس می کردم حرف هایم خیلی مهم و درست است. آن موقع من چیزی درباره نابود شدن نمی دانستم. درباره مرگ چیزهایی خوانده و شنیده بودم. اما فرق نابود شدن و مردن را از همان موقع هم می دانستم. می فهمیدم نتوانسته ام قانعش کنم. او باز تکرار می کرد دعا می کند نابود شود. بعد برایش چای و خرما برده بودم و این پا و آن پا کرده بودم تا باز حرف بزند اما چیزی نگفته بود. کتاب قرآن بزرگ جلد آبی رنگش را خواسته بود و مشغول خواندن شده بود. روز چهلمش سر خاک نرفتم. گذاشتم فامیل بیایند و بروند، بعد تنها رفتم قبرستان. شب جمعه بود. قبرستان حسابی شلوغ بود. روی خاکش پر از گل بود. در جعبه شیرینی سه چهار تا شیرینی باقیمانده بود. هنوز خوب ننشسته بودم که پیرمرد افغانی خمیده ای که سرتاپا لباسهای سفید چرکمرده به تن داشت، جلو آمد و خم تر شد و با یک مشت همه شیرینی ها را برداشت و در کیسه بزرگی که به نظر سنگین هم می آمد، ریخت. یک نگاه هم به من نکرد. قرآن را باز کردم اما نتوانستم تمرکز کنم. داشت از توی عکس اعلامیه نگاهم می کرد. در عکس یکی از آن عرق چین هایی سرش بود که یک وقتی با کمک آن موهایش را کوتاه کرده بودم. عرق چین را گذاشته بودم سرش و هر چه مو از زیر آن زده بود بیرون، چیده بودم. وقتی کارم تمام شد و عرق چین را از روی سرش برداشتم، متوجه گندی که زده بودم، شدم. گل های روی قبرش را کنار زدم تا سنگ قبری را که تازه روی خاکش گذاشته بودند، ببینم. بیتی از حافظ را روی سنگش کنده بودند. من آن بیت را انتخاب کرده بودم. هفتمش کتاب حافظ را باز کرده بودم و اولین بیتی که نظرم را جلب کرده بود، انتخاب کرده بودم. بقیه هم مخالفتی نکرده بودند."عشق دردانه ست و من غواص و دریا میکده/ سر فرو بردم در آنجا تا کجا سر بر کنم." برایم جالب است چطور این بیت از حافظ به این خوبی در ذهنم مانده است. من معمولا حافظه خوبی ندارم. به راحتی فراموش می کنم. مثلا همین رفتن سر خاک. دو سه سالی می شود سر خاک نرفته ام. فراموش می کنم. شاید هم تصمیم گرفته ام فراموش کنم. اما هنوز چیزی خوب یادم است. آن ظهر آفتابی و صدای به هم خوردن قیچی و آن شعر حافظ. اینها انگار در هم گره خوردند. یاد مرگ که می افتم اینها به ذهنم می آید. نمی دانم مرده است یا نابود شده است. او می خواست نابود شود. هنوز هم می دانم این دو با هم فرق دارند اما هنوز هم نفهمیده ام این دو چه فرقی با هم دارند.
"شور درونی ات مرد."
روزنامه ها اعلام نکردند
اخبار شبانگاهی هم
رو به رویم نشستی
کاسه ی آش را
در دستانت چرخاندی
و شعر آن روزت را سرودی
"شور درونی ات مرد."
عجیب نیست
به عزاداری هم نیازی نیست
همیشه عشق می میرد
کاسه ی داغ آش
در دستانت می چرخید
و دستان من از سرما
روی میز می سوخت
عجیب نیست
وقتی در شعرها هم
جا برای دو کاسه آش نیست
باور کن هیچ چیز عجیب نیست
غمگین نباش آهو
غمگین نباش پیرمرد
آهو ها و پیرمردها هر دو گریز پایند
من هم می گریزم
غمگین نباش پیرمرد
نگاه کن
آن چشم ها در لابلای ساقه ها
آن گام های بلند
و سایه ی رمیده در بازوان دشت
همه پسران کوچک منند
میان آب و آتش سرگردان
غمگین نباش پیرمرد
به آهو بگو غمگین نباشد
هنوز شب نشده است
خرده سنگ های سیاه
در تعقیب و گریز با آفتابند
من به تو می گویم
غمگین نباش
آن پشت تاریکی پنهان نشده است
آن پشت
آفتاب در کمین پسران کوچک است