تبليغاتX
تمرین نویسندگی
 

 

عید همگی مبارک
فکر می کنم تا سال آینده مشغول تمرین نویسندگی باشم
سال که تحویل می شد حسابی سرگرم نوشتن این داستان بودم
از توپ و تفنگی که در کردند و کف زدن و خوشحالی کردن همسایه ی بغلی به تحویل سال پی بردم
سال خوبی داشته باشین

 

 

 

فکر می کردم باید جمع کنم و جمع کنم. کوله بارم را سنگین کنم. توشه ی سفر. نقشه ی راه. این آخریها جعبه ابزار. نظریات مختلفی در باب زیستن. بعد از ... بعد از ... بگذریم. زیاد طول نکشید یا من چشم باز کردم و احساس کردم زمان زیادی نگذشته. دریافتم نیاز به چیزی ندارم. همین خودم را حمل کنم خودش خیلی است: سبک و چابک. دو کلمه ای که قرض گرفتم، از کسی یا چیزی. یادم نیست. نمی خواهم به یاد بیاورم. می خواهم فراموش کنم. اما هنوز یکسالش تمام نشده بود. موهای فرفری بلند داشت و چشمهایش مثل دو یاقوت سرخ بودند. آدمیزاده بود یا تخم جن، آن اوایل این تفاوت ها برایم معنا داشت. بین این دو و خیلی چیز های دیگر مرز وجود داشت. این اواخر هیچ چیز با چیزی مرز ندارد. همه ی مرزها برداشته شده و دنیا مثل کف دست یکدست و مجاز است. می توانم از دیوار نازک خانه ها در زندگی روزمره که جریان دارد، دعوای بچه ها و قهرهای زن و شوهری و خنده و شادی شام های دسته جمعی شریک شوم. به سادگی. در همان حین که کتری را در زیر شیر آب پر می کنم و به تکه های نان که مورچه ها به دهان گرفته اند، چشم می دوزم. یا کتاب داستانم را بردارم و از پشت شیشه ی پنجره ی اتاق خواب ـ که در تاریکی فرو رفته ـ در روشنایی ای که از پنجره ی خانه های روبرو بیرون می زند، یک خط از کتاب را بخوانم و یک نگاه، ممتد و طولانی به آن قاب های کوچک، زندگی را مرور کنم. آن اوایل اینها هم با هم فرق داشت. بین دنیایی که بر صفحه ها ریز ریز حروف چینی می شد با دنیایی که می شد روی آسفالت کوچه ها و خیابانهایش قدم زد، مرز وجود داشت. یکی واقعی بود یکی غیر واقعی. یکی درست بود یکی غلط. یکی خوب بود یکی بد. یکی زشت بود یکی زیبا. یکی خواستنی بود یکی نخواستنی. خودم را حبس کرده بودم در خانه ام و تصمیم داشتم تا خودم را، دقیقتر بگویم جای خودم را میان این مرزها پیدا نکردم، قدم از قدم برندارم. خسته بودم از بس پا روی مرزی گذاشته بودم و ... بیشتر خسته از این بودم که تمام بلندپروازیهایم سرانجام شکست خورده بودند. همه ی مرز گشایی هایم، همه شکست خورده بودند و من همچنان مثل سالها پیش در محدوده ی کوچکی که یک خانه ی سی متری اجاره ای بود با اسباب اثاثیه ای حقیر شامل یک تشک و لحاف، یک گاز رومیزی و یک یخچال خراب که به عنوان کمد هم استفاده می شد، دوتا گلیم و چند خرده ریز بی مصرف دیگر و کارتن کارتن کاغذ و کتاب سر می کردم. نمی خواهم به یاد بیاورم قبل از این کجا بودم و زندگی را چگونه می گذراندم. سالها بود در این خانه که صاحبخانه اش مرده بود و ورثه سر تصاحب آن اختلاف داشتند، زندگی می کردم و هنوز نتوانسته بودم قدم از قدم بردارم. می ترسیدم. می دانستم اجازه ندارم. تبعید شده بودم به آن تکه جا و اجازه ی هیچ حرکت اضافی نداشتم. بیشتر فکر می کردم. این بار باید هوشیارانه مهره هایم را حرکت می دادم. همین دو سه سرباز مردنی و وزیر افسرده ی ناامید شاید می توانستند کلاه کج پادشاهی را راست بر سرم نگه دارند اگر این بار هوشیارانه تر حرکت می کردم. و حالا سالها می شد کارم این شده بود هوشیاری ام را تیز کنم، با دقت همه ی حرکات اضافی را از بین ببرم، و ریشه و ته و توی همه ی راه های ممکن را درآورم و در نهایت به چنان سکونی دچار شوم. ساعت ها به جوشیدن آب، و لحظه لحظه سرد شدن تن لیوان های سیاه چای خیره می شدم. حرکت تند رفت و برگشت نور بر تن یک یک حجم های درشت و ریز اطراف و شمردن ترک های بدنه ی دیوار یا سوسک های ریزی که هرسال بر تعدادشان اضافه می شد. و من نمی توانستم جای خودم را پیدا کنم. کم کم در پی افکار بلند و طولانی ام به این نتیجه رسیده بودم که هیچ جا جای من نیست جز همانجایی که ایستاده ام. همان جایی که نشسته ام. و بعد قید زمانی هم در یادداشت هایم بر این ملاحظات اضافه می کردم: اکنون همان جایی که نشسته ام. اکنون همان جایی که ایستاده ام. و بعد به بخار چای که مثل زنی زیبا و باریک می رقصید و می پیچید خیره می ماندم آنقدر که دیگر چشمانم جایی را نمی دید. نه زن زیبا را، نه ترک های دیوار و نه هر آنچه که می خواستم ببینم و نمی خواستم ببینم. او هم یکی از چیز هایی بود که نمی خواستم ببینم. چهره ی من بود. خود خود من. و چیزی بیرون از من. او هم مثل تمام چیزهایی که می خواستم ببینم و نمی خواستم ببینم مرزی را در خود حمل می کرد. مرزی بین درون من و بیرون من. و او بیرون من بود. با دو چشم یاقوتی سرخ که در آتش صیقل می خورد. همیشه هم آتش نبود. گاهی آب بود. دستش را گرفتم و در همان حال که سعی می کردم یاقوت ها را جدی نگیرم یا پیش خود آنها را دو تکه بدل کم ارزش حقیر فرض کنم، گفتم:"میبینی هیچ راهی نیست، فقط مرز است. تو آن بیرونی من این درون. هیچ راهی نیست." گفتم:"تلاش نکن. من امتحان کرده ام." گفتم:"می خواهی رقاصه ی مرا ببینی؟ با دو پستان سفید و پاهای بلند که نوک پا نوک پا می رقصد آنقدر که از حال برود و بمیرد." گفتم:"می خواهی مرگ رقاصه را به چشم ببینی؟ من هر روز، روزی ده بار شاهد این خودسوزی دیوانه وارم . هر پیچ و تاب کمر باریکش را حالا دیگر از حفظم. هرچند هربار با دفعه ی قبل فرق می کند." گفتم:"من موهایت را دوست دارم." دست کشید به موهایش و یاقوت ها در حوض آبی که به گمانم به چشمه ای راه داشت، جلز و ولز صدا دادند. از آن به بعد مرتب به موهایش دست می کشید و آنها را شانه می زد. دوست داشت وقتی که برای تماشای مرگ رقاصه به خانه ام می آمد، در یک لحظه ی بیخودی، که درست لحظه ی اوج و فرو افتادن رقاصه بود و هربار با دفعه ی قبل فرق داشت، انگشتانم را ناگهان به میان موهایش برم و موهایش را به هم بریزم. از آن به بعد مرتب برای تماشای آن رقص نفس گیر به خانه ام می آمد. و من کم کم شروع کردم به شمردن کلمات و هجاها و حروفی که با هم رد و بدل می کردیم، هنگامیکه که بعد از مرگ رقاصه و شور و هیجان و خلسه ی در پی آن لیوان های سیاه چایمان را سر  می کشیدیم. همیشه تعداد حروف و کلمات یک اندازه بود. نه کمتر نه بیشتر. هرچند هربار با دفعه ی قبل فرق می کرد. گفتم:"تو می گویی مرزی وجود ندارد. اما من به تو ثابت می کنم. من مدرک دارم." و به انبوه کاغذها و کتاب ها اشاره کردم. گفتم:" دستت را بده. دست تو گرم است. دست من سرد است. این فرق ماست. این مرز بین ماست." گفتم:"بین آنهایی که تعداد دقیق ترک های دیوار خانه شان را می دانند با آنهایی که نمی دانند، فرق است. قبول کن." گفتم:"بین آنهایی که در یک وجب جا که آن هم مال خودشان نیست و ورثه سرش اختلاف دارند، زندگی می کنند با آنهایی که همه جا فرش قرمزی است زیر پایشان، فرق وجود دارد." گفتم:"بین آنکه دارد با آنکه ندارد، مرز است. استثنائا" این بار فرق نمی کند آن چیز چه باشد. در هر حال فرق است."گفتم:" خودت می دانی اما بین یاقوت و بدل فرق است." و به چشمهای سرخش زل زدم بلکه متوجه اندک تغییری در آنها شوم. چشمهایش آرام و جدی در آتش می سوختند. لیوان سرد را که تنها در آن تفاله چای باقیمانده بود، به پیشانی داغم چسباندم و گفتم:" من موهای تو را دوست دارم. بین دوست داشتن و دوست نداشتن موهای تو فرق است." گفتم:"کاش رقاصه ی من هم موهای تو را داشت...  می بینی بین رقاصه ای که موهای فرفری بلند دارد و رقاصه ای که بدون مو می رقصد هم، فرق است." صحبت هایمان به اینجا که می رسید، او بلند می شد، میان موهای آشفته اش دست می کشید، لیوان خالی چایش را کنار لیوان من می گذاشت و از در بیرون می رفت و فردا روز برای تماشای مرگ رقاصه باز برمی گشت. گفتم:" حتی بین وقت هایی که تو به موقع می آیی یا وقت هایی که دیرتر می آیی و اولین دور رقص رقاصه را از دست می دهی، فرق است." گفتم:" حتی رقاصه هم متوجه فرق هایی شده است."  گفتم:" خنده دار است اما یاقوتی که در چشم چپ تو می درخشد، با یاقوتی که در چشم راست تو است، فرق دارد." گفتم:"بین موهایت وقتی که تازه آمدی با وقتی که می خواهی بروی، فرق است. هر چند من این فرق را دوست دارم."  اینجا که می رسید او بلند می شد که برود. و یک روز ... دیگر نیامد. آن روز رقاصه هم متوجه این فرق شد و دیگر نرقصید. آن روز هر چه تلاش کردم تعداد ترک های دیوار را به خاطر نیاوردم. و نتوانستم رفت و آمد نور را بر اشیاء اتاق محاسبه کنم. تحمل این را هم نداشتم که در آن یک تکه جا بند شوم. از خانه بیرون زدم. نور شدید روز و  نرمی خنک باد دست و صورت و تنم را آزار می داد. خودم را محکم بغل کردم و کمی خم شدم. آنقدر که نور و باد صورتم را آزار ندهد. چند کوچه و خیابان را زیر و رو کردم. اثری از او نبود. از چند نفر سراغش را گرفتم. کسی از او خبری نداشت. خیلی راه رفتم. زمان زیادی دنبالش گشتم. تا آنجا که میتوانستم به تک تک خانه ها سر زدم. به هر آنجایی که می شد حدس زد جای دو چشم یاقوتی با موهای فرفری بلند باشد. به هر آنجا که می شد حدس زد رقاصه هایی مثل رقاصه ای که من در خانه داشتم، پیدا شود. و در آخر برگشتم. به همان تکه جای خودم. به سراغ کتاب ها و کاغذهای خودم که کرور کرور محاسبات من را در خود ثبت کرده بودند. برگشتم و حالا که قصه ام را برایتان گفتم، حالا که قصه ام را برایتان می گویم، دیگر شک ندارم. گاهی بین یاقوت و بدل فرقی نیست. باید مراقب بود. آن یاقوت ها بدلی نبودند. آن یاقوت ها اصل بودند.

نوشته شده توسط مینا اورنگ در جمعه 1387/12/30 |
 

 

 

من ساقه ام
و تو یک قطره آب
_خفته بر شانه ام _
که پلنگی می لیسد بر لبان باریکش.
دو کلاغ می پرند
گم می شوند
در لابلای ابرها.
دو آهو می دوند
گم می شوند
در برگ ها.
بادها می آیند.
گردبادها خانه هامان را ویرانه می کنند.
و هنوز من ساقه ام
و تو قطره ی نیمخورده ی آب.
و پلنگی که می گذرد   بی اعتنا
از کنار.

 

نوشته شده توسط مینا اورنگ در پنجشنبه 1387/12/15 |
 

 

نخ سیاهی که دور انگشتش پیچیده، تند تند بر میله ی باریک و کوچک گره می اندازد و سوراخی به سوراخ های قبلی اضافه می کند. دایره های تو خالی، ردیف کنار هم دهان های کوچکشان را باز کرده اند و خمیازه می کشند و برای بلعیدن آماده می شوند. دهان های کوچک مغروق. دهان های کوچک پر از غبار. دستانش کار کرده اند. پر از چین و چروک. چشمهایش هم. تلخ و درشت. از اینجا که من ایستاده ام بیشتر نیم رخش پیداست و گاه گاه که سری بر می گرداند، می توانم سه رخش را هم ببینم. چشمهایش باید زمانی درشت تر از این بوده باشد، سالها قبل تر، قبل از آنکه چین و چروک صورت و دور چشمها به آنها حمله کرده باشند و آنها را به محاصره خود در آورده باشند. دور چشمانش سنگر کشیده اند. سفت و سخت. آنقدر که انگار از چیزی محافظت می کنند. چیزی را پنهان کرده اند. به اطرافش کم نگاه می کند. بیشتر سرش روی قلاب بافی اش است. من هم به اطرافم نگاه نمی کنم. از وقتی سوار قطار شده ام، در همان اولین نگاه متوجه او شدم و بعد چشم از او برنداشتم.

"نمازم را نخوندم. تا برسم خونه باید اول نمازم را بخونم. بعدش شام بخورم. اونوقت تخت بخوابم"

"ملیحه اومده خونه. نسرین هم قراره فردا برسه. حالا مریم میگه عید پا شیم بریم قزوین. واسه اون پسره مسعود میگه. بهش میگم حتما! فرمایش دیگه ای ندارین"

"چقدر خرید کردیما! اگه بابا نگفت باز یه پولی دادم دستت به شب نکشید تمومش کردی. ولی خوب خریدیما"

نگاهم حرکت می کند تا روی کیسه های خرید که روی هم بر کف قطار تلنبار شده اند. فقط می توانم مارک روی یکی از آنها را بخوانم. ورساچه است. مارک بقیه شان را نمی بینم.

"مریم می خواد لاغر کنه. هرشب میگه امشب دیگه شام نمی خورم." و ریز می خندد. صدا را دنبال می کنم. نگاهم روی لبها متوقف می شود. ماتیک صورتی روی لبها با سفیدی پوست صورت هماهنگ است. پوست صورتش خیلی سفید است. دست هایش هم سفیدند. خیلی سفیدند. آستین چادرش از مچ دستش بالا کشیده شده و سفیدی دست ها آنجا چند برابر بیشتر شده. ساعت مچی نقره ای با آن همه سفیدی هماهنگ است.

"ببین این دختره را می بینی از پشت. مریم از پشت از این هم لاغرتره. از جلو چاقه. منم باید لاغر کنم"

سرم را می گذارم روی میله. از این بالا مژه هایش بلند و  آرام روی هم خوابیده اند. چشم هایش هم روشن به نظر می آید. وقتی می خندد خط گونه اش کاملا مشخص می شود. حداقل از این بالا که من نگاه می کنم کاملا مشخص است. دنبال حلقه در دست چپش می گردم. فقط انگشتر نگین دار نقره ای رنگی در انگشت وسطی اش است. سفیدی دستانش عجیب به چشم   می آید. دستانش نرم و تپل است. می توانم بفهمم یک مرد از لمس آن همه سفیدی لذت خواهد برد.

"اون دختره را ببین. آره. بافتنی تنش خیلی قشنگه. هوس کردم."

با نگاهم چشمان روشنش را دنبال می کنم اما زود نگاهم را بر می گردانم و روی چاله های کوچک که تند تند دهان دره می کنند، خیره می مانم. رد نخ سیاه را می گیرم. از کیسه ای که بین پاهایش گذاشته بیرون می آید. زانوهایش را جمع کرده و در خود مچاله شده و در زاویه ی گوشه ی واگن فرو رفته. دختر در عوض به دیوار واگن لم داده و پاهایش را روی زمین دراز کرده و کیسه ها ی خریدش را کنار پایش روی هم تلنبار کرده. و با زنی که کنارش نشسته و به نظر خاله ای، عمه ای یا همسایه ای، چیزی باید باشد، یک بند حرف می زند. کنار هم نشسته اند. مثل مرگ که کنار زندگی. مثل توفان سخت که کنار ساقه ی ترد پیچکی نوجوان و مغرور. یکی یک حفره ی خالی است که هر لحظه خمیازه اش بزرگتر می شود. سیاهچاله ای که هرچه هست و نیست را به درون می کشد. آن یکی ترگل و ورگل، آماده ی غارت شدن. هنوز هم معتقدم پوستش خیلی سفید است. اما آن یکی بیشتر موهایش سفید است و پوستش آفتاب سوخته. هنوز آثاری از رنگ مشی که سالها قبل موهایش به خود دیده، بر روی دسته موهایی که از زیر روسری درآمده، به جا مانده. لاکی هم که از اینجا روی ناخن انگشت شستش میبینم، پیداست مال سالها پیش است. رنگ پوست پیازی مرده و چرکی دارد. نگاهش از فرط افسردگی به اطمینان رسیده است. لبهایش خشک است و ترک برداشته. باید پنجاه شصت سالی داشته باشد. برخلاف دخترک که بیشتر از بیست، بیست و پنج ساله به نظر نمی آید. دخترک هنوز دارد حرف می زند اما به ندرت دیگر چیزی می شنوم. محو تماشای سکون چشم ها و حرکت تند دستهای زن که سوراخ ها را به جان هم می اندازد، شده ام. صورتش پر از اخم است. خط اخم وسط ابروها برجسته شده و بیرون زده. اما نگاه روشن این یکی پر از امید و وعده است. حالا دارد درباره غذا حرف می زند. چند لحظه پیش به گمانم درباره عیدی هایی که خواهد داد یا عیدی هایی که خواهد گرفت، حرف می زد.

متوجه می شوم دخترک با صورت سفیدش دارد به من نگاه می کند، در چشم های روشنش خیره می شوم. زود نگاهش را می دزدد. یعنی متوجه من شده است؟

یکی دو ایستگاه بیشتر نمانده تا قطار به انتهای خط برسد. باید زودتر انتخاب کنم. به اندازه کافی معطل کرده ام. یک ربع قرن است دارم معطل می کنم. فقط کافیست خم شوم و روی زانوهایم بنشینم و دست یکیشان را در دست بگیرم. بعد از آن همه چیز خود به خود اتفاق خواهد افتاد.می گویند از راه های دیگر هم می شود، من امتحان نکرده ام. اما به نظرم دستها آسانترین راه و مستقیم ترین راه هست. باید زودتر تصمیم بگیرم. یک ایستگاه بیشتر نمانده و این علامت خوبی نیست. یعنی باز دارم تعلل می کنم. در مورد دختر خوب می توانم همه چیز را حدس بزنم اما زن_ چیزی نمانده پیرزن خطابش کنم _ سرنوشتم معلوم نخواهد بود. دخترک در ابتدای راه است و پیرزن دارد به انتها نزدیک می شود. در سراشیبی خود افتاده است. کسی چه میداند شاید هم سربالایی خود. ربع قرن است به اسم اینکه باید برای تصمیم گرفتن خوب بگردم، وقتم را تلف کرده ام. همه جا را گشته ام. کرور کرور آدم دیده ام. ربع قرن است سرگردانم چون جرئت انتخاب ندارم. چون جرئت این را ندارم که بپذیرم من حق انتخاب ندارم. من انتخاب شده ام.

پیرزن از گوشه چشم به ساعت نقره ای دختر نگاه می کند، شاید هم به پوست سفید آن.  من هم به ساعت نگاه می کنم و بیشتر به سفیدی پوست دختر. پیرزن سر بلند می کند. برای اولین بار در تمام این مدت نگاه هایمان در هم می افتد. متوجه من شده، زیاد مکث نمی کند. نگاهش از من می گذرد. آخرین سوراخ را در میله می اندازد و آنچه را که بافته، میله و نخ سیاه را در کیسه اش فرو می کند و از جایش یا یک حرکت نرم بلند می شود. دختر هم با سستی تمام با گرفتن میله ای که من همچنان سر بر آن تکیه داده ام، از جا بلند می شود. زن کناری اش هم که باید خاله یا عمه یا چیزی مثل اینها باشد، از جا بلند می شود. همه از جایشان بلند شده اند. کسی متوجه ما نیست. قطار تکان تکان می خورد. حجم های منجمد گوشتی که فقط یک نخ سیاه بینشان فاصله است، موج بر می دارند و روی هم می افتند. اما من هنوز به میله ی خودم قفل شده ام. تکان نمی خورم. می دانم باز دارم فرصت را از دست می دهم. زنی که نام ایستگاه ها را اعلام می کند، صدایش در جمعیت گم شده است. حتم دارم می گوید به ایستگاه پایانی نزدیک می شویم.

پیرزن لبهایش تکان می خورد. انگار از دختر می پرسد ساعت چند است. دختر به ساعتش نگاه می کند و چیزی می گوید. هنوز پوست دستش سفید است. پیرزن آخرین نگاهش را به من می اندازد و نگاهش از روی من می گذرد. درهای قطار باز می شود. جمعیت با هجوم بیرون می ریزند. دختر جوان از کنارم می گذرد. پیرزن سر به عقب بر نمی گرداند. جمعیت فشار می آورد. خودم را جمع می کنم در زاویه ی واگن قطار. قطار که خالی می شود و چیزی نمانده درها را ببندند از لای نیمه باز در خودم را  بیرون می اندازم.  میان جمعیت چشم می دوانم. نه از دختر خبری است نه از پیرزن. باز هم تاخیر کردم. اما آرام و متمرکز هستم. می دانم انتخابم را کرده ام. می دانم از بین تمام گزینه هایی که برای خود تصور می کردم، چیزی بیشتر از دو گزینه نداشته ام که یکی از آنها هم مدتهاست خط خورده است. می دانم انتخاب شده ام. می دانم مدتهاست انتخاب شده ام. هوای خنک شب های ماه آخر سال است. سالن دیگر خالی شده. هیچ نخ سیاهی روی سنگفرش سالن کشیده نمی شود. هیچ سوراخی هم پیدا نیست. همه ی سوراخ ها پنجره هایشان را بسته اند و کرکره ها را کشیده اند و آن پشت کمین کرده اند.  آهسته در خیابان قدم می گذارم. سایه ها تند تند در کنارم اینور و آنور می دوند. چند نفر بی ملاحظه به من تنه می زنند و از توی من رد می شوند. قدم هایم را موزون تر و آهسته تر بر می دارم. هیچ عجله ای ندارم.

 

نوشته شده توسط مینا اورنگ در پنجشنبه 1387/12/08 |