دخترکان باریک
با پیراهن های بلند سفید
رنگ می بازند،
می چرخند،
رنگ می بازند،
اولین رهگذر زمستانی...
عاشق کلاهش را بر می دارد،
دخترکان سفید
در آسمان محو می شوند
این داستان فعلا اسم ندارد.
نسخه اولش اینجا باشد تا بعد ببینم چه بلایی سرش بیاورم.
آن روز از صبح بی قرار بود. مدام از چشمی در نگاه می کرد یا پشت پنجره کشیک می داد. مراقب بود بچه ها متوجه بیقراریش نشوند و به چیزی شک نکنند. مخصوصا برایش مهم بود که سارا دختر بزرگش متوجه چیزی نشود. از هفته پیش که با ناهید صحبت کرده بود، حالش از این رو به آن رو شده بود. مدام پشت پنجره بود یا حواسش به این بود که چه کسی از راه پله ها بالا می رود و پایین می آید و در آپارتمان سه طبقه شان چه می گذرد. این همه جنب و جوش به همسایه جدید بر می گشت. زن زیبایی که یک پسر کوچک داشت و شوهرش همیشه ماموریت بود. دو ماه بود که به این آپارتمان اسباب کشی کرده بودند. همسایه های بی سرو صدایی بودند. البته تا هفته پیش. هفته پیش ناهید گفته بود بالاخره شوهر همسایه جدید را در خیابان دیده. خیلی از خودش جوانتر است. و او با تعجب گفته بود مگر می شود. اتفاقا همان روز صبح همسایه جدید را در راه پله دیده و زن بهش گفته که شوهرش ماموریت است و تا آخر ماه نمی آید. ناهید ناباورانه به او نگاه کرده بود و از آن روز به بعد حواسشان بیشتر جمع همسایه جدید شده بود. زن تقریبا همسن او بود. موهایش را مش کرده بود و زیر مانتو دامن می پوشید و به خودش می رسید. همیشه آرایش به صورت داشت و خندان بود. هر روز صبح ساعت ده یازده دست پسرش را می گرفت و از خانه بیرون می زد. عصر و بیشترها غروب ماشینی او و پسرش را سر کوچه پیاده می کرد و از سر کوچه تا خانه که بیست سی متری بیشتر نبود، پیاده می آمد. این یک هفته که پاپی ماجرا شده بود متوجه شده بود در یک هفته سه ماشین با مدل های مختلف، زن و پسرش را سر کوچه پیاده کرده اند. در این یک هفته آرام و قرار نداشت. احساس خطر می کرد. مدام صورت بزک دوزک کرده و ناخن های بلند و لاک زده و ادا و اطوارهایش، جلوی چشمهایش بود. حالا معنی آن همه شادی و سر حالی همسایه جدید را که به نظرش خیلی عجیب بود و مشابهش را کمتر در زن های اطرافش دیده بود، می فهمید و دلش پیچ و تاب می خورد. از وقتی به این آپارتمان آمده بودند، بیشتر از سه چهار بار با همسایه جدید رو به رو نشده بود. یک بار برای گرفتن پول شارژ و دو بار دیگر هم اتفاقی در پله ها یا دم در ورودی آپارتمان، هربار هم آنقدر به خودش رسیده بوده که او گمان کرده بود زن عروسی یا عقدی دعوت دارد.
درباره این موضوع با هیچکس جز ناهید همسایه ی طبقه سوم صحبت نکرده بود. ناهید چشمانش را تنگ کرده بود و گفته بود: "پس بگو. زنیکه پس بگو چه مرگشه این همه چسان فیسان داره"
او جواب داده بود: " من می ترسم. آدم از خدا باید بترسه اما اگه ..." و نتوانسته بود حرفش را ادامه دهد. بعد از مکثی کوتاه گفته بود:" نمی خوام هیچکس خبردار بشه. تو رو خدا به شوهرت نگیها. نباید مردامون بفهمن. من تو اولین فرصت مطمئن شدم میرم به صاحبخونش میگم بیاد جمعش کنه گورشو گم کنه"
صبح دیده بودش که مثل هر روز دست پسرش را گرفته و از خانه بیرون رفته. سر کوچه که رسیده یک ماشین مشکی مدل بالا از راه رسیده و سوارش کرده. وقتی ماشین از دیدش خارج شد، حالش بد شد. ولو شد روی صندلی و چشمهاش سیاهی رفت. دختر کوچکش امد کنارش و پرسید چه شد. در دل خدا را شکر کرد که دختر بزرگش سارا خانه نبود وگرنه از ماجرا بو می برد. اگر تا حالا بو نبرده باشد. سر دخترش را روی پایش گذاشت و موهاش را نوازش کرد. ذهنش پر از فکر های جور واجور بود. اگر همسایه ها می فهمیدند یک دقیقه هم جایش دیگر در ان خانه نبود. اما دوست نداشت صدای قضیه بلند شود. نمی خواست شوهرش چیزی از ماجرا بفهمد یا سارا. سارا تازه به سن بلوغ رسیده بود و نمی خواست چشم و گوشش باز شود. باید با صاحبخانه ی زن صحبت می کرد. صاحبخانه آدم مقید و مومنی بود. شاید اصلا شوهری یا ماموریتی در کار نبود.
از جایش بلند شد و از یخچال برای دخترش کیک و شیر آورد. سعی کرد افکارش را متمرکز کند. از صبح بساط سبزی به پا کرده بود. چند کیلو سبزی قورمه و کوکو و لوبیا و باقالی تا پاک کند و بسته بندی کند. شوهرش دوست نداشت وقتی خانه بود بساط سبزی راه اندازد. می گفت این کارها را بگذار برای وقت هایی که من خانه نیستم. بوش حالم را بد می کند. باید زودتر سبزی ها را پاک می کرد و می شست و سرخ می کرد تا صبح که شوهرش از سرکار بر می گشت، خانه بو ندهد.
هوا دیگر تاریک شده بود. دلشوره اش تمامی نداشت. همانطور که با یک دست سبزی های قورمه روی گاز را به هم می زد و با دست دیگر نمک ادویه خورش شب را می چشید، نگاهش به بیرون، به سر کوچه بود. بوی سبزی آشپزخانه را برداشته بود.
کم کم ساعت از نه می گذشت. هیچ خبری نبود. بچه ها که شامشان را خوردند، به اتاقشان رفتند خیالش راحت تر شد. همانطور که تند تند سر و ته لوبیاها را می زد و به خودش فحش می داد که در این اوضاع این همه کار برای خودش درست کرده. شاید زن امشب دیگر نمی آمد. خانه کسی فامیلی مانده بود. فکر کرد فردا صبح به صاحبخانه زنگ می زند و ته و توی همسایه جدید را در می آورد. اخلاقش اینطور نبود که در کار کسی فضولی کند. بیشتر اوقات سرش در کار خودش بود. اما در این مورد نمی توانست بی تفاوت باشد. حالا گذشته از وظیفه ای که در برابر وجدان و ایمانش احساس می کرد، نگران دختر تازه بالغ و حتی شوهرش بود. ساعت نزدیک یک بود که از پشت پنجره دید ماشینی از سر کوچه تو می آید. تند چراغ آشپزخانه و سالن پذیرایی را خاموش کرد و از لای پرده نگاه کرد. ماشین آرام آرام وارد کوچه می شد. کنار آپارتمان آنها که رسید، ایستاد. گوشه پرده را در مشتش مچاله کرد. خودش بود. در جلوی ماشین را باز کرد و پیاده شد. پسرش را که در صندلی عقب خواب بود بغل کرد و بیرون آورد. راننده هم در طرف خودش را باز کرد و از ماشین بیرون آمد. حالا می توانست خوب مرد را ببیند. مرد جوانی بود که دستهایش را روی سقف ماشین گذاشته بود و فقط شانه ها و سرش از پشت ماشین پیدا بود. سیگاری در دستش روشن بود و دود می کرد. حالا زن روبروی مرد طرف دیگر ماشین ایستاده بود، بچه خوابش را بغل کرده بود و روسری اش از سر افتاده بود. انگار به هم چیزی می گفتند. زن سرش را تکان داد و برگشت و رو به او به سمت در آپارتمان آمد. مرد هم سوار ماشینش شد و از طرف دیگر کوچه خارج شد. تند از پشت پنجره کنار امد و در پشت در ورودی، از چشمی در دید که زن از پله ها بالا می آید. زن در پاگرد کمی ایستاد تا نفس تازه کند. آرایشش به هم ریخته بود و صورتش خسته بود. بعد کفش هاش را که پاشنه های بلندی داشت درآورد و با پا به کنار دیوار راهرو هل داد و با پای برهنه آهسته از پله ها بالا رفت.
با تعجب از چشمی به کفش ها که کنار دیوار راهرو بود، نگاه کرد. منتظر ماند برگردد و کفش ها را بردارد. اما خبری نبود. چراغ راه پله خاموش شده بود. چند دقیقه ایستاده روی نوک پا، همانطور از چشمی به تاریکی زل زد. هنوز چراغ راه پله خاموش بود و از زن خبری نبود. ساعت از یک گذشته بود. انگشتان برهنه ی پاهایش روی کف سرد سنگ می سوختند. به تاریکی زل زده بود. ناگهان موهای تنش سیخ شد. از سرمایی بود که از سنگ در سراسر بدنش پیچیده بود یا شبحی که احساس می کرد در تاریکی تکان می خورد. چشمانش را به هم فشار داد و زود باز کرد. احساس کرد شاید منگ و خواب آلود است. اما چیزی در تاریکی تکان میخورد. تاریکی داشت تکان می خورد. انگار کسی داشت از پله ها بالا می رفت. گوش تیز کرد. هر که بود بسیار آهسته حرکت می کرد. شاید هم خیال برش داشته بود. اما وقتی که در طبقه دوم بسیار آهسته باز شد و چند ثانیه بعد با صدای خفیفی دوباره بسته شد، مطمئن شد اشتباه نکرده. چند دقیقه صبر کرد. بعد خیلی آهسته در خانه را باز کرد و کلید برق راهرو را زد. کفش ها نبود. پاهایش سوزن سوزن می شد. چشمهاش خیره شد به گوشه دیوار که تا همین یک ربع پیش کفش ها آنجا بودند. نمی توانست از آنجا چشم بردارد. به خودش نهیب زد خب که چه. آمده کفش هایش را برداشته و رفته دیگر. اینکه اینهمه دلواپسی ندارد. اما چرا چراغ راه پله را روشن نکرده. چرا عین دزدها در تاریکی آمده کفش هاش را برداشته. دلش چنگ می زد. در را بست و به آن تکیه داد. اما یک چیز دیگر هم بود. آن سایه. آن سایه که در تاریکی تکان میخورد. آن سایه سایه ی خودش نبود. سایه ی یکی دیگر بود. فکر کرد یعنی چه سایه ی یکی دیگر بود. آمده بود کفش هاش را بردارد. حالا به هر دلیلی چراغ را روشن نکرده بود. همین و تمام. ناگهان از جایش بالا پرید. نه. آن سایه سایه ی زن نبود. یکی دیگر بود. سایه ی همان مرد بود. مرد بود که در تاریکی خم شده بود و کفش ها را برداشته بود و از پله ها دزدکی و بیصدا بالا رفته بود. دم ماشین هم که ایستاده بودند داشتند با هم قرار مدار می گذاشتند که زن برود تو و بعد مرد بعد از چند دقیقه پنهانی تو بیاید و به خانه اش برود. حالا می فهمید چرا زن همان موقع که داشت کفش هایش را در می اورد و با گوشه پا هل میداد کنار دیوار، لبخند زده. قلبش تند تند می زد. دور خودش می گشت. نمی دانست می خواهد چه کار کند. دنبال چیزی می گشت. دستش که به چادرش خورد فهمید دنبال چادرش می گردد. چادرش را سرش انداخت. در خانه را که باز کرد یک لحظه مکث کرد. باید حواسش را خوب جمع کند. دارد چه کار می کند؟ ساعت از یک شب گذشته. نصف شب به چه بهانه ای برود در خانه ی مردم. اما این بهترین مدرکی بود که می توانست بدست آورد. حداقل خیال خودش راحت میشد که همه چیز همانطور که فکر می کرده بوده.. فکر کرد اگر در را باز نکرد چه. آنقدر زنگ می زند تا مجبور شود در را باز کند. مجبورش می کرد در را باز کند. چطور. نمی دانست. در را باز می کرد و مچ زن را می گرفت و به او می گفت قبل از آنکه آبرویش را بریزد .و کار را به پلیس و دادگاه بکشاند خودش اسبابش را جمع کند بگذارد برود. رگ های تنش سفت شده بود. جلوی در خانه ی زن بود. نمی دانست چطور از پله ها بالا آمده. یادش رفته بود چراغ راه پله را روشن کند. فقط نور کمی از زیر در بیرون می زد. زیر لب دعا خواند و دستش را روی زنگ گذاشت. صدای زنگ را می شنید که در خانه می پیچد. دستش را از روی زنگ برداشت و منتظر ماند. هیچ خبری نبود. میخواست دوباره زنگ بزند که در خانه باز شد. زن بود. انبوهی از نور و رنگ چشمش را زد. چشمانش را که باز کرد هنوز همانجا ایستاده بود، و زن جلوی رویش بود. صورتش برق می زد. دوباره آرایش کرده بود و دیگر آن چهره ی خسته و وارفته ی پاگرد پله ها را نداشت. موهاش را روی شانه ها ریخته بود و پیراهن بلند مهمانی اش را در نیاورده بود. متعجب می پرسید اتفاقی افتاده؟ چه خبر شده؟ نمی دانست چه جواب بدهد. منگ شده بود. پاک از یادش رفته بود می خواهد چه کار کند . چه بگوید. تهدیدش کند. بگوید می داند که مرد خانه آورده. گیج بود. دم در ایستاده بود و زل زده بود به زن.
به خود که آمده بود روی صندلی ناهارخوری زن نشسته بود. صندلی دسته های طلایی بلند داشت. زن هم موهای بلند طلایی داشت. پارچه ی صندلی گلهای درشت صورتی رنگ داشت. زن هم ناخن های بلند صورتی رنگ داشت. در آن لحظه احساس می کرد به هیچ چیز دیگری نمی تواند فکر کند جز همین مقایسه چیزهایی که جلوی چشمش بود. زن همسایه کنارش ایستاده بود و لیوان شربت را هم می زد. پوست دستش سفید و لطیف بود. شربت سرخ بود. به دنبال یک چیز سرخ در اطرافش سرش را بلند کرد. چشمهایش در چشم زن افتاد. زن گفت:" اتفاقی افتاده؟ حالتون بهتره؟" و سعی می کرد لبخند بزند. به ذهنش رسید رنگ صورت زن پریده. زن گفت:" بخورید. فشارتون افتاده" و لیوان شربت را دستش داد.
زن گفت:"نمی خواید بگید چی شده؟ نگرانم کردین." صدای زن عصبانی بود.
گفت:"اومدم پول گازو بگیرم. فردا صبح شوهرم میخواد بره پول گازو بده وگرنه قطع میکنن. الان یه هفتس سهم هر واحد رو نوشتیم زدیم روی دیوار راهرو" و بعد سکوت کرد. جملات همینطوری به زبانش آمده بود. یک لحظه هم فکر نکرده بود می خواهد چه بگوید. زل زد به ناخن های صورتی رنگ زن که روی میز ضرب گرفته بودند. انگشتانش تند و نامرتب روی میز ضربه می زد.
گفت:"گاز رو قطع میکنن... دیدم تازه از بیرون اومدین ..."
احساس کرد بیش از اندازه آرام و مسلط است. احساس کرد تا صبح هم می تواند از این در و آن در حرف بزند و بعد برود درست سر اصل موضوع. گفت:"چه صورتی قشنگی. خیلی به گلهای پارچه صندلی می آن."
زن گفت:"چی؟ یعنی چی؟"
سر بلند کرد و چشم تو چشم زن شد. آرام بود. گفت:" صورتیه ناخونتونو میگم."
زن با عصبانیت سرش را تکان داد. لبهاش را میخورد.
میخواست حرفش را ادامه بدهد و بگوید که برایش جالب است او در خانه لباس مهمانی می پوشد یا اینکه آیا همیشه عادت دارد در خانه وقتی تنهاست آرایش کند. می خواست طوری حرف را بکشاند به اصل موضوع و درآخر به زن بگوید همه چیز را می داند. اما زن رو برگردانده بود و داشت به سمت اتاق خواب می رفت. اندامش باریک و زیبا بود و چاک پشت لباسش ساق های گوشتالویش را نشان می داد.
زن در اتاق را باز کرد و تو رفت. در پشت سرش نیمه بسته شد. فکر کرد از اتاق صدای حرف می شنود. گوشهایش را تیز کرد. زن از اتاق بیرون آمد و در را پشت سرش بست. دوباره داشت لبخند می زد.
زن کنارش ایستاد و شیشه ی کوچکی را که دستش بود، روی میز گذاشت. بعد کیف پولش را باز کرد و گفت:"حالا این پول گاز چقدری میشه که نصفه شبی خودتونو بخاطرش به زحمت انداختین؟"
من من کرد. فکر کرد زن دارد طعنه می زند. نمی دانست چه بگوید. اما زود ذهنش روشن شد. گفت:" ما نمیدونستیم شما رو دو نفر حساب کنیم یا سه نفر. شوهرتونو میگم. هیچوقت که نیستن." و نگاهش از روی زن گذشت و به پشت سرش، به در بسته ی اتاق افتاد.
زن گفت:"یعنی چی؟"
گفت:"یعنی تو قرار داد شما سه نفرین اما اونجور که ما می بینیم دو نفرین. شما و آقا پسرتون. ما که تا حالا سعادت نداشتیم شوهرتونو ببینیم."
زن گفت:"بله. ماموریته."
"هنوز از ماموریت تشریف نیاوردن. چه ماموریتشون طولانیه ..."
" مهم نیس. شما سه نفر حساب کنین..."
زن دوباره گفت:"نگفتین چقدر بدم؟" و ده هزار تومان از کیفش در آورد و داد دستش.گفت:" این ده هزار تومان باشه، کم و زیادش را حساب می کنیم. این لاک رو هم ببرین برای دخترتون"
مانده بود چه بگوید. پول را در مشتش گرفت. کف دستش خیس بود. عرق کرده بود. پول را در دستش مچاله کرد و همانطور نشست.زن بالای سرش ایستاده بود. جرات نمی کرد سرش را بلند کند.زن گفت:"خب ..." تکانی به خودش داد و چادرش را که ازسرش عقب رفته بود، جلو کشید. دنبال بهانه ای بود که پیدا نمی کرد. دوباره به در بسته ی اتاق خواب نگاه کرد.
زن لیوان خالی شربت را از جلویش برداشت و در آشپزخانه لیوان را زیر شیرآب که تا آخر باز کرده بود، گرفت. در کابینت را با سروصدا باز کرد و بست. و بعد ایستاد پشت دیوار اپن، دستهایش را باز کرد و گذاشت روی سنگ آن و به او نگاه کرد. دوباره گفت:"خب ..." و خمیازه کشید.
ناخوداگاه از جایش بلند شد. زن به سرعت به طرفش آمد. محکم زل زد توی چشمهای زن. زن سعی می کرد لبخند بزند. بعد از چند ثانیه نگاه خیره اش پس کشید و در هم رفت. و ابروهایش که در هم رفته بودند، از هم باز شدند و پایین افتادند. چشمهایش را زیر انداخت. زیر لب چیزی گفت. زن دستش را بر شانه اش گذاشت و او را به طرف در برد. احساس کرد دستهای زن سنگین است و دارد هلش می دهد. گذاشت تا زن او را تا نزدیک در ببرد، در را باز کند و چراغ راهرو را روشن کند تا کفشهایش را بپوشد.
زن گفت:"لاک یادتون رفت" و شیشه ی لاک را در دستانش گذاشت. چیزی نگفت. خداحافظی هم نکرد. در پشت سرش بسته شد.
در خانه روی صندلی آشپزخانه ولو شد. انبوه باقالی ها و آشغال سبزی ها روی میز مانده بود. چادرش برشانه اش افتاد. گوشش سوت می کشید و چشمهایش مات می دید. سرش را گذاشت روی دستهایش و چشمهایش را بست. ذهنش گنگ و خالی بود. تیک تاک ساعت او را به خود آورد. ساعت دوی نیمه شب بود. یادش نمی امد از کی انجا نشسته است. کی بالا رفته و. از جایش پرید. نمی خواست به چیزی فکر کند. چادرش را از تنش دراورد و روی پشتی صندلی گذاشت. تند تند آشغال سبزی ها را در کیسه ی سیاه ریخت و درش را سفت گره زد. باقالی های پاک نکرده را در کیسه ای دیگر ریخت و در یخچال گذاشت. با دستمال خیس افتاد به جان میز، ظرف های شام را که در ظرف شویی مانده بود، شست. ساعت سه بود. هنوز گیج بود. روی صندلی نشست و با نوک انگشت موی بلندی را که به میز چسبیده بود، برداشت. از جایش بلند شد. دستهایش را زیر آب شست و دوباره سرجایش نشست. هنوز پولها و شیشه ی لاک روی میز بود. همانطور که نشسته بود، چرخید و دوتا پنج هزار تومانی نو را در کشوی کابینت گذاشت. شیشه ی لاک را برداشت و می خواست از جایش بلند شود، که منصرف شد. در شیشه را باز کرد. بوی تند لاک بیرون زد. چشمهایش که از خستگی و سردرد تنگ شده بود، تنگ تر شد. قلم مو را از شیشه دراورد و روی ناخن شستش کشید. حالا ناخنش او را به یاد لپ های عروسک دخترش می انداخت و لباس صورتی پولک دوزی شده ی خودش که سر حنابندان پوشیده بود. بعد هم یاد دختر همسایه ی سی سال پیش خودشان افتاد. همیشه ناخن های دست و پایش لاک زده بود. مادرش نمی گذاشت با دخترک بازی کند. می گفت نجس هستند. بعدترها بود که فهمید یهودی هستند. به پشتی صندلی تکیه داد و به انگشت هاش خیره شد. ناخن هاش کوتاه بلند بودند. هوس کرد بقیه ی ناخن هاش را هم لاک بزند. از بعد از عروسی اش دستش به لاک نرفته بود. بوی لاک گیجش می کرد. ناخن های بلند و لاک زده ی زن همسایه و بازوهای لختش جلوی چشمش آمد. صورتش در هم رفت. در لاک را بست و از جایش بلند شد. فکر کرد لاک را در آشغالی بیندازد. در سطل آشغال را برداشت. اما دوباره گذاشت. وسط آشپزخانه ایستاده بود، شیشه ی لاک دستش بود و نمی دانست باید با آن چه کار کند. کنار پنجره رفت، می خواست آن را توی جوی آب که از جلوی خانه شان رد میشد، بیندازد. کوچه ساکت و تاریک بود. چراغ همه ی همسایه ها خاموش بود. فقط جیرجیرک می خواند. برگشت و لاک را در کابینت، پشت ظرف ها گذاشت. چراغ را خاموش کرد واز آشپزخانه بیرون رفت. بعد انگار در تاریکی خانه چیزی یادش افتاده باشد، به سرعت به آشپزخانه برگشت و چراغ را روشن کرد. لاک صورتی هنوز روی ناخنش بود. خشک شده بود. اول با آب، بعد با دستمال و حتی کمی با چاقو ناخنش را خراش داد. لاک از روی ناخنش نمی رفت. انگشت شستش را در دست گرفته بود و عصبانی در آشپزخانه به این طرف آن طرف می رفت. زیر لب به زن و خودش فحش داد. چیزی به عقلش نمی رسید. باید تا صبح صبر می کرد تا چیزی پیدا کند و ناخنش را تمیز کند. نماز صبح را هم باید تیمم میکرد. در جعبه ی داروخانه را باز کرد و از توی آن چسب زخمی درآورد و روی ناخن لاک خورده اش چسباند.
صبح بعد از آنکه چشمانش را باز کرد، اولین چیزی که دید انگشت چسب خورده اش بود. تعجب نکرد. همه ی شب خواب زن همسایه را دیده بود. دیده بود که دعوا شده و همه همسایه ها به خانه اش ریخته اند و او به همسایه ی جدید اشاره می کند. دیده بود که دختر کوچکش از ترس خودش را به پایش انداخته و او با دستهایش که همان دستهای لاک زده ی دخترک یهودی بود، دارد موهای دخترش را نوازش می کند. خواب مادرش را هم دیده بود. وقتی چشمهاش را باز کرد، با دیدن انگشت شستش احساس کرد دارد باقی خوابش را می بیند. چند ثانیه گذشت تا فهمید بیدار است و خواب نمی بیند. سرش درد می کرد و بدنش کوفته بود. در تختش از این پهلو به آن پهلو شد. دیشب یادش رفته بود لباسش را عوض کند و حالا ملافه ها بوی سبزی می داد. کلافه دوباره در رختخواب غلت زد و چشمهایش را بست. زن همسایه و اتفاقات دیشب در هاله ای مات جلوی چشمش آمد. نمی خواست به چیزی فکر کند. می خواست ذهنش را که گرومپ گرومپ صدا می داد، از توی کله اش درآورد و بیرون اندازد. بالاخره از جایش پا شد. ممکن بود دخترش از سرویس مدرسه جا بماند. در اتاق را که باز کرد، دخترش را دید که پشت به او، در آشپزخانه ایستاده و مشغول کاری است. دختر مثل همیشه قوز کرده بود و در کابینت بالای سرش باز بود. پا سست کرد و از اتاق بیرون نیامد. همان جا در چارچوب در ایستاد و به دخترش که مشغول ور رفتن با چیزی بود، خیره شد. کم کم عقب عقب رفت. در را آهسته بست و دوباره در تختخواب ولو شد.
معشوق من
ساعت های تاخیر طولانی دارد
ساعت هایی که نیست
جهان خالی ست
چاله های تو در توی سیاه
عقب عقب
از لای درز ها
فرو می افتم
صدای خفه ی سقوط می شوم
فرو می افتم
معشوق من
وقتی پشت می کند
دور می شود
آینه است
در آینه های تو در تو
فرو می افتم
به من گفته اند تمرین نویسندگی بس است. به من گفته اند باید تمرین دیالوگ نویسی کنم. بس است این همه مونولوگ. می گویند مگر از آدم به دوری. خب از آدم ها بنویس. وقتی با هم حرف می زنند. وقتی در حرف هایی که با هم می زنند، دنیای مشترکی می سازند. می گویند موضوع زیاد است. فقط که خودت تک و تنها در این دنیا زنده نیستی که همه ی دنیایت را بوی گند خودت برداشته. کور خوانده اند. خیالشان من بلد نیستم حرف بزنم. من ته همه ی حراف های دنیا هستم. حالا اگر حرف نمی زنم، یعنی فقط با خودم حرف می زنم حکمت دیگری دارد. در روانکاوی ام معلوم می شود. اینجا که تخت روانکاوی نیست دوستان گرامی من. اما خب حقیقت را می گویند. حداقل در این لحظه، اینجا حرف هایشان حقیقت دارد. شاید بعدها این حقیقت تبدیل به مزخرف شود که هی یارو دهانت را ببند. گوشم درد گرفت. اما فعلا حقیقت دارد. خب من هم به فعلا کار دارم. آینده از آن آیندگان باد.
حالا می خواهم تمرین نویسندگی، ببخشید تمرین دیالوگ نویسی کنم.
مواد لازم: فعلا چون من تازه کارم دو تا آدم (بعدا بیشترش می کنم) و دو تا دهان که لاجرم باید تکان بخورند حالا اگر یکی شان گاه گاهی تکان نخورد من مقصر نیستم. باید بهش فرصت داد. کم کم بیشتر تکان می خورد. سعی می کنم با آن یکی دیگر جبران کنم. خب حالا شروع می کنیم.
اما شروع... خب برای هر شروعی کمی تاخیر لازم است. حداقل این سبک شروع کردن من است. اول شروع. بعد تاخیر. بعد شروع. فرمولش اینطور است. الان هم به کمی تاخیر نیاز دارم. هرچند واقعیتش این است که کارهای ضروری تری یعنی فورس ماژورتری فعلا دارم. باید ظرف ها را بشویم و جاروبرقی کنم و کمی هم بروم سر کلاس، کلاس اندیشه اسلامی که استادش نمی دانم چرا اما شبیه آخوندها حرف می زند. صدایش را می کشد و مشخص است که دوست دارد صدایش تاثیرگذار باشد. خب این استاد گرامی معمولا تمام اندیشمندان و نظریه پردازان جهان را ردیف می کند و در ربع ساعت خدمت تک تکشان می رسد، بی انصافی نباشد هر کدامشان ربع ساعت، تا ثابت کند خدا وجود دارد و اسلام بهترین دین است. به تازگی هم که فرموده اند ـ در مبحث فروید ـ که ناخودآگاه را اگر مربی خوبی وجود داشته باشد، می توان تربیت کرد. فکرش را بکنید. ناخودآگاه و مربی! لابد هم مربی پرورشی مدارس جمهوری اسلامی! خب من واقعا دیگر وقت ندارم. گفتم که باید بروم ظرف بشویم و جارو بزنم و آن کلاس. خب کاریش نمی شود کرد. از صد در صد زندگی خودمان، تنها بیست سی درصدش مال خودمان است. بقیه اش سهم دیگران است که لابد ما بالا کشیده ایم. برای همین از حلقوممان دارند درش می آورند. خب من بروم بالا بیاورم. یعنی سهم دیگران را بالا بیاورم و بدهم بروند پی کارشان. شاید راحتم گذاشتند تا در آن بیست سی درصد باقیمانده بیایم اینجا تمرین دیالوگ نویسی کنم. یعنی تمرین حرف زدن با آدم ها. ای بابا. در این بیست سی درصد هم ولمان نمی کنند. می بینید حال ما را به خدا!
به آب می مانست
با همه ی اطمینان جهان
با همه ی اطمینان جهان
اگر در مشت می گرفتی اش
اگر در چنگت هم بود
نبود
به آب می مانست
محبوبه ی من
سرنوشتش رفتن بود
هر روز منتظرم
از در تو بیایی
کلاهت را از مقابل آینه ام برداری
و در مه و دود فرو روی
آنچه نیست
آنچه نبود
هر روز منتظرم
و هر روز به مرگ فکر می کنم
گیسوانم را مقابل آینه بگذارم
در مه و دود گم شوم
_ در نقاشی هایم
آدمکی راه می رود راه می رود
و از دری که دیگر نقاشی نیست
پا بیرون می گذارد_
هر روز منتظرم
شاعر چیزی نگفت.
نگفت
موهایت،
دسته ی ببرهای ناآرام، پراکنده در آفتاب.
انگشتانت،
قمری و چکاوک
و هزار هزار پرنده ی ناشناس.
دهانت،
شاخه ی انار ترکیده
بر شانه ی دیوار _ که رهگذران بی حواس
تک می زنند _
و چشمهایت.
چشمهایت،
دو سکوت.
دو تباهی.
دو اعجاز.
شاعر چیزی نگفت.
شاعر
بر انحنای سبک گام ها
دست کشید و گفت:
"یک زن تنها"
و نقطه ی درشت سیاهی کنار نامم گذاشت.
...
ما دو صاعقه
ما دو آفتاب
از برابر هم گذشتیم
زمین هفت شبانه روز
معلق بر مدار خود
در تکان های مایوس
فرو ریختن سیلاب ها
فواره ی آتشفشان ها
زمین هفت شبانه روز
در بستر خود می غلطید
و درد می کشید
وقتی ما از برابر هم گذشتیم
همه شان شبیه هم بودند. عجیب است. زیاد هم عجیب نیست. اصلا عجیب نیست. قبلا هم فکر می کردم اینطور باشد اما تا به حال به چشم ندیده بودم. برای همین باورش سخت بود. اما حالا باور می کنم. در صف ایستاده بودیم، صف طولانی ای برای دیدن یکی از بناهای تاریخی. آمده بودیم سفر و حالا در صف خریدن بلیط برای دیدن یکی از بناهای تاریخی بودیم. من از تاریخ چیزی سر در نمی آورم. نه تاریخ سرزمینم نه حتی تاریخچه شخصی خودم. اصلا گذشته در من هیچ حسی ایجاد نمی کند یا دیدن بناهای تاریخی. در صف ایستاده بودم چون دوستانم در صف ایستاده بودند تا بلیطی بخرند و به دیدن آن بنای تاریخی بروند. در صف ایستاده بودم چون تعطیلات نوروز بود و همه برای گشت و گذار هجوم آورده بودند و در صف ها کیپ تا کیپ ایستاده بودند. دوستانم حرف می زدند و همانطور که معمول جمع های دوستانه است، حرف هایشان طوری بود که خوشحال کننده باشد و کسی را ناراحت نکند. من هم تظاهر می کردم دارم گوش می دهم و در صف ایستاده ام و از حرف های خوشحال کننده ای که زده می شود، خوشحال هستم. اما حواسم جای دیگری بود. داشتم به این فکر می کردم چرا همه شان شبیه هم هستند. صورت ها با هم مو نمی زد. دست ها و پاها هم همینطور. لباسها. کفش ها. قد و قواره ها. دلم میخواست کمی از جمع دوستانم دور شوم، از خودم تا این همه شباهت را بیشتر به چشم ببینم. حالا اگر یکیشان بیشتر به خودش رسیده بود، لباسی عوض کرده بود یا هر چیز دیگر یا اگر بعضی هاشان به نظر پیرتر یا جوانتر می آمدند، باز هم فرقی نمی کرد. حس حالت تهوع داشتم. نه حس دیگری بود. حس می کردم پر شده ام و دلم می خواهد بیرون بریزم. صداها و حرف ها هم شبیه هم بود. سرم را پایین انداختم و از صف بیرون آمدم. دوستم صدا زد:"کجا میری؟" گفتم:"همینجام. میرم عکس بگیرم" جواب دیگری نداشتم که بدهم. دوربین را روشن کردم و جلوی چشمم گرفتم و تند تند فلاش زدم. بااینکه هوا روشن بود اما فلاش دوربین را خاموش نکردم. می خواستم همه شان فکر کنند مشغول عکس گرفتنم. کسی کاری به کارم نداشته باشد. معمولا کسی کاری به کار عکاس ها ندارد. فقط ممکن است کمی خودش را جمع و جور کند یا دستش را جلوی صورتش بگیرد یا سعی کند ژست بهتری بگیرد و لبخند مهربانتری. همه اینها هم کاری به کار خود عکاس ندارد بیشتر با دوربین کار دارد. پشت دوربین پنهان شدم و تند تند راهم را در بین جمعیت باز کردم. از پشت لنز دوربین دنبال جای خلوت و خالی ای می گشتم. یک تکه جای خالی که بتوانم کمی نفس تازه کنم و متعادلتر شوم. عکاسی بودم که سوژه اش انسان یا طبیعت یا هر چیز دیگر نیست. از همه چیز عکس می گیرد تا شاید یک گوشه ی خالی دیوار یا یک تکه آبی آسمان را که هنوز دستخوش ابر یا پرنده ای نشده، پیدا کند. در زندگی ام هم همین رویه را دنبال می کردم. از خانه پدری درآمده بودم و تنها زندگی میکردم. رابطه ام را با بیشتر دوستانم کمرنگ کرده بودم و دیگر به عشق هم فکر نمی کردم. دلم یک لاک سنگی می خواست که بروم تویش و در را ببندم. تا قبل از این فکر می کردم همه ی حرف ها و حدیث ها شبیه هم هستند. تجربه ام گواهی می داد که همه ی آدم ها شبیه هم هستند و همه یک شکل زندگی می کنند. یک چیز را می خواهند. درد و خوشی شان از یک چیز است و حالا یکدفعه متوجه شده بودم شکل ظاهری شان هم شبیه هم است. همه شان دو چشم تنگ و یک سوراخ دهان و قد و قواره های کوتاه و زمین خورده دارند. دیگر تحملش را نداشتم. از محوطه بیرون آمدم و از یک خیابان گذشتم و تند و سریع خودم را داخل یک کوچه ی فرعی انداختم و بدون آنکه به پشت سرم نگاه کنم، از ترس اینکه مبادا دنبالم کرده باشند، راست خط قدم هایم را گرفتم و جلو رفتم. دوربین را هم وقتی به خیابان رسیده بودم، خاموش کردم. یک لحظه یاد تلفن همراهم افتادم. هرآن ممکن بود یکی از دوستانم تماس بگیرند. گوشی را از کیف کمری ام درآوردم و خاموش کردم. اما زود پشیمان شدم. حتما دوستانم نگران می شدند و فکر می کردند اتفاقی برایم افتاده و سفر به کامشان زهر می شد. فکر کردم من حق ندارم باعث نگرانی دوستانم شوم. خواستم گوشی را دوباره روشن کنم که احساس کردم از خودم بدم می آید. چه کسی گفته بود من حق ندارم. چرا همیشه فکر می کردم من حقی ندارم و الویت با آنهاست. آنها که حالا یا نام خانواده ام را یدک می کشیدند یا نام دوستانم یا نام کسانی که دلشان به هر دلیلی برایم می سوخت و نگرانم بودند. گوشی را بی انکه روشن کنم در کیفم انداختم و زیپ کیفم را با غیظ کشیدم. حالا به همه شان نشان می دادم چه کسی حق دارد چه کسی حق ندارد. حق با من بود. دندان هایم را به هم ساییدم. حداقل همین یکبار حق با من بود و بر شدت قدم هایم افزودم. باید زودتر به جایی می رفتم که دست کسی به من نرسد. حداقل چند ساعتی تنها بودم. عصر بود و مردم لباس های نوشان را پوشیده بودند و از خانه هاشان درآمده بودند. کوچه هم دیگر خلوت نبود. حس می کردم همه با تعجب به من نگاه می کنند و با نگاه تعقیبم می کنند. حتی چند بار سربرگرداندم ببینم کسی دنبالم افتاده است یا نه. همین چند وقت پیش فکر می کردم یک نفر هم کافیست تا رابط بین من و دنیا شود و من از طریق او با دنیا در تماس باشم. شاید یک عشق. اما حالا به همین هم شک داشتم. و از همین می ترسیدم. این میل وحشی که در من بود. میل به انزوا. میل به تنهایی. میل به فراموش شدن. دلم می خواست مثل دختر بچه های کوچک که مادرشان را در شلوغی گم کرده اند، بنشینم و گریه کنم. دلم می خواست از ترس گریه کنم. بهتر است بگویم لازم بود از ترس گریه کنم و مادرم را صدا بزنم. اما نه تنها گریه ام نمی آمد و مادرم را صدا نمی زدم، فکر هم نمی کردم دلیلی برای ترسیدن وجود داشته باشد. همین بود که یک گوشه از ذهنم را که هنوز چیزی از منطق و درست و غلط سرش می شد، به واکنش وا می داشت و حساس می کرد. چیزی غیر طبیعی بود. این را آن گوشه ذهنم خوب احساس می کرد. حق هم داشت. می دانستم آن میل وحشی از چیزی که نمی ترسید اینها نبود، بیشتر از این نمی ترسید که من را بر باد دهد و نیست و نابودم کند. و چیزی که بیشتر از همه اینها می دانستم مرگ بود که اول و آخر همه ی این آشوب های ذهنی و به هم ریختن در و دیوار دنیای ثابت و مطمئن پیرامونم بود. مرگ چیزی بود که من به دنبال آن بودم و اصلا هم سردر نمی آوردم که چرا و چطور دنبالش هستم. افکار پوچ و مسخره ای بود اما نه تا امروز. تا قبل از امروز من بارها به این فکر پوچ و مسخره افتاده بودم که همه چهره ها قد و قواره ها شبیه هم است مثل مورچه ها که همه شبیه هم هستند و اگر به نظر می آید آدم ها در چیزهای جزئی با هم متفاوتند زیاد مهم نیست چون مثل این است که فکر کنیم مورچه ها یا زنبورها یا هر چیز دیگر که تولید انبوه دارد در چیزهای جزئی با هم متفاوت اند. تا قبل از این فکر می کردم اما امروز به چشم خود دیده بودم. پس بعید نبود تا چند وقت دیگر مرگ را هم به چشم خود ببینم که پس و پیش و به دنبال من است. یا من به دنبال اویم و این تصور وحشتناکی بود. و نمی دانم وحشتناک بود یا نه. اما کلمه ای که بارها کنار مرگ نشسته بود و برایم تداعی مرگ را داشت، برای من و خیلی های دیگر، وحشتناک بود. برای همین بود که از کلمه ی وحشتناک استفاده می کردم هرچند به معنای واقعی کلمه مطمئن نبودم وحشتناک است یا نه. بیشتر فکر می کردم واقعیت است و اگر واقعیت وحشتناک بود مسلما وحشتناکی اش با وحشتناکی ای که در فیلم ها می بینیم یا در کتاب ها می خوانیم یا از کسی می شنویم فرق داشت.. بالاخره به این نتیجه رسیدم که بهترین جا برای اینکه با خودم خلوت کنم دیوار سیمانی طولانی ساختمانی است که در عمق مرکز دیدم قرار داشت و با خیابان و آنجایی که من ایستاده بودم، دویست سیصد متری فاصله داشت و بین من و آن دیوار زمین خالی افتاده ی خاکی ای قرار داشت. از لابلای جمعیت و پیاده روی خیابان بیرون آمدم و به سمت دیوار با قدم های بلند حرکت کردم. با چشم هایم از دور درست وسط دیوار را مشخص کردم تا وقتی به دیوار می رسم و به آن تکیه می دهم به یک اندازه با طرف راست و چپ و روبه رویم فاصله داشته باشم. از هر طرف دویست سیصد متر. اینقدر فاصله شاید کافی بود تا من احساس کنم تنها هستم و کسی کاری به کار من ندارد. به کنار دیوار که رسیدم، رو به خیابان، پشت به دیوار بر زمین نشستم. چشم اندازم ردیف آدم های کوچک سیاهی در حرکت بودند. جز صدای گنگ هیاهوی آدم ها و ماشین ها هم صدای دیگری تا آنجا نمی آمد. فکر کردم حالا شاید از این فاصله بفهمم چه اتفاقی دارد می افتد. اما بعد از چند دقیقه سکوت و چشم بستن و باز کردن و خیره شدن به صف طولانی آدمها در پیاده رو متوجه شدم تلاش بیهوده ای است. نمی توانم بفهمم چه اتفاقی دارد می افتد یا چه اتفاقی خواهد افتاد. ذهنم خالی بود. فکر کردم چه کار بیهوده ای است فکر کردن. حتی احساس هم نمی کردم تنها هستم. هیچ اتفاقی نیفتاده بود هرچند فکر می کردم حالا در این وضعیت بیشتر در امان هستم. برای اینکه کاری کرده باشم دوربین را روشن کردم و از صف طویل آدمها از دور چند عکس گرفتم. بعد هم گوشی همراهم را روشن کردم و به دوستم اس ام اس دادم که" نگران نباشید. مشغول عکس گرفتنم. شب خودم بر میگردم." و بعد جمله ی "مشغول عکس گرفتنم" را پاک کردم. اما بعد فکر کردم این جمله می تواند دو جمله ی دیگر را واضح تر کند و آن را دوباره اضافه کردم. دو سه ساعتی همان جا نشستم و فکر کردم در این فاصله از دنیا نشستن چقدر خوب و ناممکن است. هوا تاریک شده بود که از جایم بلند شدم و پرسان پرسان مسافرخانه ای را که در آنجا اتاق گرفته بودیم، پیدا کردم. در راه زیاد به آدم های اطرافم که در شلوغی به هم تنه می زدند یا تکه می پراندند، نگاه نمی کردم. حالا به نظرم آدمها نه خیلی شبیه هم بودند و نه زیاد با هم تفاوتی داشتند. هنوز از راه رفتن در آن شلوغی کمی دلهره داشتم اما در کل همه چیز معمولی و مثل همیشه بود. فکر کردم وضع آنقدرها هم که احساس کرده بودم، وخیم نیست. بیخود احساساتی شده بودم. وانگهی باید ظرفیتم را بیشتر می کردم. همیشه که یک دیوار طویل دور افتاده نیست که بتوانم در پناهش احساس امنیت کنم. می گویند جمعیت کره زمین هر روز بیشتر و بیشتر می شود. تا چند وقت دیگر دو سه متر جای خالی هم پیدا نمی شود که محدوده ی خودت باشد. باید تحمل می کردم و هر روز یک قدم از محدوده ی دویست سیصد متری ام را واگذار می کردم. سر سال که می شد می توانستم قدم به قدم همراه چیزها و آدم ها راه بروم، پلک در پلک و هنوز احساس امنیت کنم. چاره ای نبود. باید تمرین می کردم. هر روز یک قدم. هر روز یک قدم. سر سال می توانستم تبدیل به آدم دیگری شوم. آدمی که قویتر باشد و اینقدر راحت دستخوش افکار مالیخولیایی نشود. باید خودم را برای چیزهای مهم تری آماده می کردم. مثلا مهمترینشان همین مرگ. مرگ که محدوده نمی شناسد. آن هم یک محدوده ی دویست سیصد متری. درثانی لازم نبود اینقدر خودم را مهم فرض کنم. به مسافر خانه که رسیدم دوستانم هنوز مشغول بحث و گفتگوهایی که مخصوص این جور سفرهای دسته جمعی است، بودند. هیچ کدام متوجه حضور من نشدند. فکر می کنم هیچ کدام متوجه غیبت من هم نشده بودند. بیخود نگران شده بودم. مشغول کندن لباسهایم بودم که یکی از دوستانم بالاخره متوجه من شد و گفت:"بالاخره اومدی. گفتیم چی شد یهو غیبش زد. عکسهات کو؟" دوربین را به دستش دادم و به جمع دوستانم که مشغول خوردن آجیل و گفتگو بودند، پیوستم. درباره خاطرات گذشته و دوران دانشگاه و استادها و چه و چه صحبت می کردند. دوستم گفت:"چه عکس های قشنگی. همه چهره ها محو شده باشن انگار. چند تا خط بیشتر نیستن. آدم یاد نقاشی بچه ها می افته." لبخند زدم و گفتم:"آره. عکس های خوبی شدن." دوستم گفت:" همشون خیلی شبیه همن اما با این حال متوجه میشی که متفاوتن." گفتم:"آره می تونی متوجه بشی." گفت:"کاش منم باهات اومده بودم. اصلا خانه ی لاریها نچسبید." گفتم:"پس اینطور. امروز بعد از ظهر رفته بودیم خانه ی لاریها."