چه کسی هست که نفرت را نشناسد؟ من از نفرت نیرو جمع می کنم تا زندگی را بسازم. (اشتباه نکنید دوستان من. پیوند میان عشق و زندگی در این زمانه دیگر به کار نمیآید. امروز فقط با نیروی نفرت می شود مبارزه کرد و زندگی را یکه و تنها باز ساخت)
مثل زردآلوهای خورده شده در کاسه یکدست سفید است. هسته هایی با خرده گوشت های زرد آلو، پرزهایش به هم چسبیده اند. گوشت های زردآلو خشک و پیر شدند. رنگشان هم برگشته. کدر و کهنه. در عرض یک ساعت ان پرزهای روشن و شیرین، گرفته و سیاه شدند و در کاسه یکدست سفید تن خشک شان روی هم ریخته، بدون هیچ آداب و قراری روی هم انباشته شدند و دارند به من نگاه می کنند، با چشم های نیمه باز، نیمه بسته. خاکسترهای سفید و خاکستری و ته سیگارهای مچاله و چوب کبریت های سیاه شده هم دارند به من نگاه می کنند، با دهان نیمه باز نگاه می کنند. بلند می شوم و در سطل آشغال را بر می دارم. آشغالها تنشان از هم پاشیده، از درون فرو ریخته اند. هیچ نشانی از خود ندارند. کیسه ی بزرگ سیاهی اش را روی آنها انداخته و از چشمهایم پنهانشان می کند. پرده ی سیاه را کنار می زنم. دهان باز بازشان نگاهم می کنند. آب جرم گرفته ی ته مانده ی لیوان از پشت دیوار شیشه ایش به من زل می زند. چشمانش را می بندم و در سطل را می گذارم. دوباره کسی زنگ می زند. تلفن جواب نمی دهد. من خانه نیستم. تلفن اصرار می کند. گفتم که من خانه نیستم. در را باز می کنم. کسی رفته است. بدون اینکه در بزند، رفته است. فکر کرده من خانه نیستم و رفته است. روی میز جایی برای دو کف پا و ده انگشت پایم باز می کنم و پایم را دراز می کنم. موهایم بر زمین می ریزند. همراه با خرده غذای روزهای پیش روی بالشم می ریزند. سعی می کنم بخوابم. تلفن زنگ نمی زند. زردآلوها دهانشان را بسته اند. سعی می کنم چشمانم را ببندم. امروز چیزی دیدم. دیدم که کسی چای می خورد. کسی که عرق کرده بود و دهانش طعم گس داشت و من تصور می کردم زانوهایش درد می کند برای کسی که ریش های سفید بلند داشت و او هم عرق کرده بود و دهانش طعم گسی داشت و من تصور کرده بودم پشتش درد می کند چای می ریخت و کسی که دندان هایش زرد بود و چشمانش را تنگ کرده بود از تابش نور مستقیم آفتاب چای می خورد. سعی می کنم بخوابم. امروز چیز دیگری ندیدم و وقتی کسی را دیدم که چای می خورد، فهمیدم من او نیستم. به خودم گفتم من او نیستم. و بعد به خودم گفتم من آن هم نیستم. اشاره ام به میله ای آهنی بود که از دل دیوار بتونی نیمه کاره در آمده بود. چند نفر هم که همینطور به سرعت از کنارم گذشته بودند، گفته بودم من شماها نیستم. و بعد با کسی که با من حرف می زد و می گفت آشنای من است و من هم وقتی خوب نگاه کردم تایید کردم همان آشنای من است، میان حرف هایش گفتم من او نیستم. آن روز یک داستان هم خوانده بودم. خوب که فکر می کنم بله یک داستان هم خوانده بودم و در پایان داستان با اینکه مطمئن بودم من آن ها نیستم، اما چیزی نگفته بودم. داستان را تا انتها خوانده بودم و گذاشته بودم آن ها مدام حرف بزنند و کارهایی بکنند اما هیچ چیز نگفته بودم. آن روز در خانه مانده بودم و به تلفن که زنگ می زد، جواب داده بودم من خانه نیستم. آن روز مدت زمان طولانی ای از آن روز نمی گذشت که من اعلام کرده بودم آنچه در پیرامونم می گذرد، من نیستم. آن روز کسی اعتراضی نکرده بود اما مدتی بعد مدام تلفن زنگ می خورد و من هر چقدر جواب می دادم من خانه نیستم، تلفن باز زنگ می خورد. اما حالا تلفن هم دهانش را بسته بود. سعی می کنم بخوابم. چشم هایم را می دوزم به چیز سیاه کوچکی که یک نقطه بر کف سفید زمین است. به پهلو دراز کشیده ام و نیمی از صورتم در بالش فرو رفته است و به آن نقطه سیاه نگاه می کنم. درست همان جا روزی که من اعلامیه های روزنامه را می خواندم، سوسک کوچک قهوه ای رنگی راه می رفت که ناگهان با دیوار سنگین سفیدی که به زردی می زد و چیز سیاهی در دلش داشت که مدام به او نزدیک تر و نزدیک تر می شد، برخورد کرد و بعد متوجه شد که دیگر راه نمی رود و متوجه شد که دیگر با چیزی برخورد نمی کند. این برای او مساله ای نبود. خودش را با این موضوع درگیر نمی کرد که دیگر راه نمی رود یا چیزی نیست که بخواهد راهش را از میان آن پیدا کند. او به این فکر می کرد آیا باید هنوز برای ادامه دادن مسیرش تلاش کند یا نه. مساله برای او تلاش بود نه چیزی بیشتر. اینکه برای حرکت دادن شاخک های ظریف و دست و پای نازکش تلاشی بکند یا نه. و او حالا داشت جلوی چشمهای من راه می رفت. به گمانم به این نتیجه رسیده بود بهترست تلاشش را بکند. او داشت راه می رفت اما نه از شاخک هایش خبری بود و نه آن دست و پاهایی که این همه از داشتن آنها به خود می بالید. یک نقطه ی سیاه بود که حالا دیگر راه هم نمی رفت. شاید قانع شده بود تا زمانی که از جریان سر در آورد، متوقف شود. کسی در می زند. من به خواب رفته ام. باز در می زند. من در خواب هستم و دارم فکر می کنم کسی در می زند و یکریز در می زند و قانع نمی شود که کسی خانه نیست و در می زند و متوقف نمی شود. بلند می شوم و در را باز می کنم. رفته است. فکر کرده من خانه نیستم و رفته است. بر می گردم و به پهلو دراز می کشم و نیمی از صورتم را در فرو رفتگی بالش جا می دهم. کسی باز در می زند. فکر می کنم او رفته است و خواب می بینم او رفته است. بدون اینکه در بزند، رفته است. فکر کرده من خانه نیستم و رفته است. چشمانم بسته است. دهانم نیمه باز مانده است. موهایم روی بالش ریخته اند و گنجشک ها دور سرم پخش شده اند و به خرده نانها نوک می زنند. چند تایی گنجشک می پرند و روی شاخه ی نوک تیز آخرین درخت می نشینند. گنجشکی که آن بالا بر شاخه ی نوک تیز آخرین درخت نشسته است، با پرواز ناگهانی جمع گنجشک های دیگر از روی شاخه، کمی تکان تکان می خورد و جا به جا می شود. سینه اش را جلو داده و به نقطه ی سیاهی بر زمین خیره شده است. کسی دارد در می زند. از جایم تکان نمی خورم. باز در می زند. از صدای ضربه ی بی وقفه بر در گنجشک هم دیگر تکان نمی خورد. زیر نور مستقیم آفتاب، چشمهایش سنگین شده و دارد به خواب می رود. هنوز در می زنند. نمی دانم بیدار شده ام یا هنوز در خوابم. فکر می کنم در می زنند و من نمی دانم هنوز در خوابم یا بیدار شده ام. گنجشک دیگر به خواب رفته است. مثل لکه ای در دل آسمان است. فکر می کنم تا زمانی که از جریان سردرآورم، کمی درنگ کنم. باز در می زنند.
خب تمام شد. و شروع شد. مثل وقتی کتاب مقدس را باز می کنم، دو دستی و با احتیاط صفحه اول را باز می کنم و می خوانم: "یکی بود یکی نبود" و صفحه ورق می خورد. صفحه ی دوم. و آن کسی که بود به دست و پای خودش نگاه کرد. درازتر شده بود و عجیب تر. دست و پای معمول نبود. یک دست و پای دیگر بود. او نظریه های متعارف و نامتعارف زیادی درباره ی بدن داشت. پوست بدن و زیبایی ها و زشتی هاش و بدن که زندگی می کند و بدن که در پوششش پس زده می شود. و بدن که هست اما همیشه چیزی کم دارد. جایی نیست. یک جایی بدن نیست. یک جایی بدن تبدیل می شود. به معنایی در بدن کلمه ها تبدیل می شود. یک جایی بدن کلمه می شود و صوت و آوا و بند بند می شود مثل هجای کلمات به هم می چسبد با فاصله هایی که دیده نمی شود یا فاصله هایی که نادیده گرفته می شود. بدنش نبود و در عوض مشتی کلمه بود که معنا هم نداشت. مشتی کلمه بود مشتاق شنیدن و صداهایی که می شد شنید. هنوز در کره ی زمین زندگی می کرد، از صداها می شد فهمید هنوز در کره ی زمین است اما در دنیای دیگری قدم می زد. حالا بدن دیگری داشت و به اطرافش هم که نگاه می کرد ساکنان دیگری را می دید. حرف زد و مخاطبانش را جستجو کرد. مخاطبانش هم تغییر شکل داده بودند. در یک دنیای ابری بودند. همه چیز معلق و مبهم. گوش به زنگ شنیدن و شنیده شدن. از این سر تا آن سر دنیا. حالا فاصله معنای دیگری داشت. اما هنوز مساله زمان مطرح بود. و صفحه ورق می خورد. صفحه ی سوم. و او هیچ دلش تنگ کسانی نبود که از دست داده بود. آنها نمرده بودند. آنها هم تغییر شکل داده بودند. بعضی به هم آمیخته بودند و بعضی نه اینکه نباشند، بیشتر سکوت کرده بودند. سعی کرد فکر کند قبلا کجا بوده، چیزی به یادش نیامد. یک کلمه بود یا چند کلمه یا هزاران کلمه و خوب که فکر کرد دید کلمه هم نیست. اشتیاق یک صدا است برای بیرون جستن از خود و ارتباط با صداها. مخاطبانش تغییر کرده بودند و حتی دلخوشی اش. حالا یک صدا بود دنبال کلمه ی خود. یک کلمه بود به دنبال متن خود. یک متن بود به دنبال معنای خود. یک معنا بود به دنبال کسی که او را معنا بدهد. کسی بود که حالا بدنش هم دیگر همان بدن سابق نبود. کسی بود که به دنبال صدا بود. صداهایی در دور و نزدیک. هرچند حالا فاصله معنای دیگری داشت. از این سر تا آن سر دنیا. و صفحه ورق می خورد. صفحه ی چهارم سفید بود. هنوز سفید بود. انگشتانم روی صفحه ی سفید حرکت می کنند. من ... و می ایستم. برمی گردم و روی من را خط می زنم. انگشتانم می ایستند و گوش می دهم. صداها هنوز واضح نیست. گوش می دهم.
به هر حال یک روزی یک جایی می رسی که می فهمی آن رشته پاره شده و دیگر راه برگشت نیست. فقط از این به بعد باید جلو بروی و به چشم انداز اطرافت که تغییر می کند یا محو و نابود می شود، خو کنی. حالا من به اینجا رسیدم. دارم محو می شوم. و این را هنوز هیچکس نفهمیده است. خودم هم هنوز باور نکرده ام اما بویش می آید. بالاخره این اتفاق باید می افتاد. از همان روز اول مشخص بود. تحملم کم شده است. تحمل دنیای اطرافم. کتابی که تند تند در بادهای تند ورق می خورد، شده ام. دارم تند تند ورق می خورم. و دارم می بینم که تند تند دارم ورق می خورم. همه چیز موقتی شده است. من کتاب می خوانم. موقتی است. من دوست می دارم. موقتی است. من می نویسم. موقتی است. من دنبال می گردم. موقتی است. من می خواهم. موقتی است. من باور می کنم. موقتی است. خب کتاب بسته شد. تمام شد. از همان روز اول مشخص بود. قصه تمام شد. یکبار یک حرف خوبی به دوستم زدم. گفتم من از اینجا که هستم به آینده، به انتها نگاه نمی کنم. من از انتها، درست در لحظه ای که دارم می میرم ـ اگر لحظه باشد ـ به اینجا که هستم نگاه می کنم و می دانم از آنجا که نگاه می کنم من آسیایی، ایرانی نیستم. من زن نیستم. من مسلمان نیستم. من متمدن نیستم. من در قرن بیست و یک نیستم. من تحصیلکرده نیستم. من پایتخت نشین نیستم. من همه ی اینهایی که می گویم (می گویند) هستم، نیستم و تفاوت این دو چشم انداز همه ی حرف من است. خب. تمام شد. حالا کتاب دارد در گردباد می چرخد و چند وقت دیگر جایی مدفون می شود یا گم می شود یا به جهنم می رود.