کامنتی از دوستی که در وبلاگ بابک داد (کسی که تجاوز به مهدی در کهریزک را فاش کرد) برای او و همه پیشروان سبز این سرزمین طلب خیر کرد؛
صحبت از پژمردن یک برگ نیست
فرض کن مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست!
در کویری سوت و کور
در میان مردمی با این مصیبتها صبور
صحبت از مرگ محبت مرگ عشق
گفتگو از مرگ انسانیت است!!!
گفتگو از مرگ انسانیت است!!!
گفتگو از مرگ انسانیت است!!!
چند روز پیش مراسم "استعاره گیران" داشتیم، من و دوستانم. با یکیشان اس ام اسی (البته اضطراری بود والا ما هم می دانیم که مسیج تحریم است) و با یکی دیگر تلفنی. کسانی که من را می شناسند، احتمالاً کمی تا قسمتی با این مراسم آشنا هستند. الغرض... به دوستانم گفتم احساس می کنم شبیه یک ماشینی شدم که دارد با موتور خاموش حرکت می کند. این استعاره اول بود. بعد گفتم شبیه یه توپی شدم که محکم شوتش کردند هوا و حالا آرزو دارد بیافتد زمین، روی یک سرازیری و قل بخورد برود و برود. بعد تیر از کمان رها شده ای به ذهنم رسید که با سرعت هر چه تمام تر پیش می رود، اما می داند که دیر یا زود سرعتش کم و کم تر می شود. نمی خواهد قبول کند. اصرار دارد سریع تر حرکت کند اما می داند دیر یا زود سرعتش را از دست خواهد داد. شاید هم از حرص سرعت است که نگران است، هر سرعتی کم و کمتر و کمتر است. بعد شماره انداز کنتور شدم. با سرعت تند و تند حرکت می کند و کاملاً قاطی می شود و دست آخر منفجر می شود. یکی مانده به آخر هم گردبادی شدم که می دانستم اگر بوزم، همه چیز را خراب خواهم کرد. برای همین از ترس خرابی می خواستم به صحرا یا بیابانی بروم تا کمتر به اطرافم آسیب بزنم. آخر هم یکی شدم که نقشه مسطح کره زمین را پاره پاره و تکه تکه می کند و توی مشتش مچاله می کند، اما کمش است و می خواهد بیشتر از این تکه پاره های زمین را شکنجه بدهد، اما میداند اگر بسوزاندش یا پرتابش کند باز هم کم است و نتوانسته همه انرژی متراکم شده اش را تخلیه کند. این هم از روزگار ما. حالا می فهمم چرا دارم با موتور خاموش این روزها حرکت می کنم. اما چه می خواهم بگویم. راستش هیچ. این روزها تمرین نویسندگی کلاً تعطیل است. هیچ چیز به ذهنم نمی رسد. راستش ارتباطم با خودم را تا حد نسبتاً زیادی از دست دادم. دارم سعی می کنم برگردم و می دانم این برگشتن دیگر رفتی ندارد. تمام برگشتن است. برگشتن به خود. دوستی می گفت در ایران تازه در سن چهل سالگی می فهمی می خواهی چه کار کنی و که هستی و کجای کاری. حرف تأمل برانگیزی است. به هر حال اینجا ایران است. بگذریم. بهتر است همچنان با موتور خاموش بنویسم. راستش جالب است. با موتور خاموش نوشتن تجربه جالبی است. نوشتنی اتوماتیک و بدون هیچ معنایی یا خواسته ای در پس آن. هرچند نمی توانم منکر خواسته ای که در متن این نوشتار است، بشوم. خواسته ای در این نوشتار پنهان است. خواسته خوانده شدن. این نوشتار نویسه می شود، خوانده شود. رو به سوی خواننده آن است. با این حال این خواسته پنهان است. گفته هم شود پنهان است. خواننده هم پنهان است. خواننده هم خود نمی داند چه کسی است. اصل همین خواننده ای است که پنهان است و خودش هم نمی داند که خواننده این متن است و پنهان است. چیزی است که آشکار نمی شود، به فهم نمی آید مگر آنکه خود نویسنده این نوشتار باشیم. این نوع نوشتاری است که با موتور خاموش به زبان می آید. گنگ و مبتذل است. اما بیش از همیشه ظرفیت گفتن دارد، این موتوری که خاموش است. موتور ملت ایران هم این روزها خاموش است. من خوب این را می فهمم. به حرف من اعتماد کنید. آخر موتور من هم این روزها خاموش است. این روزها ملت ایران با موتور خاموش دارد حرکت می کند. و بیشتر از همیشه حرف هایی برای گفتن دارد. نویسنده این نوشتار باشیم. خواننده همیشه پنهان می ماند.
هنر همواره به تاخیر انداختن تحقق آرزوهاست (بابک احمدی)