مینااورنگ(صحرا).دراین وبلاگ نویسندگی را تمرین میکنم. بیشتر حرف زدن را تجربه میکنم، حرف زدنی که به گفت در نمیآید، باید از آن نوشت. نه فقط این نیست. زیستن را تکرار میکنم، بهتر است بگویم زیستن را به کلمه میآورم. دقیق تر این است که چهار بعد کلمه را زندگی میکنم، در چهار راهه هایش پیاده راه می افتم آنقدر که پایم تاول بزند، تا به گمانم بعد پنجم را کشف کنم و به واقع ابعاد ششم و هفتم و هشتم را به خیال بازی کنم و حسرت ابعاد دست نیافته نهم و دهم و الی آخر را بچشم. خواستم پیامبر شوم، نشد. خواستم انقلابی شوم، نشد. خواستم بشریت را نجات دهم، نشد. خواستم ایمان بیاورم، نشد. خواستم بمیرم، نشد. خواستم زندگی کنم، نشد. در کل نمی شود. فقط می شود مثل کودکی گیج پی کلمه ای گنگ دوید. شاید بشود، شاید. باید امتحان کرد. حداقل دم مرگ با وجدان آسوده می شود گفت نشد.