لیلا
نوشته ی مینا اورنگ
دهان ها همه باز بود، چشم ها همه گشاد و پره های بینی خیلی دیر، دیر به دیر باز و بسته میشد. همه شان عشق میخواستند. همه دهان هاشان باز بود. میگویم میترسم. همه شان عشق میخواستند. میگویم میترسم و میخواهم محکم تر بغلت کنم. من همه شان را دوست داشتم. همۀ آن زنها پر از قصه بودند. من قصۀ آن زنها را خوب میشناختم. من به قصۀ آن زنها خوب گوش داده بودم. من همراه تو به آن زنها عشق ورزیده بودم. آن شب گرم تابستانی یادم هست، روی پشت بام همسایه. دو بند سفید پیراهن بلند و نازک شانه های لختش را آرام در بر گرفته بود. بالش بزرگ سفید را بغل کرده بود و نیمی از موهای سیاهش روی بالش ریخته بود. زل زده بود به جایی در بیرون. صدای گنگ و خفۀ حمیرا از حیاط میآمد و لخ لخ کفشهای کسی که از پله ها بالا میآمد. تو در تاریک روشن نور ماه از لای توری نگاهش می کردی، به آن دو بند نرم سفید روی شانه های لختش و موهای انبوهش نگاه میکردی و برای اولین بار در زندگی ات عاشق میشدی. میگویم سه سالگی خیلی زود است برای عاشق شدن. میگویی من همه چیز را خیلی زودتر از وقتش شروع کردم. میگویم من اما همیشه دیر رسیدم. این بار هم دیر رسیدم. آن زن یادت هست. هر روز ظهر سر چهار راه وسط آن همه شلوغی و دود و ماشین و مردهای غربتی میایستاد. عصرها که برمیگشتی دیگر خبری ازش نبود. هرجا چشم میدواندی نبود. انگار تن باریک پیچیده در چادرش را باد برداشته بود و برده بود. میگویم یکیشان سبزه بود. همیشه پیراهن سیاه میپوشید و موهای فرفری سیاه داشت، او را بیشتر از بقیه دوست داشتم. توی یک باغ بزرگ قدیمی تنها زندگی میکرد. میگویی هیچ وقت نگاه نمیکرد. میگویم همیشه به زمین نگاه میکرد. میگویم یکیشان شبیه گنجشک بود. میخندی. میگویم یک گنجشک پیر و برق اشک را در چشمانت احساس میکنم. برای یکی یکیشان اسم گذاشته ام. تو فقط اسم سه نفرشان را به یاد داشتی، اما من برای همه شان اسم گذاشته ام. حالا میتوانم همه آنها را به نام صدا بزنم. حالا همه شان را میشناسم. مثل آنها نگاه میکنم. آنها درد میکشند و من درد میکشم. همه مان دور هم جمع شده ایم و از قصه هایت بیرون آمده ایم. به استقبال زنان نیامده رفته ام. دستشان را میگیرم و با هم چرخ میخوریم. گریزی از من نیست. من تمام زنانی هستم که ملاقات خواهی کرد. میگویم لیلا با من بچرخ. دیگر تنم از باد نیست. حالا ریشه دارم. میپیچم به دور همه چیز و تو فقط نگاه میکنی. تنی که میگفتی باد است و هیچ وقت لمس نکردی، حالا فقط میتوانی نگاه کنی. همه مان پیچک شده ایم و درهم میپیچیم. میگویی باد بالاخره میرود، دیر یا زود. میگویی باد ریشه ندارد. میگویم میخواستم پیچک باشم اما همیشه باد بودم. میگویم کم کم پیچک میشوم. صبر کن. پیچک میشوم و میپیچم میان دست و پای تو. گلویت را فشار میدهم. جلوی چشمهایت را میگیرم. من باد بودم اما پیچک میشوم. راه نفست را بند میآورم. آب در گلویت میپرد. گنجشک پیر میپرد و زن سیاه پوش باز گم میشود. نمیگویی باید بروی. میگویی باد بالاخره میرود. نمیگویم من پیچک شدم. میگویم باید بروم.
میگویم لیلا بچرخ. آن زن که بود. از کجا پیدایش شد. چرا رفت. قصۀ آن زن سکوت بود. آن زن من بودم. من که بودم. قصۀ من چه بود. چرا رفتم. کجا رفتم. زنان قبل از من رفتند و حالا نوبت من بود. شانه های لخت لیلا را میبوسم. موهامان را میریزیم روی شانه های لختمان. دست میبرم و شانه های لیلا را لمس میکنم. همین جا بود. تو همین جا دست میگذاشتی. دهان هامان باز است. میترسم. کنج دیوار خرابه خودم را پنهان میکنم. جمع میشوم توی خودم و کوچک میشوم. دارند به من نگاه میکنند. همه شان آمده اند دورتادورم را گرفته اند. توی خودم میروم. چشمهاشان زیاد است. میخواهم توی دیوار بروم. چشم هاشان بیشتر شده است. من میترسم. خواب بد دیدی عزیزم. من میترسم. خواب بد دیدی عزیزم. من هنوز همان جا هستم. خرابه هنوز همان جا است. میان حلقه می چرخم. مادرم هم اینجا است. خواهرانم هم. لیلا شانه های مرا لمس می کند. لیلا به تو هم همین را گفت؟ لیلا موهایم را بو می کند. لیلا باغ انجیر بود؟ لیلا دست در کمرم میاندازد. می گویم لیلا بچرخ. می خواهم خودم را پنهان کنم. گوشۀ خرابه فرو میروم. کوچکتر شده ام. میان در کمد و چوب لباسی خودم را پنهان میکنم. سایه های سنگین چشم هاشان روی سرم افتاده است. باد در خانه را میکوبد. گیر افتاده ام. میخواهم باد باشم.
خوابم نمی برد. لیلا میگوید تا صبح راه زیاد است. مادرم میگوید تب داری. خواهرم میگوید لیلا به تو هم همین را گفت؟ میگویم به من هم همین را گفت. خوابم نمیبرد. لیلا میگوید تا صبح راه زیاد است.
پ ن: به نظرم می رسد این داستان نیاز به بازنویسی مجدد دارد. اما فکر می کنم نظرات شما به عنوان خواننده در بازنویسی های بعدی بتواند کمکم کند. خوشحال می شوم نظراتتان را بدانم.
این داستان فعلا اسم ندارد.
نسخه اولش اینجا باشد تا بعد ببینم چه بلایی سرش بیاورم.
آن روز از صبح بی قرار بود. مدام از چشمی در نگاه می کرد یا پشت پنجره کشیک می داد. مراقب بود بچه ها متوجه بیقراریش نشوند و به چیزی شک نکنند. مخصوصا برایش مهم بود که سارا دختر بزرگش متوجه چیزی نشود. از هفته پیش که با ناهید صحبت کرده بود، حالش از این رو به آن رو شده بود. مدام پشت پنجره بود یا حواسش به این بود که چه کسی از راه پله ها بالا می رود و پایین می آید و در آپارتمان سه طبقه شان چه می گذرد. این همه جنب و جوش به همسایه جدید بر می گشت. زن زیبایی که یک پسر کوچک داشت و شوهرش همیشه ماموریت بود. دو ماه بود که به این آپارتمان اسباب کشی کرده بودند. همسایه های بی سرو صدایی بودند. البته تا هفته پیش. هفته پیش ناهید گفته بود بالاخره شوهر همسایه جدید را در خیابان دیده. خیلی از خودش جوانتر است. و او با تعجب گفته بود مگر می شود. اتفاقا همان روز صبح همسایه جدید را در راه پله دیده و زن بهش گفته که شوهرش ماموریت است و تا آخر ماه نمی آید. ناهید ناباورانه به او نگاه کرده بود و از آن روز به بعد حواسشان بیشتر جمع همسایه جدید شده بود. زن تقریبا همسن او بود. موهایش را مش کرده بود و زیر مانتو دامن می پوشید و به خودش می رسید. همیشه آرایش به صورت داشت و خندان بود. هر روز صبح ساعت ده یازده دست پسرش را می گرفت و از خانه بیرون می زد. عصر و بیشترها غروب ماشینی او و پسرش را سر کوچه پیاده می کرد و از سر کوچه تا خانه که بیست سی متری بیشتر نبود، پیاده می آمد. این یک هفته که پاپی ماجرا شده بود متوجه شده بود در یک هفته سه ماشین با مدل های مختلف، زن و پسرش را سر کوچه پیاده کرده اند. در این یک هفته آرام و قرار نداشت. احساس خطر می کرد. مدام صورت بزک دوزک کرده و ناخن های بلند و لاک زده و ادا و اطوارهایش، جلوی چشمهایش بود. حالا معنی آن همه شادی و سر حالی همسایه جدید را که به نظرش خیلی عجیب بود و مشابهش را کمتر در زن های اطرافش دیده بود، می فهمید و دلش پیچ و تاب می خورد. از وقتی به این آپارتمان آمده بودند، بیشتر از سه چهار بار با همسایه جدید رو به رو نشده بود. یک بار برای گرفتن پول شارژ و دو بار دیگر هم اتفاقی در پله ها یا دم در ورودی آپارتمان، هربار هم آنقدر به خودش رسیده بوده که او گمان کرده بود زن عروسی یا عقدی دعوت دارد.
درباره این موضوع با هیچکس جز ناهید همسایه ی طبقه سوم صحبت نکرده بود. ناهید چشمانش را تنگ کرده بود و گفته بود: "پس بگو. زنیکه پس بگو چه مرگشه این همه چسان فیسان داره"
او جواب داده بود: " من می ترسم. آدم از خدا باید بترسه اما اگه ..." و نتوانسته بود حرفش را ادامه دهد. بعد از مکثی کوتاه گفته بود:" نمی خوام هیچکس خبردار بشه. تو رو خدا به شوهرت نگیها. نباید مردامون بفهمن. من تو اولین فرصت مطمئن شدم میرم به صاحبخونش میگم بیاد جمعش کنه گورشو گم کنه"
صبح دیده بودش که مثل هر روز دست پسرش را گرفته و از خانه بیرون رفته. سر کوچه که رسیده یک ماشین مشکی مدل بالا از راه رسیده و سوارش کرده. وقتی ماشین از دیدش خارج شد، حالش بد شد. ولو شد روی صندلی و چشمهاش سیاهی رفت. دختر کوچکش امد کنارش و پرسید چه شد. در دل خدا را شکر کرد که دختر بزرگش سارا خانه نبود وگرنه از ماجرا بو می برد. اگر تا حالا بو نبرده باشد. سر دخترش را روی پایش گذاشت و موهاش را نوازش کرد. ذهنش پر از فکر های جور واجور بود. اگر همسایه ها می فهمیدند یک دقیقه هم جایش دیگر در ان خانه نبود. اما دوست نداشت صدای قضیه بلند شود. نمی خواست شوهرش چیزی از ماجرا بفهمد یا سارا. سارا تازه به سن بلوغ رسیده بود و نمی خواست چشم و گوشش باز شود. باید با صاحبخانه ی زن صحبت می کرد. صاحبخانه آدم مقید و مومنی بود. شاید اصلا شوهری یا ماموریتی در کار نبود.
از جایش بلند شد و از یخچال برای دخترش کیک و شیر آورد. سعی کرد افکارش را متمرکز کند. از صبح بساط سبزی به پا کرده بود. چند کیلو سبزی قورمه و کوکو و لوبیا و باقالی تا پاک کند و بسته بندی کند. شوهرش دوست نداشت وقتی خانه بود بساط سبزی راه اندازد. می گفت این کارها را بگذار برای وقت هایی که من خانه نیستم. بوش حالم را بد می کند. باید زودتر سبزی ها را پاک می کرد و می شست و سرخ می کرد تا صبح که شوهرش از سرکار بر می گشت، خانه بو ندهد.
هوا دیگر تاریک شده بود. دلشوره اش تمامی نداشت. همانطور که با یک دست سبزی های قورمه روی گاز را به هم می زد و با دست دیگر نمک ادویه خورش شب را می چشید، نگاهش به بیرون، به سر کوچه بود. بوی سبزی آشپزخانه را برداشته بود.
کم کم ساعت از نه می گذشت. هیچ خبری نبود. بچه ها که شامشان را خوردند، به اتاقشان رفتند خیالش راحت تر شد. همانطور که تند تند سر و ته لوبیاها را می زد و به خودش فحش می داد که در این اوضاع این همه کار برای خودش درست کرده. شاید زن امشب دیگر نمی آمد. خانه کسی فامیلی مانده بود. فکر کرد فردا صبح به صاحبخانه زنگ می زند و ته و توی همسایه جدید را در می آورد. اخلاقش اینطور نبود که در کار کسی فضولی کند. بیشتر اوقات سرش در کار خودش بود. اما در این مورد نمی توانست بی تفاوت باشد. حالا گذشته از وظیفه ای که در برابر وجدان و ایمانش احساس می کرد، نگران دختر تازه بالغ و حتی شوهرش بود. ساعت نزدیک یک بود که از پشت پنجره دید ماشینی از سر کوچه تو می آید. تند چراغ آشپزخانه و سالن پذیرایی را خاموش کرد و از لای پرده نگاه کرد. ماشین آرام آرام وارد کوچه می شد. کنار آپارتمان آنها که رسید، ایستاد. گوشه پرده را در مشتش مچاله کرد. خودش بود. در جلوی ماشین را باز کرد و پیاده شد. پسرش را که در صندلی عقب خواب بود بغل کرد و بیرون آورد. راننده هم در طرف خودش را باز کرد و از ماشین بیرون آمد. حالا می توانست خوب مرد را ببیند. مرد جوانی بود که دستهایش را روی سقف ماشین گذاشته بود و فقط شانه ها و سرش از پشت ماشین پیدا بود. سیگاری در دستش روشن بود و دود می کرد. حالا زن روبروی مرد طرف دیگر ماشین ایستاده بود، بچه خوابش را بغل کرده بود و روسری اش از سر افتاده بود. انگار به هم چیزی می گفتند. زن سرش را تکان داد و برگشت و رو به او به سمت در آپارتمان آمد. مرد هم سوار ماشینش شد و از طرف دیگر کوچه خارج شد. تند از پشت پنجره کنار امد و در پشت در ورودی، از چشمی در دید که زن از پله ها بالا می آید. زن در پاگرد کمی ایستاد تا نفس تازه کند. آرایشش به هم ریخته بود و صورتش خسته بود. بعد کفش هاش را که پاشنه های بلندی داشت درآورد و با پا به کنار دیوار راهرو هل داد و با پای برهنه آهسته از پله ها بالا رفت.
با تعجب از چشمی به کفش ها که کنار دیوار راهرو بود، نگاه کرد. منتظر ماند برگردد و کفش ها را بردارد. اما خبری نبود. چراغ راه پله خاموش شده بود. چند دقیقه ایستاده روی نوک پا، همانطور از چشمی به تاریکی زل زد. هنوز چراغ راه پله خاموش بود و از زن خبری نبود. ساعت از یک گذشته بود. انگشتان برهنه ی پاهایش روی کف سرد سنگ می سوختند. به تاریکی زل زده بود. ناگهان موهای تنش سیخ شد. از سرمایی بود که از سنگ در سراسر بدنش پیچیده بود یا شبحی که احساس می کرد در تاریکی تکان می خورد. چشمانش را به هم فشار داد و زود باز کرد. احساس کرد شاید منگ و خواب آلود است. اما چیزی در تاریکی تکان میخورد. تاریکی داشت تکان می خورد. انگار کسی داشت از پله ها بالا می رفت. گوش تیز کرد. هر که بود بسیار آهسته حرکت می کرد. شاید هم خیال برش داشته بود. اما وقتی که در طبقه دوم بسیار آهسته باز شد و چند ثانیه بعد با صدای خفیفی دوباره بسته شد، مطمئن شد اشتباه نکرده. چند دقیقه صبر کرد. بعد خیلی آهسته در خانه را باز کرد و کلید برق راهرو را زد. کفش ها نبود. پاهایش سوزن سوزن می شد. چشمهاش خیره شد به گوشه دیوار که تا همین یک ربع پیش کفش ها آنجا بودند. نمی توانست از آنجا چشم بردارد. به خودش نهیب زد خب که چه. آمده کفش هایش را برداشته و رفته دیگر. اینکه اینهمه دلواپسی ندارد. اما چرا چراغ راه پله را روشن نکرده. چرا عین دزدها در تاریکی آمده کفش هاش را برداشته. دلش چنگ می زد. در را بست و به آن تکیه داد. اما یک چیز دیگر هم بود. آن سایه. آن سایه که در تاریکی تکان میخورد. آن سایه سایه ی خودش نبود. سایه ی یکی دیگر بود. فکر کرد یعنی چه سایه ی یکی دیگر بود. آمده بود کفش هاش را بردارد. حالا به هر دلیلی چراغ را روشن نکرده بود. همین و تمام. ناگهان از جایش بالا پرید. نه. آن سایه سایه ی زن نبود. یکی دیگر بود. سایه ی همان مرد بود. مرد بود که در تاریکی خم شده بود و کفش ها را برداشته بود و از پله ها دزدکی و بیصدا بالا رفته بود. دم ماشین هم که ایستاده بودند داشتند با هم قرار مدار می گذاشتند که زن برود تو و بعد مرد بعد از چند دقیقه پنهانی تو بیاید و به خانه اش برود. حالا می فهمید چرا زن همان موقع که داشت کفش هایش را در می اورد و با گوشه پا هل میداد کنار دیوار، لبخند زده. قلبش تند تند می زد. دور خودش می گشت. نمی دانست می خواهد چه کار کند. دنبال چیزی می گشت. دستش که به چادرش خورد فهمید دنبال چادرش می گردد. چادرش را سرش انداخت. در خانه را که باز کرد یک لحظه مکث کرد. باید حواسش را خوب جمع کند. دارد چه کار می کند؟ ساعت از یک شب گذشته. نصف شب به چه بهانه ای برود در خانه ی مردم. اما این بهترین مدرکی بود که می توانست بدست آورد. حداقل خیال خودش راحت میشد که همه چیز همانطور که فکر می کرده بوده.. فکر کرد اگر در را باز نکرد چه. آنقدر زنگ می زند تا مجبور شود در را باز کند. مجبورش می کرد در را باز کند. چطور. نمی دانست. در را باز می کرد و مچ زن را می گرفت و به او می گفت قبل از آنکه آبرویش را بریزد .و کار را به پلیس و دادگاه بکشاند خودش اسبابش را جمع کند بگذارد برود. رگ های تنش سفت شده بود. جلوی در خانه ی زن بود. نمی دانست چطور از پله ها بالا آمده. یادش رفته بود چراغ راه پله را روشن کند. فقط نور کمی از زیر در بیرون می زد. زیر لب دعا خواند و دستش را روی زنگ گذاشت. صدای زنگ را می شنید که در خانه می پیچد. دستش را از روی زنگ برداشت و منتظر ماند. هیچ خبری نبود. میخواست دوباره زنگ بزند که در خانه باز شد. زن بود. انبوهی از نور و رنگ چشمش را زد. چشمانش را که باز کرد هنوز همانجا ایستاده بود، و زن جلوی رویش بود. صورتش برق می زد. دوباره آرایش کرده بود و دیگر آن چهره ی خسته و وارفته ی پاگرد پله ها را نداشت. موهاش را روی شانه ها ریخته بود و پیراهن بلند مهمانی اش را در نیاورده بود. متعجب می پرسید اتفاقی افتاده؟ چه خبر شده؟ نمی دانست چه جواب بدهد. منگ شده بود. پاک از یادش رفته بود می خواهد چه کار کند . چه بگوید. تهدیدش کند. بگوید می داند که مرد خانه آورده. گیج بود. دم در ایستاده بود و زل زده بود به زن.
به خود که آمده بود روی صندلی ناهارخوری زن نشسته بود. صندلی دسته های طلایی بلند داشت. زن هم موهای بلند طلایی داشت. پارچه ی صندلی گلهای درشت صورتی رنگ داشت. زن هم ناخن های بلند صورتی رنگ داشت. در آن لحظه احساس می کرد به هیچ چیز دیگری نمی تواند فکر کند جز همین مقایسه چیزهایی که جلوی چشمش بود. زن همسایه کنارش ایستاده بود و لیوان شربت را هم می زد. پوست دستش سفید و لطیف بود. شربت سرخ بود. به دنبال یک چیز سرخ در اطرافش سرش را بلند کرد. چشمهایش در چشم زن افتاد. زن گفت:" اتفاقی افتاده؟ حالتون بهتره؟" و سعی می کرد لبخند بزند. به ذهنش رسید رنگ صورت زن پریده. زن گفت:" بخورید. فشارتون افتاده" و لیوان شربت را دستش داد.
زن گفت:"نمی خواید بگید چی شده؟ نگرانم کردین." صدای زن عصبانی بود.
گفت:"اومدم پول گازو بگیرم. فردا صبح شوهرم میخواد بره پول گازو بده وگرنه قطع میکنن. الان یه هفتس سهم هر واحد رو نوشتیم زدیم روی دیوار راهرو" و بعد سکوت کرد. جملات همینطوری به زبانش آمده بود. یک لحظه هم فکر نکرده بود می خواهد چه بگوید. زل زد به ناخن های صورتی رنگ زن که روی میز ضرب گرفته بودند. انگشتانش تند و نامرتب روی میز ضربه می زد.
گفت:"گاز رو قطع میکنن... دیدم تازه از بیرون اومدین ..."
احساس کرد بیش از اندازه آرام و مسلط است. احساس کرد تا صبح هم می تواند از این در و آن در حرف بزند و بعد برود درست سر اصل موضوع. گفت:"چه صورتی قشنگی. خیلی به گلهای پارچه صندلی می آن."
زن گفت:"چی؟ یعنی چی؟"
سر بلند کرد و چشم تو چشم زن شد. آرام بود. گفت:" صورتیه ناخونتونو میگم."
زن با عصبانیت سرش را تکان داد. لبهاش را میخورد.
میخواست حرفش را ادامه بدهد و بگوید که برایش جالب است او در خانه لباس مهمانی می پوشد یا اینکه آیا همیشه عادت دارد در خانه وقتی تنهاست آرایش کند. می خواست طوری حرف را بکشاند به اصل موضوع و درآخر به زن بگوید همه چیز را می داند. اما زن رو برگردانده بود و داشت به سمت اتاق خواب می رفت. اندامش باریک و زیبا بود و چاک پشت لباسش ساق های گوشتالویش را نشان می داد.
زن در اتاق را باز کرد و تو رفت. در پشت سرش نیمه بسته شد. فکر کرد از اتاق صدای حرف می شنود. گوشهایش را تیز کرد. زن از اتاق بیرون آمد و در را پشت سرش بست. دوباره داشت لبخند می زد.
زن کنارش ایستاد و شیشه ی کوچکی را که دستش بود، روی میز گذاشت. بعد کیف پولش را باز کرد و گفت:"حالا این پول گاز چقدری میشه که نصفه شبی خودتونو بخاطرش به زحمت انداختین؟"
من من کرد. فکر کرد زن دارد طعنه می زند. نمی دانست چه بگوید. اما زود ذهنش روشن شد. گفت:" ما نمیدونستیم شما رو دو نفر حساب کنیم یا سه نفر. شوهرتونو میگم. هیچوقت که نیستن." و نگاهش از روی زن گذشت و به پشت سرش، به در بسته ی اتاق افتاد.
زن گفت:"یعنی چی؟"
گفت:"یعنی تو قرار داد شما سه نفرین اما اونجور که ما می بینیم دو نفرین. شما و آقا پسرتون. ما که تا حالا سعادت نداشتیم شوهرتونو ببینیم."
زن گفت:"بله. ماموریته."
"هنوز از ماموریت تشریف نیاوردن. چه ماموریتشون طولانیه ..."
" مهم نیس. شما سه نفر حساب کنین..."
زن دوباره گفت:"نگفتین چقدر بدم؟" و ده هزار تومان از کیفش در آورد و داد دستش.گفت:" این ده هزار تومان باشه، کم و زیادش را حساب می کنیم. این لاک رو هم ببرین برای دخترتون"
مانده بود چه بگوید. پول را در مشتش گرفت. کف دستش خیس بود. عرق کرده بود. پول را در دستش مچاله کرد و همانطور نشست.زن بالای سرش ایستاده بود. جرات نمی کرد سرش را بلند کند.زن گفت:"خب ..." تکانی به خودش داد و چادرش را که ازسرش عقب رفته بود، جلو کشید. دنبال بهانه ای بود که پیدا نمی کرد. دوباره به در بسته ی اتاق خواب نگاه کرد.
زن لیوان خالی شربت را از جلویش برداشت و در آشپزخانه لیوان را زیر شیرآب که تا آخر باز کرده بود، گرفت. در کابینت را با سروصدا باز کرد و بست. و بعد ایستاد پشت دیوار اپن، دستهایش را باز کرد و گذاشت روی سنگ آن و به او نگاه کرد. دوباره گفت:"خب ..." و خمیازه کشید.
ناخوداگاه از جایش بلند شد. زن به سرعت به طرفش آمد. محکم زل زد توی چشمهای زن. زن سعی می کرد لبخند بزند. بعد از چند ثانیه نگاه خیره اش پس کشید و در هم رفت. و ابروهایش که در هم رفته بودند، از هم باز شدند و پایین افتادند. چشمهایش را زیر انداخت. زیر لب چیزی گفت. زن دستش را بر شانه اش گذاشت و او را به طرف در برد. احساس کرد دستهای زن سنگین است و دارد هلش می دهد. گذاشت تا زن او را تا نزدیک در ببرد، در را باز کند و چراغ راهرو را روشن کند تا کفشهایش را بپوشد.
زن گفت:"لاک یادتون رفت" و شیشه ی لاک را در دستانش گذاشت. چیزی نگفت. خداحافظی هم نکرد. در پشت سرش بسته شد.
در خانه روی صندلی آشپزخانه ولو شد. انبوه باقالی ها و آشغال سبزی ها روی میز مانده بود. چادرش برشانه اش افتاد. گوشش سوت می کشید و چشمهایش مات می دید. سرش را گذاشت روی دستهایش و چشمهایش را بست. ذهنش گنگ و خالی بود. تیک تاک ساعت او را به خود آورد. ساعت دوی نیمه شب بود. یادش نمی امد از کی انجا نشسته است. کی بالا رفته و. از جایش پرید. نمی خواست به چیزی فکر کند. چادرش را از تنش دراورد و روی پشتی صندلی گذاشت. تند تند آشغال سبزی ها را در کیسه ی سیاه ریخت و درش را سفت گره زد. باقالی های پاک نکرده را در کیسه ای دیگر ریخت و در یخچال گذاشت. با دستمال خیس افتاد به جان میز، ظرف های شام را که در ظرف شویی مانده بود، شست. ساعت سه بود. هنوز گیج بود. روی صندلی نشست و با نوک انگشت موی بلندی را که به میز چسبیده بود، برداشت. از جایش بلند شد. دستهایش را زیر آب شست و دوباره سرجایش نشست. هنوز پولها و شیشه ی لاک روی میز بود. همانطور که نشسته بود، چرخید و دوتا پنج هزار تومانی نو را در کشوی کابینت گذاشت. شیشه ی لاک را برداشت و می خواست از جایش بلند شود، که منصرف شد. در شیشه را باز کرد. بوی تند لاک بیرون زد. چشمهایش که از خستگی و سردرد تنگ شده بود، تنگ تر شد. قلم مو را از شیشه دراورد و روی ناخن شستش کشید. حالا ناخنش او را به یاد لپ های عروسک دخترش می انداخت و لباس صورتی پولک دوزی شده ی خودش که سر حنابندان پوشیده بود. بعد هم یاد دختر همسایه ی سی سال پیش خودشان افتاد. همیشه ناخن های دست و پایش لاک زده بود. مادرش نمی گذاشت با دخترک بازی کند. می گفت نجس هستند. بعدترها بود که فهمید یهودی هستند. به پشتی صندلی تکیه داد و به انگشت هاش خیره شد. ناخن هاش کوتاه بلند بودند. هوس کرد بقیه ی ناخن هاش را هم لاک بزند. از بعد از عروسی اش دستش به لاک نرفته بود. بوی لاک گیجش می کرد. ناخن های بلند و لاک زده ی زن همسایه و بازوهای لختش جلوی چشمش آمد. صورتش در هم رفت. در لاک را بست و از جایش بلند شد. فکر کرد لاک را در آشغالی بیندازد. در سطل آشغال را برداشت. اما دوباره گذاشت. وسط آشپزخانه ایستاده بود، شیشه ی لاک دستش بود و نمی دانست باید با آن چه کار کند. کنار پنجره رفت، می خواست آن را توی جوی آب که از جلوی خانه شان رد میشد، بیندازد. کوچه ساکت و تاریک بود. چراغ همه ی همسایه ها خاموش بود. فقط جیرجیرک می خواند. برگشت و لاک را در کابینت، پشت ظرف ها گذاشت. چراغ را خاموش کرد واز آشپزخانه بیرون رفت. بعد انگار در تاریکی خانه چیزی یادش افتاده باشد، به سرعت به آشپزخانه برگشت و چراغ را روشن کرد. لاک صورتی هنوز روی ناخنش بود. خشک شده بود. اول با آب، بعد با دستمال و حتی کمی با چاقو ناخنش را خراش داد. لاک از روی ناخنش نمی رفت. انگشت شستش را در دست گرفته بود و عصبانی در آشپزخانه به این طرف آن طرف می رفت. زیر لب به زن و خودش فحش داد. چیزی به عقلش نمی رسید. باید تا صبح صبر می کرد تا چیزی پیدا کند و ناخنش را تمیز کند. نماز صبح را هم باید تیمم میکرد. در جعبه ی داروخانه را باز کرد و از توی آن چسب زخمی درآورد و روی ناخن لاک خورده اش چسباند.
صبح بعد از آنکه چشمانش را باز کرد، اولین چیزی که دید انگشت چسب خورده اش بود. تعجب نکرد. همه ی شب خواب زن همسایه را دیده بود. دیده بود که دعوا شده و همه همسایه ها به خانه اش ریخته اند و او به همسایه ی جدید اشاره می کند. دیده بود که دختر کوچکش از ترس خودش را به پایش انداخته و او با دستهایش که همان دستهای لاک زده ی دخترک یهودی بود، دارد موهای دخترش را نوازش می کند. خواب مادرش را هم دیده بود. وقتی چشمهاش را باز کرد، با دیدن انگشت شستش احساس کرد دارد باقی خوابش را می بیند. چند ثانیه گذشت تا فهمید بیدار است و خواب نمی بیند. سرش درد می کرد و بدنش کوفته بود. در تختش از این پهلو به آن پهلو شد. دیشب یادش رفته بود لباسش را عوض کند و حالا ملافه ها بوی سبزی می داد. کلافه دوباره در رختخواب غلت زد و چشمهایش را بست. زن همسایه و اتفاقات دیشب در هاله ای مات جلوی چشمش آمد. نمی خواست به چیزی فکر کند. می خواست ذهنش را که گرومپ گرومپ صدا می داد، از توی کله اش درآورد و بیرون اندازد. بالاخره از جایش پا شد. ممکن بود دخترش از سرویس مدرسه جا بماند. در اتاق را که باز کرد، دخترش را دید که پشت به او، در آشپزخانه ایستاده و مشغول کاری است. دختر مثل همیشه قوز کرده بود و در کابینت بالای سرش باز بود. پا سست کرد و از اتاق بیرون نیامد. همان جا در چارچوب در ایستاد و به دخترش که مشغول ور رفتن با چیزی بود، خیره شد. کم کم عقب عقب رفت. در را آهسته بست و دوباره در تختخواب ولو شد.
عید همگی مبارک
فکر می کنم تا سال آینده مشغول تمرین نویسندگی باشم
سال که تحویل می شد حسابی سرگرم نوشتن این داستان بودم
از توپ و تفنگی که در کردند و کف زدن و خوشحالی کردن همسایه ی بغلی به تحویل سال پی بردم
سال خوبی داشته باشین
فکر می کردم باید جمع کنم و جمع کنم. کوله بارم را سنگین کنم. توشه ی سفر. نقشه ی راه. این آخریها جعبه ابزار. نظریات مختلفی در باب زیستن. بعد از ... بعد از ... بگذریم. زیاد طول نکشید یا من چشم باز کردم و احساس کردم زمان زیادی نگذشته. دریافتم نیاز به چیزی ندارم. همین خودم را حمل کنم خودش خیلی است: سبک و چابک. دو کلمه ای که قرض گرفتم، از کسی یا چیزی. یادم نیست. نمی خواهم به یاد بیاورم. می خواهم فراموش کنم. اما هنوز یکسالش تمام نشده بود. موهای فرفری بلند داشت و چشمهایش مثل دو یاقوت سرخ بودند. آدمیزاده بود یا تخم جن، آن اوایل این تفاوت ها برایم معنا داشت. بین این دو و خیلی چیز های دیگر مرز وجود داشت. این اواخر هیچ چیز با چیزی مرز ندارد. همه ی مرزها برداشته شده و دنیا مثل کف دست یکدست و مجاز است. می توانم از دیوار نازک خانه ها در زندگی روزمره که جریان دارد، دعوای بچه ها و قهرهای زن و شوهری و خنده و شادی شام های دسته جمعی شریک شوم. به سادگی. در همان حین که کتری را در زیر شیر آب پر می کنم و به تکه های نان که مورچه ها به دهان گرفته اند، چشم می دوزم. یا کتاب داستانم را بردارم و از پشت شیشه ی پنجره ی اتاق خواب ـ که در تاریکی فرو رفته ـ در روشنایی ای که از پنجره ی خانه های روبرو بیرون می زند، یک خط از کتاب را بخوانم و یک نگاه، ممتد و طولانی به آن قاب های کوچک، زندگی را مرور کنم. آن اوایل اینها هم با هم فرق داشت. بین دنیایی که بر صفحه ها ریز ریز حروف چینی می شد با دنیایی که می شد روی آسفالت کوچه ها و خیابانهایش قدم زد، مرز وجود داشت. یکی واقعی بود یکی غیر واقعی. یکی درست بود یکی غلط. یکی خوب بود یکی بد. یکی زشت بود یکی زیبا. یکی خواستنی بود یکی نخواستنی. خودم را حبس کرده بودم در خانه ام و تصمیم داشتم تا خودم را، دقیقتر بگویم جای خودم را میان این مرزها پیدا نکردم، قدم از قدم برندارم. خسته بودم از بس پا روی مرزی گذاشته بودم و ... بیشتر خسته از این بودم که تمام بلندپروازیهایم سرانجام شکست خورده بودند. همه ی مرز گشایی هایم، همه شکست خورده بودند و من همچنان مثل سالها پیش در محدوده ی کوچکی که یک خانه ی سی متری اجاره ای بود با اسباب اثاثیه ای حقیر شامل یک تشک و لحاف، یک گاز رومیزی و یک یخچال خراب که به عنوان کمد هم استفاده می شد، دوتا گلیم و چند خرده ریز بی مصرف دیگر و کارتن کارتن کاغذ و کتاب سر می کردم. نمی خواهم به یاد بیاورم قبل از این کجا بودم و زندگی را چگونه می گذراندم. سالها بود در این خانه که صاحبخانه اش مرده بود و ورثه سر تصاحب آن اختلاف داشتند، زندگی می کردم و هنوز نتوانسته بودم قدم از قدم بردارم. می ترسیدم. می دانستم اجازه ندارم. تبعید شده بودم به آن تکه جا و اجازه ی هیچ حرکت اضافی نداشتم. بیشتر فکر می کردم. این بار باید هوشیارانه مهره هایم را حرکت می دادم. همین دو سه سرباز مردنی و وزیر افسرده ی ناامید شاید می توانستند کلاه کج پادشاهی را راست بر سرم نگه دارند اگر این بار هوشیارانه تر حرکت می کردم. و حالا سالها می شد کارم این شده بود هوشیاری ام را تیز کنم، با دقت همه ی حرکات اضافی را از بین ببرم، و ریشه و ته و توی همه ی راه های ممکن را درآورم و در نهایت به چنان سکونی دچار شوم. ساعت ها به جوشیدن آب، و لحظه لحظه سرد شدن تن لیوان های سیاه چای خیره می شدم. حرکت تند رفت و برگشت نور بر تن یک یک حجم های درشت و ریز اطراف و شمردن ترک های بدنه ی دیوار یا سوسک های ریزی که هرسال بر تعدادشان اضافه می شد. و من نمی توانستم جای خودم را پیدا کنم. کم کم در پی افکار بلند و طولانی ام به این نتیجه رسیده بودم که هیچ جا جای من نیست جز همانجایی که ایستاده ام. همان جایی که نشسته ام. و بعد قید زمانی هم در یادداشت هایم بر این ملاحظات اضافه می کردم: اکنون همان جایی که نشسته ام. اکنون همان جایی که ایستاده ام. و بعد به بخار چای که مثل زنی زیبا و باریک می رقصید و می پیچید خیره می ماندم آنقدر که دیگر چشمانم جایی را نمی دید. نه زن زیبا را، نه ترک های دیوار و نه هر آنچه که می خواستم ببینم و نمی خواستم ببینم. او هم یکی از چیز هایی بود که نمی خواستم ببینم. چهره ی من بود. خود خود من. و چیزی بیرون از من. او هم مثل تمام چیزهایی که می خواستم ببینم و نمی خواستم ببینم مرزی را در خود حمل می کرد. مرزی بین درون من و بیرون من. و او بیرون من بود. با دو چشم یاقوتی سرخ که در آتش صیقل می خورد. همیشه هم آتش نبود. گاهی آب بود. دستش را گرفتم و در همان حال که سعی می کردم یاقوت ها را جدی نگیرم یا پیش خود آنها را دو تکه بدل کم ارزش حقیر فرض کنم، گفتم:"میبینی هیچ راهی نیست، فقط مرز است. تو آن بیرونی من این درون. هیچ راهی نیست." گفتم:"تلاش نکن. من امتحان کرده ام." گفتم:"می خواهی رقاصه ی مرا ببینی؟ با دو پستان سفید و پاهای بلند که نوک پا نوک پا می رقصد آنقدر که از حال برود و بمیرد." گفتم:"می خواهی مرگ رقاصه را به چشم ببینی؟ من هر روز، روزی ده بار شاهد این خودسوزی دیوانه وارم . هر پیچ و تاب کمر باریکش را حالا دیگر از حفظم. هرچند هربار با دفعه ی قبل فرق می کند." گفتم:"من موهایت را دوست دارم." دست کشید به موهایش و یاقوت ها در حوض آبی که به گمانم به چشمه ای راه داشت، جلز و ولز صدا دادند. از آن به بعد مرتب به موهایش دست می کشید و آنها را شانه می زد. دوست داشت وقتی که برای تماشای مرگ رقاصه به خانه ام می آمد، در یک لحظه ی بیخودی، که درست لحظه ی اوج و فرو افتادن رقاصه بود و هربار با دفعه ی قبل فرق داشت، انگشتانم را ناگهان به میان موهایش برم و موهایش را به هم بریزم. از آن به بعد مرتب برای تماشای آن رقص نفس گیر به خانه ام می آمد. و من کم کم شروع کردم به شمردن کلمات و هجاها و حروفی که با هم رد و بدل می کردیم، هنگامیکه که بعد از مرگ رقاصه و شور و هیجان و خلسه ی در پی آن لیوان های سیاه چایمان را سر می کشیدیم. همیشه تعداد حروف و کلمات یک اندازه بود. نه کمتر نه بیشتر. هرچند هربار با دفعه ی قبل فرق می کرد. گفتم:"تو می گویی مرزی وجود ندارد. اما من به تو ثابت می کنم. من مدرک دارم." و به انبوه کاغذها و کتاب ها اشاره کردم. گفتم:" دستت را بده. دست تو گرم است. دست من سرد است. این فرق ماست. این مرز بین ماست." گفتم:"بین آنهایی که تعداد دقیق ترک های دیوار خانه شان را می دانند با آنهایی که نمی دانند، فرق است. قبول کن." گفتم:"بین آنهایی که در یک وجب جا که آن هم مال خودشان نیست و ورثه سرش اختلاف دارند، زندگی می کنند با آنهایی که همه جا فرش قرمزی است زیر پایشان، فرق وجود دارد." گفتم:"بین آنکه دارد با آنکه ندارد، مرز است. استثنائا" این بار فرق نمی کند آن چیز چه باشد. در هر حال فرق است."گفتم:" خودت می دانی اما بین یاقوت و بدل فرق است." و به چشمهای سرخش زل زدم بلکه متوجه اندک تغییری در آنها شوم. چشمهایش آرام و جدی در آتش می سوختند. لیوان سرد را که تنها در آن تفاله چای باقیمانده بود، به پیشانی داغم چسباندم و گفتم:" من موهای تو را دوست دارم. بین دوست داشتن و دوست نداشتن موهای تو فرق است." گفتم:"کاش رقاصه ی من هم موهای تو را داشت... می بینی بین رقاصه ای که موهای فرفری بلند دارد و رقاصه ای که بدون مو می رقصد هم، فرق است." صحبت هایمان به اینجا که می رسید، او بلند می شد، میان موهای آشفته اش دست می کشید، لیوان خالی چایش را کنار لیوان من می گذاشت و از در بیرون می رفت و فردا روز برای تماشای مرگ رقاصه باز برمی گشت. گفتم:" حتی بین وقت هایی که تو به موقع می آیی یا وقت هایی که دیرتر می آیی و اولین دور رقص رقاصه را از دست می دهی، فرق است." گفتم:" حتی رقاصه هم متوجه فرق هایی شده است." گفتم:" خنده دار است اما یاقوتی که در چشم چپ تو می درخشد، با یاقوتی که در چشم راست تو است، فرق دارد." گفتم:"بین موهایت وقتی که تازه آمدی با وقتی که می خواهی بروی، فرق است. هر چند من این فرق را دوست دارم." اینجا که می رسید او بلند می شد که برود. و یک روز ... دیگر نیامد. آن روز رقاصه هم متوجه این فرق شد و دیگر نرقصید. آن روز هر چه تلاش کردم تعداد ترک های دیوار را به خاطر نیاوردم. و نتوانستم رفت و آمد نور را بر اشیاء اتاق محاسبه کنم. تحمل این را هم نداشتم که در آن یک تکه جا بند شوم. از خانه بیرون زدم. نور شدید روز و نرمی خنک باد دست و صورت و تنم را آزار می داد. خودم را محکم بغل کردم و کمی خم شدم. آنقدر که نور و باد صورتم را آزار ندهد. چند کوچه و خیابان را زیر و رو کردم. اثری از او نبود. از چند نفر سراغش را گرفتم. کسی از او خبری نداشت. خیلی راه رفتم. زمان زیادی دنبالش گشتم. تا آنجا که میتوانستم به تک تک خانه ها سر زدم. به هر آنجایی که می شد حدس زد جای دو چشم یاقوتی با موهای فرفری بلند باشد. به هر آنجا که می شد حدس زد رقاصه هایی مثل رقاصه ای که من در خانه داشتم، پیدا شود. و در آخر برگشتم. به همان تکه جای خودم. به سراغ کتاب ها و کاغذهای خودم که کرور کرور محاسبات من را در خود ثبت کرده بودند. برگشتم و حالا که قصه ام را برایتان گفتم، حالا که قصه ام را برایتان می گویم، دیگر شک ندارم. گاهی بین یاقوت و بدل فرقی نیست. باید مراقب بود. آن یاقوت ها بدلی نبودند. آن یاقوت ها اصل بودند.
هن هن کنان، هیکل درشت و سنگین خود را داخل خانه انداخت و در را پشت سرش بست. از سه طبقه بالا آمده بود و دیگر نای نفس کشیدن نداشت. تقصیر خودش بود. به رژیمش هیچ توجهی نداشت و روز به روز چاق تر می شد. به دیوار راهرو تکیه داد و کیسه ها و بسته های خریدی را که در دست داشت، بر زمین گذاشت. در آینه جا کفشی نگاهش به خودش افتاد. عرق کرده بود. چادر و مقنعه را از سرش کند و به جالباسی آویزان کرد. کیسه های سبزی و میوه ای را که خریده بود، از روی زمین بلند کرد و به آشپزخانه برد. در آشپزخانه آبی به سرو صورتش زد و شیشه آب را از یخچال بیرون آورد و سر کشید. کولر خراب شده بود. پنجره ها را تا آخر باز کرد و کیسه ای را که در آن جعبه کفشی بود، از کنار در خروجی برداشت. به پشتی تکیه داد و روی فرش قرمزی که تمام اتاق را پوشانده بود، ولو شد و پاهایش را دراز کرد. ذوق داشت کفشی را که خریده بود، دوباره ببیند. در جعبه را که باز کرد، لبخندی همه صورتش را پر کرد. اصلا پشیمان نبود. هیچوقت هم پشیمان نمی شد. با اینکه مجبور شده بود بیشتر پولش را بدهد تا بتواند کفش را بخرد و حتما خرجی ماهانه کم می آورد، اما ارزشش را داشت. بی اختیار یک لنگه کفش را از جعبه در آورد و به دهانش نزدیک کرد و نوک تیز آن را بوسید. کفش پاشنه بلند پولک دوزی شده ی تحسین برانگیزی بود. نیم ساعت جلوی مغازه ایستاده بود و به آن خیره شده بود. بعد از نیم ساعت خودش را مجبور کرده بود دل بکند و به بقیه ی مغازه ها سر بزند. تابستان ها این کفش های جلو بسته خیلی پایش را اذیت می کرد. چند وقت می شد در فکرش بود کفش رو بازی برای خودش بخرد. اما وقت و پول نداشت. وقت هم زیاد مهم نبود. در مسیر خانه تا اداره هر روز از چندین مغازه و پاساژ می گذشت و عادت کرده بود پشت ویترین مغازه ها وقت گذرانی کند و جنس و مدل کفش ها و قیمتشان را تخمین بزند. اما پولی دستش نبود. حالا هم که پولی به دستش آمده بود، همه اش را به باد داده بود. بعد از یک ساعت چرخ زدن در مغازه ها و پاساژها، رفته بود کفش های پاشنه هفت سانتی ظریف پولک دوزی شده ای خریده بود که چند شماره هم از پایش کوچکتر بود. بدون اینکه زیاد فکر کند، از ترس اینکه تصمیمش عوض شود، خودش را داخل مغازه انداخته بود و تند تند پولها را شمرده و مغازه دار را مجبور کرده بود کفش ها را از پشت ویترین در آورد و به او بدهد. برخلاف همیشه که وسواس خرید داشت، این بار همه ی ماجرا بیشتر از پنج شش دقیقه طول نکشیده بود. بعد با عجله به سوی خانه آمده بود و تا سر کوچه خودشان نرسیده بود، آرام نگرفته بود. می ترسید پشیمان شود و کفش ها را پس دهد. مثل بچه ای که می ترسد اسباب بازی مورد علاقه اش را از چنگش درآورند، کیسه کفش را چنگ زده بود و به سرعت به خانه برگشته بود. هنوز کف دستش از رد و فشار ناخن ها قرمز بود. نوک انگشتانش را آرام آرام روی دانه دانه پولک ها کشید و انحنای کفش، گودی آن و نوک تیز آن را لمس کرد. بدون شک کفش زیبایی بود. پر از گلهای کوچک بنفش و سفید و آبی و زرد. از شادی در پوست خود بند نمی شد. دستهای چاق و تپلش را در دو لنگه کفش کرد و در هوا چند قدم راه رفت. بعد کفش ها را بر زمین گذاشت، خم شد و سعی کرد چهار دست و پا در اتاق راه رود. سنگینی اش را روی پاها انداخته بود و مواظب بود به کفش ها که بسیار ظریف بودند، فشاری وارد نشود. به آن سر اتاق که رسید، هنوز شور و شوقش فروکش نکرده بود. کفش ها را به صورتش نزدیک کرد و گل به گل آن و پولک های شیشه ای دوخته شده بر آن را بوسید و کف زبر آن را محکم بر صورتش کشید. نفس هایش تند شده بود. لبهایش بی اختیار به هم فشرده می شدند. نوک تیز کفش را به دهان برد و محکم آن را گاز گرفت و ناگهان زد زیر خنده. بی دلیل می خندید. همانطور که می خندید، کفش ها را عقب عقب برد و گذاشت وسط اتاق. به پشتی لم داد و خیره شد به آنها. نفس بلندی کشید. چقدر زیبا بودند. اشک در چشمهایش جمع شده بود. از پشت اشک کفش ها آرام می لرزیدند. فکر کرد اگر یک ماه هم مجبور شود نان و پنیر بخورد، باز ارزشش را دارد. او که دلخوشی دیگری نداشت. پایش را دراز کرد و با نوک انگشت یک لنگه ی کفش را که کمی کج شده بود، راست کرد. در عمرش کفش بسیار دیده بود. اصلا یکی از بهترین سرگرمی هایش، اگر نگوییم تنها سرگرمی اش، این بود که پشت ویترین مغازه های کفش فروشی بایستد و به کفش ها نگاه کند. سر این سرگرمی لذت بخش، دو بار هم با دو مرد آشنا شده بود. یکیشان که دیده بود خیلی وقت است سرگرم تماشای ویترین یک کفش فروشی است، سر صحبت را باز کرده بود که می خواهد یک کفش برای خودش بخرد و دوست دارد مطابق سلیقه ی او که یک خانم است، باشد. اما دیگری بعد از چند دقیقه مقدمه چینی از او پرسیده بود اگر قرار باشد از میان آن کفش ها، یک کفش برای خودش انتخاب کند، کدام را انتخاب می کند. او به فکر فرو رفته بود و آنقدر طول داده بود که وقتی سر بلند کرده بود تا جواب دهد، مرد نبود.
کفش ها آرام و موقر در کنار هم ایستاده بودند و مثل دو دختر بلند قامت و ظریف، شرمناک در اوج جوانیشان می درخشیدند. فکر کرد با این کفش ها فقط باید رقصید. ناگهان انگار چیزی یادش آمده باشد، بلند شد و از کمد لباس ها، که پر از لباس های سیاه و خاکستری و قهوه ای بود، چوب لباسی ای را بیرون کشید که به آن پیراهن ساتن نارنجی رنگی آویزان بود. پیراهن ظریف و بلندی که یک چاک بلند در پهلو داشت و حاشیه های یقه و دامن آن پر از گلهای ریز و درشت رنگارنگ بود. سرشانه های پیراهن را تا روی شانه هایش بالا آورد و در آینه قدی کمد به خودش نگاه کرد. زیر چشمهایش گود افتاده بود و موهایش که زودهنگام داشت سفید می شد، آشفته بر صورتش ریخته بود. پهلوهایش از دو طرف پیراهن بیرون زده بود. پیراهن را تا روی صورتش بالا کشید و نوک پا نوک پا به سمت کفش ها رفت و سعی کرد سر پاهایش را داخل کفش ها کند. چیزی نمانده بود به زمین بیفتد.
پیراهن را که در کمد گذاشت، کفش ها را برداشت و به سینه اش چسباند. باد خنکی از پنجره می زد تو و پرده را آرام تکان می داد. آن موقع هم تابستان بود. سرش را محکم تکان داد تا چیزی را که به ذهنش آمده بود، فراموش کند. فایده ای نداشت. دوباره آن کفش ها جلوی چشمش بود. آن کفش ها و آن ساق پای سفید. هنوز مدرسه نمی رفت. مادر روزها تا شب در یک کارخانه بسته بندی چند شیفت کار می کرد و پدر صبح تا شب در خانه بود. یا سیگار می کشید و سوسن گوش می داد یا تار و سه تار می ساخت. نصف اتاق را تا سقف با کاسه های شکسته و نو پر کرده بود و در نصف دیگر اتاق بساط چایی و بافور و اسباب کارهایش را پهن کرده بود و ساز می ساخت. او هم در اتاق دیگر که هم اتاق خوابشان بود هم اتاق آشپزی و هم اتاق مهمان، دفتر نقاشی و مداد رنگی هایش را پهن می کرد و صبح تا شب، تا مادر بیاید، نقاشی می کشید و به پنجره نگاه می کرد. هیچکدامشان اجازه نداشتند از اتاق بیرون بروند. مادر در را از پشت قفل می کرد. عصرها که می شد، صدای تق تق آن کفش ها از میان سروصدای بازی بچه های صاحبخانه او را به سوی پنجره می کشاند. پشتی و بالش ها را روی هم می گذاشت و از آنها بالا می رفت تا از پشت شیشه پنجره کفش ها را بهتر ببیند. یک جفت کفش دیگر هم بود. یک جفت کفش مردانه سیاه و بزرگ و زمخت که از تمیزی برق می زد. تا وقتی هوا تاریک شود آن بالا می ایستاد و به ترکیب بی نظیر آن کفش ها در کنار هم خیره می شد. هر روز عصر قبل از آنکه صدای تق تق آن کفش ها هوش و حواسش را برباید، دلش شور می افتاد. تند تند چای و قندان و زیر سیگاری پدر را آماده می کرد تا وقتی سر و کله کفش ها پیدا شد، پدر بیخود او را صدا نکند و او را از آن بالا، از میان رویاهایش پایین نکشد. خوب یادش مانده بود. تندی آفتاب که می رفت و سایه بیشتر می شد کفش ها پیدایشان می شد. اول کفش های سیاه و سنگین پشت پنجره پیدایشان می شد. پایین پای صندلی آرام بر زمین می نشستند و ناگهان از جا می پریدند. دل دخترک هری پایین می ریخت. فکر می کرد الان است که مرد خم شود و مچ او را که دزدکی داشت از پنجره نگاه می کرد، بگیرد. اما مرد هیچوقت خم نمی شد. فقط از روی صندلی بلند می شد و می نشست. بلند می شد و می نشست. تا وقتی که آن کفش های سحر انگیز پیدایشان می شد. آنوقت دیگر کفش های سیاه جم نمی خورند. آرام می گرفتند. دل دخترک هم آرام می گرفت و مجذوب آن گلهای ریز و درشت صورتی و سفید، آن پاشنه های بلند و آن ساق پای سفید که از لای چادر نازک نقره ای پیدا بود، می شد. گاه گاه پاشنه ی کفش هایشان به هم می خورد و آن کفش های رویایی تند خود را کنار می کشیدند و زمانی دیگر نه تنها خود را کنار نمی کشیدند، بلکه با نوک تیز خود روی آن کفش های سیاه ضرب می گرفتند و دخترک را مسحور خود می کردند. غروب که می شد از نردبان بالشتی اش پایین می آمد، اتاق را مرتب می کرد و تا وقتی مادر به خانه بیاید، نقاشی می کشید. می خواست همه ی آنچه را که دیده بود، به روی کاغذ بیاورد. و هیچوقت نمی توانست. چیزی در آن کفش ها بود که او نمی فهمید و نمی توانست بکشد. گاه عروسی می کشید با یک دنیا کفش های پاشنه بلند و رنگارنگ در اطرافش، گاه صفحه را پر از گلهای ریز و درشت می کرد و گاه عروس و داماد کوچکی می کشید که کفش هایشان همه ی صفحه را پر می کرد. آن عصرهای تابستان انگار هیچوقت تمامی نداشت. هنوز هم تمام نشده بود. خودش را می دید پشت پنجره ایستاده و با یک دست لبه تاقچه پنجره را گرفته تا نیفتد و با دست دیگر گردنش را که از شدت کشیده شدن درد می کرد، آرام می مالد. تا آن روز. آن روز تعطیل بود. مادر سرکار نرفته بود. ظهر برای ناهار به خانه ی یکی از فامیل رفته بودند. پدر طبق معمول در خانه مانده بود. وقتی به خانه برگشته بودند، از ظهر گذشته بود. نصف حیاط سایه بود، نصف حیاط آفتاب. صاحبخانه خانه نبود. زود رفته بود سر حوض و شیر آب را تا آخر باز کرده بود. گاه گاه هم به دو صندلی خالی که پشت به پنجره شان گذاشته شده بود، نگاه انداخته بود. نمی دانست چرا دلش شور می زد.
پدر لخ لخ کنان با دمپایی های پلاستیکی سفید پاره از پله های زیر زمین بالا آمده بود و روی یکی از آن دو صندلی نشسته بود. مادر هم که پای خاکی شده چادرش را در حوض چنگ می زد، مدام به او تشر زده بود که آب را کمتر باز کند. بعد هم همانطور که چادرش را روی بند حیاط پهن می کرد شروع کرده بود به غرغر کردن و سرکوفت زدن سر پدر. پدر مثل همیشه خودش را مشغول سیگار کشیدن کرده بود و به جای نامعلومی خیره شده بود. صدای سوسن از اتاق کارش می آمد. و ناگهان چه دیده بود. مادر که چادرش را روی بند حیاط پهن کرده بود، کنار پدر روی صندلی ای که متعلق به آن کفش های سیاه و براق بود، نشسته بود و ناله و نفرین می کرد. کفش های سیاه گرد و خاک گرفته پاشنه تختش را که کفش مهمانی و کار و خرید و بازارش بود، در آورده بود و کف پاهایش را به هم می مالید. ناگهان متوقف شده بود. انگار همه چیز متوقف شده بود. فقط صدای شر شر آب که با شدت هر چه تمام تر در حوض می ریخت و به اینور و آنور می پاشید، جریان داشت. خیره شده بود به آن دو و از دمپایی های پاره و پاهای لاغر و کبره بسته یکی به کفش های مستطیل شکل و گرد و خاک گرفته و جوراب کلفت و سیاه دیگری نگاه کرده بود.
سرش را تکان داد و به چشمهایش که دیگر جایی را نمی دید، فشار آورد. دوباره کفش ها ظاهر شدند. پولک هایشان در زیر آخرین شعاع های خورشید که از لای پرده می زد تو، می درخشید. دست بر زمین گذاشت و از جایش بلند شد.
در اتاق خواب از زیر تخت جعبه بزرگی را بیرون کشید. در جعبه را که باز کرد، یک جفت چکمه ی ساق بلند قرمز رنگ برق زدند. چکمه ها نو و تمیز بود. با ملافه ای که دم دستش بود، دستی به سر و گوششان کشید. تن چکمه ها خنک و سر بود. چند دقیقه به چکمه ها خیره شد و لبخندی به زور صورتش را از هم باز کرد. چکمه ها را در جعبه گذاشت و جعبه را در زیر تخت قرار داد. کفش هایی را هم که تازه خریده بود، در جعبه شان قرار داد. می خواست در جعبه را ببندد که دلش نیامد. بار دیگر آنها را به صورتش نزدیک کرد. می خواست آنها را ببوسد. لبهایش به هم نمی آمد. تلاش کرد. نمی توانست. دلزده آنها را در جعبه گذاشت و جعبه را به زیر تخت هل داد. چیزی در سرش بلند و تق تق صدا می داد. انگار در سرش چکش می زدند. صورتش از درد در هم شد. سرش را محکم میان دو دست گرفت و فشار داد. بدنش یخ کرده بود. بلند شد و پنجره را که تا نیمه باز بود، بست. روی تخت ولو شد و پتو را روی سر کشید.
کوچه
نوشته ی مینا اورنگ
موهای طلایی اش را تا پشت گوشها عقب داد, خم شد و چند گل دیگر چید و به دسته گلی که در دست داشت, اضافه کرد. یک دستی ژاکت سبزش را درآورد و کوله پشتی اش را به دوش انداخت و به دو از تپه پایین آمد. پایین که رسید, گل های وحشی ای را که چیده بود، روی تخته سنگ بزرگی گذاشت و صلیب کشید. آنوقت در جاده خاکی که انتهایش معلوم نبود, راه افتاد.
سهیلا چشم به صفحه مانیتور دوخته بود و با پشت دست اشکهایش را پاک می کرد تا حرکت آرام دوربین را_ که به دنبال کریس بود_ از دست ندهد. رفتنش تمامی نداشت. یک دقیقه, دو دقیقه, چند دقیقه. نمی توانست بیشتر از این روی صندلی تاب بیاورد. بلند شد و در اتاق راه افتاد. نیاز داشت راه برود. برگشت و به صفحه مانیتور نگاه کرد. کریس هنوز داشت می رفت و تیتراژ بالا می آمد. اتاق کوچک بود، هنوز سه چهار بار بیشتر دور اتاق نچرخیده، سرگیجه گرفته بود. هوای اتاق خفه و سنگین بود. نمی توانست خوب نفس بکشد. در اتاق را که باز می کرد به فکرش رسید کریس هنوز دارد می رود.
در کنج هال پدربزرگ خوابیده بود. بلند و نامنظم نفس می کشید. صدای خرخر پدر هم از اتاق خواب میآمد. گوشهایش را با دو دست گرفت و تا چشمهایش به تاریکی عادت کند آهسته قدم برداشت. مواظب بود هنگام راه رفتن به میز و صندلی ها یا اشیای عتیقه ی پدر که گوشه گوشه ی خانه را پر کرده بود، برخورد نکند. از وقتیکه یادش می آمد این اشیا جلوی چشمش بود اما هیچوقت نتوانسته بود جای آنها را حفظ کند و با خیال راحت از کنارشان رد شود. چند گلدان و مجسمه را بخاطر همین بی احتیاطی ها و بقول پدر خنگ بازیها شکسته بود. فرشی را که زیر پایش جمع شده بود، صاف کرد و به کریس فکرکرد. فیلم بود که بود اما حقیقت داشت. حداقل از زندگی او بیشتر حقیقت داشت. از خودش پرسید "حقیقت یعنی چی؟" و به خودش جواب داد "مرده شور هر چی حقیقته رو ببرن. حقیقت اینه که من میخوام دو قدم تو این خونه لعنتی راه برم اما باید چار چشمی مواظب باشم دست و پام به جایی گیر نکنه و یه کوفت و زهرماری نشکنه" سرش را گذاشت روی دیوار کنار در خروجی و گلویش را مالید. آهسته گفت: " دیگه نمی تونم". در خروجی را باز کرد و خودش را بیرون انداخت. در را که می بست به ذهنش رسید چیزی تنش نیست. بلند گفت: "به جهنم" و به سرعت از پله ها پایین آمد. حیاط تاریک بود. فقط لامپ کم نوری سردر حیاط را روشن می کرد. بازوهای لختش را بغل کرد و در پشت کاج بلند گوشه حیاط پنهان شد. بی اختیار نگاهش را گرداند روی پنجره همسایه ها و ساختمان های اطراف. همه ی چراغ ها خاموش بودند. سرش را زیر انداخت و در پشت ردیف درخت های خرمالو و انار راه افتاد. راه که می رفت بهتر میتوانست فکر کند. چرا او نمی توانست برود. هرچه داشت و نداشت بگذارد و برود. چیز زیادی هم که نداشت. جایی نمی خواست برود. فقط می خواست برود. مدتها بود به ضرورت این رفتن پی برده بود. از همان اول میدانست باید برود اما از جایش تکان نخورده بود. نمی شد با کسی هم درباره این ضرورت حرف بزند. مسلما کسی نمی فهمید. خودش هم نمی فهمید. فقط این ضرورت را احساس می کرد. این ضرورت هم آرام و هم آشفته اش می کرد. از یک طرف بالاخره توانسته بود بعد از سالها برای آن حس مرموز کلمه ای پیدا کند و از طرف دیگر این کلمه از جلوی چشمهایش دور نمی شد و مدام در ذهنش بود. هربار فکر کرده بود دارد راه می افتد اما کمی بعد متوجه اشتباهش شده بود. دانشگاه, کار, حتی این آخریها ازدواج. هیچ چیز نتوانسته بود در این سکوتی که احساس می کرد, شکاف اندازد. هر اتفاق تازه درجا زدن بیشتر بود. پای او را بیشتر می بست. با خودش گفت:" همه زندگی من همینه. چند وجب جا رو هی برم بالا هی بیام پایین. هی برم بالا هی بیام پایین. هیچ چیز قرار نیست عوض بشه ." از پشت درختهای خرمالو بیرون آمد و در محوطه باز حیاط به راه رفتن ادامه داد. به پنجره های اطراف نگاه کرد. پرده همسایه طبقه دوم تکان می خورد. احساس کرد کسی پشت پنجره است. زیر لب گفت:"می دونم از چی می ترسم." گلویش را سفت چنگ زد و دندانهایش را به هم سایید. "می دونم از چی می ترسم. من از پرده هایی که تکون می خورند، از پنجره ها می ترسم. از اینکه شبیه آدمها نیستم می ترسم. از اینکه اونا بفهمن شبیهشون نیستم می ترسم."
با غیظ قدم بر می داشت و دور حیاط می چرخید. از شلوغی و سرو صدای مهمانها و دیدن خواهرش در لباس سفید عروسی, سردردش باز شروع شده بود. آمده بود حیاط قدم بزند اما بعد از چند دور چرخیدن, حیاط کوچکتر شده بود و سردردش بیشتر. در کوچه جای بیشتری برای قدم زدن وجود داشت. برای همین به کوچه زده بود. به سرکوچه که رسیده بود, نتوانسته بود توقف کند, راسته خیابان را گرفته بود و یکسر جلو رفته بود, چهار راه ها و خیابانهای فرعی و کوچه های تو در تویی که تمام نمی شد. چشم از زمین برنداشته بود و فکر کرده بود هر چقدر دورتر شود حالش بهتر می شود. فقط گم شدن میتوانست آرامش کند. شب که به خانه برگشته بود کسی متوجه غیبتش نشده بود. از آن روز شش هفت سالی می گذشت. حالا خواهرش بچه دومش را در شکم داشت. شکم بالا آمده سعیده به ذهنش رسید. سرش را محکم تکان داد تا تصویر را پس بزند. کریس بچه اش را کشته بود. او بچه نمی خواست, عشق می خواست. بطور قطع کار درستی کرده بود. هیچ چیز نتوانسته بود کریس را متوقف کند. او تصمیم گرفته بود به چیتا، سرزمین رویایی اش برود, این کار را هم کرده بود. در این مسیر خیلی چیزها را از دست داده بود. مهمتر از همه به خودش و خواسته اش شک کرده بود. ترسیده بود. وقتی خانواده اش مانع او شدند یا وقتی پای بچه وسط آمد فکر کرده بود دیگر باید تسلیم شود. اما بعد از مدتی دوباره سر پا ایستاده بود. او شجاعت کریس را نداشت. نمی توانست از جایش تکان بخورد. می خواست اما نمی توانست. فکر کرد کاش من هم نمی خواستم. از وقتی یادش می آمد دوست داشت خودش را به نحوی گم و گور کند. اما هیچوقت آنطور که دلش می خواست نتوانسته بود. همیشه مجبور بود از سوراخی که در آن غیبش زده بود، بیرون بیاید و سر زندگی اش برگردد. زندگی ای که میدانست برای او نیست. فکر کرد حالا که من احساس آوارگی می کنم چرا نباید واقعا مثل آواره ها زندگی کنم. کریس مزه واقعی زندگی را چشیده بود، خشم و نفرت را با تمام وجود زندگی کرده بود. احساساتی که او هیچ تصوری از آنها نداشت. همیشه آنها را خفه کرده بود. دختر خوب پدر و مادرش بود و بعد حتما زن خوبی برای شوهرش و مادر خوبی برای بچه هایش. همه ی زندگی اش همین بود.
با نفرت پاهایش را به زمین کوبید. حیاط به نظرش کوچک می آمد. موهایش را جمع کرد, یک دور پیچاند و در یقه تاپی که به تن داشت فرو کرد. در حیاط را باز کرد و دستهایش را به چارچوب در تکیه داد. کوچه تاریک بود. تنها یک تیر چراغ برق در انتهای کوچه روشن بود که نورش از آنجایی که ایستاده بود تار و مبهم به نظر می آمد. چند خانه پایین تر کسی در خانه اش را باز می کرد. مردی سطل آشغال به دست از خانه بیرون آمد. مرد پیژامه پوشیده بود و عرق چین به سر داشت. با خودش گفت تکان نمی خورم. از جایش تکان نخورد. محکم چارچوب در را گرفته بود. مرد مدتی ایستاد و به او نگاه کرد. او هم به مرد خیره شد. مرد که به داخل خانه رفت و در را بست, از چارچوب در بیرون آمد و وسط کوچه ایستاد. موهایش را که در یقه لباسش جمع کرده بود, در آورد و بر شانه هایش ریخت. روی نوک پا ایستاد و چرخی زد. دور که می گشت ناخودآگاه یکی یکی پنجره ها و درها و پشت بام های اطراف را از نظر گذراند. سعی کرد چیزی زیر لب بخواند اما ذهنش خالی بود.
در کوچه باد سردی می آمد. نیاز داشت راه برود تا بتواند به افکارش ادامه دهد. کریس چطور توانسته بود به خواسته اش اطمینان کند. او نمی توانست به خواسته اش اطمینان کند. اصلا نمی دانست چه میخواهد. از خواسته هایش می ترسید. می خواست زلزله بیاید و همه چیز را خراب کند یا می خواست دنیا را مثل فیلمها متوقف کند و خودش با خیال راحت هرجا که دوست داشت برود. پاهایش درد می کرد. هنوز به وسط های کوچه هم نرسیده بود. آن شب هم همینجا بود که از خواب بیدار شده بود و خودش را تک و تنها وسط کوچه دیده بود. آن شب هم صدای سگ ها می آمد و هوا سرد بود. هنوز اینقدر در کوچه شان ساختمان نساخته بودند و بیشتر زمین های اطراف خالی افتاده بود و اینجا و آنجا درخت توت در آنها سبز شده بود. چشم باز کرده بود و خودش را تنها میان درختها دیده بود. مدتی ایستاده، به تاریکی اطراف خیره شده بود. عجیب آنکه نترسیده بود. نه جلوتر رفته بود و نه به فکرش رسیده بود باید برگردد. بعدها برایش تعریف کرده بودند یکی از همسایه ها او را به خانه برگردانده. خودش چیزی به یاد نداشت. فقط یادش می آمد آن وسط ایستاده, مسحور صدای سگ ها و سایه های لرزان شاخ و برگ درختان بر روی زمین شده و می خواهد جلوتر برود اما نمی تواند.
به سر کوچه رسید. خیابان خلوت و روشن بود. جلوتر از این نمی توانست برود. ماشینی به سرعت از خیابان گذشت و موسیقی تندی که از پنجره آن بیرون می زد, سکوت خیابان را شکست. چشمهایش را بست و به دیوار تکیه داد. به ذهنش رسید چرا او نمی تواند مثل بقیه زندگی اش را بکند یا مثل کریس برای خودش زندگی کند. از دور صدای آواز چند نفر که با هم می خواندند, می آمد. گوش هایش را تیز کرد. تصویر چند مرد مست که تلو تلو خوران آواز می خواندند, جلوی چشمش آمد. صدا که نزدیکتر شد, خودش را در تاریکی کوچه پنهان کرد و گوش داد به آواز. انگشتهایش روی دیوار ضرب گرفتند. خودش را می دید دست انداخته گردن یکی از آنها, جویده جویده می خواند و دور می شود. صدا که نزدیکتر شد قلبش شروع کرد به تپیدن. دیگر نمی توانست چیزی بشنود. گوشش زنگ میزد. بی رمق چشمهایش را باز کرد. چهار پنج نفر بودند که پس و پیش دنبال هم می آمدند. سایه هایشان روی زمین در هم می رفت و از هم جدا می شد. فکر کرد از جایش تکان نمی خورد. چشمهایش را که ببندد، به محضی که باز کند همه چیز تمام می شود. چشمهایش را بست. صدا از کنار گوشش گذشت. از جا پرید و شروع کرد به دویدن. وسط های کوچه که رسید, ایستاد و به پشت سرش نگاه کرد. سراسر کوچه تاریک بود. چراغ تیر برق خاموش شده بود. نور کمی از لای در نیمه باز خانه شان بیرون می زد. قلبش هنوز تند تند می زد. چشم دوخت به نور و همانطور که انگشتهایش را روی دیوار زبر سیمانی می کشید, به سمت نور که حالا لکه محوی شده بود و همه میدان بینایی اش را پر می کرد, راه افتاد. با خودش گفت دارم بر می گردم. دوباره تکرار کرد من بر می گردم و تمام نیرویش را در دستش جمع کرد و به دیوار فشار آورد. پوست انگشتهایش را احساس می کرد که کنده می شود و می سوزد. درد لذت بخشی را در تنش احساس می کرد. اندیشید هرچقدر درد بیشتر شود قویتر می شوم و به دیوار فشار بیشتری آورد. باد تندی شروع به وزیدن کرده بود. لکه نور که محو و محوتر می شد، ناگهان خاموش شد. باد در خانه را بسته بود.
نزديك يك ساعت است كنار خيابان ايستادم. خدا لعنتت كند پري با اين نشاني دادنت. طرف يك ماشين سفيد مدل بالا دارد، حدودا پنجاه سالش است، خيلي هم خوش تيپ است. گندت بزنند. اينجا همه هم ماشين هاشان مدل بالاست، هم خوش تيپ هستند. اين پسره ی بلال فروش هم از رو نمی رود. هرچقدر چشم غره می روم، انگار نه انگار. يك ماشين سفيد از آنور خيابان به اين طرف مي آيد. ماشين كه نزديكتر مي شود چشمم به چشمهاي راننده اش مي افتد. نه، اين هم نيست. ماشين كمي جلوتر مي ايستد و بوق مي زند. توجه نمی کنم. دنده عقب مي گيرد و جلوي پايم ترمز مي كند. یک لمی داده است روی صندلی که بیا و ببین. شکم گنده ای دارد. ماشين هاي پشتی بوق مي زنند كه زودتر حركت كند اما عين خيالش نيست.
مي گويم: چیه؟
زير لب چيزي مي گويد.
_ چي؟
پ ن: یک داستان بازنویسی شده!
دستهاش را میگذارد روی چشمهام. نگاهم را می بندد. ستاره ها تاریک میشوند. مچ دستش را میگیرم. به کف دست خیره میشوم. خطوط عمیق و پر پیچ و تاب آن را بلند میخوانم:"یه سفر طولانی. آدمای جدید. دوستای جدید. این دو تا خط مرگو ببین شاید معنیش اینه دوبار میمیری". حوصله ام سر میرود. این هم تکراریست. نرگس است. به عادت همیشه بازوش را میکشم به طرف خودم. کمرش را میگیرم و روی زانوهام مینشانم. زود پشیمان میشوم. می خندد. می گویم:"فکر کردم خوابیدی". جواب نمیدهد. میگوید: " این ستاره های ولگرد" و گرد آخر آن را میکشد. سرم را تکان میدهم. آرزو میکنم کاش به خوبی تمام شود. بلند میشوم و پشت بام را چند بار دور می زنم. چند قدم عقب تر دنبالم می آید. آهنگ قدیمی ای را زمزمه میکند. گاهی هم آخر بیتی را میکشد و صداش را بلند میکند. میگویم:"نرگس" و مکث میکنم. ادامه میدهم:"نرگس داشتم به تو فکر میکردم که یهو پیدات شد". قدمهایش را تند میکند و دست می اندازد دور کمرم. مضطرب میشوم. میخواهم دستش را کنار بزنم اما حرکتی نمیکنم. با دکمه هام بازی میکند. منتظرم چیزی بگوید اما هنوز دارد همان حمیرای قدیمی میخواند. سرش را تکیه میدهد به بازوم و پهلوم را نوازش میکند. احساس خفگی میکنم. تقریبا داد میکشم:"ببین نرگس". هنوز حمیرا می خواند. همیشه خیلی دیر متوجه چیزی میشود. میگویم:"میشه بس کنی. دارم باهات حرف میزنم". نزدیک یک دقیقه طول میدهد تا دست از خواندن بردارد. وقتی هم که صداش کاملا قطع میشود، فکر میکنم هنوز در دلش مشغول خواندن است. میگویم:"نرگس" و ترس برم میدارد. بازوم را که در بازوش حلقه شده، بیرون میکشم و یک قدم از او فاصله میگیرم. روبروش می ایستم.
پ.ن: بداهه ای دیگر ...
عجله دارم چیزی را بگویم. چیزی که تنها با گفتن و گفتن مدام آشکار میشود. چیزی که نمیدانم چیست اما می دانم هر چه بیشتر و بیشتر بگویم به آن نزدیکتر خواهم شد. چیزی که بی گمان با او در ارتباط است اگر فقط از آن او نباشد. کلمات چقدر نارسند از گفتن درباره او. باید صبر کرد. بعد از آن شب، همه زندگی من در آن کوچه دراز و پله های تاریک و اتاق خالی گذشت، جز آن اگر چیزی بود، زندگی نبود. اکنون می فهمیدم پنجاه سال زندگی چون اشتباهی محض بر من گذشته بود. همان بلاهتی که از آن می ترسیدم. بلاهتی که از آن گریزی نبود. قبل از طلوع بود. در را باز کردم و از پله ها بالا رفتم. فک و شانه ها یم منقبض شده بود، از سرمای شبی که در کوچه گذشته بود یا از سوسک های بالداری که هنوز بهشان عادت نکرده بودم. هیچ اتفاق تازه ای در اتاق نیفتاده بود. او مثل قبل نشسته بر زمین مشغول کشیدن نقاشی هایش بود. همان پیراهن خاکستری. همان لبهای آلبالویی رنگ. همان چشمهای درخشان.
پ.ن: این بی سروته ما، داره همچنان میآد! نمیشه جلوشو گرفت، میآد و میآد!
گفتم:"سلام". دستپاچه بودم. شاید بخاطر فضای اتاق که سرد بود. مثل زندگی خراب شده من خراب بود. برگشت. نگاهم کرد. از همان لحظه چشمانش که می درخشیدند و لبهای آلبالویی رنگش در خاطرم ثبت شدند. حک شدند. تا امروز که برای شما می نویسم نه از برق چشمانش چیزی کم شده و نه از تازگی لبهایش. فقط چیزی اضافه شده است. رنگ پریده لبهایش که در زیر رنگ آلبالویی ای که بر آن می مالد، پنهان می شود. این را بعدها فهمیدم. کشف کردم. با زیرکی تمام بی آنکه به رویش بیاورم. از پی ساعت ها و ساعت ها خیره شدن بر لبهایش. لحظه ای نگاهم کرد و بی آنکه علامتی چیزی از خود نشان دهد که متوجه من شده، بر روی زمین نشست و تکیه به دیوار استخوانی رنگ پشت سرش داد. چند برگ کاغذ را بر روی تخته ای چوبی قرار داد و تخته را بر روی زانوهایش گذاشت. آنوقت با مداد سیاهی که تهش را در دهان گذاشته بود و می جوید، به صفحه خالی خیره شد. یک قدم برداشتم و از آستانه در گذشتم. سرش را بلند نکرد. یک قدم دیگر. یک قدم دیگر. حالا وسط اتاق ایستاده بودم.
پ.ن:کوچه ای دراز
دراز
دراز
که همه عمر به پاسبانی نگاهت،
سپری کردم
پ.ن: موانع وسایلند.
هیچ چیز از او در خاطرم نمانده است. هیچ چیز از او در خاطرم نمی ماند جز انبوه موهای سیاهش که برق می زند و چشمانی که می درخشند مگر در مواقعی که هوا طوفانی باشد ـ که زیاد هم پیش میآید. و چیزی دیگر. بهتر است بگویم معمایی دیگر. لب های نازک و نحیفش که همیشه چون آلبالویی سرخ، تازه اند. تازه اما رنگ پریده. تازگیشان، رنگ پریدگیشان را پنهان می کند. حدس می زنم. لبهایش زنده ترین تصویریست که از او در خاطرم می ماند. شاید چون مثل شکارچی ای همیشه در کمینم تا حرفی، کلمه ای، آهی، چیزی را از آنها به چنگ آورم. بیرون بکشم. از بس که کم حرف است. بهتر است بگویم تقریبا حرف نمی زند. باید سراپا گوش شد تا چیزی شنید، حتی توهمی از شنیدن را پیدا کرد. همین توهم هم برای من بس است. همین را هم از من دریغ می کند. بگذریم. خودش که اینطور فکر نمی کند. یعنی من اینطور فکر می کنم که او اینطور فکر نمی کند. خودش که تقریبا فکر هم نمی کند، حداقل درباره من، موجودیت من. او را اتفاقی دیدم. سر ظهر بود. از آن ظهر های مزخرف داغ.
پ.ن: این روزها وقت داستان نوشتن ندارم. تازه داستان سواد می خواهد، که من ندارم. شعر هم که خودش میآید. نمی شود کاری کرد. فکر کردم تا شعری بیاید یا وقتی برای حرفه ای نوشتن و خواندن داستان پیدا کنم، بداهه هایی بنویسم. بیشتر طرح هایی که شاید نیمه کاره هم رها شوند. چه باک. هدف تمرین نویسندگی است. هر چه بادا باد.
مرد کز کرده در پالتویی بلند با خرده سنگی در دست، بر سنگ قبر چیزی میکشید. سر و گردن و پیراهن و موهایی پرپشت که به این سو و آن سو پراکنده بودند. درست مثل روز اول بود. هنوز هم بعد از گذشت سالها آن تصویر جلوی چشمانش بود. زنی از پشت با موهایی پریشان در منتهی الیه بالای صفحه، گوشه راست. زن انگار داشت حرکت میکرد و دور میشد، کوچک و کوچک تر، چیزی نمانده بود از صفحه نقاشی بیرون زند و محو شود. کلاس اول دبستان بود. معلمش نقاشی را که دید، اخم کرد و با دست بزرگ و نرمش کنار صفحه چیزهایی نوشت با دست خطی نامفهوم آنقدر که نتوانست چیزی از آن سر در آورد. تا زنگ بخورد جرئت نکرد سرش را از روی نقاشی بلند کند و به کسی نگاهی اندازد. فهمیده بود کار بدی کرده است. وقتی به خانه رسید، مادر خانه نبود. غذا روی گاز سرد شده بود.
" کودکی ام مثل قیر بود، سیاه. اولین بار کلمه مادر را در یک کتاب احساس کردم. فهمیدم. کتاب را در دوازده سالگی ام خواندم. از آن موقع همیشه فکر میکنم کاش زودتر آن کتاب را خوانده بودم. بعد از آن بود که به جان کتاب ها افتادم. انگار در کتاب ها زندگی را بهتر میشد احساس کرد، پدر را، مادر را، خانه را، دوستی را، عشق را، حتی جدایی را ..." نویسنده بار دیگر پاراگرافی را که نوشته بود، خواند. پاراگراف های آخر کتابش بود. چیزی به پایان نمانده بود. باید سرنوشت قهرمان داستان را مشخص میکرد. چند روزی بود که داشت تصمیم میگرفت با این آدم چه کار باید کند. بالاخره به این نتیجه رسیده بود که بهتر است مرد داستان خودکشی کند با چیزی مثل دار. این پاراگراف هم بخشی از وصیت نامه اش بود. شاید هم همه اش. هر چقدر تلاش می کرد نمیتوانست به وصیت نامه چیزی اضافه کند. باید دلایل خودکشی را، ناامیدی مرد را، آرزوهایش را در این وصیت نامه به تصویر میکشید. باید وصیت نامه چیزی شبیه وصیت نامه های واقعی میشد. در این مدت چند وصیت نامه از آدم هایی که خودکشی کرده بودند، خوانده بود اما فایده ای نداشت. نمی توانست چیزی شبیه آن وصیت نامه ها از کار در آورد. نویسنده سیگار دیگری روشن کرد و به داری که میان صفحات چرک نویس هایش آویزان شده بود، خیره شد.
پ.ن: داستانی بداهه است، اتفاقی که بر صفحه نشست.
از دیوانگی ام خبری نیست.سر عقل آمدم.توانستم با برنامه ریزی دست و پا شکسته ای مقداری از کارهای عقب افتاده را جبران کنم.جبران.کلمه خوش آهنگیست.چند بار آن را تکرار می کنم.من را یاد پدرم می اندازد.همیشه می خواست اشتباهی راــ به قول خودش اشتباهی بزرگ ــ جبران کند.نمی دانم چه اشتباهی.هیچ وقت نگفت.هیچ وقت هم نتوانست.هنوز تصویرش جلوی چشمانم است،ساعت آخر که می خواست حرفی بزند اما کلمات در گلویش گیر می کرد.بالای سرش نشسته بودم.او به سختی نفس می کشید و من خیره به انقباض های صورتش،لبان خشکش،زبان بیرون آمده اش منتظر بودم.می خواستم مرگ را از نزدیک ببینم.هیچ کس نبود.شاید هم بود و من نمی دیدم.تنها من بودم و موجود تحلیل رفته ای که تلاش می کرد زندگی از مشتش نریزد.نه کمکی می کردم و نه رنج می کشیدم.بیشتر تماشا می کردم.هنوز هم احساس می کنم چیزی می خواهد بگوید اما نمی تواند.چرا یاد پدرم افتادم.دفتر حساب و کتاب را می بندم . نمی توانم تمرکز کنم.می روم سراغ پرده نقاشی.دو رنگ بیشتر برایم نمانده است.چند دایره می کشم.یکی سیاه.یکی قرمز.دو تا سیاه.یکی قرمز.از صبح چیزی نوک زبانم است.به ذهنم فشار می آورد.هر چقدر فکر می کنم چیزی به یاد نمی آورم.بیشتر فکر می کنم.فایده ای ندارد.قلم مو را کناری می اندازم و سراغ کارهای تلنبار شده می روم.قوطی حلبی بزرگی را از روی خرت و پرت ها بر می دارم.چند جای آن فرو رفته.ضربه ای به آن می زنم.صدای خوبی دارد.آن را در طبقه سوم، کنار قوطی ها و دبه ها و کاسه ها می گذارم.علامتی در دفتر می کشم. لباسی در جعبه شکسته ای افتاده.گوشه لباس را می گیرم و بیرون می کشم.یک پیراهن زنانه با چین هایی دور گردنش و آستین های مچی که دکمه ندارد.آستین ها را دور گردنم حلقه می کنم و گوشه دامن را می گیرم.چرخی می زنیم.به درد نمی خورد.آن را روی کپه آشغال ها می اندازم.چرا یادم نمی آید.درست نوک زبانم است.روی صندلی که یک پایه اش می لنگد،می نشینم.چند کلمه را پشت سر هم میگویم.نه.اینها نیست.بلند می شوم و به سر کار بر می گردم.جعبه شکسته را با چند ضربه پا تکه تکه می کنم و گوشه اتاق، روی بقیه چوب ها می چینم.سطل های سوراخ ومیله های آهنی را کنار می زنم و چارچوب پنجره ای را که آن زیر افتاده، بیرون می آورم.شیشه هایش شکسته و دستگیره ندارد.اما چارچوب آن سالم است.پنجره را باز می کنم و به بیرون سرک می کشم.رنگین کمانی در آسمان پیداست.لابد باران آمده.چیزی دارد یادم می آید.باران.باران.باران.پنجره.پنجره.تند تند چیزهایی را که به ذهنم می رسد، در دفتر حساب می نویسم.فکر کنم خودش است.همین بود؟چند بار بلند می خوانم."نیلوفر روشنی را پیچیده ام لای چند کلمه حرف،پنجره ای باز نمی کنی؟".چیزی مثل این بود.از صبح نوک زبانم بود.خیلی آشناست.انگار آن را جایی شنیدم یا جایی خواندم.اما من که روزهاست کسی را ندیده ام.بریده های روزنامه و صفحات پاره کتاب ها را نگاه می کنم. چیزی شبیه آن پیدا نمی کنم.دلم به کاری نمی رود.روی زمین ولو می شوم.آن را تکرار می کنم.لباس زن را از لای آشغال ها می کشم بیرون.سرم را روی دامنش می گذارم.آن را از کجا شنیدم؟پدرم نبود؟وقتی می مرد نمی خواست همین ها را به من بگوید؟خودش بود.نه،او نبود.می دانم چیزی هست اما نمی دانم چیست.خودش بود.پدر بود.اینها را در خواب به من گفت.دیشب خوابش را می دیدم.اما پدر نبود.یکی دیگر بود.مردی که می شناسمش.همان مرد قوزی که در همسایگی مان زندگی می کرد.همان که دیوانه بود.او بود؟اما پدر هم بود.شاید هم محبوبه بود.صدایی که اینها را می گفت،صدای یک زن بود.صدای محبوبه بود.محبوبه من.او بود؟شاید هم دیوانگی ام بود.لباس پدر را پوشیده بود.پدر هم در روزهای آخر دیوانه شده بود.کسی را نمی شناخت.پس دیوانگی ام بود.دوباره پیدایش شده.در خواب با من حرف می زند.اما پدر هم بود.محبوبه هم بود.آن مردک قوزی هم بود.پس دیوانگی ام نبود.پس چه کسی بود.
پ.ن:شکست وازه نمناکیست نه از قطره های اشک که از بارش باران های زاینده،بوی فردا را می دهد.
پ.ن:واقعیت را در هم شکستن،واقعیت هایی دیگر بنا کردن خواب خوب روزهای منست.
هر آدمی دیوانگی ای دارد که جایی، میان شلوغی های زندگی آن را گم کرده است.من هم مثل همه آدمها دیوانگی ام را جایی جا گذاشته بودم،حتی زحمت غل و زنجیر آن را هم به خودم نداده بودم که دیوانگی ام جایی نداشت برود،بهتر است بگویم پایی نداشت،فکری هم در سرش نبود،از آن فکرها که می گویند مخصوص دیوانه هاست.به گمانم آن روزها که نمی شناختمش،شاید باید بگویم آن دوران خودش هم نمی دانست دیوانه است تا همین صبح که ناگهان تکانی خورد.نمی دانم صدای آشنایی شنیده بود یا بوی آشنایی.چند روزی بود که سرم خلوت شده بود و کسی اطرافم نبود.همه جا ساکت بود.بیشتر از همه احساس تنهایی بود.اینکه کسی را ندارم.چیزی مرا به دنیا گره نمی زند.انگار دری که مرا به دنیا وصل می کرد،دری بسته بود و من پشت در بسته مانده بودم.کسی بر در نمی زد و من هم اصراری نداشتم که در را باز کنم.شاید اگر دستم را تکانی می دادم، در باز می شد و دنیا سرازیر می شد به درون اما رخوتی مرا دربر گرفته بود.کوچکترین صدا آزارم می داد.روزها چشمانم را می بستم و جز به ضرورت نگاه نمی کردم.شاید همه اینها تصاویر آشنایی بود برای دیوانگی ام،مزه آشنایی که او را به خود آورده بود.در این تنهایی کاری نداشتم بکنم.نه اینکه کاری نبود.هزاران کار نکرده، تلنبار شده روی هم بر سرم ریخته بود اما انگار وقفه ای در میانه زندگی ام بوجود آمده بود.مکثی.ساعت ها در گوشه ای در افکار مالیخولیایی ام غرق می شدم و روی اسم آدمهایی که می شناختم، خط می زدم.او هم مرا نخواست.آن یکی هم رفت.این یکی هم که سراغی از من نمی گیرد.فلانی اگر تماسی می گیرد از سر عادت است.دیگر تحمل دلسوزی های x را ندارم.y هم فقط بخاطر بی کسی با من حرف می زند.دست و پای یکی یکی شان را می گرفتم و از زندگی ام بیرون می انداختم.داشتم اعتقادم را به آدم ها از دست می دادم.آنها را پشت سر می گذاشتم.بارم را سبک می کردم.حس ترسناکی بود. آنقدر آزار دهنده بود که سعی می کردم زود به چیزی چنگ بزنم یا به کسی فکر کنم یا آرزوی رنگ و رو رفته ای را به شکل مبتذلانه ای برق بیندازم.اما چیزی نمی گذشت که پس از نشخواری کوتاه دوباره همه جا را سکوت می گرفت.دوباره همه چیز رنگ می باخت.آسمان صاف می شد بدون کوچکترین لکه ابری,تیره یا روشن و خورشید با تمام نیرویش می درخشید.آه.یادم آمد.در تمام این مدتی که حرف می زدم دنبال چیزی می گشتم ,دنبال اولین نشانه دیوانگی ام.همان لحظه که بی هیچ دلیلی خورشید درخشان تر از همیشه, آبی تر از همیشه در پنجره اتاقم پیدا شد.پنجره ای که همیشه از ترس بادهای سرد بسته بود.خورشید همیشگی نبود.ناگهان تمام نورش را بر سرورویم ریخت و من احساس کردم خورشید درون اتاق من است, اتاق کوچک چند متری ام.بدون شک توهمی بود که زود گذشت. این حرف ها هم هذیانی بیشتر نیست.به گمانم دیوانگی ام هنوز دارد نفس می کشد.کمی که گذشت خورشید به شکل همیشگی اش برگشت و من توانستم به دیوار اتاقم تکیه کنم و تعادلم را حفظ کنم.لازم بود کمی فکر کنم اما ذهنم خالی بود.کلمه های مناسبی پیدا نمی کردم تا آن حس عجیب را , می ترسم بگویم آن حس خواستنی را, توضیح دهم.فقط کلمه های بدرد نخوری به ذهنم می رسید که فایده ای نداشت. گیج شده بودم.فکر کردم شاید اگر بخوابم بتوانم همه چیز را فراموش کنم.این شیوه همیشگی من بود.کمی خوابیدن و بعد همه چیز را از یاد بردن.چشمانم را که بستم, تمام نگرانی ام آب شدو در ذهنم سیلابی به راه افتاد.سرم پر از آب شده بود.همه چیز را آب بر می داشت.همه چیز را می شست.باد تندی هم وزیدن گرفته بود.تمام افکارم را می کند و با خود می برد.چیزی نگذشت که آن جا حتی مخفی ترین پستویی که نمی شناختم, از همه چیز خالی شد.انگار کدبانویی با آب و کف به جان در و دیوار افتاده باشد, همه جا برق می زد.چشم که باز کردم احساس فلجی را داشتم.اتاق هنوز پر بود از چرک نویس ها, دفتر و کتاب ها, خرت و پرت ها, چیزهای به درد بخور و آشغالی که با هم قاطی شده بود.همه جا کثیف بود.از جا پریدم و خواستم از اتاق بزنم بیرون اما ترسیدم مبادا در را باز کنم و هر آنچه در بیرون هم تلنبار کرده ام بریزد تو. به طرف پنجره رفتم و پنجره را باز کردم.دنبال خورشید گشتم.هیچ جا نبود.دو تا پرنده در آسمان می چرخیدند.با خودم فکر کردم از پنجره بپرم بیرون اما این دیوانگی محض بود.خنده ام گرفت.پس عقلم را از دست نداده بودم.چه خیال هایی.فکر می کردم دیوانه شدم .وسط اتاق ایستادم,اتاق سرسام آور خودم.کاش می شد اتاق را با تمام اسباب و اثاثیه اش می ریختم در کیسه زباله ای, در کیسه را هم سفت می بستم و می رفتم جایی دیگر ساکن می شدم.اما امکان نداشت.سالها جان کنده بودم تا اینها را فراهم کنم.چیز آشفته ای بود اما باید جمع و جورش می کردم.به آن نظم می دادم.فقط به کمی برنامه ریزی نیاز بود.به خودم امیدوار شدم.در نهایت سلامت عقل بودم.فقط کمی تنبلی می کردم.بله تنبلی.در اتاق چرخی زدم و ناگهان فکری به ذهنم رسید. واین دومین علامت دیوانگی من در آن روز بود.
پ.ن:به دنیا اعلام می کنم...بیخود با کلمه ها بازی می کنم،دنیایی که اینجا نیس.پس به دوستان داشته و نداشته ام اعلام ... ول کن.اونها هم سرشون گرم زندگی خودشونه.خب.پس به خودم بلند اعلام می کنم دارم دیوانه میشم.دارم فعل درستی نیست.بهتره بگم چند قدم دیگر بردارم دیوانه میشم.این هم اشتباهه.چند قدم یعنی چند قدم؟نمی دونم چطور بگم...آها فهمیدم...اتفاقی افتاده ...همین!