نوشتن کشف ارتباط بین ظرف محدود ذهن و وسعت نامحدود کاغذ است
زنی که عاشق می شود
عشق مثل بافتن یک تار است، شاید مثل تارهای عنکبوت: لرزان، سست و ظریف. و زن این بافتن را خوب بلد است. جد در جد زنان بافته اند، بچه به دنیا آورده اند، خانه ساخته اند، خانه ها را قابل سکونت کرده اند، چراغ خانه را روشن نگه داشته اند و مثل دودکش های خانه های توی نقاشی به رهگذران خسته و گرسنه و همیشه در سفر وعده آرامشی گرم را داده اند. زنان جد در جد اغواگری کرده اند: لبخند زده اند آنجا که خواسته اند مردی را در آغوش بگیرند. در آغوش گرفته اند آنجا که می خواسته اند مردی را برای همیشه به دام عشق بکشند. زنان همیشه در ناخودآگاه یک قدم از خود جلوتر بوده اند، یک قدم از قدم های خود جلوتر بوده اند و راهی را رفته اند که زنان پیشین، زنان همه طول تاریخ رفته اند. زنان نَه برای آزادی، که برای قابل سکونت کردن آزادی، عقاب های بلندپرواز را پروانه های شاد و خرامان باغ کردن، قدم برداشته اند. قصه "تور کردن" از همین جا می آید. زنی که مردی را تور می کند، او را برای خود می خواهد. می خواهد چراغ خانه اش را روشن کند و دودکش نقاشی هایش را به کار اندازد. زن تور می بافد و تور می بافد تا مرد را از بیگانگی و گریز به ناگزیری رابطه بازگرداند. زنان در طول تاریخ تور بافته اند، تور برای صید پروانه های رنگین برای باغچه های خانه هاشان و مردان در طول تاریخ تورها را پاره کرده اند، پیله ها را پاره کرده اند تا به خیالشان عقاب باشند. این نقش تاریخی زن و مرد است. زن عشق می بافد، مرد در تمنای به دام افتادن و به دام نیفتادن، با خود، با زن، با جهان اطرافش مبارزه می کند. زن خانه دار سترگی می شود و مرد مبارز و قهرمان.
و اما عشق. زمانی که زنی و مردی یکدیگر را می خواهند، نفس این خواستن نه از جنس بافتن است نه از جنس ستیز برای آزادی. بعدها عشق یا این می شود یا آن در تعریف زنان و مردان از آن. اما عشق ابتدا که می آید نه این است و نه آن، هرچند بی ریشه هم نیست. هر عشقی ریشه در طول تاریخ دارد، تاریخ گونه انسان، تاریخ زن و مرد. اما عشق به محض اینکه می آید تعریف خود را نیز به ذهن می آورد. عشق چیست؟ شاید عشق یک مسأله شخصی باشد که دیگری را در آن شریک می کنی تا آن مسأله را عریان دریابی. شاید عشق یک گره درونی است، گره ات را پیش چشمت بر زمین می اندازد مثل عصای موسی که ماری بر زمین شد. عشق این ناممکن را ممکن می سازد. اما مسأله عشق نیست. مسأله زنانگی و مردانگی است. مسأله باری است که در طول تاریخ بر دوش این دو واژه گذاشته ایم: زنانگی و مردانگی. وقتی زنی عاشق می شود، این بار بر دوش او گذاشته می شود. وقتی مردی عاشق می شود، از باری که بر دوش او گذاشته اند خبردار می شود. عشق برای مرد مواجهه اش است با از دست دادن آزادی، عشق برای زن پذیرش ناتوانی اش است در چنگ انداختن به آزادی.
زیاد دور نشوم. باید همین حوالی قدم بردارم. پیرامون عشق، وقتی زنی و مردی عاشق می شوند. زنی که عاشق می شود سه راه در پیش دارد. از زن شروع می کنم که خود زنم و زن بودن را بهتر می فهمم.
راه اول بسیار آشناست. ابتدا ابریشم نرمی می بافد، بعد خانه ای و بعد بچه هایی و بعد آبادی ای و بعد و بعد و بعد. و عشق را قابل سکونت می کند. از یک خرابه وحشی، آبادی ای سر بر می آورد. زن به مرد می گوید من عاشق توام، پس خانه ای می سازیم. کم کم بچه ها از راه می رسند. زندگی را به شب و روز تقسیم می کنیم. روزها با احتیاط از کنار آزادی می گذریم و شبها همه درها و پنجره ها و پستوها را می بندیم تا خواب آزادی را هم نبینیم. زن می بافد و می بافد در همان زمان که مرد گمان می کند عشق می ورزند.
زن راه دیگری هم دارد: ایستادن و زل زدن در چشم مرد تا زمانی که او قدم بردارد. زن می داند که کار او بافتن است و می داند باید مردی باشد که جامه ای را که بافته، بر تن کند و زن از همین می ترسد. زن از این می ترسد که هر چه را بافته، مرد با دادن زاویه کوچکی به گام هایش به باد دهد. می ترسد مرد زاویه کوچکی به گام هایش بدهد و از در بیرون برود. این بیرون کلمه خطرناکی است برای زن. زن با بیرون آشنا نیست. بیرون پر از گرگ است. زن مرد را به درون خانه می کشد تا از او در برابر بیرون محافظت کند، تا از خودش در برابر بیرون محافظت کند.
زن راه دیگری هم دارد: عاشق نمی شود. کنار می ایستد و نگاه می کند. زن می ترسد از بافتن، مبادا در بافته های خودش غرق شود. مبادا مرد به سفر برود، به جنگ برود، به دیدن زنهای دیگر برود و او را با آنچه بافته و آنچه در سر داشت ببافد تنها گذارد. زن از تنهایی می ترسد. تنهایی مترادف آزادی است. زن از آزادی می ترسد. زن پاپس می کشد و عاشق نمی شود. عقب می نشیند و تنها نگاه می کند و منتظر می ماند تا شاهزاده ای سوار بر اسب سفید از راه برسد، دستان او را چون ملکه ای در دست بگیرد و او را به بازی دعوت کند، نه، بازی نه، او را به حقیقت تمام ناشدنی و انکارناپذیر دعوت کند. برای او خانه و بچه بسازد.
زن عاشق نمی شود. همه تاریخ به زن کمک می کند که عاشق نشود. همه تاریخ برای زن تصمیم می گیرد که عاشق نشود، تا رنج نکشد، تا تنها گذاشته نشود، تا آنچه را که می تواند بسازد، ساخته و نساخته بر سرش آوار نشود. زن عاشق نمی شود و عقب می نشیند تا عاشق او شوند. و زن تبدیل به معشوقه می شود. ماهیتش عوض می شود. حالا او دیگر نمی بافد. او فقط نگاه می کند و موهایش را تاب می دهد و لبانش را سرخ نگه می دارد و خود را به خواب ابدی می زند تا شاهزاده ای با بوسه عشق او را از خواب بیدار کند. و این چنین زن معشوقه می شود تا رنج نکشد، تنها نماند. تا با ابهام آشنا نشود. تا در ابهام قدم نگذارد. تا آزادی اش را برای همیشه از دست بدهد. زن می گوید من عاشق نیستم، تو عاشق منی. زن می گوید من عاشق نیستم، من منبع لایزال عشق هستم، تو از من عشق می خواهی. و این چنین زن با رنج هایش، آزادی اش، تردیدهایش، ناکامی اش، ناتوانی اش، با نیازهایش بیگانه می شود.
راه دیگری هم هست، راهی برخلاف همه راه ها. زن عاشق مرد گریزپایی می شود. هنگامی که زنی عاشق مرد گریزپایی می شود، دیگر ابزار اجدادی بافتن به کارش نمی آید. زنی که عاشق مرد گریزپایی می شود سه بار خطر می کند: اول عاشق می شود. دوم عاشق مرد گریزپایی می شود. و سوم این زن با آزادی اش مواجه می شود. او دیگر نمی تواند مثل عنکبوتی با ناخن های قرمز میان آسمان و زمین آشیانه بسازد، یا در خیالش دودکش هایی بکشد که تا ابد می سوزند.
زن زمان دار می شود. به فهم زمان نائل می شود. در آستانه فهم زمان قرار می گیرد. با مرگ آشنا می شود و برای اولین بار متنی خلق می شود که در آن زن مترادف با میرایی است. زنی که می گویند مترادف با زندگی است، برای اولین بار با مرگ آشنا می شود، با مرگ خودش، زنانگی اش.
زنی که عاشق مرد گریزپایی می شود، در مقابل سنت و احساسات عمیق زنانه اش قرار می گیرد. مردی که می گریزد او را تنها می گذارد. مردی که به جای معشوقه اش، آزادی اش را می ستاید، زن را با آزادی خودش مواجه می کند. زن می گوید جایی که من برای خودم تصمیم می گیرم، تو نمی توانی برای من تصمیم بگیری.
زن وقتی دیگر نمی بافد با هجوم لایتناهی زمان و محدودیت زمان روبرو می شود. دست هایش آزاد می شود. فکرش آزاد می شود. دندان هایش آزاد می شود. زنی که دیگر نمی بافد پاهای خود را، گریز خود را، گریزپایی خود را کشف می کند. زنی که دیگر نمی بافد به سفر می رود. قدم در بیرون می گذارد.
چند روز پیش مراسم "استعاره گیران" داشتیم، من و دوستانم. با یکیشان اس ام اسی (البته اضطراری بود والا ما هم می دانیم که مسیج تحریم است) و با یکی دیگر تلفنی. کسانی که من را می شناسند، احتمالاً کمی تا قسمتی با این مراسم آشنا هستند. الغرض... به دوستانم گفتم احساس می کنم شبیه یک ماشینی شدم که دارد با موتور خاموش حرکت می کند. این استعاره اول بود. بعد گفتم شبیه یه توپی شدم که محکم شوتش کردند هوا و حالا آرزو دارد بیافتد زمین، روی یک سرازیری و قل بخورد برود و برود. بعد تیر از کمان رها شده ای به ذهنم رسید که با سرعت هر چه تمام تر پیش می رود، اما می داند که دیر یا زود سرعتش کم و کم تر می شود. نمی خواهد قبول کند. اصرار دارد سریع تر حرکت کند اما می داند دیر یا زود سرعتش را از دست خواهد داد. شاید هم از حرص سرعت است که نگران است، هر سرعتی کم و کمتر و کمتر است. بعد شماره انداز کنتور شدم. با سرعت تند و تند حرکت می کند و کاملاً قاطی می شود و دست آخر منفجر می شود. یکی مانده به آخر هم گردبادی شدم که می دانستم اگر بوزم، همه چیز را خراب خواهم کرد. برای همین از ترس خرابی می خواستم به صحرا یا بیابانی بروم تا کمتر به اطرافم آسیب بزنم. آخر هم یکی شدم که نقشه مسطح کره زمین را پاره پاره و تکه تکه می کند و توی مشتش مچاله می کند، اما کمش است و می خواهد بیشتر از این تکه پاره های زمین را شکنجه بدهد، اما میداند اگر بسوزاندش یا پرتابش کند باز هم کم است و نتوانسته همه انرژی متراکم شده اش را تخلیه کند. این هم از روزگار ما. حالا می فهمم چرا دارم با موتور خاموش این روزها حرکت می کنم. اما چه می خواهم بگویم. راستش هیچ. این روزها تمرین نویسندگی کلاً تعطیل است. هیچ چیز به ذهنم نمی رسد. راستش ارتباطم با خودم را تا حد نسبتاً زیادی از دست دادم. دارم سعی می کنم برگردم و می دانم این برگشتن دیگر رفتی ندارد. تمام برگشتن است. برگشتن به خود. دوستی می گفت در ایران تازه در سن چهل سالگی می فهمی می خواهی چه کار کنی و که هستی و کجای کاری. حرف تأمل برانگیزی است. به هر حال اینجا ایران است. بگذریم. بهتر است همچنان با موتور خاموش بنویسم. راستش جالب است. با موتور خاموش نوشتن تجربه جالبی است. نوشتنی اتوماتیک و بدون هیچ معنایی یا خواسته ای در پس آن. هرچند نمی توانم منکر خواسته ای که در متن این نوشتار است، بشوم. خواسته ای در این نوشتار پنهان است. خواسته خوانده شدن. این نوشتار نویسه می شود، خوانده شود. رو به سوی خواننده آن است. با این حال این خواسته پنهان است. گفته هم شود پنهان است. خواننده هم پنهان است. خواننده هم خود نمی داند چه کسی است. اصل همین خواننده ای است که پنهان است و خودش هم نمی داند که خواننده این متن است و پنهان است. چیزی است که آشکار نمی شود، به فهم نمی آید مگر آنکه خود نویسنده این نوشتار باشیم. این نوع نوشتاری است که با موتور خاموش به زبان می آید. گنگ و مبتذل است. اما بیش از همیشه ظرفیت گفتن دارد، این موتوری که خاموش است. موتور ملت ایران هم این روزها خاموش است. من خوب این را می فهمم. به حرف من اعتماد کنید. آخر موتور من هم این روزها خاموش است. این روزها ملت ایران با موتور خاموش دارد حرکت می کند. و بیشتر از همیشه حرف هایی برای گفتن دارد. نویسنده این نوشتار باشیم. خواننده همیشه پنهان می ماند.
صحبت های محسن مخملباف در پارلمان اروپا را خوانده اید؟ من که گرگیجه گرفتم!!!
راستی مطلبی خواندم درباره دلیل واقعی تعطیلی دو روزه تهران!!! در ادامه مطلب بخوانید. خیلی جالب است. یک مطلب هم خواندم درباره شباهت حوادث اخیر ایران و چین از نظر معصومه ابتکار. در ادامه مطلب می گذارم. و مطلب جالبی هم درباره این سوال که "چرا دولت ۴۲۰۰ مدرسه را به حوزه علمیه واگذار می کند؟" که در ادامه مطلب می آید. باور کردنی نیست.یک لحظه احساس خطر کردم. مطلبی هم خواندم درباره نظرات یک روانپزشک برجسته داخلی درباره بیماری روانی احمدی نژاد. با توجه به اینکه من دانش آموخته روانشناسی هستم، تشخیص استاد را تایید می کنم. ای ول استاد. متاسفانه این آخری را نمی توانم توی وبلاگ بگذارم. اگر سرچ کنید، مطلب را به راحتی پیدا می کنید.
جایی که مردم از دولتشان بترسند، ستم حاکم است و جایی که دولت از مردم بترسد، آزادی حاکم است.
بیشتر شبیه یک جُک است. باور نمی کنید؟ سری به سایت گرداب مرکز بررسی جرایم سازمان یافته سپاه، بزنید دستتان می آید. دو لیست از تصاویر به اصطلاح اغتشاشگران درگیری های بعد از انتخابات داده و دور کله مبارک اغتشاشچی ها یک دایره قرمز کشیده و از کاربران و خانواده های ایرانی خواسته آنها را شناسایی کنند. جل الخالق. نکرده حداقل تصاویری را منتشر کند که کمی به اغتشاشچی بخورد. در بین عکس ها، عکس هایی از پیرمرد و پیرزن و تماشاچی صرف که فقط گوشه ای ایستاده و دارد تماشا می کند، دیده می شود. نمی دانم این آقایان چرا فکر می کنید با یک مشت آدم ابله طرف هستند. آخر برادر من هر چه نباشد سی سال در این جمهوری اسلامی (ببخشید یادم افتاد جمهوری مال قبل تر ها بود. بخوانید حکومت اسلامی) مدام به گوشمان خورده ما یک ملت فهیم و آزاده و غیرتمند و عزتمند و چیزهای دیگری که بندمان کردند، هستیم. خوب ما هم چه می دانیم باورمان شده هستیم دیگر. اینقدر ساده خر نمی شویم. شما اجازه بفرمایید چند سال بزنید توی سرمان و تحقیرمان کنید و بگویید ملت چیزی نمی فهمد و بیشعور است، بعد این ترفندهایتان را رو کنید. آنوقت مطمئن باشید می گیرد و ما هم هر چه شما بگویید به سادگی آب خوردنی باور می کنیم. هنوز زود است. فعلا بهتر است به کار سابقتان که همان زدن و کشتن و بستن است ادامه دهید. تحمیق کردن مردم باشد برای بعد. هنوز فرصت دارید. فعلا فرصت دارید. این همه عجله برای چه؟!!
از کجا به کجا رسیدیم نماز جمعه نرفته بودیم که رفتیم. به خطبه های آقا با دقت گوش نداده بودیم و هیس هیس نکرده بودیم که دادیم و کردیم. سر پشت بوم الله اکبر نگفته بودیم که گفتیم. توی قرآن و احادیث دنبال فکت نگشته بودیم که گشتیم. در مراسم سالگرد شهدای هفتم تیر شرکت نکرده بودیم که کردیم. از کنار پسر بهشتی ایستادن احساس دلگرمی نکرده بودیم که کردیم. با شعار "بهشتی، کجایی، موسوی تنها شده" شُر شُر اشک نریخته بودیم که ریختیم. از وسط 2000 نفر آدم به خون تشنه با اعتماد به نفس و نگاه عاقل اندر سفیه رد نشده بودیم که شدیم. با حرفهای موسوی تبریزی و غفاری حال نکرده بودیم که کردیم. نخست وزیر سابق جمهوری اسلامی همه چیز و همه کس مون نشده بود که شد. هاشمی ناجی و آخرین امیدمون نبود که شد. برای زندانبانان دیروز و زندانیان امروز دل نسوزونده بودیم که سوزوندیم ......... خدا آخر و عاقبتمونو به خیر کنه !
پی نوشت: این متن نوشته ی ناز۴۱ هست که توی سایت بالاترین خوندمش و بی اختیار اشک ریختم... چقدر ساده از اعتماد ما بهره برداری کردن... و چقدر ابلهانه بین خودشون و جمع کثیری از مردم شکافی عمیق و پرنشدنی انداختن ...و چقدر خوب که مردم را با هم متحد کردن... خدایا شکر که دشمنان این ملت را از سفیه ترین آدمهایت قرار دادی...
امروز یه دعوای نسبتا درست و حسابی با همسایه مون کردم. البته خیلی خودمو کنترل کردم که دق و دلی این چند روز رو سرش خالی نکنم. زن همسایه مون ۷۰ سالی داره. اومده بود خونه مون ماهواره داشت درباره جریانات اخیر گزارش می داد... هی ازم می پرسید راسته میگن قراره حقوقها رو کم کنن؟ گفتم نمی دونم... دوباره پرسید. گفتم به کی رای دادین؟ جوابمو نداد. با ولع دوباره سوالشو پرسید. گفتم گفتم که نمی دونم. عصبانی هم بودم. دوباره گفتم به کی رای دادین؟ گفت احمدی نژاد. گفتم پس بگو برای همینه نگران حقوقتی. امثال شما هستین دیگه به این متقلب دزد... یادم نیست چی گفتم. فقط خیلی عصبانی بودم. گفت احمدی نژاد خیلی درستکاره... مردم احمدی نژادو بیشتر می شناسن... ما موسویو ندیدیم که... حالا قبلاها نخست وزیر امام بوده... احمدی نژاد خیلی به شهرستانا رسیده...احمدی نژاد هیچی نخورده... خب جوونا بشینن تو خونه که کتک نخورن... اینا که تو خیابونن مردم عادی نیستن که، خرابکارن...خارجیا این آشوبارو راه انداختن...اینا با خارجیا دستشون تو یه کاسه ست ... حالا منو میگین حسابی داغ کرده بودم و برای اولین بار با این خانوم دهن به دهن شدم و حسابی حالشو گرفتم... طوریکه بلند شد رفت و ضمن رفتن هی غر غر می کرد حاج خانوم چرا گفتی من بیام خونت ... اصلا نگاهم بهش نکردم چه برسه به خداحافظی...باید بگم یه همسایه دیگمون هم به احمدی نژاد رای داده چون میگه حقوقارو بیشتر کرده... زن عموم به احمدی نژاد رای داده چون نگرانه اسلام به خطر بیفته... دوست خواهرم که فیلمسازه و مثلا روشنفکر به احمدی نژاد رای داده چون به نظرش احمدی نژاد حال هاشمیو و دار و دسته حکومتیشو گرفته ... راست گفتن دموکراسی حکومت عوامه ... اونم فکرشو بکنین دموکراسی از نوع حکومت اسلامیش که اطلاع رسانی و رسانه های آزاد و احزاب و ... یعنی نخود.
این روزا فقط به یه چیز فکر می کنم: باید از این مملکت رفت. قیافه هر ایرانی این روزا حالمو بهم می زنه. از در و دیوار این شهر بیزارم. فقط باید رفت.
ننگ بر این دولت مردم فریب
سایت ها فیلتر شده. شبکه اس ام اس مختل شده. روزنامه ها در امان نیستند. چهره های سیاسی را به دلیل اعتراض به تقلب گسترده در انتخابات بازداشت می کنند. خبر از حصر موسوی می دهند. شبکه تلفن های همراه را هر وقت دلشان بخواهد وصل یا قطع می کنند. شبکه های ماهواره قطع شده. برق می رود و می آید. خیابانها پر از پلیس و باتوم و ترس و رعب است. مردم را در کوچه و خیابان کتک می زنند. همین مردمی که تا دیروز حماسه آفرین بودند. همین مردمی که کتک می خورند و صداشان خفه شدهُ باید ساکت باشند تا شیرینی این پیروزی به کام بعضی تلخ نشود. صدا و سیما با سانسور کامل خبری دروغ تحویل ملت می دهد. دروغ. دروغ. دروغ. جعبه دروغگو. نمی دانم متوجه هستند دارند چه کسی را سرکوب می کنند؟ نمی دانم متوجه هستیم داریم سرکوب می شویم؟ صدایمان خفه می شود؟ موجودیتمان نفی می شود؟ ننگ بر ما که با سکوت خود این دروغ و خیانت و وقاحت آشکار را تایید می کنیم.
به شعورمان توهین می کنند. به فهممان توهین می کنند. آشکار و علنی به ما دهان کجی می کنند. لبخند های دل انگیز!!! احمدی نژاد فاشیست را ندیدیم؟ بهمان پوزخند می زنند. نظام جمهوری اسلامی با اقدام اخیرش به شدت خود را زیر سوال برد. با صحه گذاشتن بر نتایج انتخابات دروغین، عدالت و مشروعیت خود را بیشتر از گذشته زیر سوال برد. تا دیروز فکر می کردم امیدی برای اصلاح این نظام و سیاست وامانده اش هست برای همین رای دادم. گفتم قدم به قدم، توقع زیاد نداشته باشم. بالاخره باید واقع بین بود. باید نرم حرکت کرد. باید به خودمان و به این نظام باز فرصت داد. اما امروز همه چیز عوض شده. دیگر موج سبزی در کار نیست. موج نفرت است. موج درد است.
می توانستند عادلانه تر تقلب کنند. همان کاری که در انتخابات گذشته کردند. صدایش را درنیاورند. مساله این نیست که تقلب شد. مساله روی کار امدن دوباره احمدی نژاد و خطر او نیست. مساله این است که به ملت دهان کجی کردند. پوزخند زدند و به شعورمان توهین کردند. آرای کروبی به شعور هر انسان متوسطی توهین می کند. کروبی که در دور قبل رای میلیونی آورد در این دوره رای ش از آرای باطله هم کمتر بود. مساله این است که آشکارا صدای دو یار امام را خفه کردند. کروبی و موسوی دو چهره ی اصلی انقلاب اسلامی سانسور خبری کامل شدند و حتی اشاره ی کوچکی به اعتراض آنها نشد. برگزاری این دوره انتخابات آنچنان سوالات مشخصی را مطرح می کند، که بیشتر از سوال حزبی و سیاسی سوال حرفه ای و تخصصی است. چطور آرا به تفکیک استانها و شهرها خوانده نشد. چطور تعداد کل آرا را در انتها مطرح کردند. چرا با وجود یازده میلیون تعرفه اضافی با کمبود تعرفه روبرو شدیم. چرا تمدید انتخابات بدان شکل صورت گرفت. چطور در شهر زادگاه کاندیداها احمدی نژاد بیشترین رای را به خود اختصاص داد. چرا نمایندگان ناظر کاندیداهای اصلاح طلب از حوزه ها بیرون رانده شدند. چرا در هنگام تجمیع آرا نمایندگان کاندیداها حضور نداشتند. چطور روزنامه ها و سایت های حامی دولت از درصد آرای احمدی نژاد حتی پیش از شمارش آرا خبر داشتند. چطور روزنامه ی فاشیستی کیهان، روزنامه ی پیشگو- روز چهارشنبه دو روز قبل از انتخابات خبر از آشوب های خیابانی اصلاح طلبان می دهد و خبر از شکست قطعی موسوی و پیروزی قاطع احمدی نژاد در انتخابات می دهد. و هزاران چطور دیگر
باید از تندروی و خوی دیکتاتوری احمدی نژاد تشکر کرد که چهره ی واقعی این نظام را برایمان آشکار کرد. وگرنه احتمال این بود که تا چندین سال دیگر به اسم اصلاحات سرکار باشیم.
فقط می توانم بگویم شرم آور است. شرم آور است. موجودی به نام محمود احمدی نژاد مایه ی شرم این کشور است. بهتر است بیشتر از این تکرار نکنم که شرم آور است. اما شرم آور تر از موجودی به نام محمود احمدی نژاد، مردمی هستند که طی سی سال شستشوی مغزی بی وقفه، تحت تاثیر عوام فریبی آشکار این موجود قرار می گیرند. شرم آور است. باور کنید زندگی کردن در کشوری که این موجود عجیب و غریب رئیس جمهورش است، شرم آور است. ریشه دواندن و پا گرفتن درختی که جوانه اش این موجود است، شرم آور است. زیستن در میان چنین مردمی شرم آور است. با ادامه ی این وضع ایرانی بودن شرم آور است.
به شدت دلم می خواهد نسخه اول داستانی را که چندی پیش نوشته ام، باز نویسی کنم. به شدت دلم می خواهد داستان بنویسم. به شدت دلم می خواهد نقد داستان بنویسم. به شدت دلم می خواهد داستان بخوانم. به شدت دلم می خواهد درباره نقد ادبی بخوانم. به شدت دلم می خواهد درباره مطالعات فرهنگی مطالعه کنم. به شدت دلم می خواهد تمرین نویسندگی کنم. اما نمی شود. مثل همیشه دلایل احمقانه ای در کار است. تعهدات و مسئولیت های نقشی که پذیرفته ام: دانشجو! نمی دانم تا کی می خواهم به این پارگی بین علائق و خواسته های شخصی ام با نظام حاکم پیرامونم ادامه دهم! مسلما زیاد طول نمی کشد. به زودی زمان انصراف دادن از بسیاری نقش های دست و پاگیر می رسد. به نظرم این زمان دیر یا زود کم کم برای تک تک ما از راه می رسد. این تردید. به زودی زود.
چه کسی هست که نفرت را نشناسد؟ من از نفرت نیرو جمع می کنم تا زندگی را بسازم. (اشتباه نکنید دوستان من. پیوند میان عشق و زندگی در این زمانه دیگر به کار نمیآید. امروز فقط با نیروی نفرت می شود مبارزه کرد و زندگی را یکه و تنها باز ساخت)
مثل زردآلوهای خورده شده در کاسه یکدست سفید است. هسته هایی با خرده گوشت های زرد آلو، پرزهایش به هم چسبیده اند. گوشت های زردآلو خشک و پیر شدند. رنگشان هم برگشته. کدر و کهنه. در عرض یک ساعت ان پرزهای روشن و شیرین، گرفته و سیاه شدند و در کاسه یکدست سفید تن خشک شان روی هم ریخته، بدون هیچ آداب و قراری روی هم انباشته شدند و دارند به من نگاه می کنند، با چشم های نیمه باز، نیمه بسته. خاکسترهای سفید و خاکستری و ته سیگارهای مچاله و چوب کبریت های سیاه شده هم دارند به من نگاه می کنند، با دهان نیمه باز نگاه می کنند. بلند می شوم و در سطل آشغال را بر می دارم. آشغالها تنشان از هم پاشیده، از درون فرو ریخته اند. هیچ نشانی از خود ندارند. کیسه ی بزرگ سیاهی اش را روی آنها انداخته و از چشمهایم پنهانشان می کند. پرده ی سیاه را کنار می زنم. دهان باز بازشان نگاهم می کنند. آب جرم گرفته ی ته مانده ی لیوان از پشت دیوار شیشه ایش به من زل می زند. چشمانش را می بندم و در سطل را می گذارم. دوباره کسی زنگ می زند. تلفن جواب نمی دهد. من خانه نیستم. تلفن اصرار می کند. گفتم که من خانه نیستم. در را باز می کنم. کسی رفته است. بدون اینکه در بزند، رفته است. فکر کرده من خانه نیستم و رفته است. روی میز جایی برای دو کف پا و ده انگشت پایم باز می کنم و پایم را دراز می کنم. موهایم بر زمین می ریزند. همراه با خرده غذای روزهای پیش روی بالشم می ریزند. سعی می کنم بخوابم. تلفن زنگ نمی زند. زردآلوها دهانشان را بسته اند. سعی می کنم چشمانم را ببندم. امروز چیزی دیدم. دیدم که کسی چای می خورد. کسی که عرق کرده بود و دهانش طعم گس داشت و من تصور می کردم زانوهایش درد می کند برای کسی که ریش های سفید بلند داشت و او هم عرق کرده بود و دهانش طعم گسی داشت و من تصور کرده بودم پشتش درد می کند چای می ریخت و کسی که دندان هایش زرد بود و چشمانش را تنگ کرده بود از تابش نور مستقیم آفتاب چای می خورد. سعی می کنم بخوابم. امروز چیز دیگری ندیدم و وقتی کسی را دیدم که چای می خورد، فهمیدم من او نیستم. به خودم گفتم من او نیستم. و بعد به خودم گفتم من آن هم نیستم. اشاره ام به میله ای آهنی بود که از دل دیوار بتونی نیمه کاره در آمده بود. چند نفر هم که همینطور به سرعت از کنارم گذشته بودند، گفته بودم من شماها نیستم. و بعد با کسی که با من حرف می زد و می گفت آشنای من است و من هم وقتی خوب نگاه کردم تایید کردم همان آشنای من است، میان حرف هایش گفتم من او نیستم. آن روز یک داستان هم خوانده بودم. خوب که فکر می کنم بله یک داستان هم خوانده بودم و در پایان داستان با اینکه مطمئن بودم من آن ها نیستم، اما چیزی نگفته بودم. داستان را تا انتها خوانده بودم و گذاشته بودم آن ها مدام حرف بزنند و کارهایی بکنند اما هیچ چیز نگفته بودم. آن روز در خانه مانده بودم و به تلفن که زنگ می زد، جواب داده بودم من خانه نیستم. آن روز مدت زمان طولانی ای از آن روز نمی گذشت که من اعلام کرده بودم آنچه در پیرامونم می گذرد، من نیستم. آن روز کسی اعتراضی نکرده بود اما مدتی بعد مدام تلفن زنگ می خورد و من هر چقدر جواب می دادم من خانه نیستم، تلفن باز زنگ می خورد. اما حالا تلفن هم دهانش را بسته بود. سعی می کنم بخوابم. چشم هایم را می دوزم به چیز سیاه کوچکی که یک نقطه بر کف سفید زمین است. به پهلو دراز کشیده ام و نیمی از صورتم در بالش فرو رفته است و به آن نقطه سیاه نگاه می کنم. درست همان جا روزی که من اعلامیه های روزنامه را می خواندم، سوسک کوچک قهوه ای رنگی راه می رفت که ناگهان با دیوار سنگین سفیدی که به زردی می زد و چیز سیاهی در دلش داشت که مدام به او نزدیک تر و نزدیک تر می شد، برخورد کرد و بعد متوجه شد که دیگر راه نمی رود و متوجه شد که دیگر با چیزی برخورد نمی کند. این برای او مساله ای نبود. خودش را با این موضوع درگیر نمی کرد که دیگر راه نمی رود یا چیزی نیست که بخواهد راهش را از میان آن پیدا کند. او به این فکر می کرد آیا باید هنوز برای ادامه دادن مسیرش تلاش کند یا نه. مساله برای او تلاش بود نه چیزی بیشتر. اینکه برای حرکت دادن شاخک های ظریف و دست و پای نازکش تلاشی بکند یا نه. و او حالا داشت جلوی چشمهای من راه می رفت. به گمانم به این نتیجه رسیده بود بهترست تلاشش را بکند. او داشت راه می رفت اما نه از شاخک هایش خبری بود و نه آن دست و پاهایی که این همه از داشتن آنها به خود می بالید. یک نقطه ی سیاه بود که حالا دیگر راه هم نمی رفت. شاید قانع شده بود تا زمانی که از جریان سر در آورد، متوقف شود. کسی در می زند. من به خواب رفته ام. باز در می زند. من در خواب هستم و دارم فکر می کنم کسی در می زند و یکریز در می زند و قانع نمی شود که کسی خانه نیست و در می زند و متوقف نمی شود. بلند می شوم و در را باز می کنم. رفته است. فکر کرده من خانه نیستم و رفته است. بر می گردم و به پهلو دراز می کشم و نیمی از صورتم را در فرو رفتگی بالش جا می دهم. کسی باز در می زند. فکر می کنم او رفته است و خواب می بینم او رفته است. بدون اینکه در بزند، رفته است. فکر کرده من خانه نیستم و رفته است. چشمانم بسته است. دهانم نیمه باز مانده است. موهایم روی بالش ریخته اند و گنجشک ها دور سرم پخش شده اند و به خرده نانها نوک می زنند. چند تایی گنجشک می پرند و روی شاخه ی نوک تیز آخرین درخت می نشینند. گنجشکی که آن بالا بر شاخه ی نوک تیز آخرین درخت نشسته است، با پرواز ناگهانی جمع گنجشک های دیگر از روی شاخه، کمی تکان تکان می خورد و جا به جا می شود. سینه اش را جلو داده و به نقطه ی سیاهی بر زمین خیره شده است. کسی دارد در می زند. از جایم تکان نمی خورم. باز در می زند. از صدای ضربه ی بی وقفه بر در گنجشک هم دیگر تکان نمی خورد. زیر نور مستقیم آفتاب، چشمهایش سنگین شده و دارد به خواب می رود. هنوز در می زنند. نمی دانم بیدار شده ام یا هنوز در خوابم. فکر می کنم در می زنند و من نمی دانم هنوز در خوابم یا بیدار شده ام. گنجشک دیگر به خواب رفته است. مثل لکه ای در دل آسمان است. فکر می کنم تا زمانی که از جریان سردرآورم، کمی درنگ کنم. باز در می زنند.
خب تمام شد. و شروع شد. مثل وقتی کتاب مقدس را باز می کنم، دو دستی و با احتیاط صفحه اول را باز می کنم و می خوانم: "یکی بود یکی نبود" و صفحه ورق می خورد. صفحه ی دوم. و آن کسی که بود به دست و پای خودش نگاه کرد. درازتر شده بود و عجیب تر. دست و پای معمول نبود. یک دست و پای دیگر بود. او نظریه های متعارف و نامتعارف زیادی درباره ی بدن داشت. پوست بدن و زیبایی ها و زشتی هاش و بدن که زندگی می کند و بدن که در پوششش پس زده می شود. و بدن که هست اما همیشه چیزی کم دارد. جایی نیست. یک جایی بدن نیست. یک جایی بدن تبدیل می شود. به معنایی در بدن کلمه ها تبدیل می شود. یک جایی بدن کلمه می شود و صوت و آوا و بند بند می شود مثل هجای کلمات به هم می چسبد با فاصله هایی که دیده نمی شود یا فاصله هایی که نادیده گرفته می شود. بدنش نبود و در عوض مشتی کلمه بود که معنا هم نداشت. مشتی کلمه بود مشتاق شنیدن و صداهایی که می شد شنید. هنوز در کره ی زمین زندگی می کرد، از صداها می شد فهمید هنوز در کره ی زمین است اما در دنیای دیگری قدم می زد. حالا بدن دیگری داشت و به اطرافش هم که نگاه می کرد ساکنان دیگری را می دید. حرف زد و مخاطبانش را جستجو کرد. مخاطبانش هم تغییر شکل داده بودند. در یک دنیای ابری بودند. همه چیز معلق و مبهم. گوش به زنگ شنیدن و شنیده شدن. از این سر تا آن سر دنیا. حالا فاصله معنای دیگری داشت. اما هنوز مساله زمان مطرح بود. و صفحه ورق می خورد. صفحه ی سوم. و او هیچ دلش تنگ کسانی نبود که از دست داده بود. آنها نمرده بودند. آنها هم تغییر شکل داده بودند. بعضی به هم آمیخته بودند و بعضی نه اینکه نباشند، بیشتر سکوت کرده بودند. سعی کرد فکر کند قبلا کجا بوده، چیزی به یادش نیامد. یک کلمه بود یا چند کلمه یا هزاران کلمه و خوب که فکر کرد دید کلمه هم نیست. اشتیاق یک صدا است برای بیرون جستن از خود و ارتباط با صداها. مخاطبانش تغییر کرده بودند و حتی دلخوشی اش. حالا یک صدا بود دنبال کلمه ی خود. یک کلمه بود به دنبال متن خود. یک متن بود به دنبال معنای خود. یک معنا بود به دنبال کسی که او را معنا بدهد. کسی بود که حالا بدنش هم دیگر همان بدن سابق نبود. کسی بود که به دنبال صدا بود. صداهایی در دور و نزدیک. هرچند حالا فاصله معنای دیگری داشت. از این سر تا آن سر دنیا. و صفحه ورق می خورد. صفحه ی چهارم سفید بود. هنوز سفید بود. انگشتانم روی صفحه ی سفید حرکت می کنند. من ... و می ایستم. برمی گردم و روی من را خط می زنم. انگشتانم می ایستند و گوش می دهم. صداها هنوز واضح نیست. گوش می دهم.
به هر حال یک روزی یک جایی می رسی که می فهمی آن رشته پاره شده و دیگر راه برگشت نیست. فقط از این به بعد باید جلو بروی و به چشم انداز اطرافت که تغییر می کند یا محو و نابود می شود، خو کنی. حالا من به اینجا رسیدم. دارم محو می شوم. و این را هنوز هیچکس نفهمیده است. خودم هم هنوز باور نکرده ام اما بویش می آید. بالاخره این اتفاق باید می افتاد. از همان روز اول مشخص بود. تحملم کم شده است. تحمل دنیای اطرافم. کتابی که تند تند در بادهای تند ورق می خورد، شده ام. دارم تند تند ورق می خورم. و دارم می بینم که تند تند دارم ورق می خورم. همه چیز موقتی شده است. من کتاب می خوانم. موقتی است. من دوست می دارم. موقتی است. من می نویسم. موقتی است. من دنبال می گردم. موقتی است. من می خواهم. موقتی است. من باور می کنم. موقتی است. خب کتاب بسته شد. تمام شد. از همان روز اول مشخص بود. قصه تمام شد. یکبار یک حرف خوبی به دوستم زدم. گفتم من از اینجا که هستم به آینده، به انتها نگاه نمی کنم. من از انتها، درست در لحظه ای که دارم می میرم ـ اگر لحظه باشد ـ به اینجا که هستم نگاه می کنم و می دانم از آنجا که نگاه می کنم من آسیایی، ایرانی نیستم. من زن نیستم. من مسلمان نیستم. من متمدن نیستم. من در قرن بیست و یک نیستم. من تحصیلکرده نیستم. من پایتخت نشین نیستم. من همه ی اینهایی که می گویم (می گویند) هستم، نیستم و تفاوت این دو چشم انداز همه ی حرف من است. خب. تمام شد. حالا کتاب دارد در گردباد می چرخد و چند وقت دیگر جایی مدفون می شود یا گم می شود یا به جهنم می رود.
به من گفته اند تمرین نویسندگی بس است. به من گفته اند باید تمرین دیالوگ نویسی کنم. بس است این همه مونولوگ. می گویند مگر از آدم به دوری. خب از آدم ها بنویس. وقتی با هم حرف می زنند. وقتی در حرف هایی که با هم می زنند، دنیای مشترکی می سازند. می گویند موضوع زیاد است. فقط که خودت تک و تنها در این دنیا زنده نیستی که همه ی دنیایت را بوی گند خودت برداشته. کور خوانده اند. خیالشان من بلد نیستم حرف بزنم. من ته همه ی حراف های دنیا هستم. حالا اگر حرف نمی زنم، یعنی فقط با خودم حرف می زنم حکمت دیگری دارد. در روانکاوی ام معلوم می شود. اینجا که تخت روانکاوی نیست دوستان گرامی من. اما خب حقیقت را می گویند. حداقل در این لحظه، اینجا حرف هایشان حقیقت دارد. شاید بعدها این حقیقت تبدیل به مزخرف شود که هی یارو دهانت را ببند. گوشم درد گرفت. اما فعلا حقیقت دارد. خب من هم به فعلا کار دارم. آینده از آن آیندگان باد.
حالا می خواهم تمرین نویسندگی، ببخشید تمرین دیالوگ نویسی کنم.
مواد لازم: فعلا چون من تازه کارم دو تا آدم (بعدا بیشترش می کنم) و دو تا دهان که لاجرم باید تکان بخورند حالا اگر یکی شان گاه گاهی تکان نخورد من مقصر نیستم. باید بهش فرصت داد. کم کم بیشتر تکان می خورد. سعی می کنم با آن یکی دیگر جبران کنم. خب حالا شروع می کنیم.
اما شروع... خب برای هر شروعی کمی تاخیر لازم است. حداقل این سبک شروع کردن من است. اول شروع. بعد تاخیر. بعد شروع. فرمولش اینطور است. الان هم به کمی تاخیر نیاز دارم. هرچند واقعیتش این است که کارهای ضروری تری یعنی فورس ماژورتری فعلا دارم. باید ظرف ها را بشویم و جاروبرقی کنم و کمی هم بروم سر کلاس، کلاس اندیشه اسلامی که استادش نمی دانم چرا اما شبیه آخوندها حرف می زند. صدایش را می کشد و مشخص است که دوست دارد صدایش تاثیرگذار باشد. خب این استاد گرامی معمولا تمام اندیشمندان و نظریه پردازان جهان را ردیف می کند و در ربع ساعت خدمت تک تکشان می رسد، بی انصافی نباشد هر کدامشان ربع ساعت، تا ثابت کند خدا وجود دارد و اسلام بهترین دین است. به تازگی هم که فرموده اند ـ در مبحث فروید ـ که ناخودآگاه را اگر مربی خوبی وجود داشته باشد، می توان تربیت کرد. فکرش را بکنید. ناخودآگاه و مربی! لابد هم مربی پرورشی مدارس جمهوری اسلامی! خب من واقعا دیگر وقت ندارم. گفتم که باید بروم ظرف بشویم و جارو بزنم و آن کلاس. خب کاریش نمی شود کرد. از صد در صد زندگی خودمان، تنها بیست سی درصدش مال خودمان است. بقیه اش سهم دیگران است که لابد ما بالا کشیده ایم. برای همین از حلقوممان دارند درش می آورند. خب من بروم بالا بیاورم. یعنی سهم دیگران را بالا بیاورم و بدهم بروند پی کارشان. شاید راحتم گذاشتند تا در آن بیست سی درصد باقیمانده بیایم اینجا تمرین دیالوگ نویسی کنم. یعنی تمرین حرف زدن با آدم ها. ای بابا. در این بیست سی درصد هم ولمان نمی کنند. می بینید حال ما را به خدا!
همه شان شبیه هم بودند. عجیب است. زیاد هم عجیب نیست. اصلا عجیب نیست. قبلا هم فکر می کردم اینطور باشد اما تا به حال به چشم ندیده بودم. برای همین باورش سخت بود. اما حالا باور می کنم. در صف ایستاده بودیم، صف طولانی ای برای دیدن یکی از بناهای تاریخی. آمده بودیم سفر و حالا در صف خریدن بلیط برای دیدن یکی از بناهای تاریخی بودیم. من از تاریخ چیزی سر در نمی آورم. نه تاریخ سرزمینم نه حتی تاریخچه شخصی خودم. اصلا گذشته در من هیچ حسی ایجاد نمی کند یا دیدن بناهای تاریخی. در صف ایستاده بودم چون دوستانم در صف ایستاده بودند تا بلیطی بخرند و به دیدن آن بنای تاریخی بروند. در صف ایستاده بودم چون تعطیلات نوروز بود و همه برای گشت و گذار هجوم آورده بودند و در صف ها کیپ تا کیپ ایستاده بودند. دوستانم حرف می زدند و همانطور که معمول جمع های دوستانه است، حرف هایشان طوری بود که خوشحال کننده باشد و کسی را ناراحت نکند. من هم تظاهر می کردم دارم گوش می دهم و در صف ایستاده ام و از حرف های خوشحال کننده ای که زده می شود، خوشحال هستم. اما حواسم جای دیگری بود. داشتم به این فکر می کردم چرا همه شان شبیه هم هستند. صورت ها با هم مو نمی زد. دست ها و پاها هم همینطور. لباسها. کفش ها. قد و قواره ها. دلم میخواست کمی از جمع دوستانم دور شوم، از خودم تا این همه شباهت را بیشتر به چشم ببینم. حالا اگر یکیشان بیشتر به خودش رسیده بود، لباسی عوض کرده بود یا هر چیز دیگر یا اگر بعضی هاشان به نظر پیرتر یا جوانتر می آمدند، باز هم فرقی نمی کرد. حس حالت تهوع داشتم. نه حس دیگری بود. حس می کردم پر شده ام و دلم می خواهد بیرون بریزم. صداها و حرف ها هم شبیه هم بود. سرم را پایین انداختم و از صف بیرون آمدم. دوستم صدا زد:"کجا میری؟" گفتم:"همینجام. میرم عکس بگیرم" جواب دیگری نداشتم که بدهم. دوربین را روشن کردم و جلوی چشمم گرفتم و تند تند فلاش زدم. بااینکه هوا روشن بود اما فلاش دوربین را خاموش نکردم. می خواستم همه شان فکر کنند مشغول عکس گرفتنم. کسی کاری به کارم نداشته باشد. معمولا کسی کاری به کار عکاس ها ندارد. فقط ممکن است کمی خودش را جمع و جور کند یا دستش را جلوی صورتش بگیرد یا سعی کند ژست بهتری بگیرد و لبخند مهربانتری. همه اینها هم کاری به کار خود عکاس ندارد بیشتر با دوربین کار دارد. پشت دوربین پنهان شدم و تند تند راهم را در بین جمعیت باز کردم. از پشت لنز دوربین دنبال جای خلوت و خالی ای می گشتم. یک تکه جای خالی که بتوانم کمی نفس تازه کنم و متعادلتر شوم. عکاسی بودم که سوژه اش انسان یا طبیعت یا هر چیز دیگر نیست. از همه چیز عکس می گیرد تا شاید یک گوشه ی خالی دیوار یا یک تکه آبی آسمان را که هنوز دستخوش ابر یا پرنده ای نشده، پیدا کند. در زندگی ام هم همین رویه را دنبال می کردم. از خانه پدری درآمده بودم و تنها زندگی میکردم. رابطه ام را با بیشتر دوستانم کمرنگ کرده بودم و دیگر به عشق هم فکر نمی کردم. دلم یک لاک سنگی می خواست که بروم تویش و در را ببندم. تا قبل از این فکر می کردم همه ی حرف ها و حدیث ها شبیه هم هستند. تجربه ام گواهی می داد که همه ی آدم ها شبیه هم هستند و همه یک شکل زندگی می کنند. یک چیز را می خواهند. درد و خوشی شان از یک چیز است و حالا یکدفعه متوجه شده بودم شکل ظاهری شان هم شبیه هم است. همه شان دو چشم تنگ و یک سوراخ دهان و قد و قواره های کوتاه و زمین خورده دارند. دیگر تحملش را نداشتم. از محوطه بیرون آمدم و از یک خیابان گذشتم و تند و سریع خودم را داخل یک کوچه ی فرعی انداختم و بدون آنکه به پشت سرم نگاه کنم، از ترس اینکه مبادا دنبالم کرده باشند، راست خط قدم هایم را گرفتم و جلو رفتم. دوربین را هم وقتی به خیابان رسیده بودم، خاموش کردم. یک لحظه یاد تلفن همراهم افتادم. هرآن ممکن بود یکی از دوستانم تماس بگیرند. گوشی را از کیف کمری ام درآوردم و خاموش کردم. اما زود پشیمان شدم. حتما دوستانم نگران می شدند و فکر می کردند اتفاقی برایم افتاده و سفر به کامشان زهر می شد. فکر کردم من حق ندارم باعث نگرانی دوستانم شوم. خواستم گوشی را دوباره روشن کنم که احساس کردم از خودم بدم می آید. چه کسی گفته بود من حق ندارم. چرا همیشه فکر می کردم من حقی ندارم و الویت با آنهاست. آنها که حالا یا نام خانواده ام را یدک می کشیدند یا نام دوستانم یا نام کسانی که دلشان به هر دلیلی برایم می سوخت و نگرانم بودند. گوشی را بی انکه روشن کنم در کیفم انداختم و زیپ کیفم را با غیظ کشیدم. حالا به همه شان نشان می دادم چه کسی حق دارد چه کسی حق ندارد. حق با من بود. دندان هایم را به هم ساییدم. حداقل همین یکبار حق با من بود و بر شدت قدم هایم افزودم. باید زودتر به جایی می رفتم که دست کسی به من نرسد. حداقل چند ساعتی تنها بودم. عصر بود و مردم لباس های نوشان را پوشیده بودند و از خانه هاشان درآمده بودند. کوچه هم دیگر خلوت نبود. حس می کردم همه با تعجب به من نگاه می کنند و با نگاه تعقیبم می کنند. حتی چند بار سربرگرداندم ببینم کسی دنبالم افتاده است یا نه. همین چند وقت پیش فکر می کردم یک نفر هم کافیست تا رابط بین من و دنیا شود و من از طریق او با دنیا در تماس باشم. شاید یک عشق. اما حالا به همین هم شک داشتم. و از همین می ترسیدم. این میل وحشی که در من بود. میل به انزوا. میل به تنهایی. میل به فراموش شدن. دلم می خواست مثل دختر بچه های کوچک که مادرشان را در شلوغی گم کرده اند، بنشینم و گریه کنم. دلم می خواست از ترس گریه کنم. بهتر است بگویم لازم بود از ترس گریه کنم و مادرم را صدا بزنم. اما نه تنها گریه ام نمی آمد و مادرم را صدا نمی زدم، فکر هم نمی کردم دلیلی برای ترسیدن وجود داشته باشد. همین بود که یک گوشه از ذهنم را که هنوز چیزی از منطق و درست و غلط سرش می شد، به واکنش وا می داشت و حساس می کرد. چیزی غیر طبیعی بود. این را آن گوشه ذهنم خوب احساس می کرد. حق هم داشت. می دانستم آن میل وحشی از چیزی که نمی ترسید اینها نبود، بیشتر از این نمی ترسید که من را بر باد دهد و نیست و نابودم کند. و چیزی که بیشتر از همه اینها می دانستم مرگ بود که اول و آخر همه ی این آشوب های ذهنی و به هم ریختن در و دیوار دنیای ثابت و مطمئن پیرامونم بود. مرگ چیزی بود که من به دنبال آن بودم و اصلا هم سردر نمی آوردم که چرا و چطور دنبالش هستم. افکار پوچ و مسخره ای بود اما نه تا امروز. تا قبل از امروز من بارها به این فکر پوچ و مسخره افتاده بودم که همه چهره ها قد و قواره ها شبیه هم است مثل مورچه ها که همه شبیه هم هستند و اگر به نظر می آید آدم ها در چیزهای جزئی با هم متفاوتند زیاد مهم نیست چون مثل این است که فکر کنیم مورچه ها یا زنبورها یا هر چیز دیگر که تولید انبوه دارد در چیزهای جزئی با هم متفاوت اند. تا قبل از این فکر می کردم اما امروز به چشم خود دیده بودم. پس بعید نبود تا چند وقت دیگر مرگ را هم به چشم خود ببینم که پس و پیش و به دنبال من است. یا من به دنبال اویم و این تصور وحشتناکی بود. و نمی دانم وحشتناک بود یا نه. اما کلمه ای که بارها کنار مرگ نشسته بود و برایم تداعی مرگ را داشت، برای من و خیلی های دیگر، وحشتناک بود. برای همین بود که از کلمه ی وحشتناک استفاده می کردم هرچند به معنای واقعی کلمه مطمئن نبودم وحشتناک است یا نه. بیشتر فکر می کردم واقعیت است و اگر واقعیت وحشتناک بود مسلما وحشتناکی اش با وحشتناکی ای که در فیلم ها می بینیم یا در کتاب ها می خوانیم یا از کسی می شنویم فرق داشت.. بالاخره به این نتیجه رسیدم که بهترین جا برای اینکه با خودم خلوت کنم دیوار سیمانی طولانی ساختمانی است که در عمق مرکز دیدم قرار داشت و با خیابان و آنجایی که من ایستاده بودم، دویست سیصد متری فاصله داشت و بین من و آن دیوار زمین خالی افتاده ی خاکی ای قرار داشت. از لابلای جمعیت و پیاده روی خیابان بیرون آمدم و به سمت دیوار با قدم های بلند حرکت کردم. با چشم هایم از دور درست وسط دیوار را مشخص کردم تا وقتی به دیوار می رسم و به آن تکیه می دهم به یک اندازه با طرف راست و چپ و روبه رویم فاصله داشته باشم. از هر طرف دویست سیصد متر. اینقدر فاصله شاید کافی بود تا من احساس کنم تنها هستم و کسی کاری به کار من ندارد. به کنار دیوار که رسیدم، رو به خیابان، پشت به دیوار بر زمین نشستم. چشم اندازم ردیف آدم های کوچک سیاهی در حرکت بودند. جز صدای گنگ هیاهوی آدم ها و ماشین ها هم صدای دیگری تا آنجا نمی آمد. فکر کردم حالا شاید از این فاصله بفهمم چه اتفاقی دارد می افتد. اما بعد از چند دقیقه سکوت و چشم بستن و باز کردن و خیره شدن به صف طولانی آدمها در پیاده رو متوجه شدم تلاش بیهوده ای است. نمی توانم بفهمم چه اتفاقی دارد می افتد یا چه اتفاقی خواهد افتاد. ذهنم خالی بود. فکر کردم چه کار بیهوده ای است فکر کردن. حتی احساس هم نمی کردم تنها هستم. هیچ اتفاقی نیفتاده بود هرچند فکر می کردم حالا در این وضعیت بیشتر در امان هستم. برای اینکه کاری کرده باشم دوربین را روشن کردم و از صف طویل آدمها از دور چند عکس گرفتم. بعد هم گوشی همراهم را روشن کردم و به دوستم اس ام اس دادم که" نگران نباشید. مشغول عکس گرفتنم. شب خودم بر میگردم." و بعد جمله ی "مشغول عکس گرفتنم" را پاک کردم. اما بعد فکر کردم این جمله می تواند دو جمله ی دیگر را واضح تر کند و آن را دوباره اضافه کردم. دو سه ساعتی همان جا نشستم و فکر کردم در این فاصله از دنیا نشستن چقدر خوب و ناممکن است. هوا تاریک شده بود که از جایم بلند شدم و پرسان پرسان مسافرخانه ای را که در آنجا اتاق گرفته بودیم، پیدا کردم. در راه زیاد به آدم های اطرافم که در شلوغی به هم تنه می زدند یا تکه می پراندند، نگاه نمی کردم. حالا به نظرم آدمها نه خیلی شبیه هم بودند و نه زیاد با هم تفاوتی داشتند. هنوز از راه رفتن در آن شلوغی کمی دلهره داشتم اما در کل همه چیز معمولی و مثل همیشه بود. فکر کردم وضع آنقدرها هم که احساس کرده بودم، وخیم نیست. بیخود احساساتی شده بودم. وانگهی باید ظرفیتم را بیشتر می کردم. همیشه که یک دیوار طویل دور افتاده نیست که بتوانم در پناهش احساس امنیت کنم. می گویند جمعیت کره زمین هر روز بیشتر و بیشتر می شود. تا چند وقت دیگر دو سه متر جای خالی هم پیدا نمی شود که محدوده ی خودت باشد. باید تحمل می کردم و هر روز یک قدم از محدوده ی دویست سیصد متری ام را واگذار می کردم. سر سال که می شد می توانستم قدم به قدم همراه چیزها و آدم ها راه بروم، پلک در پلک و هنوز احساس امنیت کنم. چاره ای نبود. باید تمرین می کردم. هر روز یک قدم. هر روز یک قدم. سر سال می توانستم تبدیل به آدم دیگری شوم. آدمی که قویتر باشد و اینقدر راحت دستخوش افکار مالیخولیایی نشود. باید خودم را برای چیزهای مهم تری آماده می کردم. مثلا مهمترینشان همین مرگ. مرگ که محدوده نمی شناسد. آن هم یک محدوده ی دویست سیصد متری. درثانی لازم نبود اینقدر خودم را مهم فرض کنم. به مسافر خانه که رسیدم دوستانم هنوز مشغول بحث و گفتگوهایی که مخصوص این جور سفرهای دسته جمعی است، بودند. هیچ کدام متوجه حضور من نشدند. فکر می کنم هیچ کدام متوجه غیبت من هم نشده بودند. بیخود نگران شده بودم. مشغول کندن لباسهایم بودم که یکی از دوستانم بالاخره متوجه من شد و گفت:"بالاخره اومدی. گفتیم چی شد یهو غیبش زد. عکسهات کو؟" دوربین را به دستش دادم و به جمع دوستانم که مشغول خوردن آجیل و گفتگو بودند، پیوستم. درباره خاطرات گذشته و دوران دانشگاه و استادها و چه و چه صحبت می کردند. دوستم گفت:"چه عکس های قشنگی. همه چهره ها محو شده باشن انگار. چند تا خط بیشتر نیستن. آدم یاد نقاشی بچه ها می افته." لبخند زدم و گفتم:"آره. عکس های خوبی شدن." دوستم گفت:" همشون خیلی شبیه همن اما با این حال متوجه میشی که متفاوتن." گفتم:"آره می تونی متوجه بشی." گفت:"کاش منم باهات اومده بودم. اصلا خانه ی لاریها نچسبید." گفتم:"پس اینطور. امروز بعد از ظهر رفته بودیم خانه ی لاریها."
نخ سیاهی که دور انگشتش پیچیده، تند تند بر میله ی باریک و کوچک گره می اندازد و سوراخی به سوراخ های قبلی اضافه می کند. دایره های تو خالی، ردیف کنار هم دهان های کوچکشان را باز کرده اند و خمیازه می کشند و برای بلعیدن آماده می شوند. دهان های کوچک مغروق. دهان های کوچک پر از غبار. دستانش کار کرده اند. پر از چین و چروک. چشمهایش هم. تلخ و درشت. از اینجا که من ایستاده ام بیشتر نیم رخش پیداست و گاه گاه که سری بر می گرداند، می توانم سه رخش را هم ببینم. چشمهایش باید زمانی درشت تر از این بوده باشد، سالها قبل تر، قبل از آنکه چین و چروک صورت و دور چشمها به آنها حمله کرده باشند و آنها را به محاصره خود در آورده باشند. دور چشمانش سنگر کشیده اند. سفت و سخت. آنقدر که انگار از چیزی محافظت می کنند. چیزی را پنهان کرده اند. به اطرافش کم نگاه می کند. بیشتر سرش روی قلاب بافی اش است. من هم به اطرافم نگاه نمی کنم. از وقتی سوار قطار شده ام، در همان اولین نگاه متوجه او شدم و بعد چشم از او برنداشتم.
"نمازم را نخوندم. تا برسم خونه باید اول نمازم را بخونم. بعدش شام بخورم. اونوقت تخت بخوابم"
"ملیحه اومده خونه. نسرین هم قراره فردا برسه. حالا مریم میگه عید پا شیم بریم قزوین. واسه اون پسره مسعود میگه. بهش میگم حتما! فرمایش دیگه ای ندارین"
"چقدر خرید کردیما! اگه بابا نگفت باز یه پولی دادم دستت به شب نکشید تمومش کردی. ولی خوب خریدیما"
نگاهم حرکت می کند تا روی کیسه های خرید که روی هم بر کف قطار تلنبار شده اند. فقط می توانم مارک روی یکی از آنها را بخوانم. ورساچه است. مارک بقیه شان را نمی بینم.
"مریم می خواد لاغر کنه. هرشب میگه امشب دیگه شام نمی خورم." و ریز می خندد. صدا را دنبال می کنم. نگاهم روی لبها متوقف می شود. ماتیک صورتی روی لبها با سفیدی پوست صورت هماهنگ است. پوست صورتش خیلی سفید است. دست هایش هم سفیدند. خیلی سفیدند. آستین چادرش از مچ دستش بالا کشیده شده و سفیدی دست ها آنجا چند برابر بیشتر شده. ساعت مچی نقره ای با آن همه سفیدی هماهنگ است.
"ببین این دختره را می بینی از پشت. مریم از پشت از این هم لاغرتره. از جلو چاقه. منم باید لاغر کنم"
سرم را می گذارم روی میله. از این بالا مژه هایش بلند و آرام روی هم خوابیده اند. چشم هایش هم روشن به نظر می آید. وقتی می خندد خط گونه اش کاملا مشخص می شود. حداقل از این بالا که من نگاه می کنم کاملا مشخص است. دنبال حلقه در دست چپش می گردم. فقط انگشتر نگین دار نقره ای رنگی در انگشت وسطی اش است. سفیدی دستانش عجیب به چشم می آید. دستانش نرم و تپل است. می توانم بفهمم یک مرد از لمس آن همه سفیدی لذت خواهد برد.
"اون دختره را ببین. آره. بافتنی تنش خیلی قشنگه. هوس کردم."
با نگاهم چشمان روشنش را دنبال می کنم اما زود نگاهم را بر می گردانم و روی چاله های کوچک که تند تند دهان دره می کنند، خیره می مانم. رد نخ سیاه را می گیرم. از کیسه ای که بین پاهایش گذاشته بیرون می آید. زانوهایش را جمع کرده و در خود مچاله شده و در زاویه ی گوشه ی واگن فرو رفته. دختر در عوض به دیوار واگن لم داده و پاهایش را روی زمین دراز کرده و کیسه ها ی خریدش را کنار پایش روی هم تلنبار کرده. و با زنی که کنارش نشسته و به نظر خاله ای، عمه ای یا همسایه ای، چیزی باید باشد، یک بند حرف می زند. کنار هم نشسته اند. مثل مرگ که کنار زندگی. مثل توفان سخت که کنار ساقه ی ترد پیچکی نوجوان و مغرور. یکی یک حفره ی خالی است که هر لحظه خمیازه اش بزرگتر می شود. سیاهچاله ای که هرچه هست و نیست را به درون می کشد. آن یکی ترگل و ورگل، آماده ی غارت شدن. هنوز هم معتقدم پوستش خیلی سفید است. اما آن یکی بیشتر موهایش سفید است و پوستش آفتاب سوخته. هنوز آثاری از رنگ مشی که سالها قبل موهایش به خود دیده، بر روی دسته موهایی که از زیر روسری درآمده، به جا مانده. لاکی هم که از اینجا روی ناخن انگشت شستش میبینم، پیداست مال سالها پیش است. رنگ پوست پیازی مرده و چرکی دارد. نگاهش از فرط افسردگی به اطمینان رسیده است. لبهایش خشک است و ترک برداشته. باید پنجاه شصت سالی داشته باشد. برخلاف دخترک که بیشتر از بیست، بیست و پنج ساله به نظر نمی آید. دخترک هنوز دارد حرف می زند اما به ندرت دیگر چیزی می شنوم. محو تماشای سکون چشم ها و حرکت تند دستهای زن که سوراخ ها را به جان هم می اندازد، شده ام. صورتش پر از اخم است. خط اخم وسط ابروها برجسته شده و بیرون زده. اما نگاه روشن این یکی پر از امید و وعده است. حالا دارد درباره غذا حرف می زند. چند لحظه پیش به گمانم درباره عیدی هایی که خواهد داد یا عیدی هایی که خواهد گرفت، حرف می زد.
متوجه می شوم دخترک با صورت سفیدش دارد به من نگاه می کند، در چشم های روشنش خیره می شوم. زود نگاهش را می دزدد. یعنی متوجه من شده است؟
یکی دو ایستگاه بیشتر نمانده تا قطار به انتهای خط برسد. باید زودتر انتخاب کنم. به اندازه کافی معطل کرده ام. یک ربع قرن است دارم معطل می کنم. فقط کافیست خم شوم و روی زانوهایم بنشینم و دست یکیشان را در دست بگیرم. بعد از آن همه چیز خود به خود اتفاق خواهد افتاد.می گویند از راه های دیگر هم می شود، من امتحان نکرده ام. اما به نظرم دستها آسانترین راه و مستقیم ترین راه هست. باید زودتر تصمیم بگیرم. یک ایستگاه بیشتر نمانده و این علامت خوبی نیست. یعنی باز دارم تعلل می کنم. در مورد دختر خوب می توانم همه چیز را حدس بزنم اما زن_ چیزی نمانده پیرزن خطابش کنم _ سرنوشتم معلوم نخواهد بود. دخترک در ابتدای راه است و پیرزن دارد به انتها نزدیک می شود. در سراشیبی خود افتاده است. کسی چه میداند شاید هم سربالایی خود. ربع قرن است به اسم اینکه باید برای تصمیم گرفتن خوب بگردم، وقتم را تلف کرده ام. همه جا را گشته ام. کرور کرور آدم دیده ام. ربع قرن است سرگردانم چون جرئت انتخاب ندارم. چون جرئت این را ندارم که بپذیرم من حق انتخاب ندارم. من انتخاب شده ام.
پیرزن از گوشه چشم به ساعت نقره ای دختر نگاه می کند، شاید هم به پوست سفید آن. من هم به ساعت نگاه می کنم و بیشتر به سفیدی پوست دختر. پیرزن سر بلند می کند. برای اولین بار در تمام این مدت نگاه هایمان در هم می افتد. متوجه من شده، زیاد مکث نمی کند. نگاهش از من می گذرد. آخرین سوراخ را در میله می اندازد و آنچه را که بافته، میله و نخ سیاه را در کیسه اش فرو می کند و از جایش یا یک حرکت نرم بلند می شود. دختر هم با سستی تمام با گرفتن میله ای که من همچنان سر بر آن تکیه داده ام، از جا بلند می شود. زن کناری اش هم که باید خاله یا عمه یا چیزی مثل اینها باشد، از جا بلند می شود. همه از جایشان بلند شده اند. کسی متوجه ما نیست. قطار تکان تکان می خورد. حجم های منجمد گوشتی که فقط یک نخ سیاه بینشان فاصله است، موج بر می دارند و روی هم می افتند. اما من هنوز به میله ی خودم قفل شده ام. تکان نمی خورم. می دانم باز دارم فرصت را از دست می دهم. زنی که نام ایستگاه ها را اعلام می کند، صدایش در جمعیت گم شده است. حتم دارم می گوید به ایستگاه پایانی نزدیک می شویم.
پیرزن لبهایش تکان می خورد. انگار از دختر می پرسد ساعت چند است. دختر به ساعتش نگاه می کند و چیزی می گوید. هنوز پوست دستش سفید است. پیرزن آخرین نگاهش را به من می اندازد و نگاهش از روی من می گذرد. درهای قطار باز می شود. جمعیت با هجوم بیرون می ریزند. دختر جوان از کنارم می گذرد. پیرزن سر به عقب بر نمی گرداند. جمعیت فشار می آورد. خودم را جمع می کنم در زاویه ی واگن قطار. قطار که خالی می شود و چیزی نمانده درها را ببندند از لای نیمه باز در خودم را بیرون می اندازم. میان جمعیت چشم می دوانم. نه از دختر خبری است نه از پیرزن. باز هم تاخیر کردم. اما آرام و متمرکز هستم. می دانم انتخابم را کرده ام. می دانم از بین تمام گزینه هایی که برای خود تصور می کردم، چیزی بیشتر از دو گزینه نداشته ام که یکی از آنها هم مدتهاست خط خورده است. می دانم انتخاب شده ام. می دانم مدتهاست انتخاب شده ام. هوای خنک شب های ماه آخر سال است. سالن دیگر خالی شده. هیچ نخ سیاهی روی سنگفرش سالن کشیده نمی شود. هیچ سوراخی هم پیدا نیست. همه ی سوراخ ها پنجره هایشان را بسته اند و کرکره ها را کشیده اند و آن پشت کمین کرده اند. آهسته در خیابان قدم می گذارم. سایه ها تند تند در کنارم اینور و آنور می دوند. چند نفر بی ملاحظه به من تنه می زنند و از توی من رد می شوند. قدم هایم را موزون تر و آهسته تر بر می دارم. هیچ عجله ای ندارم.
امروز مهمانی خداحافظی گرفتم. کسی نبود. من بودم و کاغذ پاره های سالهای پیش. مهمان هایم ورق پاره ها بودند که جایی، لحظه ای یا گذری از من را، آنچه که به من نسبت می دهم، بر خود ثبت کرده بودند. مهمانی خسته کننده ای بود. اول برگه ها را پاره و ریز ریز می کردم و در کیسه سیاه زباله می ریختم اما کمی که گذشت حس پاره کردن هم نداشتم. همه را درهم و برهم، دسته دسته در کیسه سیاه می ریختم. خاطرات سالها را. صرفا حماقتی محض بود. تنها احساسی که در آن گیر و دار داشتم شرکت کردن در حماقتی محض بود. خیلی ساده، زندگی من تا آن لحظه حماقتی محض بود. گمان می کردم دیگر به آن حماقت نیازی ندارم، این بود که بدون لحظه ای مکث یا حتی خواندن نیم جمله ای از انبوه ورقه ها، تند تند کیسه زباله ها را یکی از پس دیگری پر می کردم و درشان را گره می زدم و روی هم کپه می کردم. عصر بود که کارم تمام شد. دستهایم را که از شدت گرد و خاک خشک شده بود، زیر آب گرفتم و صابون زده و نزده شستم. زیاد معطل نکردم. سرپا لقمه ی کوکویی را که مادرجان برایم در بشقاب روی گاز گذاشته بود، خوردم و یه لیوان آب ولرم هم رویش سر کشیدم. مادرجان نشسته بود روی صندلی و نگاهم می کرد. بدون اینکه بخواهم سعی زیادی کنم، چشم در چشم نمی شدم. از صبح که از خانه زده بودم بیرون و آمده بودم خانه پدری، تا الان چشمم به چشم کسی نیفتاده بود. آمده بودم به چندتا کار کوچک اما ضروری که مدتها بود گوشه ی زیادی از ذهنم را اشغال کرده بود، سروسامان دهم. آمده بودم ردپایم را پاک کنم. امیدوار بودم برای همیشه. سرجمع از صبح تا الان هفت هشت بسته آشغال جمع کرده بودم. یک روز تعطیلم را به این خنکی از دست داده بودم. به مادر جان و خواهرها گفته بودم یک کارگر بگیرید و همه اش را جمع کنید و بریزید دور،اما گوششان بدهکار نبود. اصرار اصرار که باید خودت هم باشی. ما بدون خودت دست به وسایلت نمی زنیم. مادرجان بالاخره از روی صندلیش بلند شد و از یخچال شیشه دوغ را در آورد و در لیوان مخصوصم دوغ ریخت. برای اینکه سکوت را شکسته باشم گفتم:"جواب آزمایشت چی شد؟" و منتظر شدم دوباره سیل شکایت ها و آه و ناله هایش حداقل تا یک ربع ساعت سرازیر شود. توی حرفش دویدم و گفتم:"راستی پیمان و افسانه کارشون به کجا کشید؟" و لقمه ی آخری کوکو را در دهانم بیشتر نگه داشتم و خوب جویدم تا مزه اش بیشتر بر زبانم بماند. بعد هم به مادرجان گفتم امسال برایم جعبه خرمالو نفرستد. می ماند خانه خراب می شود. پارسال هم خراب شد. مادرجان باز دیالوگ تکراری اش را به زبان آورد که چرا به خودت نمی رسی. حسابی لاغر شدی. ببین زیر چشمهایت گود شده و جملات تکراری ای مثل این. احساس حماقت کردم. همان حماقت محض که سر مهمانی خداحافظی با ورق پاره های گذشته سراغم امده بود. لیوان دوغ را یک نفس سر کشیدم و با پشت دست دور لبم را پاک کردم. گفتم:"ببین مادر من دهان که بند تنبان نیست اگر شل شد و افتاد، اتفاقی نیفتاده باشد. مغز هم آسفالت خیابان نیست که اگر یک کرور ماشین دنده سه ترمز بگیرند، خط نیفتد. باور کن در بعضی موارد سکوت سعادت دنیوی و اخروی را با هم دارد." اما چیزی نگفتم. مادرجان یک بند حرف می زد و نگران ترکه ای شدن من بود. گفتم:"رژیم گرفتم. مگر نمی خواهی شوهر کنم، خب رژیم باید بگیرم دیگر مادر من، این روزها همه ترکه ایش را دوست دارند" دوغی که خورده بودم راه نفسم را گرفته بود. می خواستم آروغ بزنم اما نزدم. نمی دانم چرا همیشه گفتگوهایمان با مادرجان به همینجا می رسید. لجبازی من و آه و ناله او.
ادامه دارد...
تصمیم گرفته بود فراموش کند. نمی دانم از کی. از وقتی یادم می آید. از آن روز که آینه را جلوش گذاشته بود و قیچی و شانه را داده بود دستم بیفتم به جان موهاش. آفتاب از در و پنجره های شیشه ای اتاق می زد تو. اما آن روز همه چیز یادش بود. حداقل اسم من. من را به اسم صدا می کرد و شعر حافظ را از بر می خواند. زده بود زیر آواز. "دوش دیدم که ملائک در میخانه زدند" و شانه و قیچی تند تند در دست های من به اندک موهای باقیمانده اش مدل می داد. ادای آرایشگرهای حرفه ای را در می آوردم. صدای به هم خوردن تیغه های قیچی به هم و آفتاب سر ظهر خواب آلودم کرده بود. من همیشه موهایش را کوتاه می کردم. بقیه یا نبودند یا اگر بودند از زیر اینجور کارها شانه خالی می کردند. در اتاق را بسته بودم و کتاب قرآنش را که خواسته بود، داده بودم دستش. بعد هم مشغول کار خودم شده بودم. یک ساعت بود مشغول بودم. حرفی نمی زد. فقط گاه گاهی سرش را از روی قرآن بلند می کرد و در آینه نگاه می کرد و می گفت "مریم بابا این گوشه اش هم بزن". قرآنش که تمام شد، ریش تراشش را آوردم تا صورتش را اصلاح کند. چند روزی بود صورتش را می مالید و می گفت می سوزد. تا امروز که جمعه بود. صبح که انار صبح جمعه اش را دان کردم و برایش بردم، گفته بود "امروز وقتش است". غر غر کردم اما نه نگفتم. نه نمی گفتم. دانسته ندانسته این ساعت های با هم بودن را دوست داشتم. برایم داستانهای زندگیش را که صدبار تعریف کرده بود، باز تعریف می کرد. گوش نمی دادم. خیلی اوقات در افکارم غرق می شدم و او برای خودش حرف می زد. کاری هم به کارم نداشت گوش می دهم یا نه، نظرم چیست. فقط حرف می زد. پس آن موقع هم تصمیم نگرفته بود فراموش کند. خیلی خوب همه چیز یادش بود. از ده سالگی اش شروع می کرد، گاهی هم قبل تر و کم کم به پنجاه شصت سالگی می رسید. جلوتر نمی آمد. هیچوقت جلوتر نمی آمد. انگار زندگی اش بیست سال پیش تمام شده بود. شاید هم به یک فاصله بیست و چند ساله نیاز داشت تا عقب بایستد و به گذشته اش نگاه کند. هیچوقت از دیروز حرف نمی زد. یا هفته پیش. شاید تصمیمش را اینطور شروع کرده بود، آهسته آهسته از دیروز تا هفته پیش و ماه پیش و سال پیش و کم کم همه ی زندگی ای را که پشت سر گذاشته بود. این اواخر اسم خودش را هم فراموش کرده بود. می گفت "من کی ام؟" و ما برایش توضیح می دادیم که کی است. گاهی به شوخی تقلبی هم می کردیم. می گفتیم پنجاه سالش است و سه تا زن گرفته و یک تاجر ورشکسته است که پلیس ها دنبالش هستند. یک ساعت نشده حرفمان را عوض می کردیم که یک عاشق شکست خورده است که محبوبه اش تازگی با کسی دیگر ازدواج کرده و حالا او می خواهد سر به بیابان بگذارد و بعد قاه قاه به شوخی هایمان می خندیدیم. اما او نمی خندید. باور می کرد یا نمی کرد، هیچوقت نفهمیدیم. تو خالی نگاهمان می کرد و دوباره سوالش را تکرار می کرد. موهایش را که کوتاه کردم، با مسواکی که قرار بود کار فرچه آرایشگرها را بکند، گردن و پشت گوشهایش را تمیز کردم. کار موهایش تمام شده بود که شروع کرد به حرف زدن. گفت "دعا می کنم نابود شوم". دقیقا همین را گفت یا نه، خوب یادم نیست. گفت می خواهد نابود شود. گفت دیگر نمی خواهد زندگی کند. گفت دعا می کند که زودتر خدا نابودش کند. نمی خواست بمیرد. می خواست نابود شود. همان موقع با اینکه سن و سالی نداشتم، متوجه فرق مردن و نابود شدن بودم. هنوز ریش تراشش روشن بود و مثل مگسی که سر ظهر یکسره وز وز کند، صدای زیر یکنواختی می داد. نمی فهمیدم چرا می خواهد نابود شود. آفتاب خوبی بود و انارش را خورده بود و اصلاحش را هم که کرده بود. همه چیز هم امن و امان بود. از گذشته خودش و کارهایی هم که کرده بود، راضی بود. با همان عقل ده یازده سالگی ام برایش توضیح دادم همه ما می میریم و نباید از مرگ بترسد. حتما زندگی و مرگ حکمتی دارد. بعد هم درباره خدا حرف زده بودم. یادم نیست چه گفتم. یادم است فکر می کردم حرف های مهمی می زنم، احساس می کردم حرف هایم خیلی مهم و درست است. آن موقع من چیزی درباره نابود شدن نمی دانستم. درباره مرگ چیزهایی خوانده و شنیده بودم. اما فرق نابود شدن و مردن را از همان موقع هم می دانستم. می فهمیدم نتوانسته ام قانعش کنم. او باز تکرار می کرد دعا می کند نابود شود. بعد برایش چای و خرما برده بودم و این پا و آن پا کرده بودم تا باز حرف بزند اما چیزی نگفته بود. کتاب قرآن بزرگ جلد آبی رنگش را خواسته بود و مشغول خواندن شده بود. روز چهلمش سر خاک نرفتم. گذاشتم فامیل بیایند و بروند، بعد تنها رفتم قبرستان. شب جمعه بود. قبرستان حسابی شلوغ بود. روی خاکش پر از گل بود. در جعبه شیرینی سه چهار تا شیرینی باقیمانده بود. هنوز خوب ننشسته بودم که پیرمرد افغانی خمیده ای که سرتاپا لباسهای سفید چرکمرده به تن داشت، جلو آمد و خم تر شد و با یک مشت همه شیرینی ها را برداشت و در کیسه بزرگی که به نظر سنگین هم می آمد، ریخت. یک نگاه هم به من نکرد. قرآن را باز کردم اما نتوانستم تمرکز کنم. داشت از توی عکس اعلامیه نگاهم می کرد. در عکس یکی از آن عرق چین هایی سرش بود که یک وقتی با کمک آن موهایش را کوتاه کرده بودم. عرق چین را گذاشته بودم سرش و هر چه مو از زیر آن زده بود بیرون، چیده بودم. وقتی کارم تمام شد و عرق چین را از روی سرش برداشتم، متوجه گندی که زده بودم، شدم. گل های روی قبرش را کنار زدم تا سنگ قبری را که تازه روی خاکش گذاشته بودند، ببینم. بیتی از حافظ را روی سنگش کنده بودند. من آن بیت را انتخاب کرده بودم. هفتمش کتاب حافظ را باز کرده بودم و اولین بیتی که نظرم را جلب کرده بود، انتخاب کرده بودم. بقیه هم مخالفتی نکرده بودند."عشق دردانه ست و من غواص و دریا میکده/ سر فرو بردم در آنجا تا کجا سر بر کنم." برایم جالب است چطور این بیت از حافظ به این خوبی در ذهنم مانده است. من معمولا حافظه خوبی ندارم. به راحتی فراموش می کنم. مثلا همین رفتن سر خاک. دو سه سالی می شود سر خاک نرفته ام. فراموش می کنم. شاید هم تصمیم گرفته ام فراموش کنم. اما هنوز چیزی خوب یادم است. آن ظهر آفتابی و صدای به هم خوردن قیچی و آن شعر حافظ. اینها انگار در هم گره خوردند. یاد مرگ که می افتم اینها به ذهنم می آید. نمی دانم مرده است یا نابود شده است. او می خواست نابود شود. هنوز هم می دانم این دو با هم فرق دارند اما هنوز هم نفهمیده ام این دو چه فرقی با هم دارند.
چند صفحه هم که بنویسی، ریز ریز و تو هم ــ باز هم خودت را ملزم می کنی چند نقطه در انتهای هر خط و پاراگراف بگذاری که مبادا ناگفته ها را همچنان ناگفته گذاشته باشی. ریز ریز ماجرا را شرح میدهی، حتی سکوت ها را هم به تفصیل شرح میدهی، تردیدهایت را شاخ و برگ میدهی و دلیل پشت دلیل می آوری. چه چیز را میخواهی نگویی؟ سکوت همان نخواستن و نگفتن است. اما نخواستن و نگفتن تو از جنس سکوت نیست. چیزی که نمی خواهی بگویی و به خیالت نگفته ای، همان که صفحه ها و صفحه ها سیاه کرده ای تا از زبانت ناگاه نپرد، من شنیده ام. عبارت به عبارت خوانده ام. تمام را گفته ای. چند نقطه هم که بگذاری، ناتمام را هم گفته ای. از چیزی جز آنچه نمی خواهی بگویی، نگفته ای. تنها فرقش این است. گاهی مالکیت کلمه ها را به رسمیت میشناسیم و گاهی نمیشناسیم. شناخت یا ناشناخت ما زیاد مهم نیست. کلمه ها همدیگر را میشناسند. یکدیگر را جذب میکنند. حالا هی بگو تا نگویی. ناخودآگاه با ناخودآگاه هم کلام شده است. من و تو چکاره ایم؟ از عشق گفتی، من نفرت را هم شنیدم. از نیاز، غرورت را کشف کردم. بهتر نیست دیگر سکوت کنی؟ شاید حرف تازه ای در تو بیقرار گفتن شد. باید به انتظار کلمات ایستاد. آماده ایستاد. و کلمه را شکار کرد. مثلا همین کرم. روزهاست در من بیقرار گفتن است. میخواهم کرم باشم. میترسم بگویم هستم. من اصولا میترسم بگویم هستم. میگویم میخواهم باشم. کرم بودن کم مصرف بودن است. گم بودن است. شاید از نگاه ما آدمها نبودن است. حلقه ای از چرخه ی طبیعت بودن است. نه چرخاننده ی طبیعت، تنها حلقه ای از این چرخه است. کرم بودن اذعان به اندازه بودن است. به اندازه بودن است. ما به اندازه نیستیم. کم و بسیار بسیار زیادیم. همه ی اینها را نوشتم. پر نویسی کردم. پرنگاهی میکنم اما باز چیزی اساسی را جا انداختم. چرا من نمی توانم از آدمها حرف بزنم. از آدمها که میخواهم حرف بزنم از حلزون و کرمها و پرنده ها و درختان و صحرا و غریبه و زائر و نمادها حرف می زنم. آدمها تبدیل به شی ء می شوند. تبدیل به جانوران و طبیعت بی جان. آدمها تبدیل به شخصیتهای کارتونها و نمایشها می شوند. آدمها تبدیل میشوند. انگار نمیشود مستقیم به آدمها زل زد. همیشه به واسطه نیاز است. باید از آدمها حرف بزنم. باید درباره ی آدمها بنویسم. باید چیزی به نام آدم را کشف کنم. میخواهم یک آدم را بگذارم جلویم و به حرف تبدیلش کنم. میخواهم عصاره ی بودنش را بگویم. بشنوم. کلمه ها طاقتش را دارند؟ توانش را دارم؟ نگاه لوچ گنگ ترسوی من توانش را دارد؟ دارم گم میشوم. اگر از آدمها حرف نزنم گم میشوم. تبدیل به کرم میشوم. تبدیل به شی ء میشوم. تبدیل به حلقه ای در چرخه ی طبیعت میشوم. اگر از آدمها حرف نزنم از دست میروم. من استعدادش را دارم. استعداد تبدیل شدن به هر چیزی جز آدم. استعداد از دست رفتن. من هنوز در تناسخ های پی در پی ناگزیر سرگردانم. من تا آدم بودن خود در راهم.
میل به نابودی دارم. نابودی دنیایی که ساخته ام. ساخته ام و خراب کرده ام. ساخته ام و خراب کرده ام. آیا من چیزی را ساخته ام؟ چه چیز را می خواهم خراب کنم! لذت عجیبی دارد. عجیب یعنی چه؟ میخواهم حلزونی باشم، اتاقکش را بر شانه اش گرفته، در حاشیه ی دنیا، در کنار می رود. چشم تیز کرده مثل عقاب ـ بر کنار میرود. می خواهم حلزونی باشم آهسته آهسته آهسته می رود. حالا هر نگاه نابودی رابطه است. حالا هر بوسه نابودی عشق است. حالا یکی یکی نابوده می شوم. بوده هایم را یکی یکی جلوی چشم می چینم. یکی یکی نابوده می شوند. دیگر میل به عشق ندارم. میل به نابودی دارم. عشق را دانه دانه می خورم. عشق را می خورم. می خواهم همان حلزون باشم. کنار کنار کنار می رود. پلنگانی که دویده اند، کنار کنار کنار می دوند. حلزون نرم و پنهان پیش می آید. نگاه که میکنم چیزی نمی بینم. در اتاقکم، در را به رویم می بندم. شانه هایم درد می کند. اتاقکم سنگین میشود. سنگ می شود. سنگ آرام آرام نرم می شود. سنگ می شوم. نرم می شوم. پلنگانی که دویده اند دویده اند دویده اند، کنار می دوند. آهسته آهسته آهسته پیش می روم. از کنار دنیا می گذرم. زندگی من درگذشت من است. من پیش از مرگ میمیرم. من میمیرم جایز نیست. من مرده ام. من مرده ام. من میمیرم. من مرده ام. من میمیرم. من مرده ام. من میمیرم. من مرده ام. من میمیرم. من مرده ام. من میمیرم. من مرده ام. من میمیرم. من مرده ام. من میمیرم. من مرده ام. من میمیرم. مرده ام. میمیرم. مرده ام. میمیرم. مرده ام. میمیرم. میمردن. میمردن. مردن. مردن. مردن. مردن. من میمیرم جایز نیست. من مرده ام خطا است. مرگ نه. مردن. مردن. میل به نابودی کرده ام. می خواهم بمیرم. آهسته آهسته آهسته بمیرم. من رو به نابودی کرده ام. پشت به نابوده دارم. من نابوده ام. آیا من زمانی بوده ام؟ من نابوده ام؟ من رو به نابودی کرده ام؟ پشت به نابوده دارم؟ من می خواهم بمیرم؟ من آهسته آهسته آهسته میمیرم؟ من میمیرم؟ آیا من میمیرم؟
مثل سگ میترسم. کسی نمیداند اما میترسم. به روی خودم نمیآورم اما میترسم. ترس را مزه مزه میکنم. درست ترس از مرگ را میماند. از دست گذاشتن. از دست دادن نه. از دست گذاشتن. نمیترسم. و از همین "نمیترسم" است که میترسم. از تنهایی نمیترسم. از حاشیه رفتن. در بیراهه قدم برداشتن. از چشم انداز سفیدی که در پیش رویم دور تا دور گسترده است، نمیترسم. از پشت کردن، پشت سر گذاشتن، جدا رفتن نمیترسم. و از همین "نمیترسم" است که میترسم. میگویند باید بترسی. بترس. من اما نمیترسم. میگویم باید بترسی. بترس. از گم شدن بترس. از ناهموار رفتن بترس. از لغزیدن بترس. از دست ریختن همه ی آنچه یک عصر برایت انبار کرده است، بترس. از راه خود را رفتن بترس. از بزرگراه خارج راندن بترس. از همه ی راه های فرعی، گذرهای باریک و دره های سراشیب بترس. از داستان خود را نوشتن بترس. از تنهایی بترس. از بیگانگی بترس. از راه بترس. از بیراه بترس. بترس. بترس. من اما نمیترسم. مثل کرم کوچکی در آستانه ی گشودن دو بال ناتوان خود میترسم. میگویم بترس. از هیچ بترس. از آن هیچ که بسویش میل کرده ای، بترس. از حفره ای که بسویش شتاب داری، بترس. از خالی ات بترس. خیز بر ندار. بترس. یا اوج بر میدارم و پر میگیرم یا میشکنم و بر خاک می افتم. از گفتن بیرحم گویه ها بترس. نگو. بترس. من اما نمیترسم. مثل سگ میترسم. میگویم بترس. صدا در صدا، پشت در پشت صدا، میگویم بترس. تاریخ میگوید بترس. جغرافیایم میگوید بترس. مادرم میگوید بترس. خواهرانم میگویند بترس. خداوند میگوید بترس. میگویم بترس. من اما نمی ترسم.
این کلمه "یاوه" بار معنایی قوی ای داره. تازه کشفش کردم. مثلا "آدم بودن اصولا چیز یاوه ای هست" نه چیز خوبیه نه بد. شاید خیلی هم خوب باشه. اصولا بیشتر کلمات همینطورن. چرا ما به یک معنای کلمه قناعت می کنیم. چرا اصلا مدلول های جدید ابداع نمی کنیم. "مزخرف" هم از اون کلمه هاست. مثلا من می گویم مزخرف و همه صداشون در میاد ای داد ای بیداد. بیچاره. نمی دونن داره تو دلم قند آب میشه. یا یه خبر بد میشنوم میگم چه بامزه. و همه با تعجب می پرسن کجاش با مزه است! در کل نمیشه حرف همو راحت بفهمیم. خیال میکنیم میفهمیم اما بدون شک خیلی کم میفهمیم اصلا اگه گوش کنیم. اصلا نیازی هم نیست. آدما ضرورتا نیازی به همدیگه ندارن. همین که خودشون رو دارن کافیه. از سرشونم زیاده. بقیه هم همینکه اون دور و ور بپلکن کافیه. نمیدونم چرا دارم این یاوه ها رو مینویسم. شاید فقط بخاطر اینکه یاوه ان. اینکه میخوام به خودم نشون بدم یاوه جماعت هم حق نوشته شدن داره. این اولین باره که من تو این وبلاگ یاوه مینویسم با اراده و آگاهانه. منظورم اینه شاید تا حالا هم هر چی نوشتم ناآگاهانه و بی اراده یاوه بوده. اما این اولین باره به خودم اجازه دادم یاوه بنویسم. میخوام به یاوه ها فرصت زندگی بدم. ما که از نایاوه ها خیری ندیدیم. شاید بزرگترین یاوه زندگی من که بیش از اندازه جدی اش گرفتم اینه که "من کسی هستم" یا " میخواهم کسی باشم". زیاد فرقی هم نداره این فعل هستم یا باشم. به نظرم یکیه. تک تک این کلمات زیر سوال هست. "کسی" یه عاریه هست مثل "من". یه القا. یه تلقین. یه خواب مصنوعی. خدا میدونه کی منو هیپنوز کرده. کی کوکم کرده. نمیدونم. یاوه های دیگه ای هم هست. اینکه من ناگزیرم این مسیرو ادامه بدم. آخه یه گوسفند تنها رو گرگه میخورتش. میگم یاوه چون از فرط تکرار یاوه شده. دیگه حوصله یاوه گفتنم ندارم. ولی خودمونیم یه چیز خیلی لذت بخشه. اینکه همه چیزای جدی اون روشونو نشون بدن. اون روی یاوشونو. اونوقت میشه هر هر خندید. به همین چیزای حیاتی. ولی فقط میشه موذیانه خندید. ریاکارانه. تنبلانه. گناهکارانه. بعد باید مثل یابو افسارتو بدی دستشون تا ببرنت سوی موفقیت یا پیشرفت یا معنا یا خوشی یا فقط گذران زندگی. آدما دوبار زندگی میکنن. یه بار تو فکراشون. یه بار تو واقعیت. اما بعضیا هم در آن واحد چندبار زندگی میکنن چون نمیتونن فقط به یه چی فکر کنن. چه یاوه های جدی ای. حالم از خودم بهم خورد. حتی عرضه یاوه گفتنم ندارم. واقعا این فرهنگ طبقه متوسط جهان سومی با ذهن آدم چه میکنه. قدرت یاوه گویی تو هم ازت میگیره.
خیلی ساده است. اصلا پیچیده اش نکنیم. وقتی مادرت به تو زهرمار نمی خوراند اما یک نگاه معمولیش همان نگاهی که تا به حال میلیون ها بار دیده ای، همان ظرف و کاسه شستن های معمولش و شکایت های معمولیش که چرا گرد و غبار جای دیگری را جز اسباب و اثاثیه او برای نشستن پیدا نمی کنند کافیست تا بفهمی زمانش رسیده است. وقتی خواهرت تو را سین جیم نمی کند و سکوت تو را تعبیر نمی کند اما همین بازی های زبانی تازه اش در گفتن از همان داستان قدیمی کافیست به فکر بیافتی نکند زمانش رسیده است. وقتی برادرت آزادی تو را زیر پا له نمی کند اما به آزادی خود دیگر اعتقاد ندارد کافیست تو را به این نتیجه برساند که زمانش رسیده است. وقتی خواهران دیگرت سکوتت را نمی شکنند اما همان دلداری های مادرانه برای ساکت کردن گریه ی مداوم کودکانشان کافیست سر تکان بدهی که بله زمانش رسیده است. وقتی دوستانت مخالفتی با تو نمی کنند اما همان بحث های پر آب و تاب همیشگی کافیست تو را به نتیجه ای خاموش برساند که دیگر زمانش رسیده است. وقتی آنکه دوستش می داری حرف ناگفته ای را باقی نگذاشته است بیشتر از هر زمان دیگری خیال می کنی زمانش رسیده است. وقتی دنیا مثل همیشه راه خود را می رود، اخبار مثل همیشه راس ساعت ۱۲ بودن را واگویه می کند و روزنامه ها مثل همیشه تاریخ روز را با خطی درشت تیتر می زنند دیگر شک نمی کنی که زمانش رسیده است. حالا اگر در این سده و هزاره هم نباشی، روزنامه ای هم نباشد تا تاریخ روز را به صورت همگانی منتشر کند، پیش از تاریخ هم که بوده باشی فرقی نمی کند. خوب می دانی. زمانش رسیده است. زمان تنهایی ات رسیده است.
تنهایی اتفاق شگفتی ست. بعد از یک عمر تنها گذاشته شدن می روی تا تنهاییت را اختیار کنی. دور تنهاییت حصاری بکشی یا تنهایی را در چمدان اندازه ای جا دهی و راه افتی. می شود کارهای دیگری هم کرد وقتی قصد داری تنهایی ات را انتخاب کنی. من کاری نمی کنم. می ایستم کنار، آنقدر کنار تا رفت و آمد موجودات را مختل نکنم یا دست و پای درازم بهانه ای نشود تا کسی از راه به در شود. و بعد عقب تر می روم. عقب تر. دیگر وسوسه جلو رفتنم نیست. همچون برگی که از درختی می افتد، جلوتر رفتنم نیز بازگشتنم است. چاره ای نیست. راه را باز کرده ام تا دیگران پیشی بگیرند. دنیا باید خوشحال باشد. یک نفر دیگر هم از سر راهش کنار می رود. من هم باید خوشحال باشم. دیگر لازم نیست عجله ای داشته باشم. معناهای دیگر زمان را کشف خواهم کرد. قرار که نیست همیشه زمان به جلو بتازد. گاهی می تواند بایستد. شاید باز گردد. به دور خود حلقه زند. شاید بجهد. شاید به فکر فرو رود. دارم فکر می کنم. اینکه کم کم کمرنگ خواهم شد. کسانی که به شتاب می گذرند، غبار بر جا می گذارند. محو خواهم شد. کم کم. وقتی از جرگه راه کنار می کشی، دیگر ترسها تو را نمی ترساند، لذت ها در انتظارت نمی گذارند، دیگر سرنوشت مشترکی نداری، وقتی رنج و لذت مشترکی نداری، وقتی خواسته ی دیگران نیستی، وقتی خواسته شدن را باور نمی کنی، وقتی دیگر ژوئی سانس مشترکی نیست، وقتی فقط سکوت است، وقتی خواسته ات چیزی است که دیگری نمی خواهد، خودت هم نمی خواهی و نمی دانی . تنهایی چیز شگفتی است. آزاد شدن از نگاه دیگران، لبخند دیگران، خواهش های دیگران. آزاد شدن از پوسته ای از خودت مثل ماری که پوست می اندازد آزاد شدن. تنهایی زیاد هم شگفت نیست. تنهایی سرنوشت است. روزی بیانیه ی تنهایی را خواهم گفت و همه ی موجودات را به تنهاییشان خواهم خواند. موجودات همان آدمها هستند که من تصمیم دارم در آن بیانیه از آنها به موجودات یاد کنم. بیانیه تنهایی چند کلمه بیشتر نیست. کلمه هایی که تکرار می شوند. مثل تنهایی که تکرار می شود. بیانیه ام را خواهم گفت. خواهم گفت و خواهم گفت تا به آن چند کلمه دست پیدا کنم. روزی جمهوری تنهایی به رای گذاشته خواهد شد. و رای خواهد آورد. موجودات تنها برای اول بار یکدیگر را باز خواهند یافت. یکدیگر را خواهند شناخت. و همدیگر را دوست خواهند داشت. برای اول بار. موجودات تنها. و هر کس سرنوشت ویژه ی خود را باز خواهد یافت. تنهایی سرنوشت است. مرگ سرنوشت است. و همین دو کافی است برای عمری زیستن مثل آب و نان که زیاده کافیست برای عمری ماندن. چرا فال قهوه! سرنوشت میان خطوط گنگ ته مانده ی فنجانی قهوه گم نشده. سرنوشت آشکار است.
بیست و پنج سال زندگی من به دروغ گذشت. دروغی که خوب باورش کردم. دروغی امن که به من آب و دانه و خانه داد و من در عوض بیست و پنج سال بودن را به او دادم. فروختم. گران. بسیار گران. سود کردم. سود می کنم اما نمی دانم با این سود چه کنم. آب و دانه بیشتری ببلعم؟ دیوار های خانه ام را پس تر ببرم؟ محدوده ام را بزرگتر کنم؟ بیست و پنج سال دروغ شنیدم. بیست و پنج سال دروغ گفتم. دروغی که حقیقت من شده است. دروغی که نگاه من شده. زبان من را به بازی می گیرد. نه اینکه دنبال حقیقت بگردم. نه اینکه این دروغ را بخواهم پس بزنم. نه اینکه دیگر دروغ نگویم. نه. من دروغ بزرگتری می خواهم. می خواهم دروغگوی بزرگتری باشم. دروغی آنقدر بزرگ که دروغ های خرد و کوچک یک عمر را یکجا ببلعد. دیگر پی حقیقت نیستم. بیقراری من از پیگردی حقیقت نیست. بیقراری من زیستن با دروغ های کوچک و رو شده ی این زندگی است. دروغ بزرگتری می خواهم. می خواهم مثل "بارون درخت نشین" به دنیای دروغینی که تنها و تنها از آن منست و شاید از آن پرنده ها و کرم ها و گربه سانان و شعاع آفتاب پناه ببرم. این دروغی که اینقدر تکراری و نخ نما و بیمار است، حالم را به هم می زند. دروغی زنده و جاندار و بی پروا می خواهم. دروغی که تنها از آن منست. دروغی که آشکار ترین دروغ است. سنگش می زنند. به دارش می کشند. دروغی که در برابر این جهان دروغین می ایستد و مبارزه می طلبد. دیگر با من حرف نزنید. همه ی حرفهایتان را از برم. دروغ هایتان بوی گند می دهد. دروغی دیگر بسرایید. دروغی زیباتر. زیبایی را هم به گند کشیده اید. آنقدر که دیگر نمی توانم سر بلند کنم و به چیزی نگاه اندازم. خیرگی پیشکش. نگاه هم نمی توانم. نگاهم زشت شده است. گفتم. من دروغ می خواهم. بزرگترین دروغ زندگی ام را می خواهم. می خواهم بخندم به ریش همه دروغ های استهزابرانگیزتان. اما دروغ می گویم. به دروغ های کوچکتان لبخند می زنم و با مهربانی تاییدشان می کنم. مثلا باورشان می کنم. و شما باورم می کنید. خاصیت دروغ همین است. دروغی که نشود باورش کرد که دروغ نیست. یاوه است. دروغ را باید طوری گفت که بتوان باورش کرد. ایمان آورد. برای همین می گویم دروغ هایتان حالم را بهم می زند. سبک و جلف است. یاوه است. دیگر دروغ هایتان را باور نمی کنم. درد من، بیقراری من از اینست. دیگر دروغ هایتان را باور نمی کنم.
صبح ها که چشم باز میکنی و روز را آغاز، کلمه ای در میان تنت میدود و ذهنت را شخم میزند و بر زبانت مینشیند. به صدا در میآید. کلمه ای که از خواب و خیال و خاطره های روزهای پیشین بر جا مانده یا از جایی میان رگ و پوست و استخوانت روزنی دیده و خود را بیرون انداخته. کلمه ای که تکرار میشود. روزی بانگ میزند "به زودی زود"، "به زودی زود"، "به زودی زود" و دیگر روز "عشق"، "عشق"، "عشق"، "عشق". گاه از نفرت زنجیره ای میسازد و به راه می اندازد، "کثافت"، "آشغال"، "هرزه"، "پست" و گاه به خود اطمینان میدهد، "شک نکن"، "شک نکن"، "شک نکن". این روزها از گناهی نکرده میگوید. یک بند تکرار میکند "من گناهکارم". گناهی که نمیدانم چیست. از گناه اجدادی مان میگوید، پدرم آدم و مادرم حوا یا گناهی که که از روزی که خود را شناختم، ما را متهم به آن کردند. از کدام گناه می گوید، کدامین گناه؟! "من گناهکارم"، گناهکاری که نمی داند گناهش چیست، نمی داند مجازاتش چیست. گناهکاری که باور کرده است گناهی کرده است. گناهکاری که دقیقه هایی در رختخواب غلت می زند و پیچ و تاب میخورد و می نالد و دقیقه ای بعد بر می خیزد و گناهش را چون مجرمی کهنه کار در گوشه چشمانش، جایی در میان دستانش پنهان میکند و با دستانی پاک، چشمانی معصوم به جمع مردمان پناه می برد تا باور کند گناهی نکرده است، فراموش کند گناهی را که کرده است. "گناه" هم دیگر "تقدس" ندارد. عظمتش را از دست داده است. شیئی شده که به سادگی کنار گذاشته میشود، در میان خرت و پرت ها گم میشود. امتیازی شده است. هرکس گناهکارتر، دارایی اش بیشتر. تجربه اش افزونتر. دیگر گناه را میشمارند. اینقدر زیاد شده است. زیاد اما خرد مثل نقل و نبات. دیگر آدمی بار گناهی را عمری بر دوش نمیکشد، بار امانتی را، که گناه زمانی امانت خدا در دستهای انسان بود. دیگر آدمی گناهی بزرگ را مرتکب نمیشود. زمانه عوض شده. گناه هم عوض شده است. زیبا و خواستنی شده. شاهدی بر بودن. "من گناهکارم" دلالتیست بر تمامی آرزوی انسان که در هر سده ای، هزاره ای نامی به آن داده و آن را فریاد زده، گوش جهانیان هم اگر کر شود چه باک، آرزویی که در گذر از هزاره ها زخم میخورد و پیچ و تاب بر میدارد و برافروخته تر پیش میآید:"من هستم".
باشد که ببینمت، فعلا
پ.ن: فردا که چشم باز کنم به صبح، دیگر سرافکنده نیستم. بر تخت خود پادشاهی میکنم. که من مرزی را شکسته ام. چیزی در دست دارم. گناهی که شاهدی بر بودن من است، مایه اعتبار منست. هرچند که هنوز نمی دانم گناهم چیست.
می خواهم از پروانه آبی کوچکی برایت بگویم، پروانه ای که ناگاه چهره عوض می کند و چون عقابی سیاه بالهایش را تمام می گسترد و اوج می گیرد بی آنکه نگاهی به پشت اندازد و بهت و ناتوانی دخترکی را ببیند که دقیقه ای پیش با سرخوشی کودکانه ای پروانه نازکش را دنبال می کرد. در خواب یا بیداری، دیگر فرقی نمی کند. سالهاست که از کوچه دراز و باریکی می گذرم. کوچه ای با دیوارهای بلند و خاکستری. بدون پنجره ای، دری، خانه ای، عابری. کوچه ای که در گریز از آن، همه گذرگاه های زندگی را زیر پا گذاشتم، همه کوچه ها و خیابان ها و میدان های شهرمان را. بلد راه شدم. راه بلدی که نقشه شهر در جیب دارد اما سر هر چهار راهی، در گذر از هر راهی گم می شود و از آن کوچه دراز سر در میآورد. کوچه ای که گریز را، گذر تاویل می کند، ضربه های اضطراب را، دلهره های اشتیاق. اشتیاق کلمه ای است که می خواهم از آن برایت بگویم اما از اضطراب آغاز می کنم که هر اشتیاقی، پیشینه ای دراز از اضطراب دارد. اضطراب گذر از آن کوچه تنگ و تاریک تا اشتیاق دنبال کردن آن پروانه کوچک که دامی بزرگ گسترده است. قصه از روزی شروع شد که در کوچه ای دراز خود را پیدا کردم، دخترک گریه روی کم طاقتی که بی گمان گم شده بود. چند سالی بیشتر نداشت. آنقدر سن داشت که بداند کوچه، کوچه ای غریبه است، غریبه ای که از چیزی آشنا روایت می کند. دخترک می دوید، تمامی کوچه ای را می دوید که تمامی نداشت. دخترک بزرگتر می شد و کوچه درازتر، شاخه شاخه می شد، همه دنیا را دربر میگرفت، آنقدر که از هر راهی می رفتی، به همان کوچه می رسیدی، آن کوچه دراز. دخترک همه عمر را در اضطراب گذر از آن کوچه دراز، می گذراند. تا اینکه روزی، در میانه گذر از راهی که بی گمان دیر یا زود به شاهراه زندگی ـ آن کوچه دراز ـ منتهی می شد، پروانه ای دید آبی، کوچک، بی قرار یا عقابی سیاه، وحشی، در پی شکار. دخترک چیزی دید، چیزی که این هر دو بود و چیزی دیگر نیز بود. پروانه یا عقاب یا آن چیز دیگر که هنوز نمی دانم چیست، نگاه دخترک را ربود. او را به دنبال خود می کشاند. دخترک تمام آن کوچه دراز را و کوچه ها و کوچه ها و کوچه ها را پی آن چیز دوید. بال گشود. پرید. کوچه در تندباد بالهایی سیاه و آبی شناور می ماند. پنجره ها گشوده می شد. همسایه ها سرک می کشیدند. تاکهای آبستن آویخته بر دیوار فرو می ریختند. گربه های ولگرد خیابانی جیغ می کشیدند. بله صحرای من، کوچه به خیالش به بدرقه دختر میرفت، به استقبال از او ...
باشد که ببینمت، فعلا
پ.ن: بله، این صحرای ما خیلی صبوره! چرندیات ما رو یه نفس می خونه! به راست و دروغش هم کاری نداره! بالاخره صحراست دیگه! باید یه فرقی با من و شومای آدمیزاد داشته باشه! اگه شوما هم چرندیاتی از این دست تو کوچه پس کوچه های ذهنتون وول می خوره، بنویسید، بفرستید واسه صحرای ما، می خونه! به راست و دروغشم کاری نداره!
زندگی بازگشتن به خانه اول است. خانه های دیگری اگر می سازیم، همه موقتی است. خانه هایی آنقدر متفاوت تا خویشاوندی خود را با خانه اول از یاد ببریم. اما بالاخره دیر یا زود باید بازگشت. دیر یا زود زلزله ای، آتشی یا خاطره ای خانه هایی را که ساخته ایم، ویران می کند. دیر یا زود، اگر به زمان باور داشته باشیم. بی گمان باز نگردیم هم، خانه اولمان چهار چوب و در و تخته هایش را بر دوش می کشد و بر در خانه مان می کوبد. ناخوانده مهمان می شود. در پستویی خود را جا می دهد. به خواب هایمان راه می یابد، به خواب های کودکانمان نیز. آری، فرار می توان کرد اما دور نمی توان رفت. زندگی دستی اگر تکان دهد، ما را به چنگ می آورد، چون مرگ ما را به آغوش خود می کشد، هرچقدر هم که دور رفته باشیم.
باشد که ببینمت، فعلا
پ.ن: همه حرفها را با صحرا زدم، دیگر حرفی نیست.
زیستن رو به دیگری دارد. رو به دیگری ای که بیرون از قلمرو خویش است. دیگری ای که مرزی در پیش است. مرزی وسوسه انگیز، آنقدر که قربانی میشود تا فتح گردد. دیگری را فتح کردن. دیگری شدن. دیگری را خود کردن. دیگری را مطیع کردن. به مالکیت خود درآوردن. به نام خود. دیگری ای که همیشه دیگری میماند. همیشه دست نیافتنی. فتح ناشدنی. دیگری ای که همیشه مرزی را نشانه میشود. محدوده ای را. محدوده ای که منم. اینکه من تو را مخاطب خود گذاشته ام، دیگری خود، معنای آن ندارد که در زندگی دیگری ای ندارم. بیشتر دیگرانی دارم. دیگرانی که همچنان فتح ناشده مانده اند. مرزهایی که اینجا و آنجا، قوای مرا به چالش میکشند. اینکه تو را دیگری خود مینامم، از آنست که تو فتح ناشده ترینی. که تو فتح نشدنی ترینی. که تو دیگری بزرگ هستی، بت بزرگ سرکشی که پرستیدن را بر نمیتابد. بتی بزرگ که به شکستن و برساختن همواره خود آغاز میکند، بی آنکه در انتظار خرده کافران کوچکش بنشیند. از دیگری که میگویم، به تو میرسم و از تو به شعر، که شعر نیز چونان تو دست نیافتنی ترین است. برادرم میگفت:"این روزها چیزی که ریخته شاعر". و حقیقتی را میگفت. اما مثل همیشه که با گفتن از حقیقتی، حقیقتی دیگر را جا میگذاریم، چیزی را نگفت. همه شاعرند، حرفی نیست اما همه شاعرانگی را تاب نمیآورند. روزی، جایی بالاخره باز میمانند، در این گمان که شاعری شده اند. غافل از آن که شعر دست نیافتنی ترین است. ناشناختنی. آنچه به چنگ آورده میشود، شعر نیست. کلامیست که به خزانه جهان افزوده میشود. تصاویریست از جهان که دیدنی میشود. اما شعر ندیدنی ست. افزودنی نیست. همیشه جا میماند. همیشه گفته نمیشود. همواره بیرون از مرز میماند. آنچه هست، شعر نیست. آنچه نیست، به شعر میماند. شعر شاعری را روا نمیدارد. شاعرانگی را میطلبد. به گمانم دیوانه ها با شاعرانگی آشناترند. دست های شاعرانگی خالیست مثل دست های دیوانه ها. دست های من نیز خالیست. چشمانم خالیست. قلبم خالیست. زندگی ام خالیست. میرود که خالی شود ...
باشد که ببینمت
پ.ن: چند وقتیست مشغول خواندن سایت "یداله رویایی" هستم. گذشته از شعرهایش که چیزی از آنها سردرنمیآورم، متن هایی مینویسد که خیره کننده است. متن هایی جدی. بارور. به چشم اندیشه را میبینم که زاده میشود. پرورده میشود. آرام. بی پروا. این آقای رویایی در هر پست عباس نامی را خطاب میکند که میگوید عباس معروفیست. هرچند زیاد مهم نیست. مهم خطابه ایست که اتفاق میفتد. آنقدر خواندن این متن ها شوقناک است که خود به خود مرا به گفتن وا میدارد. به نوشتن. خطاب کردن. مخاطبی را نام دادن. جان دادن. گوش دادن. تا بشنود. تا بشنوم. و من چون عباس نامی نداشتم که خطابش کنم، با صحرا سخن آغاز کردم. صحرایی که خوب شنیدن را بلد است.
پ.ن: خداوکیلی آدم بی جنبه ای هستم! یه روز تو خونه موندم، خودمو کشتم اینقدر نوشتم!
پ.ن: کشف تازه من در دنیای واژه ها، کلمه ای است بافته شده از تار و پود هایی ظریف، کلمه ای فهم ناپذیر: زوال.
پ.ن: "ترکمن صحرا" در صبحی مه آلود وقتی که گنجشک ها دسته جمعی پر میکشیدند ...
همواره در راه و پيوسته ناتمام، قصه کشدار لحظه های کوتاه منست. همواره در گذرم، هميشه گذشته ام. گذاشته ام تا قدم هايم مرا ببرند. وقتی با دوستی سلام عليک می کردم، در حال گذر بودم. وقتی درد دل می شنيدم داشتم می رفتم. وقتی درد دل کردم، رفته بودم. رهگذری که در يک چشم بر هم زدن ناپديد می شود. هيچ خانه ای ندارم. خانواده ام در گوشه و کنار زمين پراکنده اند. خويشانم تا دوردست ها رفته اند، از صحراها گذشته اند. خانه ام پستويی سر در گريبان ست يا غاری رو به آسمان. خانه ام در ندارد، ديوارهايی کشيده دارد و همه پنجره هايش، روزنی ست. هيچ ريشه ای در زمین ندارم. هيچ سايه ام بر زمين نمی افتد، در خود ريشه کرده ام ــ در خود خانه دارم. درونم مردابی ست و بيرونم بادی! بادی در بند که در حسرت رهايی ست و مردابی عميق که حريصانه همه چيز را به درون می کشد و می بلعد. قاب خالی درونم، تصویرش صدای گامهايی ست که پيوسته می گذرند. همه اين رد شدن هاست که ردپايم را مغشوش کرده، رد پايی که تا پيچ های ناتمام جاده های غربت در وسوسه آنچه نيست کشيده شده. ردپايی ناتمام که در سودای آنچه تمامش کند به بيراهه زده. زائری که در جستجوی حرمش هر قامتی را قبله کرده ...
گذر را رازی ست,
رهگذر را آرزویی خاموش:
ماندن.
پ.ن:چند کلمه درد دل ... عجب، درد دل!!! همیشه از این کلمه متنفر بودم!!!
خورشید مثال حقیقت نیست
حقیقت دانه ایست
که در تاریکی می روید.
وای بر من
اگر بر آنچه از دست می دهم، حسرت خورم
و ایمانم را به آنچه بدست نخواهم آورد، از دست بدهم.
پی نوشت:پشت درهای بسته هزاران کلمه ولوله می کنند، کاش دری باز می شد ...
پ.ن:بدون شرح
هر سال بهار تنم جوانه می زند. شکوفه های صورتی و سفید بر پلک هایم می رویند تا تابستان که گیسوانم گره می خورند در پیچ و تاب خوشه های بلند درختان مو، آغوشم سنگین می شود ــ آبستن انتظار. پاییز که می رسد بادهای سوگوار انگورهای پژمرده ام را، انارهای پلاسیده ام را، جنین های مرده ام را به خاک می سپارند تا دل برکنم از بهار، تن دهم به زمستان. نمی دانند با تنی خشک، دستهایی خالی می شود دوباره آماده شد برای بهار ...
همه دارایی ام را سوار کرده ام بر پهنه برگی کوچک در دریایی بیکران
موج اگر بردارد، فرو ریخته ام
پ.ن:تموم تعطیلات نوروزو عین بچه مثبتا(به قول استادم: شیربرنجا) تفریحات سالم کردم،یعنی نشستم خونه،تمرین نویسندگی کردم.خسته ام.
چراغی در دوردست ها می سوزد. پسرک چوپان خسته از روزی دراز، خیره در ماه طلایی، در میان ستاره هایی کور، کم سو آرزوهایش را می شمارد. دیگر چیزی از آنها باقی نمانده، یکی شاید دو تا آرزوی نیمه جان. کاش گرگی می شد یا باد گله را می برد یا که شبی، نیمه شبی بره ای خوابی میدید، گله را بیدار می کرد، سگ ها را، چوپان را، حتی گرگ ها را. همه با هم، پا به پای هم، همه جا را می گشتند. آرزوهایشان را پیدا می کردند. پسرک چوپان به ماه لبخند می زند. ماه طلایی خمیازه ای میکشد:"پسرک بی حواس! روزها با بازیگوشی آرزوهایش را گم می کند، شب ها سراغشان را از من می گیرد". پسرک چوپان چیزی نمی شنود. از نو آرزوهایش را می شمارد.
پ.ن.۱:فال گرفتم!!از این فال الکیا که آدمای بیکار می گیرن!!اگه این نوشته خوب از آب در بیاد من نویسنده خوبی میشم و گرنه ... بی خیال، دوباره فال می گیرم!!
پ.ن.۲:یکی نیس به من بگه بااابااا مگه نویسندگی شدنیه که میخوای بشی!!
پ.ن.۳:عقده ای شدم!!چرا کسی منو نمی خونه!!
سر بر سینه ام می گذارم / خاطراتم را زیر و رو می کنم / کوچه های شهر را / دهات بین راه را، کوه و صحرا را زیر پا می گذارم / سکوت می کنم / اما نشانی از تو نیست / از عشقمان / از آن دوستت دارم ها / از آن بیقراری ها / نشانی نیست / شب ها رویا می بینم / تا سحر خیالاتی می شوم / باز هم نشانی از تو نیست / کم کم به بودنت شک می کنم / به نبودنت ایمان می آورم / ناچار قصه ای میبافم / روزی را به یاد می آورم / آن روز که در میان خنده ها و شوخی هایمان / در میانه مکثی / پیدا شد کلمه ای گمشده در بین حرف هایمان / از آن روز پاک می کنم همه نشانه های تو را / حتی احتمال حضور تو را / داستانم را برای همه تعریف می کنم / داستان عشقمان را / گاهی تعبیر می شود به رفتن تو / گاهی به رفتن من / زمانی معنای بی وفایی می دهد / زمانی مهربانی / چند داستان می شود / داستان عشقمان / گم می شوم در میان این قصه ها / در خاطرات عشقمان / لبخند می زنم به دیوانگی هایمان / اشک می ریزم در جدایی مان / آرزو می کنم دیدار تو را / دنبال می کنم رد پای تو را / نشانه های گذر تو را / روزی پیدا می کنم دوباره تو را / عاشق می شویم / دل می بندیم / پیمانی محکم / با ریسمانی سخت بر دست و پا ی کلمه های گمشده / روزهای گمشده،نشانی های گمشده / و باور می کنیم / عشق ابدی مان را
پی نوشت:شب خوابم نمی اومد ...
ماهی قرمز کوچیک مردنی رو که با زحمت از بین اون همه ماهیای تپل و سر حال پیدا کردم،میندازم تو تنگ شکسته ای که از پارسال برام مونده، آینه گرد و خاک گرفته رو هم که بعد عید پارسال ته انباری انداختم،میذارم تو سفره کنار تنگ.دیگه کاری ندارم جز اینکه بشینم پای سفره و تا لحظه تحویل سال جون کندن ماهیه رو تماشا کنم.چه لذتی داره.چراغارو هم خاموش می کنم.با نور کم چن تا ستاره که از پنجره باز می زنه تو ،دیدن مردن ماهیه لذت دیگه ای داره.یه جورایی رومانتیک تره.دیگه آخراشه.نمیشه فهمید تا آخر سال می کشه یا نه.به احتمال صد در صد دخلش اومده.با خودم شرط بستم.اگه بمونه ینی یه چیزی این وسط اشتباهه اگه بمیره ینی حق با من بوده.نگاش کن.زشته.چشاش زده بیرون و دمش خورده شده.چشامو می چسبونم به شیشه و زل می زنم بهش.اونم انگار داره نگام می کنه.چی داره بهم می گه نمی دونم اما من حرفای زیادی دارم که بهش بگم.دوست دارم بهش بگم کثافت،آشغال،نکبت،هرزه،هرزه، ازت متنفرم.ازت متنفرم.ازت متنفرم.ازت متنفرم.ازت متنفرم.دلم می خواد تا وقتی تموم می کنه فقط بگم آشغال ازت متنفرم.متنفرم.متنفرم.دلم می خواد داد بزنم ازت متنفرم.آروم آروم زیر لب جوری که بشنوه و نشنوه بگم ازت متنفرم یا بزنم زیر آواز و صدامو بکشمو بگم م م م م ت ت ت ت ن ن ن فففففف رررررمممم اااا زززززتتتتت.اما حوصله این کارا رو ندارم.ینی کی جون میده.با خودم فکر می کنم برم یه چاقو بیارم تیکه تیکه ش کنم اما نه این جوری یه لذت دیگه ای داره.همیشه آرزو داشتم جون کندن یکیو از نزدیک ببینم.حالا دارم می بینم. مسخره هس.انگار عجله ای برا مردن نداره.لعنتی.اما من عجله دارم.باید بمیره تا آخر سال.باید.اگه همین الان تموم کنه که چه بهتر، می تونم شبو با خیال راحت تا لنگه ظهر بخوابم نه مث احمقا اینجا بشینم و چشا و پیشونیم از سرما درد بگیره.عید پارسال تو همین تنگ دو تا ماهیه قرمز داشتن واسه خودشون می چرخیدن.چه زود گذشت. یه سال.همه چی تو این یه سال زیرو رو شده.همه چی.فقط انگار من عوض نشدم.هنوز همون خریم که بودم.یه آدم ابله خنگ که هنوز منتظره.حالا فرقی نمی کنه منتظر چی،منتظره یه کثافت آشغال یا منتظر نیم وجب ماهی مردنی که قصد نداره بمیره.همیشه منتظره.شاید بهتر بود به جای این ماهیه بدبخت خودمو دار می زدم تا از شر همه چی خلاص شم.اول از همه از شر خودم.چرا نمی میره.مثلن مردنی ترینشونو انتخاب کردم.چشام داره می سوزه.از بوی گند ماهی دارم بالا میارم.پدر سگ.نه تکون می خوره نه جون میده.شاید داره بازیم میده.ساعت چنده.اصلن فکر نمی کردم جون کندنم صبر بخواد.اونم یه صبر و تحمل زیاد.چقدر خوابم میاد.چشامو می بندم.من صبرشو ندارم.نه تحمل زندگی کردنو دارم نه مردنو.تا ده میشمرم اگه چشامو باز کردمو دیدم مرده که هیچی والا خودم با همین دستا تیکه تیکش می کنم.این جوری کیفشم بیشتره.آره.گور پدر شرط و این مزخرفات.یک.دو.سه.چار.پنج.شیش.شیش ش ش ش ش....شیرو ببند،شیرو ببند دیوونه خیس شدم...نکن ...مثلن بارون داره میاد،هان،هان...اگه جرئت داری بیا جلو تر تا حالیت کنم...آها... آها... گرفتمت...می خندی ،ها...حقته...حقته...می خندی ،ها...تا تو باشی دیگه واسه من بارون هوا نکنی...چی گفتم... بارون هوا نکنی ... . چشامو یهو وا می کنم.چرا هوا روشن شده.بارونیه انگار.چه خبره.لعنتی.خوابم برده.سال تحویل خوابم برده.لعنتی.ماهیه.ماهیه چی شد.مرده.تکون نمی خوره.آخ خدایاااا خدایاااا مرده.من برنده شدم .مرده.دیدی حق با من بود.دیدی.پدرسگ آشغال...آه...نه،نه...انگار داره دمشو تکون میده.آره داره تکون می خوره.زنده س.نمرده.اما اینکه دم نداشت...داره می چرخه...چقدر فرز شده...اینکه یه ماهی دیگس ...لعنتی...لعنتی...باورم نمیشه ...اینکه یه ماهی دیگس...چقدر بزرگ شده ...خدایااا ...
پی نوشت:سال نوتون مبارک،سالی پر از ماهی های قرمز...