تبليغاتX
تمرین نویسندگی
 

 

 

تلخ
تلخ می روید

دانه ی سبزی
که دامنش ازخون
سرخ است

 

نوشته شده توسط مینا اورنگ در چهارشنبه 1388/05/14 |
 

 

 

این پاییز نیست.
کج راهه ی نور است،
بر سنگ می خورد.
بر برگ نه.

این پاییز نیست.
برهنگی سنگ،
پس شکستن همه ی برگ هاست.

نوشته شده توسط مینا اورنگ در شنبه 1388/05/03 |
 

 

 

 


دخترکان باریک
با پیراهن های بلند سفید
رنگ می بازند،
می چرخند،
رنگ می بازند،

اولین رهگذر زمستانی...
عاشق کلاهش را بر می دارد،
دخترکان سفید
در آسمان محو می شوند

نوشته شده توسط مینا اورنگ در شنبه 1388/01/29 |
 

 

 

معشوق من
ساعت های تاخیر طولانی دارد
ساعت هایی که نیست
جهان خالی ست

چاله های تو در توی سیاه
عقب عقب
از لای درز ها
فرو می افتم

صدای خفه ی سقوط می شوم
فرو می افتم

معشوق من
وقتی پشت می کند
دور می شود
آینه است

در آینه های تو در تو
فرو می افتم

 

نوشته شده توسط مینا اورنگ در پنجشنبه 1388/01/27 |
 

 

 

 

به آب می مانست
با همه ی اطمینان جهان
با همه ی اطمینان جهان
اگر در مشت می گرفتی اش
اگر در چنگت هم بود
              نبود

به آب می مانست
              محبوبه ی من
سرنوشتش رفتن بود

 

نوشته شده توسط مینا اورنگ در شنبه 1388/01/22 |
 

 

 

هر روز منتظرم
از در تو بیایی
کلاهت را از مقابل آینه ام برداری
و در مه و دود فرو روی
آنچه نیست
آنچه نبود

هر روز منتظرم
و هر روز به مرگ فکر می کنم
گیسوانم را مقابل آینه بگذارم
در مه و دود گم شوم
_ در نقاشی هایم
آدمکی راه می رود    راه می رود
و از دری    که دیگر نقاشی نیست
پا بیرون می گذارد_

هر روز منتظرم

نوشته شده توسط مینا اورنگ در دوشنبه 1388/01/17 |
 

 

 

 

شاعر چیزی نگفت.
نگفت
موهایت،
دسته ی ببرهای ناآرام، پراکنده در آفتاب.

انگشتانت،
قمری و چکاوک
و هزار هزار پرنده ی ناشناس.

دهانت،
شاخه ی انار ترکیده
بر شانه ی دیوار _ که رهگذران بی حواس
تک می زنند _

و چشمهایت.
چشمهایت،
دو سکوت.
دو تباهی.
دو اعجاز.

شاعر چیزی نگفت.

شاعر
بر انحنای سبک گام ها
دست کشید و گفت:
"یک زن تنها"
و نقطه ی درشت سیاهی کنار نامم گذاشت.

 

...


ما دو صاعقه
ما دو آفتاب
از برابر هم گذشتیم

زمین هفت شبانه روز
معلق بر مدار خود
در تکان های مایوس
فرو ریختن سیلاب ها
فواره ی آتشفشان ها

زمین هفت شبانه روز
در بستر خود می غلطید
و درد می کشید
وقتی ما از برابر هم گذشتیم

 

نوشته شده توسط مینا اورنگ در دوشنبه 1388/01/17 |
 

 

 

من ساقه ام
و تو یک قطره آب
_خفته بر شانه ام _
که پلنگی می لیسد بر لبان باریکش.
دو کلاغ می پرند
گم می شوند
در لابلای ابرها.
دو آهو می دوند
گم می شوند
در برگ ها.
بادها می آیند.
گردبادها خانه هامان را ویرانه می کنند.
و هنوز من ساقه ام
و تو قطره ی نیمخورده ی آب.
و پلنگی که می گذرد   بی اعتنا
از کنار.

 

نوشته شده توسط مینا اورنگ در پنجشنبه 1387/12/15 |
 

 

پیراهنت سپید
تاج مریم بر موهایت
سپید
در شبی چنین رنگی
میان نور و سرور و دلتنگی
کاش با من بگویی
رویای چشمانت را
آن دو آفتاب سپید

نوشته شده توسط مینا اورنگ در سه شنبه 1387/11/29 |
  
 

 

 


 

"شور درونی ات مرد."
روزنامه ها اعلام نکردند
اخبار شبانگاهی هم

رو به رویم نشستی
کاسه ی آش را
در دستانت چرخاندی
و شعر آن روزت را سرودی
"شور درونی ات مرد."
عجیب نیست
به عزاداری هم نیازی نیست
همیشه عشق می میرد

کاسه ی داغ آش
در دستانت می چرخید
و دستان من از سرما
روی میز می سوخت
عجیب نیست
وقتی در شعرها هم
جا برای دو کاسه آش نیست
باور کن هیچ چیز عجیب نیست

نوشته شده توسط مینا اورنگ در جمعه 1387/11/18 |
 

 

 

غمگین نباش آهو
غمگین نباش پیرمرد
آهو ها و پیرمردها   هر دو گریز پایند
من هم می گریزم

غمگین نباش پیرمرد
نگاه کن
آن چشم ها در لابلای ساقه ها
آن گام های بلند
و سایه ی رمیده در بازوان دشت
همه پسران کوچک منند
میان آب و آتش سرگردان

غمگین نباش پیرمرد
به آهو بگو غمگین نباشد
هنوز شب نشده است
خرده سنگ های سیاه
در تعقیب و گریز با آفتابند

من به تو می گویم
غمگین نباش
آن پشت تاریکی پنهان نشده است
آن پشت
آفتاب در کمین پسران کوچک است

 

نوشته شده توسط مینا اورنگ در جمعه 1387/11/04 |
 

 

دو پرنده ی کوچک
بالهاشان ریخته بر شانه شان
بر کف دستم جا ماند

دو پرنده ی مغروق
دو دایره ی سوزان
چشمانت   این بار
کوچ نکرد

های های ... های های
چوپانهای همه ی دشت
گرگ های همه ی بیابان
هزار هزار فانوس
راه را روشن نکرد

 

نوشته شده توسط مینا اورنگ در شنبه 1387/10/28 |
 

 

 

دانه دانه موهات را
بر باد
باز می کنی
بر خطوط غمگین سرنوشت من
پا ناز می کنی
برنده منم
بازنده منم
حرفی نیست
تو    قاصدک منی
پر باز کن
آرزوی منی

 

نوشته شده توسط مینا اورنگ در سه شنبه 1387/10/17 |
 

 

 

دستهات
می پاشند
تکه های تنم
دنباله ی دستهات
و من مثل همیشه
می خواهم بدانم بلندای راه تا کجاست
تا کمرکش راه
چقدر مانده راه
دستهات
از هم می پاشند
می ریزند
بر سر و روم
و من مثل همیشه سردم است
می خواهم بدانم حوالی زمستان است یا بهار
که من مثل همیشه سردم است
دستهات
در بهار شاخه می شوند
در زمستان نور می دهند
می خواهم بدانم چه نسبت است میان شاخه و باد
می خواهم بدانم چقدر مانده تا کمرکش راه
دستهات
موهام
می شکنند
می خواهم بدانم چرا می شکند شاخه در باد
دستهات
در خواب
می خواهم بدانم
دستهات
نفس هام
دستهات
چقدر مانده از راه

 

نوشته شده توسط مینا اورنگ در دوشنبه 1387/10/16 |
 

 

 

آستانه می شوی
آن گاه
و راه
از تو می گذرد

راه
بیراه می شود
مدام
پنهان می شوی
آشکار می شوی
و راه
از تو می گذرد

 

نوشته شده توسط مینا اورنگ در سه شنبه 1387/10/10 |
 

 

منجی من
پیرمردی است
کوچک اندام
در گودی دستانم
اوج می گیرد
در شاخسار انگشتانم
خیز بر می دارد

منجی من
در هیئت باران
من را می شکند
و دستانش
تیغه ی آفتاب است
در شب سرد زمستانی

منجی من
پیرمردی است
خیز بر می دارد
و با شکستن شانه های من
سرشاخه های من
ناگاه
در نور     فرود می آید


 

نوشته شده توسط مینا اورنگ در شنبه 1387/09/30 |

 

 

 

عشق من
دلهره ی من
ترس موروثی من
تو از آب و خاک دیگری نیستی
تو         از نسل همین آدمهایی
آدمهایی با گوشت و پوست ممنوع
جغرافیای عبارات ممنوع

مرز میان من و تو
تکرار همه ی مرزهای زمین است
مرز میان خوب و بد
مرز میان زشت و زیبا
 دارا و ندار

ما در لرزه های مداوم
در ساعت همیشگی
با اندوخته ی یک تبار مرز
تا دیدار هم می شتابیم
از مرز حرف می زنیم
از حرف مرز می زنیم

آسمانمان مرز دارد
دست هامان
و خطوط گرفتار چشم هامان


هزار هزار سال
هزار سال می گذرد
و ما هنوز حرف می زنیم

شاید
آیا
اگر
تکه زمینی
خرابه ای
ویرانه ای
بدون مرز را
پیدا کنیم

 

نوشته شده توسط مینا اورنگ در یکشنبه 1387/09/17 |
 


 

 
دندان به دندان گرفته ام
و ترس دارم
از آهی
حتی.
مبادا آلوده ام کنند به آلودن انسان.
نفس می آید و می رود
و من جز سکوت سهمی بر نمی دارم.
باید کنار بیایم
با یکی یکی از دست گذاشتن کلمه ها
باید کناره بگیرم
و ته مانده صدا را
_ خرده مانده ای _
به دهان آلوده کنم:
"من انصراف داده ام"

                                               

نوشته شده توسط مینا اورنگ در شنبه 1387/09/02 |
 

 

از درز دنیا نگاه می کنم
خانه هایی با پرده های کشیده
رهگذرانی سر در گریبان
با سایه های کشیده

از درز دنیا نگاه می کنم
کوچه
تا دو سوی عالم
بی خواب است

چندی است دنیا
مرا به کناری نهاده است
و نمی بیند
از درز دنیا نگاه می کنم

 

نوشته شده توسط مینا اورنگ در پنجشنبه 1387/08/16 |
 

 

دیگر از سکوت نمی ترسم
من تنهایی ام را باور کرده ام

همراهانم به شتاب می گریزند
چنگ می زنند دامن خود را
آلوده نشود به شکاف نگاهم
وقتی سکوت تیز می شود
در چشمانم
   تیز  تیز  تیز
دور شدن خود را
با چشم های بسیار می بینم
   کنده شدن
دور افکنده شدن

هان همراهانم  
  شتاب کنید
اندکی دیگر
  سکوت   
سیلاب می شود

 

نوشته شده توسط مینا اورنگ در جمعه 1387/08/10 |

 

 

 

روز تولد
نام من
از حافظه ی دنیا
خط خورد
جوجه اردک زشت
از شناسنامه ی اجدادی اش
جان سالم به در برد

حالا من     مانده ام
میان ترافیک بعدازظهر
به زلزله های نیامده
خون های نپاشیده
به نفرت تاریخی ام
فکر می کنم
و کسی نیست جواز عبور من را
از چراغ قرمز های دنیا
با دستهای مطمئن
پاره کند

میان ترافیک یک روز بعدازظهر
با کادوی تولد در دست
با دست های نگران
وقتی دنیا ثانیه شماری می کند
 من     به نفرت تاریخی ام
به پرواز جوجه اردک های زشت
فکر می کنم

نوشته شده توسط مینا اورنگ در جمعه 1387/07/26 |
 

 

_ دو تا بوق بزن.
دو تا بوق!
بوق  ...  بوق

سردار می آید.
سردار می آید.
سردار می آید.

می روم جلوی آینه،
شست دستم را
سفت
روی لبهام می کشم.
شست دیگرم را
میان مژه هام بازی می دهم.
حالا دو اثر انگشت دارم.
یکی قرمز.
یکی سیاه.

می روم جلوی آینه،
دو خط سیاه
تا بی نهایت قرمز،
پشت لبهام می کارم.
نخند عزیزم!
سردار می آید.

بوق  ...  بوق
_ چادر، چادر یادتان نرود.
_ ما نقش بازی نمی کنیم.
_ پس از پول خبری نیست.
بوق  ...  بوق


می روم جلوی آینه،
اثر انگشت قرمزم را
روی لبهام می مالم.
پشت پلکهام.
روی گونه هام.
حالا فقط نوک دماغم  
توی چشم می زند.
یک قرمزی بزرگ را
آنجا   دایره می کنم
که به صورتی می زند،
وقتی سردار می آید.

سردار می آید.
سردار می آید.
سردار می آید.

راس ساعت چهار و چهل و پنج دقیقه
سردار می آید.

بوق  ...  بوق
یک ماشین می ایستد.
بوق  ...  بوق
دو ماشین می ایستد.
بوق  ...  بوق
ماشین ها می ایستند.
بوق  ...  بوق

_محض رضای خدا!
سردار دارد می آید.
راس ساعت چهار و چهل و پنج دقیقه
نه یک دقیقه دیر    نه یک دقیقه زود

_ چه ترکیب بدیعی!
میان آن همه سیاهی
این همه سفیدی و سرخی و سبزی      
و سردی

_ نخند عزیزم!
سردار می آید.

_ به سلامتی سردار!
بوق  ...  بوق

 

نوشته شده توسط مینا اورنگ در پنجشنبه 1387/07/04 |
 

 

این شعر اینجا باشد تا بعد برای ادامه اش فکری کنم:

دوستت دارم ها
مونولوگ باد است با دیوار
دنیا
مونولوگ نفرت دیوانه هاست
نه آن دیوانه ها
همین دیوانه ها
که راست راست خیابان مستقیم را
دور می زنند
هر روز دور می زنند
روزها را که نه
دو سه شمع باقیمانده عمرت را
_ هفت سالگی
اولین شمع تولدم را بوسیدم
و به اشتباه تاریخی آدم ها پی بردم
چگونه با نفسی مانده و وامانده
سرنوشت شمع را تحریف می کنند
خطی از دود
و شعاع گنگی در دور
باقیمانده من است
از آن روز _

 

 

نوشته شده توسط مینا اورنگ در دوشنبه 1387/07/01 |
 

 

دلم می خواهد
به یکی
به یک چیز
بگویم دوستت دارم
حیاطمان گربه که ندارد
پنجره مان دو چشم دکمه ای
همه ی دوست داشتن هامان
از نداشتن است
داشتن هامان جیب ندارد
سوراخ هم باشد
دو کلمه ی تکراری
که این حرف ها را ندارد
در یک شکاف جا می گیرد
آه از نداشتن هامان


 

نوشته شده توسط مینا اورنگ در جمعه 1387/06/29 |
 

 

به هم بستن این کلمه ها هم
اگر نجاتت ندهد
هنوز راه نجات هست
کوره راه هایی
بیابانهایی
ریخته در چشم
زمینهای ناهمواری
موج برداشته از نفرت و خشم
همه ی راه ها هم که نیست شود
یک وجب جا که پیدا می شود
یک لنگه پا بایستی تنها
که یعنی درختی وسط صحرا
گیرم همه ی درخت ها هم سر زا بروند
هنوز راه نجات هست
صبح تا شب
مثل سگ کار می کنی
بار دنیا را می اندازی پشتت
بودنت را
سفت می گیری در مشتت
مشتت را هم که باز کنند
هراسی نیست
باختن راه نجات است
فرصت باختن هم اگر ندهند
هنوز راه نجات هست
وقتی کلمه های دیگری
وقتی هنوز هست

 

نوشته شده توسط مینا اورنگ در چهارشنبه 1387/06/27 |
 

اجتماع معلول ها
با دهان هم عشق می خورند
با پای هم چرخ می گیرند
با ضربه های لکنت و آرزو
آواز می خوانند

در اجتماع معلول ها
معلول تنها
امّا
قلبش خالی ست
حفره ی چشمهایش داری ست
در مرزهای باریک، تاریک افتاده است
می گوید تاریکی اش را دوست دارد
می گوید قلبش خالی نیست
فقط تاریکی ست

در اجتماع معلول ها
معلول تنها
لغزان
گریزان
پی علت خود
چرخ می خورد

پ ن: دیگر پی نوشتی در کار نخواهد بود. از همه ی پی نوشت های عالم پوزش و خدانگهدارباد.

نوشته شده توسط مینا اورنگ در چهارشنبه 1387/06/20 |
 

 

در چهل و چهارمین درجه ی استوایی
زنی میان پلک هایش لانه دارد

پرنده های زود گذر!
زمین
تخمی است
در انتظار زادن
_ ترک خورده است_
میان لانه ای از پلک و برگ

در چهل و چهارمین درجه ی استوایی
زنی
زنانی
در جستجوی پروازند

پ ن: خدا یک پولی به شما بدهد یک عقلی به ما! کلا" می گویم!

نوشته شده توسط مینا اورنگ در دوشنبه 1387/06/04 |
 

 

گلویم
یک مینای خاموش است
نامهایت پیاله ی نوش
غلغله و چرخ و خروش
کاش نامت
یکی از نامهایت
فراموشی بود

پ ن: بی خیال

نوشته شده توسط مینا اورنگ در یکشنبه 1387/06/03 |

 

دهانم پر از دوستت دارم است
دهانم پر از ترک است

من می خواهم را
آواز می خواند
من می خواهم را
در باد می پاشد
من می خواهم را

دهانم ترک است
دو چشمم ترک است
گلویم ترک است
ترک ترک ترک
ت ر ک ک ت ر ر ر

پ ن: پس یک سرقت ادبی از محمد علی جوشایی! فرقی نمی کنه! سرقت سرقته دیگه!

پ ن: پرواز را به خاطره بسپار. پرنده مرده است.

نوشته شده توسط مینا اورنگ در چهارشنبه 1387/05/30 |
 

پاسبانی
همه عمر
پی پاییدن گنجینه ی خویش
پالودن ویرانگری های خویش
نشاید.
دزدی باید،
غارتگری
سر آلودن،
باختن دارایی خویش.
تاختن
بر به نام کردن
تمام هستی خویش.

**

آیه های آسمانی
یاوه های زمینی
چه بر شما گذشت
در پیچ و تاب
کژتابی های سرگذشت

پ ن: بگذریم...

پ ن: کمی یاوه --> عشق با دروغ آغاز می شود و در فریب ادامه پیدا می کند و با حقیقت نقش بر آب میشود.

پ ن: مقاله جذابی با عنوان "بی قراری جهان و اندوهناکی انسان" از وبلاگ "خرد منتقد" دکتر زمانیان.

نوشته شده توسط مینا اورنگ در جمعه 1387/05/25 |
 

سی و سه پل!
پلی نیست.
حفره،
حفره ها را حریف نیست.
پاره،
پاره ها را پروا نیست.


پلی نیست.
پلی نیست،
شکند _
شکافد _
شکوفد
وصله،
وصله های تن خراب را.
شکاف،
شکاف های یک دو گام را.

سی و سه پل!
چه راه درازی!


**

می پیچم
می شورم
تن می شویم
در بادبان هایی
که در انتهای من
در ابتدای من
لنگر انداخته اند
فرو می ریزم
بر ساحل
گرسنه و متجاوز
بوی برهنگی دویدن هات
در باد
  در یاد
دریا را بر می دارم
بادبان ها بر فرازم

پ ن: "زاینده رود" روزهای دلگیری را پشت سر میگذارد، روزهای بی آبی، زمینگیری، زباله دانی شده است برای پوست پفک و بطری نوشابه ی مسافران. آدم ناامید میشود. مینشینی لب بستر خشکی که زمانی رودی زنده بوده، چشم اندازت سی و سه پل غرق در غروب و در این فکر که هیچ چیز ماندنی نیست. یاد خودت می افتی، زوال خودت. همین موقع هاست که پسربچه سه چهار ساله ای، چابک وارد رودخانه  می شود و با لهجه شیرین اصفهانی، ذوق زده می گوید:"من تو سی و سی پلام آ" تا تو تکرار کنی تا روزها و روزهای بعد "من تو سی و سی پلام آ"...

نوشته شده توسط مینا اورنگ در پنجشنبه 1387/05/24 |
 

دست به پیله ام نزن
دود می شوم

پ ن: تن تاب شد
       بی تاب شد
         بر باد شد
         مر راه شد

نوشته شده توسط مینا اورنگ در چهارشنبه 1387/05/16 |
 

من
زنی
با پیراهنی ریخته بر داغ کویر
تنی پاشیده
به طلوع خود
نزدیک می شوم
شبی کو
با من بیامیزد
دردی کو
در من درآویزد
کو آن وعده ی دروغ
وعده ی دندان گرفتن یکی سیب
سیب سرخ بلوغ

پ ن: من معمولا همیشه در حال ترانه گفتنم، ترانه هایی زیر لب. ترانه هایی برای نشنیدن که همان دم که گفته میشود از یاد میرود. آنقدر ساده و خودمانی که تردید دارم بشود به آنها به صورت یک اثر ادبی(اعتراف میکنم: اول گفتم اثر ابدی! خدا بیامرزدت فروید) نگاه کرد اما از این یکی نتوانم گذشت. پس مینویسم اما کسی نخواند.                                          

از این شب خیسه های سرد و مهجور
از این درریختن در تابش رود
از این دلسوزه یکریز باران
از این درد و از این درد و از این سوز
مرا بردار بردار آفتابم
مرا برگیر ای ماه شب آشوب

نوشته شده توسط مینا اورنگ در یکشنبه 1387/05/13 |
 

آی عروس گندمزاران باران
هزار غنچه بر لب
هزار قاصدک در چشم
حلقه ی گرم دستانت
آشیانه ی مهر
بیامیز مرا با آب و آفتاب و آتش و عشق

پ ن: به مبارکی و میمنت چند روز دیگر عروسی است، بهتر است بگویم دامادی چون من از طریق دوست جانم به داماد نزدیکترم تا عروس. در واقع آقا داماد برادر دوست عزیزم زهرا است. به همین مناسبت زهرا جانم سفارش دادند برای کارت عروسیشان، ببخشید دامادیشان شعری بسرایم( این زهرا جان کلا ما را تحویل میگیرند). انشاالله بزودی زود برای کارت عروسی خودت (خطاب به زهرا جان، بقیه ذوقزده نشوند) شعری بسرایم ننه جان(میدانم الان ذوقمرگ شدی، نیشت را ببند. دختر باید سنگین باشد.)

پ ن: من کلا کار سفارشی میکنما، خجالت نکشین، اگه حمام زایمانی، عقدی، تولدی، عزایی، کلا هر بشکن بشکن یا درد وبلایی داشتین بگین من دوسوته براتون شعر بسرایم. پول هم نمیگیرم. خیالتون تخت. هرچند آدم باید خودش معرفت داشته باشه (با تو نیستم زهرا جانا، شیرینی نمی خواما)

پ ن: آی ایهاالناس بدو بدو حرااااجه! این دیوانه ما قصد مردن کرده البته مثل تموم بندگان کم اشتهای بیچاره خدا تاکید نموده اند بعد از صد و بیست سال(دیوانه هم دیوانه های قدیم)، ما هم بنابر مرام رفاقت و اینجور خزعبلات(نه محض خاطر حلوای مرده) دری فشاندیم بر این کهنه خاک باشد که سنگ قبرشان مزین شود به کلام پاک(لری اش اینست که رودست نداشته باشد پیش سایر مردگان). در ضمن یادآور میگردد اشعار مکرمه ی شریفه بر وزن "آی" سروده میشود. اصرار نفرمایید به ای(ey) هم تغییر داده نخواهد شد مگر به شرطها و شروطها(که میدانید منظورم چیست اگر همچنان کمی رگ ایرانی در چهارستون بدنتان داشته باشید)

آی مرد انتظار
مرگ پیله می کند به دور تاک
دور از خیال خاک
خیز خواب را
آن دو چشمه سار را
باد مویه می کند
داد می دهد درآ

نوشته شده توسط مینا اورنگ در شنبه 1387/05/12 |
 

من باد بودم
زمین گل مرا این گوشه انداخت
من باد بودم
تندبادی پی پیچیدن بر بالای ابرها
آشوب آفتاب
زمین حصاری ساخت
مرا به ماندن خواند
من ماندم
جا ماندم
های های م را
های و هوی م را بلعیدم
میان رنج و خون
دیوار و دیوار و دیوار
ترانه ی باد را آفریدم
من باد بودم

پ ن: ای زمستان باستانی
پرنده هایی که به جستجوی دانه رفتند
ناگهان برف شدند
"کوازیمودو"

پ ن: یک شعر زیبا از وبلاگ "اندوه زن زیستن" با عنوان خدانگهدار. مطمئنم خوشتون میاد.

پ ن: و اشعار زیبای محمد پوردامغانی در وبلاگ بهانه. شاگردیشان را باید کرد.

نوشته شده توسط مینا اورنگ در پنجشنبه 1387/05/10 |

 

دو چشم شوخ
خیره به بالایم
آغوشم
تا تماشای فراموشی ام
می گذرد
دو چشم خاموش
در من در می گیرد

پ ن: "گفت راوی: ماه خلوت بود اما دشت می تابید
         نه خدایا ماه می تابید اما دشت خلوت بود" از "م.امید"

نوشته شده توسط مینا اورنگ در چهارشنبه 1387/05/09 |
 
سنگین از خواب
آبستن باد
تابستان
می تفت
به پهنای آفتاب
هم پای تابستان
من از پاییز می گذشتم
پا به پای تک برگهای خشک
پا کشان
بر خاک می شکستم

***

سنگین از خواب
آبستن باد
تابستان
خود را پهن می کرد
به پهنای آفتاب
هم پای تابستان
من از پاییز می گذشتم
پا به پای تک برگهای خشک
پریشان
بر خاک می نشستم

پ.ن: نمی دونم "می تفت" فعل درستیه یا نه! هم اینکه فکر می کنم دو بار استفاده از تابستان در این شعر کوتاه زیاد جالب نیست، اما کاریش هم نمی تونم بکنم!

پ.ن۲: دوست شاعرم نظر دادند که شعر را تغییر نمی دادی، بهتر بود. چشم. هر چی شما بفرمایید. دوتایش را می نویسم که بقول معروف نه سیخ بسوزد نه کباب!

نوشته شده توسط مینا اورنگ در شنبه 1387/05/05 |
 
۱)

ماهی آب را
می جست
من باران را
سر می کشم
بالا، بالا
دریا در من قرار می گیرد

۲)

باران
به آب می دهد
پریشانی هایت را
زمین موج بر می دارد
مشت مشت
می بلعم رازهایت را

۳)

سوسوی نگاهت
سوزان
گر می گیرد سنگ
خلسه ی آغوشت
تنگ 
نمه ای باران
اگر

پ.ن: دوست خوبم "م.نهانی" از وبلاگ "بارانی ترین لحظه ها" چند وقتیست از باران می گوید. باران را تکرار می کند. هوا بارانی می شود. آدم هوایی می شود. ناچار از باران می نویسد ...

نوشته شده توسط مینا اورنگ در جمعه 1387/04/28 |
 
دروازه باز
زمین به زاری
غبار به بازی
رهگذر به تاخت می گذشت

میان زمین و آسمان
دروازه ی قدیمی
   فرو می ریخت
رهگذر آسان می گذشت

غبار با ناز
دروازه با باد
رازی می نواخت
رهگذر از آغاز می گذشت

پ.ن: غبار باید موجود خوشبختی باشد، البته اگر ایراد نگیرید مگر خوشبختی هم وجود دارد! فرض محال که محال نیست عزیزان من!

نوشته شده توسط مینا اورنگ در جمعه 1387/04/21 |
پر باز می کنم
دایره ی پنجره را باز می کنم
پنجره بسته ست
در بسته ست
دایره را دار می کنم
پر باز می کنم

پ.ن: "ما همگان تنها بر گرده ی زمین/ به نوری از خورشید وابسته ایم/ و ناگهان غروب می شود" از شاعر ایتالیایی "کوازیمودو"

نوشته شده توسط مینا اورنگ در شنبه 1387/04/15 |
ریشه هاش آب
سایه اش همه دریا
یکی یکی سیب هاش، افتان
درخت کهنه سال

شکوفه ها انباشته از بهار سالها
ترانه ها از گذار بادها
یکی یکی برگ هاش، چرخان
درخت کهنه سال

محو در مه و خیال
به خاطره ها می ماند
درخت کهنه سال

پ.ن: دلم می خواست این درخت در دگردیسی ای به آوازه خوانی، قمری ای، چکاوکی، چیزی بدل میشد که نشد ...

نوشته شده توسط مینا اورنگ در جمعه 1387/04/14 |
 
آفتاب را، دریا را
پسرکان سیاه بندر را
به ترانه ها قاصدکی را هی می کنم
چرخی زند اگر زمین
بر باد برخاسته ام

پ.ن: کلمه ای پیدا نمی کنم ...

نوشته شده توسط مینا اورنگ در یکشنبه 1387/04/09 |
 
یکبار ظهور می کند
یکی خبر در آستین دارد
یکی کلمه بر زبان
به یکی ایمان دارد
یکی بر او ایمان می آورد
از میان بهشت و جهنم،
برزخ از آن اوست
پیامبر این را گفت و خاموش، مرد

پ.ن:پیامبر پسامدرن!

پ.ن: من از تو نمانده ام بیرون
      که تو از آن من شده ای اکنون
          نایست! رو به دو
      من دور می شود ز راه مرو

نوشته شده توسط مینا اورنگ در پنجشنبه 1387/04/06 |
 
یک نقطه کم و زیاد
یک حرف پس و پیش
ابراز علاقه، ابزار شده
تقه ای بر سر میخی
گره ای بر تن سوراخ
دلی طلسم شده

پ.ن: همینطوری!

نوشته شده توسط مینا اورنگ در پنجشنبه 1387/04/06 |
 
عشق، شهربازی رفتن بچه ها
نور . صدا . ماجرا
من، کودکی انگشت به دهان
حسرت . تمنا . نگاه
تو، کودکی در بغل: خواب
سوال . سرگیجه . هراس

پ.ن: دوستی بهم گفته اگه بتونم یه چیز درباره عشق بنویسم که توش از جدایی و تنهایی خبری نباشه، جایزه میده! منم دارم تلاش می کنم... خیلی سخته! اما شاید بیارزه!

نوشته شده توسط مینا اورنگ در دوشنبه 1387/04/03 |
 
تمام سهم من از آن دو چشم سیاه
              گیسوان رها
سپیدی نازک پیراهن نشسته بر تن یار
                گناه بود، گناه

پ.ن: پی نوشتم نمیآد!

نوشته شده توسط مینا اورنگ در یکشنبه 1387/03/26 |
 
بر دنباله ام آتش افتاد
جای پایم آتش گرفت
گام هایم سوخت
که از گذر هزاره ها، بادی برخاسته بود
بی هیچ راه برگشتی
جای پای ماندنی
پای رفتنی
دود می شدم
دور می شدم
که بادی برخاسته بود

 پ.ن: زیبایی شعر به ناشناختگی آن است و زیبایی شاعر به ناشناخته ماندن!

نوشته شده توسط مینا اورنگ در دوشنبه 1387/03/20 |
 
 

پوسته ی نازکی بر گلو
پروانه ای می چرخد در پیرامون
پرده را می شکافم
پروانه می شوم


پ.ن: دوست دارید قصه این شعر را بشنوید؟ بله؟ بسم الله!
دیشب مقاله نویسندگان خلاق فروید را میخواندم که در ان اشاره میکند خیالپردازی سه زمان را در آن واحد دربر میگیرد. چیزی، عنصری از اوضاع و احوال زمان حال که با آرزویی برجسته در ذهن مرتبط میشود. مثل تیری که به هدف میخورد، در جای خود مینشیند. و در عین حال به عقب بر میگردد و ردپای خاطره ای از گذشته را دنبال میکند، دور میشود، دور تا روزهای دور کودکی. و در خیزشی به جلو حال و گذشته را با هم ترکیب می کند تا تصویری از روزهایی که نزدیک می شوند، بدست دهد، یعنی همان تصاویر شاعرانه یکی شاعر. در این شعر ترکیب این سه زمان را به چشم دیدم. خدایش بیامرزد. عجب مرد بزرگیست این فروید. شب پیش مثل همه شبهای پیشتر، این احساس را داشتم که جایم تنگ است، فضای بیشتری میخواهم، نفسم تنگی میکند، چه میشد اگر بالی داشتم، از این حصار امن پر میکشیدم. از این امنیت دل آشوب. امروز به سایت عباس معروفی سری زدم. اتفاقی. دل آشوبه ام بیشتر شد. احساس کردم این مرد چقدر پریده است. چقدر جا برای پریدن دارد. دلم هوایی شد. همان لحظه این چهارخط شعر به ذهنم رسید. نه توانستم کمش کنم، نه زیاد. حالا شعر را که میخوانم تسکین پیدا می کنم. احساس می کنم من هم چند پایی پریده ام، چند قدمی به روزهایی که نزدیک میشوند، نزدیک شده ام. با این چندخط شعر، آدرسی در دست دارم. چیزی دیده ام، بی گمان.

نوشته شده توسط مینا اورنگ در پنجشنبه 1387/03/16 |
 

دور می شوی
و در دلم
حفره ای، کنده می شود مدام
می رود فرو، آرزو
آسمان
هر چه باد
می رسی و باز
اضطراب
زاده می شود
از میان هر نگاه
در سکوت هر کلام


پ.ن: تنیده نگاهت به دور نگاهم
                نشسته غمم باز به کنج صدایت

نوشته شده توسط مینا اورنگ در دوشنبه 1387/03/13 |
 

نشسته پشت لحظه ها
پرنده ای به شکل باد
سکوت می کند، نگاه
و زندگی، برهنه می شود مدام
پرده پرده آشکار
پشت لحظه ها
پرنده ای به شکل باد
چشم باز می کند به راز

پ.ن: کمین کرده ام شاید به چشم ببینم زنده گی را ...

نوشته شده توسط مینا اورنگ در پنجشنبه 1387/03/02 |
 
مطالب قدیمی‌تر