کامنتی از دوستی که در وبلاگ بابک داد (کسی که تجاوز به مهدی در کهریزک را فاش کرد) برای او و همه پیشروان سبز این سرزمین طلب خیر کرد؛
صحبت از پژمردن یک برگ نیست
فرض کن مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست!
در کویری سوت و کور
در میان مردمی با این مصیبتها صبور
صحبت از مرگ محبت مرگ عشق
گفتگو از مرگ انسانیت است!!!
گفتگو از مرگ انسانیت است!!!
گفتگو از مرگ انسانیت است!!!
هنر همواره به تاخیر انداختن تحقق آرزوهاست (بابک احمدی)
ابتدا شما را نادیده میگیرند، بعد به شما میخندند، بعد
با شما مبارزه میکنند، آنگاه شما
پیروز خواهید شد
گاندی
در مملکتی که فقط دولت حق حرف زدن دارد، هيچ حرفی را باور نکنيد!ی
« شریعتی »
اول به سراغ یهودیها رفتند
من یهودی نبودم، اعتراضی نکردم .
پس از آن به لهستانیها حمله بردند
من لهستانی نبودم و اعتراضی نکردم .
آنگاه به لیبرالها فشار آوردند
من لیبرال نبودم، اعتراض نکردم
سپس نوبت به کمونیستها رسید
کمونیست نبودم، بنابراین اعتراضی نکردم .
سرانجام به سراغ من آمدند
هر چه فریاد زدم کسی نمانده بود که اعتراضی کند.
|
ماهیت اتفاقات در تهران |
ریشه شهرآشوبی و تجمعات و تظاهرات اعتراضی شهروندان در تهران و برخی از کلانشهرهای ایران نسبت به نتایج اعلام شده دهمین دوره انتخابات ریاستجمهوری را بهرغم برخورداری از لعاب سیاسی میتوان در نزاع تاریخی و دیرینه طبقاتی موجود در ایران کاوید. هر چند ظاهر بحران فعلی در ایران مبین عصبانیت و اعتراض شهروندان به نتايج اعلام شده انتخابات است اما صرفنظر از صحت و سقم اين مسائل نمیتوان در یک نکته تردید داشت و آن اینکه محمود احمدینژاد با تکیه بر سلوک و ادبیات منحصربهفرد خود به نمایندگی از طبقات سنتی در کنار ایفای نقش ناخواسته نمایندگی میرحسین موسوی نزد طبقات متوسط و مدرن، بالاتفاق این توفیق را یافتهاند تا گسل تاریخی و خفته «سنتی ـ مدرن» در ایران را فعال کنند.
گسلی که شدت و عمق آن طی بیش از یکصد سال گذشته به دلايلی سیاسی و بعضا اقتصادی بهغايت بدخیم و آشتیناپذیر شده. بلاتردید انقلاب اسلامی ایران نقطه عطفی تاریخی در حد فاصل این گسل بود که موفق شد برای نخستینبار حاملان طبقه سنتی را که پیش از این و همواره مورد تحقیر و تخفیف طبقات مدرن و مسلط و حاکم بر هرم قدرت ایران بودند، جایگزین کند. هر چند طبقه سنتی در ایران طی 30 سال گذشته، جمهوری اسلامی را از خود و برای خود میدانست اما واقعیت آن است که دولتها تا قبل از احمدینژاد عمدتا و صرفا مدافع ایشان و بهرسمیت شناسنده احترام ایشان بود. تنها دو دوره ریاست جمهوری محمد خاتمی بود که طبقه سنتی به اعتبار کراهت از رویکردهای مدرنیستی دولت خاتمی احساس غربت و ناهمدلی با دولت اصلاحات کرد. با روی کار آمدن احمدینژاد بود که طبقه سنتی ایران برای نخستینبار این فرصت را پیدا کرد تا رأسا مسوولیت اجرايی کشور را بر عهده بگیرد. فرصتی که به احمدینژاد این امکان را داد تا بهمثابه یک کاتالیزور و با توسل به ادبیات نامتعارف ضمن تحقیر طبقات مدرن اسباب تشفی خاطر تاریخی پایگاه تودهاي خود فراهم کند. (1) طبقهاي که همواره از سوی مدعیان مدرنیته با طعنههای «دهاتی» «بیسواد» «عقبمانده» «امل» «غربتی» تحقیر و متقابلا منجر به انباشت نفرت تاریخی سنتیها از ایشان میشد. همچنانکه سنتیها نیز به سهم خود هیچ فرصتی را بهمنظور تشبيهالقابی نظیر «لاابالیگری» و «هُرهُری مسلکی» و «لاقیدی» و «بیهویتی» و «بیدینی» به طبقه متوسط از دست نداد. انتساب سطح فهم طبقه روشنفکر به «بزغاله» توسط احمدینژاد در دورتر و تشبیه امروز وی از طبقات متوسط مخالف خود به «خس و خاشاک» دو نمونه برجسته از فرصتشناسی وی جهت تخلیه بغضهای تاریخی وی و طبقه حامل وی از طبقات متوسط ایران است. این اشتباه بزرگی است که بعضا تحلیلگران پایگاه تودهاي احمدینژاد را صرفا متعلق به تودههای روستايی معرفی مینمایند. واقعیت آن است که احمدینژاد نیز به سهم خود برخوردار از پایگاه تودهاي مستحکم و گستردهاي در سطح ایران است که هنوز به میدان نیامده. طبقهاي که روستا بخشی از آن است اما همه آن نیست و اقشار فقیر و فرودست شهری و حاشیه شهری در کنار طبقات مذهبی را نیز شامل میشود. اینک و با توجه با چنین مختصاتی از سطح تنازع دو طبقه سنتی و مدرن در ایران میتوان علت و شدت مخالفت طبقه متوسط و مدرن ایران از احمدینژاد را فهم کرد اما متقابلا نمیتوان منکر آن شد که احمدینژاد نیز دقیقا همان کاری را میکند که پیشتر محمد خاتمی میکرد و آن اتخاذ گویش و منشی منطبق با خرده فرهنگ متعلق به پایگاه تودهاي خود است. نه خاتمی در اتخاذ چنان گویشی تظاهر میکرد و نه احمدینژاد ریايی در ادبیات خود دارد.
هر اندازه طبقه متوسط ایران از کردار و گفتار احمدینژاد منزجر باشند گریزی از این واقعیت ندارند که به همان اندازه طبقه سنتی ایران از آداب و سلوک و ادبیات اصلاحطلبان اعم از خاتمی یا موسوی متنفر بوده و هستند. ادبیات و نگاه «فاطمه رجبی» در مقام زبان رسای طبقه سنتی، نمونه برجستهاي از چگونگی و چیستی احساس و نگاه ايشان به طبقات مدرن است تا جايی که انتخاب رنگ و شال سبز توسط موسوی در انتخابات، بهرغم تعلق این رنگ و شال در سنت شیعه به سلسله جلیله سادات را با لفظ «لجني»! تعبیر می کند. ادبیاتی که هر چند از جانب طبقه مقابل کریه است اما اسباب ابتهاج طبقه خودی را فراهم میکند. با چنین مختصاتی نمیتوان نزاع موجود در تهران را نزاع ملت با حکومت دانست.
با توجه به جغرافیای سیاسی و اقتصادی تهران و با عنایت بهاينکه کانون ناآرامیهای فعلی در تهران عمدتا ناظر بر مناطق مرکزی و شمالی این شهر است بهخوبی میتوان ماهیت شمال شهری ـ جنوب شهری این ناآرامیها را ردیابی کرد. این نزاع طبقه متوسط و مدعی مدرنیته با هیات حاکمهاي است که نمایندگی طبقات سنتی را عهدهداری میکند. نزاعي با دو خرده فرهنگ کاملا متفاوت و بعضا متنافر. طبقه سنتی که روستايیان بخشی از آنند و جامعه فقرا و محرومان شهرها و حاشیه شهرها در کنار طبقات مذهبی درونشهری را نیز شامل میشود.
طبقهاي که هرآيینه به میدان بیايید و یا به میدان فراخوانده شود هنوز به اعتبار کثرت عددیاش میتواند در مقابل طبقات متوسط و مدرن با قوت و قدرت صفآرايی کند. این بهمعنای خالی کردن دل معترضین به نتیجه انتخابات ریاست جمهوری از پایگاه تودهاي احمدینژاد نیست. بلکه گوشزدی تاریخی است که چنان رویارويی مفروضی هیچ برندهاي نداشته و تنها یک بازنده دارد و آن «ایران» است. در چنین نبرد مفروض یا محتملی نمیتوان این واقعیت را از نظر دور داشت که در انتخابات اخیر طبقه متوسط و بعضا مرفه ايران در برزخ بینامزدی با هیجانی که از سوی لایه دوم احزاب سیاسی حامی موسوی به روحیات و احساسات این طبقه پمپ شد یک شبه همه آمال و آرزوهای خود را محقق و متبلور شده در شخصیت موسوی یافتند. تلخ یا شیرین بهرغم همه فضیلتها و شایستگیهای غیرقابل انکار موسوی، کسر بزرگی از آرای مکتسبه وی قبل از آنکه ناظر بر آن فضیلتها و شایستگیها باشد، رای غربت طبقه متوسط از احمدینژاد بود. بهويژه نسل جوانی از این طبقه که امروز در حالی در خیابانهای تهران برای موسوی سلحشوری و شیدايی میکند که کمترین شناختی از موسوی و کمترین درکی از دوران و شیوه مدیریت وی در دهه 60 دارند. این در حالی است که «موسوی موجود» با خاستگاه عقیدتی و سیاسی مقرب به اسلام انقلابی امامخمینی و ایدئولوژی انقلابی دکتر شریعتی اساسا کمترین قرابتی با منویات و گرايشهاي کسر عظیمی از شیدايیان جوانش که اينک وی را در کانون اقبال خود قرار دادهاند، دارد. برای این دسته از جوانان «موسوی» بمثابه فرصتی بود و هست تا مشترکا به نامش تا قبل از 22خرداد شبها تا صبح در خیابانها بزنند و شادي كنند و بعد از 22 خرداد نیز همان جوانان به بهانه موسوی دوشادوش یکدیگر شبها تا صبح اظهار خشم كنند.
اقبالی که نه در شیدايی قبل از انتخابات و نه در عصبانیت بعد از انتخابات، کمترین ردی از شناخت موسوی در آن مشهود نبود و نیست. ایشان عمدتا نسل تحقیر شدهای هستند که با موسوی یا بی موسوی با شیدايی و شوریدگی بهدنبال آنند تا «خود» و موجودیت نادیده انگاشته و تحقیر شده «خود» نشان دهند.
داریوش سجادی
به زودی پس از من زمانی برای شما فرا می رسد که چیزی در ان زمان پنهان تر از حق و چیزی آشکارتر از باطل و چیزی بیشتر از دروغ بستن بر خدای بزرگ و رسول او نیست و در نظر اهل ان زمان کالایی بی ارزش تر از قرآن نیست که از روی حق و حقیقت تلاوت گردد و اما اگر در معانی ان تحریف و تغییری ایجاد شود، از ان رایجتر نیست. و در شهرها هیچ چیزی ناپسندتر از کار نیک و پسندیده تر از کار زشت نیست... پس نزد انان جز نام قران چیزی باقی نماند و چیزی جز خط و کتابت ان را نمی شناسند. و پیش از انکه این زمان فرا رسد انواع سختی به نیکان روی آرد و گفتار درست و راست آنان نسبت به خدا را بهتان و دروغ نام نهند. و در مقابل کار نیک عقوبت کار بد پاداش می دهند.... (حضرت علی نهج البلاغه)
پ.ن: این شعر از آن دوست شاعرم "شایسته ابراهیمی" است، دوست دوران دبیرستان. تازگیها کتابی چاپ کرده، مجموعه غزلی با عنوان "تا پرده ها کنار رود من کبوترم" ... من شیفته این مصراع شدم: "داری شبیه کودکی ات چرخ می زنی" ... آدم به چرخ می آید ... وبلاگش را با نام "بدون آنکه بدانم پرنده می گردم" لینک کردم، دوست داشتید سری بزنید ...
خداوند دوست ندارد مشت بنده هایش را باز کند. او خوب میداند تنها سرمایه بعضی ها، فقط همان مشت بسته است. آنها مشت بسته شان را به ما نشان میدهند و درباره آن هزار قصه میبافند. مبادا سرمایه یک آدم را از او بگیرید. بگذارید آن مشت بسته، همیشه بسته بماند.
پ.ن: خیلی بدم میآد از دیگران در این وبلاگ مطلب بذارم. یه جورایی درباره این وبلاگ خودخواهم، خودخواه. دوست دارم همه چیزش "اصیل" باشد، فقط مال خودم! اما درباره این چند خط ناتوانم، ناتوان از ننوشتنش: این مطلب را دوستی نوشته بود. هر جا هست خدا همراهش. هر بار که این چند خط رو میخونم احساس میکنم چقدر کلمات میتونند معجزه گر باشند. شکوهمند باشند. دری باشند.