بارتلبی، کسی که ترجیح می دهد
تحلیلی بر داستان "بارتلبی مُحَرِّر" نوشته ی هِرمان مِلویل
مینا اورنگ
بارتلبی، کسی که "ترجیح میدهد". کسی که با میل خود در ارتباط است.
چیزی که بیشتر از هر چیز دیگر درباره شخصیت بارتلبی ما را شگفت زده میکند همین ترجیح دادن او است. این ترجیح دادن خبر از میلی درونی میدهد، میلی که به نظر میرسد در دنیای پیرامون بارتلبی از دست رفته است. آدم های داستان امیال و خواسته های خود را از یاد برده اند و یا اینکه نمیدانند با خواسته های خود چه کنند!
"خلاصه، واقعیت ماجرا از این قرار بود که گازانبر نمیدانست چه میخواهد. یا اگر چیزی میخواست این بود که اصولاً از شرّ میز محرری آسوده شود".
با هر جملۀ کوتاهی که بارتلبی میگوید؛ "ترجیح می دهم نروم"، "ترجیح می دهم انجام ندهم" قلب خواننده فرو میریزد و سرشار از هیجان و شادی میشود، هیجانی که زود فروکش میکند و اندوهی تمام جایش مینشیند. این فراز و فرود در پی هر جملۀ کوتاه و تکراری که از دهان بارتلبی بیرون میآید ازچیست؟ نشان از چه دارد؟
بیایید یکبار دیگر داستان را با هم مرور کنیم؛
در یک فضای خفه که دیوارهای بلند آن را مسدود کرده است و چشم اندازی وجود ندارد، در "وال استریت {که} چون شهر قدیمی پترا متروک است و خلاء شب در پایان هر روز همه جا را میآکند"، در ساختمان های اداری یک دستی که چشم اندازش را " میشد به جای هر چیز دیگر بی روح خواند و عاری از چیزی که نقاشان منظره به آن جان میگویند" و پنجرههایی که به دیوارهای مرتفع و سیاه آجری باز میشود، در میان مردمانی که "ساده ترین راه زندگی {برایشان} بهترین زندگی است" و دوراندیشی، آینده نگری و درآمد مادام العمر عمده هدف آنها در زندگی است؛ آدم هایی چون بوقلمون و گازانبر که خالی از هویت انسانی (نام های مسخ شدۀ آنان نیز کنایه از همین نداشتن هویت انسانی است) همراه با عقربه های ساعت خلقیات و روحیاتشان عوض میشود، در میان کارچاق کن ها ومحررها و وکلا و موکلانشان که همواره در حال زد و بند و سندسازی و پرونده سازی هستند، آدمی پیدایش میشود که وقتی از او میخواهند وارد بازی شود، به شتاب به دفتر حقوقی کسی برود و چند سند بیاورد، "بی آنکه به حرف های بیهوده گوش فرا دهد ... بی درنگ و با آرامش امتناع میکند و همچنان بیکار سر جایش میایستد".
این رخوت، این بی کاری و انکار تمام نشدنی، بارتلبی را موجودی اسرار آمیز میسازد.
چیزی که بیش از همه توجه را جلب میکند یکنواختی و بی مایگی دنیای پیرامون بارتلبی است. بارتلبی با وارد نشدن به این دنیای بیگانه، در این دنیا یگانه میشود و بی آنکه بداند تأثیر گذار، آنقدر که اگر اطرافیان به خود نجنبند و او را هر چه زودتر از اجتماع طرد نکنند و از بازی بیرون نیندازند، اسیر افسون ارادۀ راسخ او میشوند و به زودی آنها هم دیگر میخواهند ترجیح بدهند.
"با خود فکر کردم که به یقین باید از دست این مرد دیوانه که تا حدودی زبان من و کارمندان مرا – اگر نه ذهن مرا- تسخیر کرده، رهایی یابم."
در این فضای بیگانه بارتلبی با انکار یکی یکی اقتضائات زندگی روزانه، تعاملات، خواهش ها و انتظارات در نهایت به دیوار میرسد. چیزی که بیشتر از هر چیز دیگر هنگام خواندن داستان ذهن را مشغول میکند این است که بارتلبی در آن ساعت های متمادی که رو به دیوار سیاه آجری دارد به چه چیز فکر میکند؟ به خراب کردن دیوار؟ به پیدا کردن روزنی بر دیوار؟ به سیاهی پایان ناپذیر دیوار؟ آیا او همچنان در صدد انکار دیوار است؟ آیا او در ذهن خود مدام میگوید: "ترجیح میدهم دیوار آنجا نباشد"؟
نسبت بارتلبی و انکارهایش، دیوار و ساعتهای متمادی زل زدن به آن چیست؟
از نظر فروید انکار نوعی مکانیزم دفاعی است. منظور فروید از مکانیزم دفاعی نیرویی است که فرد برای گریز از آگاهی به افکار و احساسات دردناک و اضطراب برانگیز به طور ناخودآگاه به حرکت درمیآورد. به عبارت دیگر هنگامی که سیستم روانی قادر به تحمل تنش و تکانههای ممنوع نباشد با اجبار روبرو میشود، اجبار برای راندن هر آنچه که به این تنش دامن میزند، حتی اگر یک واقعیت غیرقابل انکار باشد. در این حالت این واقعیت است که باید قربانی شود. "من" در رویارویی با وقایع تنیدگی زای بیرونی و یا حالات مختل کنندۀ روانشناختی درونی از آنها دوری میکند یا آنها را انکار میکند و یا از آنها میگریزد و بدین ترتیب از طریق تعدیل، تحریف یا حذف افکار و احساسات و ادراکات دردناک از خود محافظت میکند. در خصوص مکانیزم دفاعی انکار نیز فرد واقعیت پیرامون خود را نفی میکند و یا واژگونه ادراک میکند تا از گسست و تعارضی که در درون دارد، راه گریزی پیدا کند. گسست میان میل من و میل دیگری. فرد واقعیت پیرامون را حذف میکند و در عوض در رویا یا تخیلات، واقعیت مخصوص خود را ترسیم میکند و در آن آشیانه میکند. واقعیتی که چون دیگری در آن سهیم نیست، میل دیگری در آن نقشی ندارد به رسمیت شناخته نمیشود و برچسب دیوانگی میخورد؛ همچون اسکیزوفرنها که معمولاً از این مکانیزم دفاعی بسیار استفاده میکنند.
انکار همانقدر که مکانیزم دفاعی مورد استفادۀ دیوانه ها و بیماران روانی است، به همان اندازه نیز مکانیزم دفاعی افراد خلاق و نوابغ است. نوابغ نیز مانند دیوانه ها دنیای پیرامون خود را نفی میکنند و به دنبال ترجیحات خود میروند. آنها تنها با صرف ترجیح دادن و بر زبان آوردن این عبارت جادویی دنیای پیرامون خود را به چالش میکشند و به واکنش وادار میکنند، دنیای پیرامون خود را به بازی میگیرند و در نهایت بر آن تأثیر میگذارند. یکی از ویژگیهای برجستۀ نوابغ و افراد خلاق خیالپردازی است. از نظر فروید (1983) خلاقیت از میل به ارضای یک آرزو ناشی میشود. آرزویی که به سبب وجود واقعیتی مأیوس کننده ناکام مانده است. به طور کلّی کارکرد هنر آزادسازی هنرمند از تنش است زیرا هنرمند را قادر میسازد بی آنکه خود را سرزنش کند از خیالپردازیها و رویابافیهای روزانه لذت ببرد. به عبارت دیگر نیروی انگیزشی خیالپردازی، آرزوهای ارضاء نشده است و هر خیال از یک طرف ارضاء کننده آرزو و از طرف دیگر اصلاحگر واقعیتی مأیوس کننده است. بر این اساس میتوان گفت خیالپردازی به واسطۀ سازوکار مکانیزم دفاعی انکار خود را محقق میسازد. یعنی افراد از طریق خیالپردازی و رویابافیهای روزانه، وجوه مضطرب کنندۀ واقعیت را انکار میکنند و به این ترتیب ضعف را به قدرت، ترس را به شجاعت و شکست را به موفقیت تبدیل میکنند.
بارتلبی نیز با نفی دنیای پیرامون خود، آن را انکار میکند. اما او دیوانه است یا نابغه؟ در آن ساعت های طولانی ایستادن بیکارانه پشت پنجره و زل زدن به دیوار، بارتلبی که دنیای پیرامون خود را نفی کرده است، درصدد نقش زدن طرحی دیگر از واقعیت است؟ او در آن ساعت ها که پیش آدم های اطرافش نیست، در کجا است؟
با پیش رفتن در داستان و رسیدن به صفحات پایانی در می یابیم بارتلبی در مرز بین انکار واقعیت دنیای پیرامون و خلق دنیایی خاص و متفاوت جا میماند و نمیتواند از مرز بگذرد. او تا مرز خود را میکشاند، هویت همگانی خود را از دست میگذارد اما ناتوان از طرح هویتی دیگر و ناتوان از برداشتن قدمی دیگر در جا میزند و پای مرز جان میسپارد. پای دیوار وقتی که "زانوهایش را بالا آورده؛ سرش را به سنگ های سرد چسبانده و به پهلو دراز کشیده، هیچ تکانی نمیخورد."
بارتلبی در مرز بین جنون و نبوغ زمین گیر میشود. چه چیز مانع بارتلبی میشود؟
چرا بارتلبی در مرز جنون و نبوغ میماند و به آن سوی دیوار راهی نمی یابد؟ شاید جواب در همان دیوار و در همان زندان باشد. زندانی که روایت بارتلبی از آنجا آغاز میشود؛ اداره بایگانی راکد واشنگتن و زندانی که در آن روایت ناتمام بارتلبی تمام میشود؛ زندان تومبز.
چیزی که باعث میشود جامعه ای دیوانه پرور شود و جامعه ای دیگر نابغه پرور اینجا در همین دیوارهای زندان نهفته است. دیوار به خودی خود بد نیست. اتفاقاً چالش آفرین است و نوعی نماد که محدودۀ انسان را به او نشان می دهد و او را بر میانگیزد تا فراتر از محدوده اش حرکت کند. اما هنگامی که دیوار زندان میشود و مناسبات زندان در درون انسان ها حاکم میشود، آن گاه است که بارتلبی ها در پای دیوار جان میسپارند، درست بر لب مرز!
جامعه ای که دشمن خلاقیت و تازگی است، جامعه ای که مردمانش با ترجیحات خود بیگانه شده اند، جامعه ای که نفی و انکار، انتقاد و تعارض را بر نمیتابد، جامعه ای که تفاوت در آن حکم طرد را دارد، این جامعه دیوانه پرور است و انسان های در خود خزیده و بیگانه از خود و یکدیگر تولید میکند. جامعه ای که بارتلبیهایش پای دیوار جان میسپارند و گازانبرها و بوقلمونهایش روز به روز تکثیر میشوند و ارتقاء مییابند. شاید تنها امید در این میان بیسکویت زنجفیلی باشد. کسی که هم هست و هم نیست و هنوز طرح نامتعین وجود خود را حفظ کرده است. اما او هم در معرض خطر است. شاید به او هم با وجود آرزوی پدرش که میخواهد پیش از مردن او را به جای گاری روی صندلی وکالت ببیند، با آن همه وظایف گفته و ناگفته و دستمزد هفته ای یک دلار که لابد امید زیاد شدنش هم میرود نباید امید بست.