دستهاش را میگذارد روی چشمهام. نگاهم را می بندد. ستاره ها تاریک میشوند. مچ دستش را میگیرم. به کف دست خیره میشوم. خطوط عمیق و پر پیچ و تاب آن را بلند میخوانم:"یه سفر طولانی. آدمای جدید. دوستای جدید. این دو تا خط مرگو ببین شاید معنیش اینه دوبار میمیری". حوصله ام سر میرود. این هم تکراریست. نرگس است. به عادت همیشه بازوش را میکشم به طرف خودم. کمرش را میگیرم و روی زانوهام مینشانم. زود پشیمان میشوم. می خندد. می گویم:"فکر کردم خوابیدی". جواب نمیدهد. میگوید: " این ستاره های ولگرد" و گرد آخر آن را میکشد. سرم را تکان میدهم. آرزو میکنم کاش به خوبی تمام شود. بلند میشوم و پشت بام را چند بار دور می زنم. چند قدم عقب تر دنبالم می آید. آهنگ قدیمی ای را زمزمه میکند. گاهی هم آخر بیتی را میکشد و صداش را بلند میکند. میگویم:"نرگس" و مکث میکنم. ادامه میدهم:"نرگس داشتم به تو فکر میکردم که یهو پیدات شد". قدمهایش را تند میکند و دست می اندازد دور کمرم. مضطرب میشوم. میخواهم دستش را کنار بزنم اما حرکتی نمیکنم. با دکمه هام بازی میکند. منتظرم چیزی بگوید اما هنوز دارد همان حمیرای قدیمی میخواند. سرش را تکیه میدهد به بازوم و پهلوم را نوازش میکند. احساس خفگی میکنم. تقریبا داد میکشم:"ببین نرگس". هنوز حمیرا می خواند. همیشه خیلی دیر متوجه چیزی میشود. میگویم:"میشه بس کنی. دارم باهات حرف میزنم". نزدیک یک دقیقه طول میدهد تا دست از خواندن بردارد. وقتی هم که صداش کاملا قطع میشود، فکر میکنم هنوز در دلش مشغول خواندن است. میگویم:"نرگس" و ترس برم میدارد. بازوم را که در بازوش حلقه شده، بیرون میکشم و یک قدم از او فاصله میگیرم. روبروش می ایستم. احساس بدی دارم. اگر اینطور روبروش بایستم مجبورم به چشمهاش نگاه کنم. فکر نمیکردم اینقدر سخت باشد. راه می افتم و دوباره پشت بام را بالا و پایین میکنم. حرکت نمیکند. کمی همان جا می ایستد و بعد روی صندلی کنار نرده های بام مینشیند. پا روی پا می اندازد. از پشت نگاهش میکنم. پیراهن گشاد سفیدش را پوشیده و دست انداخته میان موهای بلند و لختش، با آنها بازی میکند. دستم را مشت میکنم. به سویش میروم و چند قدم آنطرف تر می ایستم و سنگینی بدنم را به روی نرده های بام می اندازم. حالا نگاه هر دومان به جلو، به خیابان و خانه های روبروست. بی مقدمه میگویم:"نرگس فکر میکنم تو هم به این نتیجه رسیدی که این رابطه تموم شده". میدانم باید بی وقفه و بدون لحظه ای تردید جلو بروم. تصمیمم را گرفته ام. "بهتره دیگه بی خیالش بشیم". نمی دانم ایده آل کلمه مناسبی است یا نه، اما کلمه دیگری پیدا نمیکنم."این رابطه دیگه برای من ایده آل نیست. بهتره تمومش کنیم." چیز دیگری به ذهنم نمی آید. همه حرف هایی را که این چند وقت در ذهنم مرور می کردم، از یاد برده ام. فقط دلم میخواهد بدون چون و چرا حرفم را قبول کند و بار و بندیلش را جمع کند و برود، همین امشب. نمی خواهم از سوال و جواب یا گریه و زاری های معمول اینجور مواقع چیزی بشنوم. نرگس حرفی نمی زند. نمیدانم معنای سکوتش چیست. نمیخواهم هم بپرسم که مبادا حرفی راه بیندازد. میگویم:"ما رابطه خوبی با هم داشتیم. نمیخوام با ناراحتی از هم جدا بشیم." هنوز ساکت است. میگویم:"شاید دوباره یه روز پیش هم برگشتیم اما حالا نه". نه را محکم و با تاکید به زبان میآورم. سکوتش عصبانی ام کرده. نمیدانم دیگر باید چه کار کنم. سعی میکنم خیلی طبیعی رفتار کنم. برمیگردم و دستم را که احساس میکنم کرخت شده، روی شانه اش می گذارم و کمی فشار میدهم. به سرعت به سمت در پشت بام راه می افتم و پله ها را دوتا یکی پایین می روم و وارد اتاق میشوم. روی تخت ولو میشوم. دستم را که همین دو دقیقه پیش بر شانه اش گذاشته بودم، مشت میکنم و محکم فشار میدهم. تردید دارم نکند زیاد شانه اش را فشار داده باشم. نباید این کار را میکردم. ملافه را روی صورتم میکشم و خودم را به خواب میزنم. میترسم پایین بیاید و سر و صدا راه اندازد. صدای پایین آمدنش از پله ها را میشنوم. در اتاق را باز میکند و کمی معطل می ایستد. داخل میشود و چراغ را خاموش میکند. مشتم را بیشتر فشار میدهم. ناخنهایم در گوشت دستم فرو میرود. صدای خش خش لباسش را میشنوم. حدس میزنم دارد لباسهاش را جمع میکنم. تردید دارم. احساس میکنم بالای سرم ایستاده است. صدای نفس هاش را میشنوم. ملافه از رویم کنار میرود و دست و پای سردش را احساس میکنم که برای خود در تخت جا باز میکند. ناچار کمی جابه جا میشوم. به پهلو کنارم دراز میکشد و خودش را به سینه ام میچسباند. موهای خنکش در صورتم میرود. مراقبم تکان نخورم. سعی میکنم نفسهایم را مثل موقع خواب آرام و شمرده تنظیم کنم. بدنم سفت شده است. بعد از مدتی که نمیدانم کوتاه است یا طولانی، متوجه دستش میشوم که دنبال دستم میگردد. دستم را که از شدت فشار خشک شده، در دست میگیرد. انگشتانم را یکی یکی باز می کند و کف دستم را به روی صورتش میگذارد. مژه هاش کف دستم را قلقلک میدهد. گرمای نفسهاش کم کم دستم را نرم میکند. نرمی لبهاش را حس میکنم. گیجم. فکر میکنم چقدر همه چیز غیرمنتظره پیش رفته است. نمیدانم باید چکار کنم. در وضعیت بدی گیر افتاده ام. میترسم اگر حرکتی کنم، اوضاع خرابتر از اینی که هست، شود. فکر میکنم بهتر است صبر کنم ببینم چه میشود. این دختر از همان اول هم گیج بود. همیشه دیر متوجه چیزی میشد. قبل ترها این گیج بازیهاش زیبا و منحصربفرد بود. طوری او را از بقیه متفاوت میکرد. سبک سرانه لباس های گشاد و عجیب غریب می پوشید. نارنجی را با قرمز ست میکرد و بنفش را با صورتی. ته سیگار را می جوید و همیشه در حال زمزمه کردن چیزی بود. خیلی زود به سادگیش پی بردم. لازم نبود برای بدست آوردنش تلاش زیادی کرد. همین او را خواستنی میکرد. سادگیش او را از آنچه بود، زیباتر نشان می داد. اوایل فقط نگاهش میکردم، شکلی که میخندید، شعرهای من در آوردی که زیر لب زمزمه میکرد، بازی کردنش با انگشتهام. بعد تر به سادگی حضورش را فراموش میکردم. حواسم که به جا می آمد میدیدم مدتهاست جلوم نشسته بی آنکه چیزی احساس کرده باشم. از گربه خانگی هم بی صداتر بود. آخرها همین حضور و غیاب های ناگهانی اش که کاملا بستگی به من داشت، آزارم میداد. بود و نبود. در خلوت ترین لحظه تنهایی ام، ناگهان سروکله اش پیدا میشد. جزئی از خودم شده بود. مرزی دیگر بین من و او نبود. فقط من بودم و من. گاهی شک میکردم نکند فقط او هست و او. چشمهام گرم میشود. کف دستم از گرمی نفس هاش عرق کرده. چشمهام را می بندم و نفس عمیقی میکشم. میان خواب و بیداری فکر میکنم فردا باید جدی تر رفتار کنم. آخرین تصویری که از ذهنم میگذرد، موهاش است که بر زمینه ی سفید ملافه تکان میخورد و کم کم همه چیز تاریک میشود. چشمهام را که باز میکنم، درد میگیرد. ظهر شده. از جام می پرم. نرگس. میترسم صداش کنم، نکند جوابم دهد. بلند میشوم و دور اتاق میچرخم. وسایلش هنوز در گوشه و کنار اتاق افتاده. روسری ترکمن آبی تیره اش. صندل لاانگشتی قرمزش. مانتوی چند رنگش. پیراهن سفید گشادی که دیشب پوشیده بود. همه را جمع می کنم و وسط اتاق می اندازم. هنوز جرات نمی کنم صداش کنم. حتم دارم صدام را بشنود، از جایی همین دور و برها آفتابی میشود. آشپزخانه و حمام و توالت و اتاقهای دیگر و پشت بام و زیرزمین و حیاط و چند کوچه آنورتر را دنبالش میگردم. پیداش نیست. دستم را مشت کرده ام و محکم فشار میدهم. هر آن منتظرم سر برسد. احساس می کنم همین جاست. نیست اما هست. گوشهام را تیز میکنم شاید صدای زمزمه هاش را بشنوم. خبری نیست. مشتم را که از شدت فشار بی حس شده، باز میکنم. روی صورتم میگذارم. نیمه بالای صورتم را میپوشاند. صداش میکنم:"نرگس". احساس میکنم پشت سرم ایستاده است. الان است که کمرم را بگیرد، دوباره شروع کند به خواندن. چشمهام را فشار میدهم. آهسته تکرار میکنم:"نرگس".
پ.ن: بداهه ای دیگر ...