نزديك يك ساعت است كنار خيابان ايستادم. خدا لعنتت كند پري با اين نشاني دادنت. طرف يك ماشين سفيد مدل بالا دارد، حدودا پنجاه سالش است، خيلي هم خوش تيپ است. گندت بزنند. اينجا همه هم ماشين هاشان مدل بالاست، هم خوش تيپ هستند. اين پسره ی بلال فروش هم از رو نمی رود. هرچقدر چشم غره می روم، انگار نه انگار. يك ماشين سفيد از آنور خيابان به اين طرف مي آيد. ماشين كه نزديكتر مي شود چشمم به چشمهاي راننده اش مي افتد. نه، اين هم نيست. ماشين كمي جلوتر مي ايستد و بوق مي زند. توجه نمی کنم. دنده عقب مي گيرد و جلوي پايم ترمز مي كند. یک لمی داده است روی صندلی که بیا و ببین. شکم گنده ای دارد. ماشين هاي پشتی بوق مي زنند كه زودتر حركت كند اما عين خيالش نيست.
مي گويم: چیه؟
زير لب چيزي مي گويد.
_ چي؟
_ تو رو خدا...
خنده ام می گیرد اما خودم را كنترل مي كنم و آرام مي گويم: بي شعور.
ماشين هاي پشتي يك بند بوق مي زنند. يكي از راننده ها سرش را از پنجره ماشين در آورده و فحش مي دهد. تند مي دوم در پياده رو و پشت به خیابان، مشغول تماشای ویترین مغازه ها می شوم. هنوز از خيابان صداي بوق مي آيد. جرات نمي كنم برگردم ببينم چه خبر است. احساس مي كنم همه دارند به من نگاه مي كنند. روسري ام را جلو مي كشم و رژم را مي خورم. همينطور چند دقيقه مي ايستم كه يكي بلند مي گويد: رفتش.
بر مي گردم دنبال صدا. سه تا پسر كه از نيم ساعت پیش چند بوتیک بالاتر ایستاده اند و سیگار می کشند، برایم شکلک در می آورند. بلال فروش هم كه بلال ها را در آب نمك مي چرخاند، می خندد و چشمك مي زند. با اخم نگاهش مي كنم. يك دفعه هوس بلال مي كنم. گرسنه ام است. پاهام هم درد می کند. معلوم نیست کدام گوری است. هرچه فحش بلدم نثار پری می کنم. ماشين سفيدي كه راننده اش عينك آفتابي بزرگي به چشم زده، درست روبروي اكيپ پسرها نگه می دارد. راننده اش بر مي گردد و نگاهم مي كند. نمي دانم جلو بروم يا نه. يك بوق مي زند و دستش را برايم تكان مي دهد. تند مي روم كنار ماشين و از پشت شیشه، تو را نگاه مي كنم. لبخند مي زند و اشاره مي كند سوار شوم. به اطرافم نگاه مي كنم. پسر بلال فروش هنوز نیشش باز است. یکی از پسرهاي كنار بوتيك اشاره مي كند سوار شوم.
در ماشين را باز مي كنم و مي پرسم: آقاي پدرام؟ منو عسل جون فرستاده.
نمي دانم بخاطر هواي خنك ماشين است يا تمام شدن سروصداهای بیرون، همينكه روي صندلي مي نشينم احساس آرامش زيادي مي كنم. شايد هم بخاطر صندلي نرم ماشين است. آهنگ ملايمي از ضبط پخش مي شود. نفس راحتي مي كشم.
_ خيلي معطل شدين. باید ببخشید. عسل خانوم خوبن؟
_اونم خوبه. نه بابا، اشكالي نداره و بقیه حرفم را می خورم. بلد نیستم دو کلمه مثل آدم حرف بزنم.
صدای گرمی دارد. بیشتر موهاش سفید شده. پيراهن آبي خال خالی ای که پوشیده، خيلي به جليقه سفيدش مي آيد. هنوز عينك آفتابي اش را بر نداشته است.
_ شما خواهرشون هستين؟ خيلي شبيه همید.
خنده ام می گیرد. روسري ام را عقب می کشم و چتري هاي روي پيشاني ام را مرتب مي كنم .
ــ نه بابا، عسل جون که خیلی خوشگله.
می خندد.
ــ هر گلی یه بویی داره، هم شما خوشگلید هم عسل خانوم. چند سالتونه؟
همینطوری می گویم: ۲۰ سال و زود پشیمان می شوم. زیادی بالا گفتم.
به قول مریم ــ دوست پری ــ از آن "آقا مهربونه ها" است. با خودم فکر می کنم چه می شد اگر هیچوقت این لحظه تمام نمی شد. كاش يك اتفاقي مي افتاد مثلا آقاي پدرام عاشق من مي شد. نمي شود از چشمهاش هم فهمید از من خوشش آمده يا نه. شيشه عينكش آينه اي است. آدم فقط مي تواند عكس خودش را در آن ببيند. عينكش اذيتم مي كند.
انگار دنبال چيزي مي گردد. به طرفم خم مي شود و در داشبورد را باز مي كند. توي داشبورد يك شيشه ی بزرگ عطر است و يك پاكت. تا حالا داشبورد به اين تميزي نديده بودم. هميشه فكر مي كردم داشبورد جای دستمالهاي كثيف برای پاک کردن شیشه است يا خرده ريزهاي آشغال.
پاكت را بر مي دارد و به طرفم مي گيرد: اينم امانتي عسل خانوم، زحمتش با شما.
مودبانه مي گويم: حالا باشه پيشتون. قابلي نداره.
_ خواهش مي كنم. 200 تومنه. لازم می دونید بشمرید.
ياد حرف پري مي افتم. يك بار كه با هم بودیم، پسری که بهش پول مي داد گفت بشمر. پري هم زود گفت نيازي به شمردن نيست. وقتي پسر رفت به پري گفتم خاك تو سرت، چرا پول ها را نشمردي، الان اگر كم باشد چه کار می خواهی کنی. پري هم گفت مگر ديوانه ام مثل گداها جلوي كسي پول بشمرم.
_ اين چه حرفيه دیگه، نيازي به شمردن نيست که.
لبخند قشنگی می زند. مي پرسد : مسيرتون كجاست تا یه جایی برسونمتون؟
طوري رفتار مي كند كه آدم احساس مهم بودن مي كند. دلم می خواهد بگويم هر جا شما بگویید. هر جا برويد من هم مي آيم. يك آهنگ تند مي گذاريم و صدايش را تا آخر بلند مي كنيم. شما هم گاز ماشين را تا آخر مي گيري و با هم مي رويم تا ته دنيا. شيشه هاي پنجره را هم پايين مي كشيم تا همه صداي آهنگمان را بشنوند.
من و منی می کنم و مي گويم: نه آخه اینکه خیلی بده.
_ تعارف نمي كنم، مسيرتون كجاست؟
نمی دانم چه بگویم. دوباره یاد حرف پری می افتم. می گفت اینجور موقع ها هر چیزی توانستی بگو جز حقیقت. اسم الکی. آدرس الکی.
ــ ونک.
كمي فكر مي كند و مي گويد: متاسفانه مسير من به اون طرف نمي خوره.
بايد پياده شوم. نای تکان خوردن ندارم. می خواهم ولو شوم روی صندلی و چشمهایم را ببندم و به آقای پدرام بگویم برویم.
_ به عسل خانوم سلام برسونین.
هنوز لبخند روی لبش است. سر تکان می دهم. ماشین را روشن می کند و راه می افتد.
بر كه ميگردم از پسرها خبری نیست. سرم گیج می رود. نگاهم به پاكت پولي كه هنوز در دستم است، مي افتد. يك لحظه نگران مي شوم. اگر كم باشد! پري حتما مي گويد من برداشتم. بايد پولها را مي شمردم، بعد تحويل مي گرفتم. خيابان هم شلوغ است. نمي شود پولها را شمرد، تازه فايده هم ندارد.
دلم شور مي زند. به باجه تلفن آن طرف خيابان مي روم و شماره پري را مي گيرم. قلبم تند تند مي زند.
_صدای نازک پری از پشت تلفن می آید: الو؟
ــ منم. پولارو گرفتم.
_شمرديشون؟ درست بود؟
قلبم می ریزد.
ــ نه.
داد مي زند: احمق، چرا نشمرديشون؟
صدایم می لرزد: خودت هميشه مي گفتي زشته جلوي كسي پول بشمري.
_ خفه شو، الاغ. اگه يه يه تومنيش كم باشه، بيچارت مي كنم، فكر نكني خرما.
گم شو زود بيا خونه، گم نكني پولارو. اومدي؟
مي گويم آره و تلفن را قطع مي كنم.
چشمهایم را محکم می بندم تا اشک هایم نریزد. پاكت پول را ته كيفم مي چپانم و كيف را دو دستي زير بغل مي گيرم.
دختر و پسري كه بلال گاز مي زنند، از كنارم مي گذرند. شكمم به غار و غور مي افتد. به پسر بلال فروش نگاه مي كنم. سرش شلوغ است. حواسش به من نيست. کاش یک بلال خورده بودم.
پ ن: یک داستان بازنویسی شده!