هن هن کنان، هیکل درشت و سنگین خود را داخل خانه انداخت و در را پشت سرش بست. از سه طبقه بالا آمده بود و دیگر نای نفس کشیدن نداشت. تقصیر خودش بود. به رژیمش هیچ توجهی نداشت و روز به روز چاق تر می شد. به دیوار راهرو تکیه داد و کیسه ها و بسته های خریدی را که در دست داشت، بر زمین گذاشت. در آینه جا کفشی نگاهش به خودش افتاد. عرق کرده بود. چادر و مقنعه را از سرش کند و به جالباسی آویزان کرد. کیسه های سبزی و میوه ای را که خریده بود، از روی زمین بلند کرد و به آشپزخانه برد. در آشپزخانه آبی به سرو صورتش زد و شیشه آب را از یخچال بیرون آورد و سر کشید. کولر خراب شده بود. پنجره ها را تا آخر باز کرد و کیسه ای را که در آن جعبه کفشی بود، از کنار در خروجی برداشت. به پشتی تکیه داد و روی فرش قرمزی که تمام اتاق را پوشانده بود، ولو شد و پاهایش را دراز کرد. ذوق داشت کفشی را که خریده بود، دوباره ببیند. در جعبه را که باز کرد، لبخندی همه صورتش را پر کرد. اصلا پشیمان نبود. هیچوقت هم پشیمان نمی شد. با اینکه مجبور شده بود بیشتر پولش را بدهد تا بتواند کفش را بخرد و حتما خرجی ماهانه کم می آورد، اما ارزشش را داشت. بی اختیار یک لنگه کفش را از جعبه در آورد و به دهانش نزدیک کرد و نوک تیز آن را بوسید. کفش پاشنه بلند پولک دوزی شده ی تحسین برانگیزی بود. نیم ساعت جلوی مغازه ایستاده بود و به آن خیره شده بود. بعد از نیم ساعت خودش را مجبور کرده بود دل بکند و به بقیه ی مغازه ها سر بزند. تابستان ها این کفش های جلو بسته خیلی پایش را اذیت می کرد. چند وقت می شد در فکرش بود کفش رو بازی برای خودش بخرد. اما وقت و پول نداشت. وقت هم زیاد مهم نبود. در مسیر خانه تا اداره هر روز از چندین مغازه و پاساژ می گذشت و عادت کرده بود پشت ویترین مغازه ها وقت گذرانی کند و جنس و مدل کفش ها و قیمتشان را تخمین بزند. اما پولی دستش نبود. حالا هم که پولی به دستش آمده بود، همه اش را به باد داده بود. بعد از یک ساعت چرخ زدن در مغازه ها و پاساژها، رفته بود کفش های پاشنه هفت سانتی ظریف پولک دوزی شده ای خریده بود که چند شماره هم از پایش کوچکتر بود. بدون اینکه زیاد فکر کند، از ترس اینکه تصمیمش عوض شود، خودش را داخل مغازه انداخته بود و تند تند پولها را شمرده و مغازه دار را مجبور کرده بود کفش ها را از پشت ویترین در آورد و به او بدهد. برخلاف همیشه که وسواس خرید داشت، این بار همه ی ماجرا بیشتر از پنج شش دقیقه طول نکشیده بود. بعد با عجله به سوی خانه آمده بود و تا سر کوچه خودشان نرسیده بود، آرام نگرفته بود. می ترسید پشیمان شود و کفش ها را پس دهد. مثل بچه ای که می ترسد اسباب بازی مورد علاقه اش را از چنگش درآورند، کیسه کفش را چنگ زده بود و به سرعت به خانه برگشته بود. هنوز کف دستش از رد و فشار ناخن ها قرمز بود. نوک انگشتانش را آرام آرام روی دانه دانه پولک ها کشید و انحنای کفش، گودی آن و نوک تیز آن را لمس کرد. بدون شک کفش زیبایی بود. پر از گلهای کوچک بنفش و سفید و آبی و زرد. از شادی در پوست خود بند نمی شد. دستهای چاق و تپلش را در دو لنگه کفش کرد و در هوا چند قدم راه رفت. بعد کفش ها را بر زمین گذاشت، خم شد و سعی کرد چهار دست و پا در اتاق راه رود. سنگینی اش را روی پاها انداخته بود و مواظب بود به کفش ها که بسیار ظریف بودند، فشاری وارد نشود. به آن سر اتاق که رسید، هنوز شور و شوقش فروکش نکرده بود. کفش ها را به صورتش نزدیک کرد و گل به گل آن و پولک های شیشه ای دوخته شده بر آن را بوسید و کف زبر آن را محکم بر صورتش کشید. نفس هایش تند شده بود. لبهایش بی اختیار به هم فشرده می شدند. نوک تیز کفش را به دهان برد و محکم آن را گاز گرفت و ناگهان زد زیر خنده. بی دلیل می خندید. همانطور که می خندید، کفش ها را عقب عقب برد و گذاشت وسط اتاق. به پشتی لم داد و خیره شد به آنها. نفس بلندی کشید. چقدر زیبا بودند. اشک در چشمهایش جمع شده بود. از پشت اشک کفش ها آرام می لرزیدند. فکر کرد اگر یک ماه هم مجبور شود نان و پنیر بخورد، باز ارزشش را دارد. او که دلخوشی دیگری نداشت. پایش را دراز کرد و با نوک انگشت یک لنگه ی کفش را که کمی کج شده بود، راست کرد. در عمرش کفش بسیار دیده بود. اصلا یکی از بهترین سرگرمی هایش، اگر نگوییم تنها سرگرمی اش، این بود که پشت ویترین مغازه های کفش فروشی بایستد و به کفش ها نگاه کند. سر این سرگرمی لذت بخش، دو بار هم با دو مرد آشنا شده بود. یکیشان که دیده بود خیلی وقت است سرگرم تماشای ویترین یک کفش فروشی است، سر صحبت را باز کرده بود که می خواهد یک کفش برای خودش بخرد و دوست دارد مطابق سلیقه ی او که یک خانم است، باشد. اما دیگری بعد از چند دقیقه مقدمه چینی از او پرسیده بود اگر قرار باشد از میان آن کفش ها، یک کفش برای خودش انتخاب کند، کدام را انتخاب می کند. او به فکر فرو رفته بود و آنقدر طول داده بود که وقتی سر بلند کرده بود تا جواب دهد، مرد نبود.
کفش ها آرام و موقر در کنار هم ایستاده بودند و مثل دو دختر بلند قامت و ظریف، شرمناک در اوج جوانیشان می درخشیدند. فکر کرد با این کفش ها فقط باید رقصید. ناگهان انگار چیزی یادش آمده باشد، بلند شد و از کمد لباس ها، که پر از لباس های سیاه و خاکستری و قهوه ای بود، چوب لباسی ای را بیرون کشید که به آن پیراهن ساتن نارنجی رنگی آویزان بود. پیراهن ظریف و بلندی که یک چاک بلند در پهلو داشت و حاشیه های یقه و دامن آن پر از گلهای ریز و درشت رنگارنگ بود. سرشانه های پیراهن را تا روی شانه هایش بالا آورد و در آینه قدی کمد به خودش نگاه کرد. زیر چشمهایش گود افتاده بود و موهایش که زودهنگام داشت سفید می شد، آشفته بر صورتش ریخته بود. پهلوهایش از دو طرف پیراهن بیرون زده بود. پیراهن را تا روی صورتش بالا کشید و نوک پا نوک پا به سمت کفش ها رفت و سعی کرد سر پاهایش را داخل کفش ها کند. چیزی نمانده بود به زمین بیفتد.
پیراهن را که در کمد گذاشت، کفش ها را برداشت و به سینه اش چسباند. باد خنکی از پنجره می زد تو و پرده را آرام تکان می داد. آن موقع هم تابستان بود. سرش را محکم تکان داد تا چیزی را که به ذهنش آمده بود، فراموش کند. فایده ای نداشت. دوباره آن کفش ها جلوی چشمش بود. آن کفش ها و آن ساق پای سفید. هنوز مدرسه نمی رفت. مادر روزها تا شب در یک کارخانه بسته بندی چند شیفت کار می کرد و پدر صبح تا شب در خانه بود. یا سیگار می کشید و سوسن گوش می داد یا تار و سه تار می ساخت. نصف اتاق را تا سقف با کاسه های شکسته و نو پر کرده بود و در نصف دیگر اتاق بساط چایی و بافور و اسباب کارهایش را پهن کرده بود و ساز می ساخت. او هم در اتاق دیگر که هم اتاق خوابشان بود هم اتاق آشپزی و هم اتاق مهمان، دفتر نقاشی و مداد رنگی هایش را پهن می کرد و صبح تا شب، تا مادر بیاید، نقاشی می کشید و به پنجره نگاه می کرد. هیچکدامشان اجازه نداشتند از اتاق بیرون بروند. مادر در را از پشت قفل می کرد. عصرها که می شد، صدای تق تق آن کفش ها از میان سروصدای بازی بچه های صاحبخانه او را به سوی پنجره می کشاند. پشتی و بالش ها را روی هم می گذاشت و از آنها بالا می رفت تا از پشت شیشه پنجره کفش ها را بهتر ببیند. یک جفت کفش دیگر هم بود. یک جفت کفش مردانه سیاه و بزرگ و زمخت که از تمیزی برق می زد. تا وقتی هوا تاریک شود آن بالا می ایستاد و به ترکیب بی نظیر آن کفش ها در کنار هم خیره می شد. هر روز عصر قبل از آنکه صدای تق تق آن کفش ها هوش و حواسش را برباید، دلش شور می افتاد. تند تند چای و قندان و زیر سیگاری پدر را آماده می کرد تا وقتی سر و کله کفش ها پیدا شد، پدر بیخود او را صدا نکند و او را از آن بالا، از میان رویاهایش پایین نکشد. خوب یادش مانده بود. تندی آفتاب که می رفت و سایه بیشتر می شد کفش ها پیدایشان می شد. اول کفش های سیاه و سنگین پشت پنجره پیدایشان می شد. پایین پای صندلی آرام بر زمین می نشستند و ناگهان از جا می پریدند. دل دخترک هری پایین می ریخت. فکر می کرد الان است که مرد خم شود و مچ او را که دزدکی داشت از پنجره نگاه می کرد، بگیرد. اما مرد هیچوقت خم نمی شد. فقط از روی صندلی بلند می شد و می نشست. بلند می شد و می نشست. تا وقتی که آن کفش های سحر انگیز پیدایشان می شد. آنوقت دیگر کفش های سیاه جم نمی خورند. آرام می گرفتند. دل دخترک هم آرام می گرفت و مجذوب آن گلهای ریز و درشت صورتی و سفید، آن پاشنه های بلند و آن ساق پای سفید که از لای چادر نازک نقره ای پیدا بود، می شد. گاه گاه پاشنه ی کفش هایشان به هم می خورد و آن کفش های رویایی تند خود را کنار می کشیدند و زمانی دیگر نه تنها خود را کنار نمی کشیدند، بلکه با نوک تیز خود روی آن کفش های سیاه ضرب می گرفتند و دخترک را مسحور خود می کردند. غروب که می شد از نردبان بالشتی اش پایین می آمد، اتاق را مرتب می کرد و تا وقتی مادر به خانه بیاید، نقاشی می کشید. می خواست همه ی آنچه را که دیده بود، به روی کاغذ بیاورد. و هیچوقت نمی توانست. چیزی در آن کفش ها بود که او نمی فهمید و نمی توانست بکشد. گاه عروسی می کشید با یک دنیا کفش های پاشنه بلند و رنگارنگ در اطرافش، گاه صفحه را پر از گلهای ریز و درشت می کرد و گاه عروس و داماد کوچکی می کشید که کفش هایشان همه ی صفحه را پر می کرد. آن عصرهای تابستان انگار هیچوقت تمامی نداشت. هنوز هم تمام نشده بود. خودش را می دید پشت پنجره ایستاده و با یک دست لبه تاقچه پنجره را گرفته تا نیفتد و با دست دیگر گردنش را که از شدت کشیده شدن درد می کرد، آرام می مالد. تا آن روز. آن روز تعطیل بود. مادر سرکار نرفته بود. ظهر برای ناهار به خانه ی یکی از فامیل رفته بودند. پدر طبق معمول در خانه مانده بود. وقتی به خانه برگشته بودند، از ظهر گذشته بود. نصف حیاط سایه بود، نصف حیاط آفتاب. صاحبخانه خانه نبود. زود رفته بود سر حوض و شیر آب را تا آخر باز کرده بود. گاه گاه هم به دو صندلی خالی که پشت به پنجره شان گذاشته شده بود، نگاه انداخته بود. نمی دانست چرا دلش شور می زد.
پدر لخ لخ کنان با دمپایی های پلاستیکی سفید پاره از پله های زیر زمین بالا آمده بود و روی یکی از آن دو صندلی نشسته بود. مادر هم که پای خاکی شده چادرش را در حوض چنگ می زد، مدام به او تشر زده بود که آب را کمتر باز کند. بعد هم همانطور که چادرش را روی بند حیاط پهن می کرد شروع کرده بود به غرغر کردن و سرکوفت زدن سر پدر. پدر مثل همیشه خودش را مشغول سیگار کشیدن کرده بود و به جای نامعلومی خیره شده بود. صدای سوسن از اتاق کارش می آمد. و ناگهان چه دیده بود. مادر که چادرش را روی بند حیاط پهن کرده بود، کنار پدر روی صندلی ای که متعلق به آن کفش های سیاه و براق بود، نشسته بود و ناله و نفرین می کرد. کفش های سیاه گرد و خاک گرفته پاشنه تختش را که کفش مهمانی و کار و خرید و بازارش بود، در آورده بود و کف پاهایش را به هم می مالید. ناگهان متوقف شده بود. انگار همه چیز متوقف شده بود. فقط صدای شر شر آب که با شدت هر چه تمام تر در حوض می ریخت و به اینور و آنور می پاشید، جریان داشت. خیره شده بود به آن دو و از دمپایی های پاره و پاهای لاغر و کبره بسته یکی به کفش های مستطیل شکل و گرد و خاک گرفته و جوراب کلفت و سیاه دیگری نگاه کرده بود.
سرش را تکان داد و به چشمهایش که دیگر جایی را نمی دید، فشار آورد. دوباره کفش ها ظاهر شدند. پولک هایشان در زیر آخرین شعاع های خورشید که از لای پرده می زد تو، می درخشید. دست بر زمین گذاشت و از جایش بلند شد.
در اتاق خواب از زیر تخت جعبه بزرگی را بیرون کشید. در جعبه را که باز کرد، یک جفت چکمه ی ساق بلند قرمز رنگ برق زدند. چکمه ها نو و تمیز بود. با ملافه ای که دم دستش بود، دستی به سر و گوششان کشید. تن چکمه ها خنک و سر بود. چند دقیقه به چکمه ها خیره شد و لبخندی به زور صورتش را از هم باز کرد. چکمه ها را در جعبه گذاشت و جعبه را در زیر تخت قرار داد. کفش هایی را هم که تازه خریده بود، در جعبه شان قرار داد. می خواست در جعبه را ببندد که دلش نیامد. بار دیگر آنها را به صورتش نزدیک کرد. می خواست آنها را ببوسد. لبهایش به هم نمی آمد. تلاش کرد. نمی توانست. دلزده آنها را در جعبه گذاشت و جعبه را به زیر تخت هل داد. چیزی در سرش بلند و تق تق صدا می داد. انگار در سرش چکش می زدند. صورتش از درد در هم شد. سرش را محکم میان دو دست گرفت و فشار داد. بدنش یخ کرده بود. بلند شد و پنجره را که تا نیمه باز بود، بست. روی تخت ولو شد و پتو را روی سر کشید.