واي خدايا خسته شدم . نزديك يك ساعت است كنار خيابان ايستادم . خدا لعنتت كند پري با اين نشاني كه دادي _ طرف يك ماشين سفيد مدل بالا دارد ، حدودا چهل سالش است و خيلي هم خوش تيپ است . گندت بزنند . اينجا همه هم ماشين هايشان مدل بالاست ، هم خوش تيپ هستند . اين بلال فروش هم كه بساطش را در پياده رو زير سايه درخت پهن كرده ، چقدر پررو هست . با چشمهايش آدم را مي خواهد بخورد . نگاهش مي كنم و چشم غره اي مي روم . يك ماشين سفيد مدل بالا از آن طرف خيابان به اين سمت مي آيد . ماشين كه نزديكتر مي شود چشمم به چشمهاي راننده اش مي افتد . نه ، اين هم نيست . ماشين كمي جلوتر مي ايستد و بوق مي زند . محلش نمي گذارم . دنده عقب مي گيرد و جلوي پايم ترمز مي كند . ماشين هاي عقبي بوق مي زنند كه زودتر حركت كند . اما عين خيالش نيست .يك لمي داده است روي صندلي كه بيا و ببين . چه نگاه هيزي هم دارد .
مي گويم : بفرماييد !
زير لب چيزي مي گويد.
_ چي ؟
_ تو رو خدا ...
چشمهايم گرد مي شوند . خنده ام گرفته اما خودم را كنترل مي كنم و آرام مي گويم :بي شعور .
ماشين هاي پشتي يك بند بوق مي زنند . سرم درد مي گيرد . يكي از راننده ها كه حسابي عرق كرده است ، سرش را از پنجره ماشينش در مي آورد و يك فحش زشت مي دهد . از خجالت آب مي شوم . تند مي دوم در پياده رو و به خيابان پشت مي كنم . وانمود مي كنم دارم ويترين مغازه را نگاه مي كنم . هنوز از خيابان صداي بوق و فحش مي آيد . جرات نمي كنم برگردم ببينم چه خبر است . احساس مي كنم همه دارند به من نگاه مي كنند . خدايا اگر الان بريزند سرم و گير بدهند ، چه غلطي كنم . روسري ام را جلوتر مي كشم و رژم را مي خورم . همينطوري چند دقيقه مي ايستم كه يكي بلند مي گويد : رفتش .
بر مي گردم دنبال صدا . همان سه تا پسر هستند كه نيم ساعت است كنار بوتيك بالايي ايستادند و سيگار مي كشند . مي خندند و دوباره تكه مي اندازند . برايشان شكلك در مي آورم . بلال فروش هم همانطور كه بلال ها را در آب نمك مي چرخاند ، نيشش باز است و چشمك مي زند .با اخم نگاهش مي كنم . يك دفعه هوس بلال مي كنم . چقدر گرسنه ام است . شكمم غار و غور مي كند . پاهايم هم از بس سرپا ايستاده ام، درد گرفته است . خدايا پس چرا نمي آيد . ماشين سفيدي كه راننده اش عينك آفتابي بزرگي به چشم زده است ، درست روبروي اكيپ پسرها پارك مي كند . يعني خودش است ؟ راننده اش بر مي گردد و به من نگاه مي كند . به او زل مي زنم . سرش را تكان مي دهد . نمي دانم جلو بروم يا نه . مي ترسم دوباره اشتباه كنم . چند قدم به طرف ماشين مي روم . يك بوق برايم مي زند و دستش را برايم تكان مي دهد . تند مي روم كنار ماشين و از شيشه هاي بسته ماشين داخل را نگاه مي كنم . لبخند مي زند و اشاره مي كند سوار شوم . به اطرافم نگاه مي كنم . هيچ كس حواسش به من نيست . فقط پسرهاي كنار بوتيك نگاهم مي كنند و مي خندند.يكيشان اشاره مي كند سوار شوم . در ماشين را باز مي كنم و مي پرسم : آقاي پدرام ؟
جواب مي دهد : بله بله ، خودم هستم .
_من از طرف عسل جون اومدم .
_ متوجه شدم . بفرماييد .
روي صندلي مي نشينم و در ماشين را مي بندم . نمي دانم بخاطر هواي خنك ماشين است يا سكوت آن ، همينكه روي صندلي مي نشينم احساس آرامش زيادي مي كنم .شايد هم بخاطر صندلي نرم ماشين است . چه ماشين قشنگي است . آهنگ ملايمي از ضبط پخش مي شود . چقدر خوب ، اينجا نه از گرما خبريست نه از دود و صداي بوق ماشينها و آدمها . نفس راحتي مي كشم .
_ خيلي معطل شديد . شرمنده ام . يه كم كه نه ، خيلي دير شد .
_نه بابا اشكالي ندارد . كاري نداشتم .
_ يه كاري پيش اومد خيلي معطل شدم . واقعا شرمندتون شدم.
_ نه بابا كاري نداشتم ، داشتم مغازه ها رو نگاه مي كردم .
چقدر با تربيت است . آدم از حرف زدنش خوشش مي آيد . تك و توك موهاي سفيدي بين موهاي سياهش ديده مي شود . پيراهن آبي اش كه خال هاي سفيد دارد خيلي به جليقه سفيدش مي آيد . هنوز عينك آفتابي اش را بر نداشته است.
مي پرسد : عسل خانوم حالشون خوبه ؟ چيكار مي كنند ؟
_ مرسي . اونم خوبه ديگه . سلام مي رسونه .
_ ممنون . شما خواهر كوچيكترشون هستيد ؟ خيلي شبيه هم هستيد .
_ خودم را لوس مي كنم و مي گويم : آخ جون يعني اينقدر خوشگلم ! نخير عسل جون دوست جون خودمه .
_مي خندد : البته كه خوشگليد ، خوشگلتر هم ميشيد .حالا حالاها جا داريد . چند سالتونه ؟
مي خندم . روسري ام را عقب تر مي برم و چتري هاي روي پيشاني ام را مرتب مي كنم .
خدايا كاش يك آينه اينجا بود .
_الكي مي گويم : يه ماه ديگه 18 سالم ميشه .
_با مهرباني سرش را تكان مي دهد : به به پس ماه ديگه تولدتونه .
_اگه دوست دارين دعوتتون كنم واسه تولدم ؟
_ چرا كه نه ، خيلي هم خوشحال ميشم .
چقدر مهربان است . چقدر خوب مي شد اگر اين لحظه هيچوقت تمام نمي شد . كاش مي شد از ماشين پياده نشوم ، كاش يك اتفاقي مي افتاد مثلا آقاي پدرام عاشق من مي شد . نمي شود از چشمهايش هم بفهمم از من خوشش آمده است يا نه . شيشه عينكش آينه اي است ، از آنها كه آدم فقط مي تواند عكس خودش را در آن ببيند . خيلي عينكش اذيتم مي كند .
انگار دنبال چيزي مي گردد . به طرفم خم مي شود و در داشبورد را باز مي كند . توي داشبورد يك شيشه عطر گران هست و يك پاكت سفيد . تا حالا داشبورد به اين تميزي نديده بودم .هميشه فكر مي كردم داخل داشبورد يا دستمالهاي شيشه پاك كني كثيف مي گذارند يا خرده ريزهاي آشغال . معلوم است خيلي باسليقه هست .
پاكت را بر مي دارد و به طرفم مي گيرد :اينم امانتي عسل خانوم ، زحمتشم با شما .
پاكت را مي گيرم و مودبانه ميگويم : حالا باشه پيشتون . قابلي نداره .
_ خواهش مي كنم . فقط يه زحمت بكشيد بشمريدش . 200 تومن هست .
ياد حرف پري مي افتم . يك بار كه پري از پسري پول مي گرفت ، طرف وقتي پول را مي داد گفت بشمر ، پري هم زود گفت نيازي به شمردن نيست . وقتي پسر رفت به پري گفتم خاك بر سرت چرا پول ها را نشمردي ، الان اگر كم باشد چطوري مي خواهي دوباره پيدايش كني . پري هم گفت خاك بر سر خودت ، مگر ديوانه ام مثل گداها جلوي كسي پول بشمرم . بدبخت كي مي خواهي اين چيزها را بفهمي ...
_ اين چه حرفيه بابا، نيازي به شمردن نيست .
_ لطف داريد شما .يك كم مكث مي كند و مي پرسد : حالا مسيرتون كجاست برسونمتون ؟
چقدر اين آدم باشخصيت است . طوري رفتار مي كند كه آدم احساس مهم بودن مي كند . كاش مي شد بگويم هر جا شما بخواهيد . هر جا شما برويد من هم با شما مي آيم. يك آهنگ تند مي گذاريم و صدايش را تا آخر بلند مي كنيم ،شما گاز ماشين را تا آخر مي گيري و با هم مي رويم تا آخر دنيا . شيشه هاي پنجره را هم پايين مي كشيم تا همه صداي آهنگمان را بشنوند . واي يعني مي شود !
مي خندم و مي گويم :واي چه آقاي با شخصيتي ، نه بابا خودم ميرم . مرسي .
_ تعارف نمي كنم ، مسيرتون كجاست ، شايد هم مسير بوديم رسوندمتون .
_ نه آخه مزاحمتون نميشم . يه ذره راهه . خودم ميرم .
_ حالا شما بگيد
نمي دانم چه بگويم . دوباره ياد حرف پري مي افتم كه مي گفت اينجور مواقع هر چيزي توانستي بگو جز حقيقت ، اسم الكي ، آدرس الكي ، ننه باباي الكي ...
همينطوري ميگويم : ونك .
كمي فكر مي كند و مي گويد : متاسفانه مسير من به اون طرف نمي خوره اما مي تونم تا يه جاهايي برسونمتون .
_ نه به خدا ، خودم ميرم .اينجوري راحت ترم .
_ باشه ، هرطور راحت تريد . فكر مي كنم آن طرف خيابون ماشين داشته باشه براي ونك .
_ آره آره داره .
پشيمان مي شوم . كاش پيشنهادش را قبول كرده بودم . حيف شد .
_ به هر حال خيلي امروز شرمنده تان شدم . خيلي معطل شديد .
_ نه بابا ، خواهش مي كنم . كاري نداشتم .
_ به عسل خانوم هم خيلي سلام برسانيد .
چه بد انگار آخرش است . بايد پياده شوم .مي گويم : حتما . باشه . خب ديگه كاري چيزي ؟
_به سلامت . خوشحال شدم از ديدنتون .
در ماشين را باز مي كنم و مي آيم بيرون : ما بيشتر . برايش دست تكان مي دهم و مثل بچه ها خودم را لوس مي كنم : باي باي .
در ماشين را كه مي بندم ، برايم دست تكان مي دهد و بوق مي زند.گاز ماشين را مي گيرد و مي رود .
بر كه ميگردم چشمم به پسرها مي افتد . هنوز دارند نگاهم مي كنند . مي خندند و ادا در مي آورند . خيلي با مزه اند .خنده ام مي گيرد . نگاهم كه به پاكت پولي كه هنوز در دستم است مي افتد ، يك آن نگران مي شوم . اگر كم باشد چه كار كنم ؟ پري حتما مي گويد من برداشتم . بايد پولها را مي شمردم و بعد تحويل مي گرفتم. خيابان هم شلوغ است . نمي شود اينجا پولها را شمرد ، تازه فايده اي ندارد . پدرام كه رفته است .
دلم شور مي زند . به باجه تلفن آن طرف خيابان مي روم و شماره پري را مي گيرم . قلبم تند تند مي زند .
خود پري است . با صداي نازكي مي گويد : بله
_ منم . پولها را گرفتم .
_شمرديشون ؟ درست بود ؟
من من مي كنم و مي گويم : نه
داد مي زند : احمق ، چرا نشمرديشون ؟
_ منم صدايم را بلند مي كنم : خودت هميشه مي گفتي زشته جلوي كسي پول بشمري .
_ خفه شو ، بيشعور . اگه يه يك تومني اش كم باشه بيچاره ات مي كنم ، فكر نكني خرم ها.
گريه ام گرفته است . نمي دانم چه بگويم .
دوباره داد مي زند : گم شو زود بيا خونه ، گم نكني پولها رو . اومدي ؟
مي گويم آره و تلفن را قطع مي كنم .
اشك هايم خط چشم و ريملم را می شوید و پایین می ریزد. با آستين اشك هايم را پاك مي كنم . پاكت پول را ته كيفم مي چپانم و كيف را دو دستي زير بغل مي گيرم .
دختر و پسري كه بلال گاز مي زنند ، از كنارم مي گذرند . دوباره شكمم به غار و غور مي افتد . به پسر بلال فروش نگاه مي كنم . سرش شلوغ است . حواسش به من نيست . كاش يك بلال مي خوردم . خدايا چقدر احمقم . چرا نشمردمشان . اگر كم باشد چه غلطي كنم .
نقدهای دوستان پاتوق ادبی بر این داستان:
زبان و دستور جملات داستان : غلطهای دستوری که گاها روای از حال به گذشته میپرد . گاهی اوقات چندبار یک جمله را به طریق مختلف تکرار کردی که این باعث همان اضافات داستانی بود .( محمد ) / اغراق در تک گویی ها ( شقایق ) /
يكدستي لحن جمله !
شيطونه ميگه بروم بساطش را به هم بريزم >> شيطان مي گويد ...
يه ماشين سفيد مدل بالا دارد به اين سمت مي آيد >> يك ...
آخي ، چقدر با تربيت است >> چقدر با تربيت است
كاش يه بلال مي خوردم>>كاش يك ... . حذف بعضي كلمات لطمه اي به ساختار نمي زند ! علاوه بر اين كه در داستان كوتاه حذف زوائد الزامي ست(مسعود) / شخصیت داستان خیلی حرفهای تکراری با خودش زده (شمع طرب) / داستان پر از توصیفات خوب ولی زیادی بود (علی) / با زبانی بسیار مبتدی و تا حد زیادی اعصاب خرد کن مواجهیم که ساده ترین اصول نوشتاری مانند همگن بودند از نظر محاوره ای بودن یا ادبی یودن در آن رعایت نشده .بعضی وقت ها محاوره ای می شوی و بعضی وقت ها حتا در دیالوگ ها هم به زبان نوشتاری می نویسی؟!! یا ایرادات دستوری؟ (اریا) / زبان داستان هم مشکل داشت . گاهی کتابی و ادبی و گاهی معمولی . این به داستان ضربه ی زیادی زده (رامین) / در ضمن فکر میکنم رو زبان بلند فکر کردن شخصیت داستانت هم باید کار کنی. این زبان همکون نیست. انگار زبان چند نفره تا یک نفر (پروانه )
افتتاحیه قصه/ نقطه اوج/ نقطه فرود/ پایان بندی . این باعث شده به سایر عناصر داستان لطمه وارد کنه ویا اصلن امکان بروز بعضی از موارد را هم نمیدهد. مثلن: کشش / طرح و توطئه / کنش داستانی جملات (روهولا) /
با کنار هم قرار دادن یک سری اتفاق نمی توان نام داستان را برای نوشته برگزید . ولی این کار مثل این بود که قسمت های از خاطرات روزانه ی فاحشه خانوم را از دفتر خاطراتش کش رفته بودی و روی وب گذاشته بودی .(رامين) / مثلا همین داستان طرح داستان رو داری ولی عمل داستانی رو نه! فکر نکن که این سیر زمانی اتفاقات ساده میتونه عملی بوجود بیاره .عمل داستانی چیزیه که منجر به شکل گرفتن داستان میشه .منجر به تغییر ،که در داستانای تو نیست . در واقع داستان یه طرح شخصیتی نوشتی . بعد هم که توسط خواننده خونده میشه گاهی عنوان میکنه داستان تو داستان نبود .نمیشه گفت حق نداره .چون خواننده دنبال داستان میگرده نه دنبال طرح شخصیت.(من)
تصويرسازي : امروزه دیگر تصاویر ذهنی کاربرد ندارند باید تصویر که میدهی عینی باشد (محمد) / اما مشکل اصلی آنجاست که شما در داستان طریق گفتن را پیش گرفته اید و نه نشان دادن. تصویرسازی هایتان- اگر قایل شویم به وجودشان- جذبه و پیچشی ندارند و بیش از هرچیز حرفی اند (پرتاري)
محتوا : محتوا جديد نيست (مسعود) / اما مشکلی که داشت منظور خاصی رو القا نمیکرد .نه کدی برای مبرا کردن دختر از فاحشه بودن یا در اینده شدن داشت نه معصومیت. خواننده در بلا تکلیفی مانده بود (علي) / این دستمایه هم کلیشه ای است و هم بدون کشش.همه ما می دانیم که دختری که در خیابان است برایش بوق می زنند برایش چشمک می زنند (كافه داستان) / نمیدونم تو این داستان چی می خواستید بگید ؟ حتما لازم نیست درس اخلاقی بدین . ولی حداقل باید یک چیزی به خواننده منتقل بشه . یک حس . یک حرف . خلاصه یک چیزی . اینجاست که فرق داستان و خاطره مشخص میشه (رامين) / باید یه چیزی بگی که دیگرون نمیبینن ولی هست .اونی که تو نوشتی رو یه بچه ده ساله هم میتونه ببینه (من) /
