تبليغاتX
تمرین نویسندگی -
 
 

 

امروز یه دعوای نسبتا درست و حسابی با همسایه مون کردم. البته خیلی خودمو کنترل کردم که دق و دلی این چند روز رو سرش خالی نکنم. زن همسایه مون ۷۰ سالی داره. اومده بود خونه مون ماهواره داشت درباره جریانات اخیر گزارش می داد... هی ازم می پرسید راسته میگن قراره حقوقها رو کم کنن؟ گفتم نمی دونم... دوباره پرسید. گفتم به کی رای دادین؟ جوابمو نداد. با ولع دوباره سوالشو پرسید. گفتم گفتم که نمی دونم. عصبانی هم بودم. دوباره گفتم به کی رای دادین؟ گفت احمدی نژاد. گفتم پس بگو برای همینه نگران حقوقتی. امثال شما هستین دیگه به این متقلب دزد... یادم نیست چی گفتم. فقط خیلی عصبانی بودم. گفت احمدی نژاد خیلی درستکاره... مردم احمدی نژادو بیشتر می شناسن... ما موسویو ندیدیم که... حالا قبلاها نخست وزیر امام بوده... احمدی نژاد خیلی به شهرستانا رسیده...احمدی نژاد هیچی نخورده... خب جوونا بشینن تو خونه که کتک نخورن... اینا که تو خیابونن مردم عادی نیستن که، خرابکارن...خارجیا این آشوبارو راه انداختن...اینا با خارجیا دستشون تو یه کاسه ست ... حالا منو میگین حسابی داغ کرده بودم و برای اولین بار با این خانوم دهن به دهن شدم و حسابی حالشو گرفتم... طوریکه بلند شد رفت و ضمن رفتن هی غر غر می کرد حاج خانوم چرا گفتی من بیام خونت ... اصلا نگاهم بهش نکردم چه برسه به خداحافظی...باید بگم یه همسایه دیگمون هم به احمدی نژاد رای داده چون میگه حقوقارو بیشتر کرده... زن عموم به احمدی نژاد رای داده چون نگرانه اسلام به خطر بیفته... دوست خواهرم که فیلمسازه و مثلا روشنفکر به احمدی نژاد رای داده چون به نظرش احمدی نژاد حال هاشمیو و دار و دسته حکومتیشو گرفته ... راست گفتن دموکراسی حکومت عوامه ... اونم فکرشو بکنین دموکراسی از نوع حکومت اسلامیش که اطلاع رسانی و رسانه های آزاد و احزاب و ... یعنی نخود.

 

این روزا فقط به یه چیز فکر می کنم: باید از این مملکت رفت. قیافه هر ایرانی این روزا حالمو بهم می زنه. از در و دیوار این شهر بیزارم. فقط باید رفت.

نوشته شده توسط مینا اورنگ در شنبه 1388/04/06 |