تبليغاتX
تمرین نویسندگی -

تمرین نویسندگی

عشق تاب آوردن ابهامست

چراغی در دوردست ها می سوزد. پسرک چوپان خسته از روزی دراز، خیره در ماه طلایی، در میان ستاره هایی کور، کم سو آرزوهایش را می شمارد. دیگر چیزی از آنها باقی نمانده، یکی شاید دو تا آرزوی نیمه جان. کاش گرگی می شد یا باد گله را می برد یا که شبی، نیمه شبی بره ای خوابی میدید، گله را بیدار می کرد، سگ ها را، چوپان را، حتی گرگ ها را. همه با هم، پا به پای هم، همه جا را می گشتند. آرزوهایشان را پیدا می کردند. پسرک چوپان به ماه لبخند می زند. ماه طلایی خمیازه ای میکشد:"پسرک بی حواس! روزها  با بازیگوشی آرزوهایش را گم می کند، شب ها سراغشان را از من می گیرد". پسرک چوپان چیزی نمی شنود. از نو آرزوهایش را می شمارد.

 

پ.ن.۱:فال گرفتم!!از این فال الکیا که آدمای بیکار می گیرن!!اگه این نوشته خوب از آب در بیاد من نویسنده خوبی میشم و گرنه ... بی خیال، دوباره فال می گیرم!!

پ.ن.۲:یکی نیس به من بگه بااابااا مگه نویسندگی شدنیه که میخوای بشی!!

پ.ن.۳:عقده ای شدم!!چرا کسی منو نمی خونه!!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/01/07ساعت   توسط صحرا  |