لخت و عریان به مصاف زندگی رفتن شکنجه ای را ماند
سلاحی آماده کن
خواسته ات را در مشت گیر
چشمانت را به چیزی بدوز
دورترها را تصور کن
تا صلح فرا رسد
آن زمان سلاحت را بر زمین بگذار
مشت هایت را باز کن
برهنه بر خاک برقص
پ.ن:ناخودآگاه دردم آمد ،خودآگاه چیزکی نوشتم تا آرام شوم...