تبليغاتX
تمرین نویسندگی - روزشمار دیوانگی من (1)

تمرین نویسندگی

عشق تاب آوردن ابهامست

 

هر آدمی دیوانگی ای دارد که جایی، میان شلوغی های زندگی آن را گم کرده است.من هم مثل همه آدمها دیوانگی ام را جایی جا گذاشته بودم،حتی زحمت غل و زنجیر آن را هم به خودم نداده بودم که دیوانگی ام جایی نداشت برود،بهتر است بگویم پایی نداشت،فکری هم در سرش نبود،از آن فکرها که می گویند مخصوص دیوانه هاست.به گمانم آن روزها که نمی شناختمش،شاید باید بگویم آن دوران خودش هم نمی دانست دیوانه است تا همین صبح که ناگهان تکانی خورد.نمی دانم صدای آشنایی شنیده بود یا بوی آشنایی.چند روزی بود که سرم خلوت شده بود و کسی اطرافم نبود.همه جا ساکت بود.بیشتر از همه احساس تنهایی بود.اینکه کسی را ندارم.چیزی مرا به دنیا گره نمی زند.انگار دری که مرا به دنیا وصل می کرد،دری بسته بود و من پشت در بسته مانده بودم.کسی بر در نمی زد و من هم اصراری نداشتم که در را باز کنم.شاید اگر دستم را تکانی می دادم، در باز می شد و دنیا سرازیر می شد به درون اما رخوتی مرا دربر گرفته بود.کوچکترین صدا آزارم می داد.روزها چشمانم را می بستم و جز به ضرورت نگاه نمی کردم.شاید همه اینها تصاویر آشنایی بود برای دیوانگی ام،مزه آشنایی که او را به خود آورده بود.در این تنهایی کاری نداشتم بکنم.نه اینکه کاری نبود.هزاران کار نکرده، تلنبار شده روی هم بر سرم ریخته بود اما انگار وقفه ای در میانه زندگی ام بوجود آمده بود.مکثی.ساعت ها در گوشه ای در افکار مالیخولیایی ام غرق می شدم و روی اسم آدمهایی که می شناختم، خط می زدم.او هم مرا نخواست.آن یکی هم رفت.این یکی هم که سراغی از من نمی گیرد.فلانی اگر تماسی می گیرد از سر عادت است.دیگر تحمل دلسوزی های x را ندارم.y هم فقط بخاطر بی کسی با من حرف می زند.دست و پای یکی یکی شان را می گرفتم و از زندگی ام بیرون می انداختم.داشتم اعتقادم را به آدم ها از دست می دادم.آنها را پشت سر می گذاشتم.بارم را سبک می کردم.حس ترسناکی بود. آنقدر آزار دهنده بود که سعی می کردم زود به چیزی چنگ بزنم یا به کسی فکر کنم یا آرزوی رنگ و رو رفته ای را به شکل مبتذلانه ای برق بیندازم.اما چیزی نمی گذشت که پس از نشخواری کوتاه دوباره همه جا را سکوت می گرفت.دوباره همه چیز رنگ می باخت.آسمان صاف می شد بدون کوچکترین لکه ابری,تیره یا روشن و خورشید با تمام نیرویش می درخشید.آه.یادم آمد.در تمام این مدتی که حرف می زدم دنبال چیزی می گشتم ,دنبال اولین نشانه دیوانگی ام.همان لحظه که بی هیچ دلیلی خورشید درخشان تر از همیشه, آبی تر از همیشه در پنجره اتاقم پیدا شد.پنجره ای که همیشه از ترس بادهای سرد بسته بود.خورشید همیشگی نبود.ناگهان تمام نورش را بر سرورویم ریخت و من احساس کردم خورشید درون اتاق من است, اتاق کوچک چند متری ام.بدون شک توهمی بود که زود گذشت. این حرف ها هم هذیانی بیشتر نیست.به گمانم دیوانگی ام هنوز دارد نفس می کشد.کمی که گذشت خورشید به شکل همیشگی اش برگشت و من توانستم به دیوار اتاقم تکیه کنم و تعادلم را حفظ کنم.لازم بود کمی فکر کنم اما ذهنم خالی بود.کلمه های مناسبی پیدا نمی کردم تا آن حس عجیب را , می ترسم بگویم آن حس خواستنی را, توضیح دهم.فقط کلمه های بدرد نخوری به ذهنم می رسید که فایده ای نداشت. گیج شده بودم.فکر کردم شاید اگر بخوابم بتوانم همه چیز را فراموش کنم.این شیوه همیشگی من بود.کمی خوابیدن و بعد همه چیز را از یاد بردن.چشمانم را که بستم, تمام نگرانی ام آب شدو در ذهنم سیلابی به راه افتاد.سرم پر از آب شده بود.همه چیز را آب بر می داشت.همه چیز را می شست.باد تندی هم وزیدن گرفته بود.تمام افکارم را می کند و با خود می برد.چیزی نگذشت که آن جا حتی مخفی ترین پستویی که نمی شناختم, از همه چیز خالی شد.انگار کدبانویی با آب و کف به جان در و دیوار افتاده باشد, همه جا برق می زد.چشم که باز کردم احساس فلجی را داشتم.اتاق هنوز پر بود از چرک نویس ها, دفتر و کتاب ها, خرت و پرت ها, چیزهای به درد بخور و آشغالی که با هم قاطی شده بود.همه جا کثیف بود.از جا پریدم و خواستم از اتاق بزنم بیرون اما ترسیدم مبادا در را باز کنم و هر آنچه در بیرون هم تلنبار کرده ام بریزد تو. به طرف پنجره رفتم و پنجره را باز کردم.دنبال خورشید گشتم.هیچ جا نبود.دو تا پرنده در آسمان می چرخیدند.با خودم فکر کردم از پنجره بپرم بیرون اما این دیوانگی محض بود.خنده ام گرفت.پس عقلم را از دست نداده بودم.چه خیال هایی.فکر می کردم دیوانه شدم .وسط اتاق ایستادم,اتاق سرسام آور خودم.کاش می شد اتاق را با تمام اسباب و اثاثیه اش می ریختم در کیسه زباله ای, در کیسه را هم سفت می بستم و می رفتم جایی دیگر ساکن می شدم.اما امکان نداشت.سالها جان کنده بودم تا اینها را فراهم کنم.چیز آشفته ای بود اما باید جمع و جورش می کردم.به آن نظم می دادم.فقط به کمی برنامه ریزی نیاز بود.به خودم امیدوار شدم.در نهایت سلامت عقل بودم.فقط کمی تنبلی می کردم.بله تنبلی.در اتاق چرخی زدم و ناگهان فکری به ذهنم رسید. واین دومین علامت دیوانگی من در آن روز بود.

 

پ.ن:به دنیا اعلام می کنم...بیخود با کلمه ها بازی می کنم،دنیایی که اینجا نیس.پس به دوستان داشته و نداشته ام اعلام ... ول کن.اونها هم سرشون گرم زندگی خودشونه.خب.پس به خودم بلند اعلام می کنم دارم دیوانه میشم.دارم فعل درستی نیست.بهتره بگم چند قدم دیگر بردارم دیوانه میشم.این هم اشتباهه.چند قدم یعنی چند قدم؟نمی دونم چطور بگم...آها فهمیدم...اتفاقی افتاده ...همین!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/01/08ساعت   توسط صحرا  |