آی دنیا
من چیزی می خواهم
قله هایت را تا زیر پا بگذارم
خورشیدت را تا به نام من بتابد
بادهایت را تا به فرمان من آرام گیرند
نه، اینها چیزی نیست
من چیزی دیگر می خواهم
همه آرزوهایت را
تا دانه دانه پر پر کنم
همه ناامیدی ات را
دردهایت را
تا به بازی گیرم
تشنه ام
خون می خواهم
گرسنه ام
پوست و گوشت و استخوان می خواهم
جانت را می خواهم بر کف دو دست
می خواهم خدایی شوم
خداوندگاری در زمین
با هزاران هزار بنده پیش پا
هزاران ستایشگر سر بر خاک
نه، چیزی دیگر مرا بس است
چیزی ابدی تر
آی دنیا
من چیزی دیگر می خواهم
خدا را، بی کم و کاست
تا در هم گره خوریم
گلاویز شویم
یا من بنده او می شوم، تسلیم
یا او حصار شکسته ای می شود، تسخیر
پ.ن:آیه ای از قرآن مرا متوقف کرد:"اقراء کتابک کفی بنفسک الیوم علیک حسیبا"(تو خود کتاب اعمالت را بخوان که تو خود تنها برای رسیدگی به حساب خویش کافی هستی)//اگر من به تنهایی کافی هستم برای دیدن خویش،گوش سپردن به خویش پس باید حقیقتی را در درون داشته باشم تا بر پایه آن به قضاوت خویش بنشینم.اما کو آن حقیقت؟کجاست؟در این دورانی که به تکثر حقیقت رسیده ایم،بر مبنای کدام یک از این حقیقت ها می توانم قضاوت کنم؟یکی مرا گناهکار خطاب می کند،یکی بزدل،یکی قهرمان،یکی پیامبر زمانه جدید،یکی مالک زمین،یکی سرگردان،یکی بی هویت،یکی انسان متوسط شهر نشین،یکی شیطان پرست،یکی شیطان،یکی سرگرم،یکی کور،یکی روانی،یکی عاصی ...من با کدام چشمان، با کدام کلمات کتاب خود را خواهم خواند.چگونه من برای خود کافی هستم که از صد آبشخور می نوشم و هنوز له له می زنم.نکند یگانه حقیقت من پیچیده در پرده ها،خفته در پنهان ترین لایه وجودی منست.نکند من همه عمر عوض دریدن این پرده ها،شکافتن یکی یکی لایه ها ، پرده می دوزم و بر تن می کنم،بر سر می کشم،خود را می پوشانم.نکند.
پ.ن:عشق تاب آوردن ابهام ست (برای صدمین بار)
