از دیوانگی ام خبری نیست.سر عقل آمدم.توانستم با برنامه ریزی دست و پا شکسته ای مقداری از کارهای عقب افتاده را جبران کنم.جبران.کلمه خوش آهنگیست.چند بار آن را تکرار می کنم.من را یاد پدرم می اندازد.همیشه می خواست اشتباهی راــ به قول خودش اشتباهی بزرگ ــ جبران کند.نمی دانم چه اشتباهی.هیچ وقت نگفت.هیچ وقت هم نتوانست.هنوز تصویرش جلوی چشمانم است،ساعت آخر که می خواست حرفی بزند اما کلمات در گلویش گیر می کرد.بالای سرش نشسته بودم.او به سختی نفس می کشید و من خیره به انقباض های صورتش،لبان خشکش،زبان بیرون آمده اش منتظر بودم.می خواستم مرگ را از نزدیک ببینم.هیچ کس نبود.شاید هم بود و من نمی دیدم.تنها من بودم و موجود تحلیل رفته ای که تلاش می کرد زندگی از مشتش نریزد.نه کمکی می کردم و نه رنج می کشیدم.بیشتر تماشا می کردم.هنوز هم احساس می کنم چیزی می خواهد بگوید اما نمی تواند.چرا یاد پدرم افتادم.دفتر حساب و کتاب را می بندم . نمی توانم تمرکز کنم.می روم سراغ پرده نقاشی.دو رنگ بیشتر برایم نمانده است.چند دایره می کشم.یکی سیاه.یکی قرمز.دو تا سیاه.یکی قرمز.از صبح چیزی نوک زبانم است.به ذهنم فشار می آورد.هر چقدر فکر می کنم چیزی به یاد نمی آورم.بیشتر فکر می کنم.فایده ای ندارد.قلم مو را کناری می اندازم و سراغ کارهای تلنبار شده می روم.قوطی حلبی بزرگی را از روی خرت و پرت ها بر می دارم.چند جای آن فرو رفته.ضربه ای به آن می زنم.صدای خوبی دارد.آن را در طبقه سوم، کنار قوطی ها و دبه ها و کاسه ها می گذارم.علامتی در دفتر می کشم. لباسی در جعبه شکسته ای افتاده.گوشه لباس را می گیرم و بیرون می کشم.یک پیراهن زنانه با چین هایی دور گردنش و آستین های مچی که دکمه ندارد.آستین ها را دور گردنم حلقه می کنم و گوشه دامن را می گیرم.چرخی می زنیم.به درد نمی خورد.آن را روی کپه آشغال ها می اندازم.چرا یادم نمی آید.درست نوک زبانم است.روی صندلی که یک پایه اش می لنگد،می نشینم.چند کلمه را پشت سر هم میگویم.نه.اینها نیست.بلند می شوم و به سر کار بر می گردم.جعبه شکسته را با چند ضربه پا تکه تکه می کنم و گوشه اتاق، روی بقیه چوب ها می چینم.سطل های سوراخ ومیله های آهنی را کنار می زنم و چارچوب پنجره ای را که آن زیر افتاده، بیرون می آورم.شیشه هایش شکسته و دستگیره ندارد.اما چارچوب آن سالم است.پنجره را باز می کنم و به بیرون سرک می کشم.رنگین کمانی در آسمان پیداست.لابد باران آمده.چیزی دارد یادم می آید.باران.باران.باران.پنجره.پنجره.تند تند چیزهایی را که به ذهنم می رسد، در دفتر حساب می نویسم.فکر کنم خودش است.همین بود؟چند بار بلند می خوانم."نیلوفر روشنی را پیچیده ام لای چند کلمه حرف،پنجره ای باز نمی کنی؟".چیزی مثل این بود.از صبح نوک زبانم بود.خیلی آشناست.انگار آن را جایی شنیدم یا جایی خواندم.اما من که روزهاست کسی را ندیده ام.بریده های روزنامه و صفحات پاره کتاب ها را نگاه می کنم. چیزی شبیه آن پیدا نمی کنم.دلم به کاری نمی رود.روی زمین ولو می شوم.آن را تکرار می کنم.لباس زن را از لای آشغال ها می کشم بیرون.سرم را روی دامنش می گذارم.آن را از کجا شنیدم؟پدرم نبود؟وقتی می مرد نمی خواست همین ها را به من بگوید؟خودش بود.نه،او نبود.می دانم چیزی هست اما نمی دانم چیست.خودش بود.پدر بود.اینها را در خواب به من گفت.دیشب خوابش را می دیدم.اما پدر نبود.یکی دیگر بود.مردی که می شناسمش.همان مرد قوزی که در همسایگی مان زندگی می کرد.همان که دیوانه بود.او بود؟اما پدر هم بود.شاید هم محبوبه بود.صدایی که اینها را می گفت،صدای یک زن بود.صدای محبوبه بود.محبوبه من.او بود؟شاید هم دیوانگی ام بود.لباس پدر را پوشیده بود.پدر هم در روزهای آخر دیوانه شده بود.کسی را نمی شناخت.پس دیوانگی ام بود.دوباره پیدایش شده.در خواب با من حرف می زند.اما پدر هم بود.محبوبه هم بود.آن مردک قوزی هم بود.پس دیوانگی ام نبود.پس چه کسی بود.
پ.ن:شکست وازه نمناکیست نه از قطره های اشک که از بارش باران های زاینده،بوی فردا را می دهد.
پ.ن:واقعیت را در هم شکستن،واقعیت هایی دیگر بنا کردن خواب خوب روزهای منست.
