هر سال بهار تنم جوانه می زند. شکوفه های صورتی و سفید بر پلک هایم می رویند تا تابستان که گیسوانم گره می خورند در پیچ و تاب خوشه های بلند درختان مو، آغوشم سنگین می شود ــ آبستن انتظار. پاییز که می رسد بادهای سوگوار انگورهای پژمرده ام را، انارهای پلاسیده ام را، جنین های مرده ام را به خاک می سپارند تا دل برکنم از بهار، تن دهم به زمستان. نمی دانند با تنی خشک، دستهایی خالی می شود دوباره آماده شد برای بهار ...
همه دارایی ام را سوار کرده ام بر پهنه برگی کوچک در دریایی بیکران
موج اگر بردارد، فرو ریخته ام
پ.ن:تموم تعطیلات نوروزو عین بچه مثبتا(به قول استادم: شیربرنجا) تفریحات سالم کردم،یعنی نشستم خونه،تمرین نویسندگی کردم.خسته ام.
+ نوشته شده در سه شنبه 1387/01/13ساعت   توسط صحرا
