زن چراغ آشپزخانه را روشن میکند.
زیر لب میگوید سلام و بی آنکه به مرد که در حال چای دم کردن است، نگاهی اندازد در یخچال را باز میکند. دنبال چیزی برای خوردن میگردد.
مرد سری تکان میدهد، به نشانه سلام، میگوید: "برو از بغلی ها نون بگیر"
ــ "خودت برو"
ــ " نمی میری که! "
ــ "می میرم"
مرد شانه ای بالا می اندازد: "باشه پس"
زیر کتری را خاموش میکند و از آشپزخانه بیرون میرود.
زیر لب میگوید سلام و بی آنکه به مرد که در حال چای دم کردن است، نگاهی اندازد در یخچال را باز میکند. دنبال چیزی برای خوردن میگردد.
مرد سری تکان میدهد، به نشانه سلام، میگوید: "برو از بغلی ها نون بگیر"
ــ "خودت برو"
ــ " نمی میری که! "
ــ "می میرم"
مرد شانه ای بالا می اندازد: "باشه پس"
زیر کتری را خاموش میکند و از آشپزخانه بیرون میرود.
پ.ن:بدون شرح
