تبليغاتX
تمرین نویسندگی - نوشته ای قدیمی

تمرین نویسندگی

عشق تاب آوردن ابهامست

همواره در راه و پيوسته ناتمام، قصه کشدار لحظه های کوتاه منست. همواره در گذرم، هميشه گذشته ام. گذاشته ام تا قدم هايم مرا ببرند. وقتی با دوستی سلام عليک می کردم، در حال گذر بودم. وقتی درد دل می شنيدم داشتم می رفتم. وقتی درد دل کردم، رفته بودم. رهگذری که در يک چشم بر هم زدن ناپديد می شود. هيچ خانه ای ندارم. خانواده ام در گوشه و کنار زمين پراکنده اند. خويشانم تا دوردست ها رفته اند، از صحراها گذشته اند. خانه ام پستويی سر در گريبان ست يا غاری رو به آسمان. خانه ام در ندارد، ديوارهايی کشيده دارد و همه پنجره هايش، روزنی ست. هيچ ريشه ای در زمین ندارم. هيچ سايه ام بر زمين نمی افتد، در خود ريشه کرده ام ــ در خود خانه دارم. درونم مردابی ست و بيرونم بادی! بادی در بند که در حسرت رهايی ست و مردابی عميق که حريصانه همه چيز را به درون می کشد و می بلعد. قاب خالی درونم، تصویرش صدای گامهايی ست که پيوسته می گذرند. همه اين رد شدن هاست که ردپايم را مغشوش کرده، رد پايی که تا پيچ های ناتمام جاده های غربت در وسوسه آنچه نيست کشيده شده. ردپايی ناتمام که در سودای آنچه تمامش کند به بيراهه زده. زائری که در جستجوی حرمش هر قامتی را قبله کرده ...

+ نوشته شده در  جمعه 1387/02/06ساعت   توسط صحرا  |