" کودکی ام مثل قیر بود، سیاه. اولین بار کلمه مادر را در یک کتاب احساس کردم. فهمیدم. کتاب را در دوازده سالگی ام خواندم. از آن موقع همیشه فکر میکنم کاش زودتر آن کتاب را خوانده بودم. بعد از آن بود که به جان کتاب ها افتادم. انگار در کتاب ها زندگی را بهتر میشد احساس کرد، پدر را، مادر را، خانه را، دوستی را، عشق را، حتی جدایی را ..." نویسنده بار دیگر پاراگرافی را که نوشته بود، خواند. پاراگراف های آخر کتابش بود. چیزی به پایان نمانده بود. باید سرنوشت قهرمان داستان را مشخص میکرد. چند روزی بود که داشت تصمیم میگرفت با این آدم چه کار باید کند. بالاخره به این نتیجه رسیده بود که بهتر است مرد داستان خودکشی کند با چیزی مثل دار. این پاراگراف هم بخشی از وصیت نامه اش بود. شاید هم همه اش. هر چقدر تلاش می کرد نمیتوانست به وصیت نامه چیزی اضافه کند. باید دلایل خودکشی را، ناامیدی مرد را، آرزوهایش را در این وصیت نامه به تصویر میکشید. باید وصیت نامه چیزی شبیه وصیت نامه های واقعی میشد. در این مدت چند وصیت نامه از آدم هایی که خودکشی کرده بودند، خوانده بود اما فایده ای نداشت. نمی توانست چیزی شبیه آن وصیت نامه ها از کار در آورد. نویسنده سیگار دیگری روشن کرد و به داری که میان صفحات چرک نویس هایش آویزان شده بود، خیره شد. طناب کلفت سفیدی بود که مثل موهای سیاه دخترکی سبزه در هم بافته شده بود. چند قدم جلو رفت و به طناب دست کشید. زبر بود. طناب را دور گردنش حلقه کرد و کمی فشار داد. هیچ احساسی نداشت. نگاهش به کاغذ سفیدی که تا نیمه هم پر نشده بود، افتاد. از صندلی ای که میلغزید، پایین آمد و به سمت وصیت نامه نیمه تمامش رفت. بیشتر فکر کرد. چیزی به یادش نمیآمد. هیچ چیز. سفیدی کاغذ چشمانش را آزار میداد. با خودکاری که در دست داشت، به تندی صفحه را خط خطی کرد. حالا کاغذ سیاه شده بود، سیاه. به سختی میشد جملاتی را که در زیر خط خطی ها نوشته شده بودند، خواند. نویسنده باید تصمیم می گرفت. لحظه های آخر بود. مرد چند قدم بیشتر با مرگ فاصله نداشت. دیگر کاری باقی نمانده بود جز اینکه مرد را بفرستد بالای صندلی و طناب را دور گردنش حلقه کند و همه چیز تمام شود. دیگر به تصمیم گیری هم نیازی نبود. این اتفاق می افتاد، چه میخواست و چه نمیخواست. این اتفاق افتاده بود. مرد، بی جان ، آویزان از سقف آهسته تکان می خورد. نویسنده چشمانش را بست تا لحظه آخر را نبیند. مرد مرده بود و نویسنده خودش را مقصر احساس میکرد. میتوانست جلوی مرد را بگیرد اما کاری نکرده بود. فقط کافی بود باد تندی بوزد و در و پنجره های خانه را به لرزه اندازد. مرد منصرف میشد. نویسنده شک نداشت. مطمئن بود. یا میتوانست تکه کاغذی، عکس کهنه ای یا صندوقچه ای یا هر چیزی را در گوشه ای از اتاق پنهان کند تا مرد ناگهان از بالای صندلی نگاهش بر آن افتد و به سرش زند از صندلی پایین بیاید و به آن نگاهی اندازد. امکانش هم بود که مرد را به دوازده سالگی اش برگرداند، در خواب یا بیداری، و کتاب دیگری را جلوی چشم او بگذارد، کتابی که از چیزهای دیگری میتوانست برای او حرف بزند مثلا یک کتاب تخیلی درباره سفر به فضا. میشد، خیلی کارها میشد کرد اما نویسنده نخواسته بود. با لجاجت تمام داستان را به نحوی پیش برده بود تا آن اتفاق بیفتد. حتی میتوانست درست لحظه های آخر مرد را وادارد بجای خط خطی کردن کاغذ، چند خط بیشتر بنویسد. فقط چند خط بیشتر. نویسنده سرش را میان دو دست گرفت. نمیخواست فکر کند. هزاران راه مختلف برای نجات دادن مرد به ذهنش هجوم میآورد. ذهنش را لگدمال میکرد. چیزی نمانده بود افکارش از لابلای چشمانش، دهانش، سوراخ های بینی اش، درزهای سرش بیرون بزنند و بر سر مرد مرده بریزند، مرد مرده که اکنون آویخته به دار به شدت تکان میخورد. نویسنده که دیگر در خود خم شده بود و چشمانش را، لبانش را محکم بر هم فشار میداد، با دست هایی که از سرما میلرزید در میان کاغذها و چرک نویس های انباشته شده بر میز، دنبال صفحه کاغذی میگشت. باید داستانی را شروع میکرد. داستانی دیگر.
پ.ن: داستانی بداهه است، اتفاقی که بر صفحه نشست.
