مرد کز کرده در پالتویی بلند با خرده سنگی در دست، بر سنگ قبر چیزی میکشید. سر و گردن و پیراهن و موهایی پرپشت که به این سو و آن سو پراکنده بودند. درست مثل روز اول بود. هنوز هم بعد از گذشت سالها آن تصویر جلوی چشمانش بود. زنی از پشت با موهایی پریشان در منتهی الیه بالای صفحه، گوشه راست. زن انگار داشت حرکت میکرد و دور میشد، کوچک و کوچک تر، چیزی نمانده بود از صفحه نقاشی بیرون زند و محو شود. کلاس اول دبستان بود. معلمش نقاشی را که دید، اخم کرد و با دست بزرگ و نرمش کنار صفحه چیزهایی نوشت با دست خطی نامفهوم آنقدر که نتوانست چیزی از آن سر در آورد. تا زنگ بخورد جرئت نکرد سرش را از روی نقاشی بلند کند و به کسی نگاهی اندازد. میترسید فهمیده بود کار بدی کرده است. وقتی به خانه رسید، مادر خانه نبود. غذا روی گاز سرد شده بود. همان غذایی که دوست داشت. تند تند غذا را در چند لقمه بزرگ قورت داد و قبل از آنکه با ماشین باری و سطل کوچک پلاستیکی وخمیر های بازی اش به حیاط رود، نقاشی را از دفتر کند و روی میز توالت مادر که پر بود از وسایلی که همه شان بوی خوب میدادند، گذاشت. در باغچه همانطور که خاک را با آب قاطی میکرد تا گل درست کند، به این فکر میکرد که یک قلعه درست کند با دزدانی که اطراف قلعه پنهان شده اند. کار قلعه که تمام شد، عصر شده بود. میخواست با باقیمانده خمیر بازی حصاری دور قلعه بسازد که در خانه باز شد و صدای خوش آهنگ کفش هایی پاشنه بلند در حیاط پیچید. مادر بود. چکمه قرمز پاشنه بلندش را همراه با پالتوی قرمزی پوشیده بود که تا زانوها میرسید. موهای طلاییش را بر شانه ها ریخته بود. چشمهای سیاه و لبهای سرخابی اش در سفیدی پوستش میدرخشیدند. کادوی بزرگی را پیچیده در زرورق های زرد و صورتی بغل کرده بود و زیر لب چیزی میخواند، شاد. او را که دید سرتاپا خاکی در وسط باغچه نشسته، قیافه اش عوض شد. با عصبانیت جیغ کوتاهی کشید و همانطور که غر میزد و مراقب بود کادو که به نظر سنگین می آمد، آسیبی نبیند، به درون اتاق رفت .چند دقیقه بعد نقاشی به دست بالای سرش ظاهر شد و از او پرسید "آن زن کیست".او نتوانست جوابی دهد. فقط سرش را پایین انداخت و با دست های کثیفش صورتش را پنهان کرد. آنوقت مادر برگه نقاشی را که دیگر مچاله شده بود، بر زمین انداخت و بدون آنکه چیز دیگری بگوید یقه لباسش را گرفت و او را از روی خاک ها بلند کرد و با حرکت تند چکمه قرمزش قلعه را خراب کرد. هنوز اشکهایی را که در چشمانش جمع شده بود، به یاد داشت. مرد با پشت دست چشمانش را پاک کرد. چند قطره اشک غبارهای گوشه ای از سنگ قبر را شسته بود. گورستان سرد و ساکت بود. هوا داشت تاریک میشد. مرد از جایش بلند شد و گرد و خاک لباسش را تکاند. تا چشم کار میکرد، کلاغ های سیاه بر روی درختان بلند چنار نشسته بودند. باد سردی در میان انبوه درختان برخاست. مرد یقه پالتویش را تا روی گوشها بالا داد. ماه کم کم در آسمان روشن میگشت.