تبليغاتX
تمرین نویسندگی - بی سروته(1)

هیچ چیز از او در خاطرم نمانده است. هیچ چیز از او در خاطرم نمی ماند جز انبوه موهای سیاهش که برق می زند و چشمانی که می درخشند مگر در مواقعی که هوا طوفانی باشد ـ که زیاد هم پیش میآید. و چیزی دیگر. بهتر است بگویم معمایی دیگر. لب های نازک و نحیفش که همیشه چون آلبالویی سرخ، تازه اند. تازه اما رنگ پریده. تازگیشان، رنگ پریدگیشان را پنهان می کند. حدس می زنم. لبهایش زنده ترین تصویریست که از او در خاطرم می ماند. شاید چون مثل شکارچی ای همیشه در کمینم تا حرفی، کلمه ای، آهی، چیزی را از آنها به چنگ آورم. بیرون بکشم. از بس که کم حرف است. بهتر است بگویم تقریبا حرف نمی زند. باید سراپا گوش شد تا چیزی شنید، حتی توهمی از شنیدن را پیدا کرد. همین توهم هم برای من بس است. همین را هم از من دریغ می کند. بگذریم. خودش که اینطور فکر نمی کند. یعنی من اینطور فکر می کنم که او اینطور فکر نمی کند. خودش که تقریبا فکر هم نمی کند، حداقل درباره من، موجودیت من. او را اتفاقی دیدم. سر ظهر بود. از آن ظهر های مزخرف داغ. باید زیر خنکای کولر ولو می شدم و مجله ای ورق می زدم یا آب هندوانه ای، چیزی سر می کشیدم، اما در خیابان بودم، چند وقتی می شد در خیابانها ولو بودم. دنبال چیزی. کسی. اعتراف می کنم دنبال عشق بودم. در خیابانها دنبال عشق می گشتم. ابلهانه است. می دانم. در تمام طول زندگیم سعی کرده بودم به چیزی که بوی بلاهت می دهد، فکر نکنم. اما دیگر بریده بودم. پنجاه سال از زندگیم خشک مثل کویری بر تن و چشم و کلماتم نشسته بود. رسوب کرده بود. سنگینی می کرد. تشنه بودم. حتی یک قطره آب، یک مشت لجن. حتی سراب هم کافی بود. اگر بود. اما همیشه خدا زندگی من ظهر بود. از آن ظهر های لعنتی داغ. در آن ظهر داغ در خیابانها پرسه می زدم. هیچ کس نبود. خیابان شلوغ بود. باید بگویم با اینکه سر ظهر بود، اما مثل دم دمهای غروب همه جا شلوغ بود. یعنی به نظر می آمد شلوغ است. زیاده گویی میکنم. میخواهم از او بگویم اما مدام از خودم سر در می آورم. مثل وقت هایی که می خواهم با او حرف بزنم اما مدام از خودم حرف می زنم. داشت از خیابانی سرازیری پایین می آمد. با یک دستش کیسه ای، زنبیلی که به نظر سنگین می آمد، را در دست گرفته بود و با دست دیگرش تنه و شاخ و برگ درختان کنار خیابان را لمس می کرد. سرانگشتی بر تنه درختی می کشید و پشت دستی بر پهنه برگی و ضربه ای آرامی بر شاخه نوک تیزی و جلو می آمد. از کنارم که گذشت، چیزی زیر لب زمزمه می کرد. مثل بره ای رام که به دنبال پستان مادر می دود، دنبالش راه افتادم. نمی دانم چقدر گذشت، چه بر من گذشت، حواسم که به جا آمد خودم را دیدم در پشت دری که داشت بسته  میشد. در بسته شد. پشت در مانده بودم و هنوز زمزمه آرام لبها و صدای پاهایی که از پله ها بالا میرفتند، را میشنیدم. در باز بود. همین که به در تکیه دادم، فهمیدم در باز است. در را  به آهستگی باز کردم و وارد خانه ای شدم که بیشتر ویرانه بود. تاریک و پر از گرد و غبار با سوسک های درشت قهوه ای رنگی که بر در و دیوار جا خوش کرده بوند. چند تاییشان هم داشتند پرواز می کردند. از صدای بال زدنشان میشد فهمید. مانده بودم چه کنم. حالا زمزمه آوازی شده بود که در خانه می پیچید. آوازی غمگین بی آنکه بشود چیزی از آن فهمید. برزخ عجیبی بود. من از سوسک می ترسیدم. هنوز هم می ترسم. در را بستم و خود را به کوچه انداختم. هوا روشن و پاک بود، حتی نسیم ملایمی هم برخاسته بود برخلاف آن تو. راهی را که آمده بودم، برگشتم. در تمام طول آن کوچه دراز، زندگیم را مرور کردم. درست در سر کوچه که به خیابانی بزرگ راه داشت، به آستانه پنجاه سالگی ام رسیدم. راننده تاکسی ها آدرس خانه ام را فریاد می زدند. برگشتم. دیگر طاقت آن خانه درندشت با اتاق های آفتابگیر و دیوارهای آینه کوب را نداشتم. برگشتم. و در تمام مسیر بازگشت به پنج سالگی ام فکر کردم. آن گرمای سکرآور که بوی عرق می داد. سرم را در زیر بازوی مادرم پنهان کرده بودم و سنگینی دستهایش را که بر پشتم گره شده بود، احساس می کردم. در را باز کردم و از پله هایی که در زیر پا صدا می دادند، بالا رفتم.  در اتاق بود. پشت به من، رو به پنجره ای که شیشه های آن از کثیفی، به سیاهی می زد، ایستاده بود.

پ.ن: این روزها وقت داستان نوشتن ندارم. تازه داستان سواد می خواهد، که من ندارم. شعر هم که خودش میآید. نمی شود کاری کرد. فکر کردم تا شعری بیاید یا وقتی برای حرفه ای نوشتن و خواندن داستان پیدا کنم، بداهه هایی بنویسم. بیشتر طرح هایی که شاید نیمه کاره هم رها شوند. چه باک. هدف تمرین نویسندگی است. هر چه بادا باد.

نوشته شده توسط مینا اورنگ در شنبه 1387/03/18 |