گفتم:"سلام". دستپاچه بودم. شاید بخاطر فضای اتاق که سرد بود. مثل زندگی خراب شده من خراب بود. برگشت. نگاهم کرد. از همان لحظه چشمانش که می درخشیدند و لبهای آلبالویی رنگش در خاطرم ثبت شدند. حک شدند. تا امروز که برای شما می نویسم نه از برق چشمانش چیزی کم شده و نه از تازگی لبهایش. فقط چیزی اضافه شده است. رنگ پریده لبهایش که در زیر رنگ آلبالویی ای که بر آن می مالد، پنهان می شود. این را بعدها فهمیدم. کشف کردم. با زیرکی تمام بی آنکه به رویش بیاورم. از پی ساعت ها و ساعت ها خیره شدن بر لبهایش. لحظه ای نگاهم کرد و بی آنکه علامتی چیزی از خود نشان دهد که متوجه من شده، بر روی زمین نشست و تکیه به دیوار استخوانی رنگ پشت سرش داد. چند برگ کاغذ را بر روی تخته ای چوبی قرار داد و تخته را بر روی زانوهایش گذاشت. آنوقت با مداد سیاهی که تهش را در دهان گذاشته بود و می جوید، به صفحه خالی خیره شد. یک قدم برداشتم و از آستانه در گذشتم. سرش را بلند نکرد. یک قدم دیگر. یک قدم دیگر. حالا وسط اتاق ایستاده بودم. اتاق لخت بود. جز موکتی که کف اتاق را پر می کرد و تخت فلزی زنگ زده ای در کنار پنجره، چیز دیگری نداشت. بر روی تخت نشستم و به او زل زدم. یک دقیقه. چند دقیقه. چند ساعت. سکوت. در این مدت به سوسک هایی که سلانه سلانه از این طرف به آن طرف حرکت می کردند، نگاه می کردم و می شمردمشان. بیست تایی بودند. دیگر نمی ترسیدم. هرازگاهی هم به او که داشت تند تند بر کاغذ های سفید، چیزی می کشید، نگاه می کردم. به لبهایش. موهای سیاهش که بر شانه ها ریخته بود. دست و پاهای گوشتالویش که در خود جمع کرده بود. مچ پای سفیدش که از زیر پیراهن بلند خاکستری، بیرون زده بود. بلند شدم و به کنارش رفتم. از آنجا بهتر می شد دید چه می کشد. خطوطی مغشوش که در هم می شدند، از دل هم می گذشتند و در جایی از صفحه با هم یکی می شدند. شاید اگر دقت می کردی می شد چیزهایی را از لا به لای آن خطوط بیرون کشید. مثل همین خط ها که می توانست شبیه موهای پریشان دخترکی باشد. بی اختیار پرسیدم:"اینا چیه؟" جواب داد: "یه خواب" باورم نمی شد حرف زده باشد. دنبال جمله ای می گشتم تا او را دوباره به حرف آورم:"خواب خودت؟" چیزی از این بی ربط تر و مزخرف تر نتوانسته بودم پیدا کنم. جوابم را نداد. بااحتیاط کنارش نشستم. موهایش بوی خوب صابون میداد. لاله گوش هایش نرم و ظریف بود و ناخن هایش بلند و قرمز رنگ. به دیوار تکیه دادم و آرام آرام بینی ام را به موهایش نزدیک کردم و چشمانم را بستم. چشمانم را که باز کردم هنوز مشغول بود. از بالای شانه اش به کاغذی که سیاه می شد، چشم دوختم. قرمزی ناخن هایش بر آن صفحه سیاه خواستنی بود. دلم می خواست دست هایش را در دست بگیرم و یکی یکی ناخن هایش را ببوسم. چشمانم را بستم و همانطور که یکی یکی ناخن هایش را می بوسیدم، به خواب رفتم. بیدار که شدم، آنجا نبود. به گمانم شب شده بود. بر تخت فلزی گوشه اتاق، به خواب رفته بود. بلند شدم و به کنار تختش رفتم. آرام نفس می کشید. لبهایش هنوز تازگی آلبالویی رنگشان را حفظ کرده بودند. با کف دست به اندازه یک چشمی، شیشه لک گرفته را پاک کردم. بیرون هوا تاریک بود. خم شدم و صورتم را به لبان نیمه بازش نزدیک کردم. نفس می کشید. زنده بود. واقعیت داشت. ناخودآگاه آه بلندی کشیدم. یک آن دیدم که چهره اش آشفته شد. به عقب پریدم و آهسته از اتاق بیرون آمدم. نمی دانستم چه باید کنم. چیزی بر موهایم راه می رفت. به گمانم سوسکی بود. پرش دادم. از پله های تاریک، کورمال کورمال پایین آمدم و پا به کوچه گذاشتم و در را پشت سرم بستم. بسته نشد. بسته نمی شد. قفل نداشت. شب خفه ای بود. نه ماهی، نه ستاره ای، نه چراغ روشن خانه ای. تاریک تاریک. آن شب تا صبح کوچه را بارها و بارها بالا و پایین کردم. پرنده پر نمی زد. تنها گاه گاهی صدای سگهای پاسبان می آمد.
پ.ن:کوچه ای دراز
دراز
دراز
که همه عمر به پاسبانی نگاهت،
سپری کردم
پ.ن: موانع وسایلند.