عجله دارم چیزی را بگویم. چیزی که تنها با گفتن و گفتن مدام آشکار میشود. چیزی که نمیدانم چیست اما می دانم هر چه بیشتر و بیشتر بگویم به آن نزدیکتر خواهم شد. چیزی که بی گمان با او در ارتباط است اگر فقط از آن او نباشد. کلمات چقدر نارسند از گفتن درباره او. باید صبر کرد. بعد از آن شب، همه زندگی من در آن کوچه دراز و پله های تاریک و اتاق خالی گذشت، جز آن اگر چیزی بود، زندگی نبود. اکنون می فهمیدم پنجاه سال زندگی چون اشتباهی محض بر من گذشته بود. همان بلاهتی که از آن می ترسیدم. بلاهتی که از آن گریزی نبود. قبل از طلوع بود. در را باز کردم و از پله ها بالا رفتم. فک و شانه ها یم منقبض شده بود، از سرمای شبی که در کوچه گذشته بود یا از سوسک های بالداری که هنوز بهشان عادت نکرده بودم. هیچ اتفاق تازه ای در اتاق نیفتاده بود. او مثل قبل نشسته بر زمین مشغول کشیدن نقاشی هایش بود. همان پیراهن خاکستری. همان لبهای آلبالویی رنگ. همان چشمهای درخشان. انگار زمان راهی برای نفوذ در این خانه، این زن نداشت. بر تخت نشستم و به او چشم دوختم. گاه گاه سر بلند میکرد و به جایی میان پنجره و دیوار خیره میشد. لبهایش تکان میخورد. آنوقت چشم می بست و تا مدتها، بیدار یا خواب در خود فرو میرفت. تحمل این سکوت سخت بود. میخواستم چیزی بگویم اما ترس از اینکه چیزی بیهوده بگویم، سکوت او را برهم زنم، مانعم میشد. بیشتر میترسیدم چیزی بگویم و او دنباله حرفم را بگیرد و گفتگویی شکل بگیرد که نتوانم ادامه دهم. میترسیدم از خودش بگوید. ناگزیر شوم از خودم بگویم. کلمات میان رازی که روز به روز آشکارتر میشد، شکاف اندازد. همین سکوت ما را بس بود. کافی نبود. مدام دنبال چیزی میگشتم اما هرچه را که به ذهنم میرسید، کنار میزدم. جملات عاشقانه ای را که در یاد داشتم، گفتگوهایی را که در کتاب ها خوانده بودم، افکاری را که عمری از در و دیوار پنهان کرده بودم، خیالبافی های شبانه ای که در بستر تنهایی هایم ... . آنها به زندگی گذشته ام تعلق داشتند. هنوز در زندگی ای که از نو آغاز میشد، کلمه ای زاده نشده بود. بلند شدم و در اتاق راه افتادم. ترک های دیوار، سوسک های لمیده بر کناره های سقف،صف طویل مورچه هایی که در رفت و آمد بودند، حشرات نادری که اتفاقی از جایی سر در میآوردند ... . همه چیز روال عادی اش را طی میکرد. حساب همه شان را داشتم. نه چیزی اضافه شده بود، نه چیزی کم. هرچند چند سوسک، اضافه یا کم، فرقی مگر میکرد. گردبادی در تنم به راه افتاده بود. صداها، ناله ها ... . سرم را محکم در میان دو دست فشار میدادم و مراقب بودم چیزی از دهانم نپرد. برگشتم و دوباره بر روی تخت نشستم. همچنان غرق در صفحات سفیدی بود که تند تند سیاه میشد. متوجه چیزی نشده بود. تمام تنم درد میکرد. جایی میان گردنم سفت شده بود. به سختی میتوانستم نفس بکشم. چیزی، حرفی یا بغضی آنجا گره انداخته بود. چیزی از کنار پاهایم گذشت. به گمانم سوسک خواب آلوده ای بود. با تمام غیظی که هیچ وقت در خود سراغ نداشتم، زیر پا لهش کردم. ترشح زرد رنگی بر موکت نشست. جنازه را به گوشه ای پرت کردم. به او نگاه کردم. دست انداخته بود در میان موهایش و با آنها بازی میکرد. موهایش به دور انگشتانش میپیچیدند و حلقه حلقه باز میشدند. ناخن های قرمز رنگش در میان سیاهی آن موها ... . چشمانم را بستم و احساس کردم چیزی مدتهاست در شکمم وول میخورد. راه خود را به سختی از میان امعا و احشا باز میکند و تا نزدیکی های قفسه سینه که میرسد، پایین می افتد. مثل این بود کرمی بخواهد بزاید و نتواند. باید زور میزدم اما خشک شده بودم. چند سرفه خشک کردم. نگاهم کرد. نگاه هایمان در هم ... . چشمانم را پایین انداختم. دوباره که نگاه کردم، مشغول کار خود شده بود. بلند شدم و یکراست از اتاق بیرون آمدم. میدانستم اگر لحظه ای بیشتر بمانم، آن خانه را با عفریته اش یکجا خراب خواهم کرد. از پله ها به دو پایین آمدم و در را محکم پشت سرم کوبیدم. در باز شد. باز باز. دیگر به عقب بر نگشتم و تمام آن کوچه دراز را یک نفس دویدم و کوچه های بعد را و خیابان های بعد را، آن روز تا شب، تا شب های بعدتر. قدم آهسته میکردم و نفسی تازه و باز ... .
پ.ن: این بی سروته ما، داره همچنان میآد! نمیشه جلوشو گرفت، میآد و میآد!