<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>تمرین نویسندگی</title>
<link>http://tmo.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Mon, 09 Nov 2009 18:44:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>لیلا</title>
<link>http://tmo.blogfa.com/post-216.aspx</link>
<description>  
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;لیلا &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;نوشته ی مینا اورنگ &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دهان ها همه باز بود، چشم ها همه گشاد و پره های بینی خیلی دیر، دیر به دیر باز و بسته می­شد. همه شان عشق می­خواستند. همه دهان هاشان باز بود. می­گویم می­ترسم. همه شان عشق می­خواستند. می­گویم می­ترسم و می­خواهم محکم تر بغلت کنم. من همه شان را دوست داشتم. همۀ آن زنها پر از قصه بودند. من قصۀ آن زنها را خوب می­شناختم. من به قصۀ آن زنها خوب گوش داده بودم. من همراه تو به آن زنها عشق ورزیده بودم. آن شب گرم تابستانی یادم هست، روی پشت بام همسایه. دو بند سفید پیراهن بلند و نازک شانه های لختش را آرام در بر گرفته بود. بالش بزرگ سفید را بغل کرده بود و نیمی از موهای سیاهش روی بالش ریخته بود. زل زده بود به جایی در بیرون. صدای گنگ و خفۀ حمیرا از حیاط می­آمد و لخ لخ کفشهای کسی که از پله ها بالا می­آمد. تو در تاریک روشن نور ماه از لای توری  نگاهش می کردی، به آن دو بند نرم سفید روی شانه های لختش و موهای انبوهش نگاه می­کردی و برای اولین بار در زندگی ات عاشق می­شدی. ­می­گویم سه سالگی خیلی زود است برای عاشق شدن. می­گویی من همه چیز را خیلی زودتر از وقتش شروع کردم. می­گویم من اما همیشه دیر رسیدم. این بار هم دیر رسیدم. آن زن یادت هست. هر روز ظهر سر چهار راه  وسط آن همه شلوغی و دود و ماشین و مردهای غربتی می­ایستاد. عصرها که برمی­گشتی دیگر خبری ازش نبود. هرجا چشم می­دواندی نبود. انگار تن باریک پیچیده در چادرش را باد برداشته بود و برده بود. می­گویم یکیشان سبزه بود. همیشه پیراهن سیاه می­پوشید و موهای فرفری سیاه داشت، او را بیشتر از بقیه دوست داشتم. توی یک باغ بزرگ قدیمی تنها زندگی می­کرد. می­گویی هیچ وقت نگاه نمی­کرد. می­گویم همیشه به زمین نگاه می­کرد. می­گویم یکیشان شبیه گنجشک بود. می­خندی. می­گویم یک گنجشک پیر و برق اشک را در چشمانت احساس می­کنم. برای یکی یکیشان اسم گذاشته ام. تو فقط اسم سه نفرشان را به یاد داشتی، اما  من برای همه شان اسم گذاشته ام. حالا می­توانم همه آنها را به نام صدا بزنم. حالا همه شان را می­شناسم. مثل آنها نگاه می­کنم. آنها درد می­کشند و من درد می­کشم. همه مان دور هم جمع شده ایم و از قصه هایت بیرون آمده ایم. به استقبال زنان نیامده رفته ام. دستشان را می­گیرم و با هم چرخ می­خوریم. گریزی از من نیست. من تمام زنانی هستم که ملاقات خواهی کرد. می­گویم لیلا با من بچرخ. دیگر تنم از  باد نیست. حالا ریشه دارم. می­پیچم به دور همه چیز و تو فقط نگاه می­کنی. تنی که می­گفتی باد است و هیچ وقت لمس نکردی، حالا فقط می­توانی نگاه کنی. همه مان پیچک شده ایم و درهم می­پیچیم. می­گویی باد بالاخره می­رود، دیر یا زود. می­گویی باد ریشه ندارد. می­گویم می­خواستم پیچک باشم اما همیشه باد بودم. می­گویم کم کم پیچک می­شوم. صبر کن. پیچک می­شوم و می­پیچم میان دست و پای تو. گلویت را فشار می­دهم. جلوی چشمهایت را می­گیرم. من باد بودم اما پیچک می­شوم. راه نفست را بند می­آورم. آب در گلویت می­پرد. گنجشک پیر می­پرد و زن سیاه پوش باز گم می­شود. نمی­گویی باید بروی. می­گویی باد بالاخره می­رود. نمی­گویم من پیچک شدم. می­گویم باید بروم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;می­گویم لیلا بچرخ. آن زن که بود. از کجا پیدایش شد. چرا رفت. قصۀ آن زن سکوت بود. آن زن من بودم. من که بودم. قصۀ من چه بود. چرا رفتم. کجا رفتم. زنان قبل از من رفتند و حالا نوبت من بود. شانه های لخت لیلا را می­بوسم. موهامان را می­ریزیم روی شانه های لختمان. دست می­برم و شانه های لیلا را لمس می­کنم. همین جا بود. تو همین جا دست می­گذاشتی. دهان هامان باز است. می­ترسم. کنج دیوار خرابه خودم را پنهان می­کنم. جمع می­شوم توی خودم و کوچک می­شوم. دارند به من نگاه می­کنند. همه شان آمده اند دورتادورم را گرفته اند. توی خودم می­روم. چشمهاشان زیاد است. می­خواهم توی دیوار بروم. چشم هاشان بیشتر شده است. من می­ترسم. خواب بد دیدی عزیزم. من می­ترسم. خواب بد دیدی عزیزم. من هنوز همان جا هستم. خرابه هنوز همان جا است. میان حلقه می چرخم. مادرم هم اینجا است. خواهرانم هم. لیلا شانه های مرا لمس می کند. لیلا به تو هم همین را گفت؟ لیلا موهایم را بو می کند. لیلا باغ انجیر بود؟ لیلا دست در کمرم می­اندازد. می گویم لیلا بچرخ. می خواهم خودم را پنهان کنم. گوشۀ خرابه فرو می­روم. کوچک­تر شده ام. میان در کمد و چوب لباسی خودم را پنهان می­کنم. سایه های سنگین چشم هاشان روی سرم افتاده است. باد در خانه را می­کوبد. گیر افتاده ام. می­خواهم باد باشم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;خوابم نمی برد. لیلا می­گوید تا صبح راه زیاد است. مادرم می­گوید تب داری. خواهرم می­گوید لیلا به تو هم  همین را گفت؟ می­گویم به من هم همین را گفت. خوابم نمی­برد. لیلا می­گوید تا صبح راه زیاد است. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پ ن: به نظرم می رسد این داستان نیاز به بازنویسی مجدد دارد. اما فکر می کنم نظرات شما به عنوان خواننده در بازنویسی های بعدی بتواند کمکم کند. خوشحال می شوم نظراتتان را بدانم.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 09 Nov 2009 18:44:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=tmo&amp;postid=216</comments>
<dc:creator>tmo</dc:creator>
<guid>http://tmo.blogfa.com/post-216.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نوشتن</title>
<link>http://tmo.blogfa.com/post-215.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نوشتن کشف ارتباط بین ظرف محدود ذهن و وسعت نامحدود کاغذ است&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 30 Oct 2009 08:45:12 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=tmo&amp;postid=215</comments>
<dc:creator>tmo</dc:creator>
<guid>http://tmo.blogfa.com/post-215.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>زنی که عاشق می شود </title>
<link>http://tmo.blogfa.com/post-214.aspx</link>
<description> 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt; &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;زنی که عاشق می شود&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;عشق مثل بافتن یک تار است، شاید مثل تارهای عنکبوت: لرزان، سست و ظریف. و زن این بافتن را خوب بلد است. جد در جد زنان بافته اند، بچه به دنیا آورده اند، خانه ساخته اند، خانه ها را قابل سکونت کرده اند، چراغ خانه را روشن نگه داشته اند و مثل دودکش های خانه های توی نقاشی به رهگذران خسته و گرسنه و همیشه در سفر وعده آرامشی گرم را داده اند. زنان جد در جد اغواگری کرده اند: لبخند زده اند آنجا که خواسته اند مردی را در آغوش بگیرند. در آغوش گرفته اند آنجا که می خواسته اند مردی را برای همیشه به دام عشق بکشند. زنان همیشه در ناخودآگاه یک قدم از خود جلوتر بوده اند، یک قدم از قدم های خود جلوتر بوده اند و راهی را رفته اند که زنان پیشین، زنان همه طول تاریخ رفته اند. زنان نَه برای آزادی، که برای قابل سکونت کردن آزادی، عقاب های بلندپرواز را پروانه های شاد و خرامان باغ کردن، قدم برداشته اند. قصه &quot;تور کردن&quot; از همین جا می آید. زنی که مردی را تور می کند، او را برای خود می خواهد. می خواهد چراغ خانه اش را روشن کند و دودکش نقاشی هایش را به کار اندازد. زن تور می بافد و تور می بافد تا مرد را از بیگانگی و گریز به ناگزیری رابطه بازگرداند. زنان در طول تاریخ تور بافته اند، تور برای صید پروانه های رنگین برای باغچه های خانه هاشان و مردان در طول تاریخ تورها را پاره کرده اند، پیله ها را پاره کرده اند تا به خیالشان عقاب باشند. این نقش تاریخی زن و مرد است. زن عشق می بافد، مرد در تمنای به دام افتادن و به دام نیفتادن، با خود، با زن، با جهان اطرافش مبارزه می کند. زن خانه دار سترگی می شود و مرد مبارز و قهرمان. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;و اما عشق. زمانی که زنی و مردی یکدیگر را می خواهند، نفس این خواستن نه از جنس بافتن است نه از جنس ستیز برای آزادی. بعدها عشق یا این می شود یا آن در تعریف زنان و مردان از آن. اما عشق ابتدا که می آید نه این است و نه آن، هرچند بی ریشه هم نیست.  هر عشقی ریشه در طول تاریخ دارد، تاریخ گونه انسان، تاریخ زن و مرد. اما عشق به محض اینکه می آید تعریف خود را نیز به ذهن می آورد. عشق چیست؟ شاید عشق یک مسأله شخصی باشد که دیگری را در آن شریک می کنی تا آن مسأله را عریان دریابی. شاید عشق یک گره درونی است، گره ات را پیش چشمت بر زمین می اندازد مثل عصای موسی که ماری بر زمین شد. عشق این ناممکن را ممکن می سازد. اما مسأله عشق نیست. مسأله زنانگی و مردانگی است. مسأله باری است که در طول تاریخ بر دوش این دو واژه گذاشته ایم: زنانگی و مردانگی. وقتی زنی عاشق می شود، این بار بر دوش او گذاشته می شود. وقتی مردی عاشق می شود، از باری که بر دوش او گذاشته اند خبردار می شود. عشق برای مرد مواجهه اش است با از دست دادن آزادی، عشق برای زن پذیرش ناتوانی اش است در چنگ انداختن به آزادی. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;زیاد دور نشوم. باید همین حوالی قدم بردارم. پیرامون عشق، وقتی زنی و مردی عاشق می شوند. زنی که عاشق می شود سه راه در پیش دارد. از زن شروع می کنم که خود زنم و زن بودن را بهتر می فهمم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;راه اول بسیار آشناست. ابتدا ابریشم نرمی می بافد، بعد خانه ای و بعد بچه هایی و بعد آبادی ای و بعد و بعد و بعد. و عشق را قابل سکونت می کند. از یک خرابه وحشی، آبادی ای سر بر می آورد. زن به مرد می گوید من عاشق توام، پس خانه ای می سازیم. کم کم بچه ها از راه می رسند. زندگی را به شب و روز تقسیم می کنیم. روزها با احتیاط از کنار آزادی می گذریم و شبها همه درها و پنجره ها و پستوها را می بندیم تا خواب آزادی را هم نبینیم. زن می بافد و می بافد در همان زمان که مرد گمان می کند عشق می ورزند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;زن راه دیگری هم دارد: ایستادن و زل زدن در چشم مرد تا زمانی که او قدم بردارد. زن می داند که کار او بافتن است و می داند باید مردی باشد که جامه ای را که بافته، بر تن کند و زن از همین می ترسد. زن از این می ترسد که هر چه را بافته، مرد با دادن زاویه کوچکی به گام هایش به باد دهد. می ترسد مرد زاویه کوچکی به گام هایش بدهد و از در بیرون برود. این بیرون کلمه خطرناکی است برای زن. زن با بیرون آشنا نیست. بیرون پر از گرگ است. زن مرد را به درون خانه می کشد تا از او در برابر بیرون محافظت کند، تا از خودش در برابر بیرون محافظت کند. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;زن راه دیگری هم دارد: عاشق نمی شود. کنار می ایستد و نگاه می کند. زن می ترسد از بافتن، مبادا در بافته های خودش غرق شود. مبادا مرد به سفر برود، به جنگ برود، به دیدن زنهای دیگر برود و او را با آنچه بافته و آنچه در سر داشت ببافد تنها گذارد. زن از تنهایی می ترسد. تنهایی مترادف آزادی است. زن از آزادی می ترسد. زن پاپس می کشد و عاشق نمی شود. عقب می نشیند و تنها نگاه می کند و منتظر می ماند تا شاهزاده ای سوار بر اسب سفید از راه برسد، دستان او را چون ملکه ای در دست بگیرد و او را به بازی دعوت کند، نه، بازی نه، او را به حقیقت  تمام ناشدنی و انکارناپذیر دعوت کند. برای او خانه و بچه بسازد. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;زن عاشق نمی شود. همه تاریخ به زن کمک می کند که عاشق نشود. همه تاریخ برای زن تصمیم می گیرد که عاشق نشود، تا رنج نکشد، تا تنها گذاشته نشود، تا آنچه را که می تواند بسازد، ساخته و نساخته بر سرش آوار نشود. زن عاشق نمی شود و عقب می نشیند تا عاشق او شوند. و زن تبدیل به معشوقه می شود. ماهیتش عوض می شود. حالا او دیگر نمی بافد. او فقط نگاه می کند و موهایش را تاب می دهد و لبانش را سرخ نگه می دارد و خود را به خواب ابدی می زند تا شاهزاده ای با بوسه عشق او را از خواب بیدار کند. و این چنین زن معشوقه می شود تا رنج نکشد، تنها نماند. تا با ابهام آشنا نشود. تا در ابهام قدم نگذارد. تا آزادی اش را برای همیشه از دست بدهد. زن می گوید من عاشق نیستم، تو عاشق منی. زن می گوید من عاشق نیستم، من منبع لایزال عشق هستم، تو از من عشق می خواهی. و این چنین زن با رنج هایش، آزادی اش، تردیدهایش، ناکامی اش، ناتوانی اش، با نیازهایش بیگانه می شود.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;راه دیگری هم هست، راهی برخلاف همه راه ها. زن عاشق مرد گریزپایی می شود. هنگامی که زنی عاشق مرد گریزپایی می شود، دیگر ابزار اجدادی بافتن به کارش نمی آید. زنی که عاشق مرد گریزپایی می شود سه بار خطر می کند: اول عاشق می شود. دوم عاشق مرد گریزپایی می شود. و سوم این زن با آزادی اش مواجه می شود. او دیگر نمی تواند مثل عنکبوتی با ناخن های قرمز میان آسمان و زمین آشیانه بسازد، یا در خیالش دودکش هایی بکشد که تا ابد می سوزند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;زن زمان دار می شود. به فهم زمان نائل می شود. در آستانه فهم زمان قرار می گیرد. با مرگ آشنا می شود و برای اولین بار متنی خلق می شود که در آن زن مترادف با میرایی است. زنی که می گویند مترادف با زندگی است، برای اولین بار با مرگ آشنا می شود، با مرگ خودش، زنانگی اش. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;زنی که عاشق مرد گریزپایی می شود، در مقابل سنت و احساسات عمیق زنانه اش قرار می گیرد. مردی که می گریزد او را تنها می گذارد. مردی که به جای معشوقه اش، آزادی اش را می ستاید، زن را با آزادی خودش مواجه می کند. زن می گوید جایی که من برای خودم تصمیم می گیرم، تو نمی توانی برای من تصمیم بگیری.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;زن وقتی دیگر نمی بافد با هجوم لایتناهی زمان و محدودیت زمان روبرو می شود. دست هایش آزاد می شود. فکرش آزاد می شود. دندان هایش آزاد می شود. زنی که دیگر نمی بافد پاهای خود را، گریز خود را، گریزپایی خود را کشف می کند. زنی که دیگر نمی بافد به سفر می رود. قدم در بیرون می گذارد. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 29 Oct 2009 13:51:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=tmo&amp;postid=214</comments>
<dc:creator>tmo</dc:creator>
<guid>http://tmo.blogfa.com/post-214.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بارتلبی، کسی که ترجیح می دهد</title>
<link>http://tmo.blogfa.com/post-213.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;بارتلبی، کسی که ترجیح می دهد&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;تحلیلی بر داستان &quot;بارتلبی مُحَرِّر&quot; نوشته ی هِرمان مِلویل&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;                                                                                 مینا اورنگ&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;/STRONG&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;/STRONG&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;/STRONG&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بارتلبی،  کسی که &quot;ترجیح می­دهد&quot;. کسی که با میل خود در ارتباط است.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چیزی که بیشتر از هر چیز دیگر درباره شخصیت بارتلبی ما را شگفت زده می­کند همین ترجیح دادن او است. این ترجیح دادن خبر از میلی درونی می­دهد، میلی که به نظر می­رسد در دنیای پیرامون بارتلبی از دست رفته است. آدم های داستان امیال و خواسته های خود را از یاد برده اند و یا اینکه نمی­دانند با خواسته های خود چه کنند!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&quot;خلاصه، واقعیت ماجرا از این قرار بود که گازانبر نمی­دانست چه می­خواهد. یا اگر چیزی می­خواست این بود که اصولاً از شرّ میز محرری آسوده شود&quot;.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;با هر جملۀ کوتاهی که بارتلبی می­گوید؛ &quot;ترجیح می دهم نروم&quot;، &quot;ترجیح می دهم انجام ندهم&quot; قلب خواننده فرو می­ریزد و سرشار از هیجان و شادی می­شود، هیجانی که زود فروکش می­کند و اندوهی تمام جایش می­نشیند. این فراز و فرود در پی هر جملۀ کوتاه و تکراری که از دهان بارتلبی بیرون می­آید ازچیست؟ نشان از چه دارد؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بیایید یکبار دیگر داستان را با هم مرور کنیم؛&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;در یک فضای خفه که دیوارهای بلند آن را مسدود کرده است و چشم اندازی وجود ندارد، در &quot;وال استریت {که} چون شهر قدیمی پترا متروک است و خلاء شب در پایان هر روز همه جا را می­آکند&quot;، در ساختمان های اداری یک دستی که چشم اندازش را &quot; می­شد به جای هر چیز دیگر بی روح خواند و عاری از چیزی که نقاشان منظره به آن جان می­گویند&quot; و پنجره­هایی که به دیوارهای مرتفع و سیاه آجری باز می­شود، در میان مردمانی که &quot;ساده ترین راه زندگی {برایشان} بهترین زندگی است&quot; و دوراندیشی، آینده نگری و درآمد مادام العمر عمده هدف آنها در زندگی است؛ آدم هایی چون بوقلمون و گازانبر که خالی از هویت انسانی (نام های مسخ شدۀ آنان نیز کنایه از همین نداشتن هویت انسانی است) همراه با عقربه های ساعت خلقیات و روحیاتشان عوض می­شود، در میان کارچاق کن ها ومحررها و وکلا و موکلانشان که همواره در حال زد و بند و سندسازی و پرونده سازی هستند، آدمی پیدایش می­شود که وقتی از او می­خواهند وارد بازی شود، به شتاب به دفتر حقوقی کسی برود و چند سند بیاورد، &quot;بی آنکه به حرف های بیهوده گوش فرا دهد ... بی درنگ و با آرامش امتناع می­کند و همچنان بیکار سر جایش می­ایستد&quot;.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این رخوت، این بی کاری و انکار تمام نشدنی، بارتلبی را موجودی اسرار آمیز می­سازد. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چیزی که بیش از همه توجه را جلب می­کند یکنواختی و بی مایگی دنیای پیرامون بارتلبی است. بارتلبی با وارد نشدن به این دنیای بیگانه، در این دنیا یگانه می­شود و بی آنکه بداند تأثیر گذار، آنقدر که اگر اطرافیان به خود نجنبند و او را هر چه زودتر از اجتماع طرد نکنند و از بازی بیرون نیندازند، اسیر افسون ارادۀ راسخ او می­شوند و به زودی آنها هم دیگر می­خواهند ترجیح بدهند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&quot;با خود فکر کردم که به یقین باید از دست این مرد دیوانه که تا حدودی زبان من و کارمندان مرا – اگر نه ذهن مرا- تسخیر کرده، رهایی یابم.&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;در این فضای بیگانه بارتلبی با انکار یکی یکی اقتضائات زندگی روزانه، تعاملات، خواهش ها و انتظارات در نهایت به دیوار می­رسد. چیزی که بیشتر از هر چیز دیگر هنگام خواندن داستان ذهن را مشغول می­کند این است که بارتلبی در آن ساعت های متمادی که رو به دیوار سیاه آجری دارد به چه چیز فکر می­کند؟ به خراب کردن دیوار؟ به پیدا کردن روزنی بر دیوار؟ به سیاهی پایان ناپذیر دیوار؟ آیا او همچنان در صدد انکار دیوار است؟ آیا او در ذهن خود مدام می­گوید: &quot;ترجیح می­دهم دیوار آنجا نباشد&quot;؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نسبت بارتلبی و انکارهایش، دیوار و ساعت­های متمادی زل زدن به آن چیست؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از نظر فروید انکار نوعی مکانیزم دفاعی است. منظور فروید از مکانیزم دفاعی نیرویی است که فرد برای گریز از آگاهی به افکار و احساسات دردناک و اضطراب برانگیز به طور ناخودآگاه به حرکت درمی­آورد. به عبارت دیگر هنگامی که سیستم روانی قادر به تحمل تنش و تکانه­های ممنوع نباشد با اجبار روبرو می­شود، اجبار برای راندن هر آنچه که به این تنش دامن می­زند، حتی اگر یک واقعیت غیرقابل انکار باشد. در این حالت این واقعیت است که باید قربانی شود. &quot;من&quot; در رویارویی با وقایع تنیدگی زای بیرونی و یا حالات مختل کنندۀ روانشناختی درونی از آنها دوری می­کند یا آنها را انکار می­کند و یا از آنها می­گریزد و بدین ترتیب از طریق تعدیل، تحریف یا حذف افکار و احساسات و ادراکات دردناک از خود محافظت می­کند.  در خصوص مکانیزم دفاعی انکار نیز فرد واقعیت پیرامون خود را نفی می­کند و یا واژگونه ادراک می­کند تا از گسست و تعارضی که در درون دارد، راه گریزی پیدا کند. گسست میان میل من و میل دیگری. فرد واقعیت پیرامون را حذف می­کند و در عوض در رویا یا تخیلات، واقعیت مخصوص خود را ترسیم می­کند و در آن آشیانه می­کند. واقعیتی که چون دیگری در آن سهیم نیست، میل دیگری در آن نقشی ندارد به رسمیت شناخته نمی­شود و برچسب دیوانگی می­خورد؛ همچون اسکیزوفرن­ها که معمولاً از این مکانیزم دفاعی بسیار استفاده می­کنند. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;انکار همانقدر که مکانیزم دفاعی مورد استفادۀ دیوانه ها و بیماران روانی است، به همان اندازه نیز مکانیزم دفاعی افراد خلاق و نوابغ است. نوابغ نیز مانند دیوانه ها دنیای پیرامون خود را نفی می­کنند و به دنبال ترجیحات خود می­روند. آنها تنها با صرف ترجیح دادن و بر زبان آوردن این عبارت جادویی دنیای پیرامون خود را به چالش می­کشند و به واکنش وادار می­کنند، دنیای پیرامون خود را به بازی می­گیرند و در نهایت بر آن تأثیر می­گذارند. یکی از ویژگی­های برجستۀ نوابغ و افراد خلاق خیالپردازی است. از نظر فروید (1983) خلاقیت از میل به ارضای یک آرزو ناشی می­شود. آرزویی که به سبب وجود واقعیتی مأیوس کننده ناکام مانده است. به طور کلّی کارکرد هنر آزادسازی هنرمند از تنش است زیرا هنرمند را قادر می­سازد بی آنکه خود را سرزنش کند از خیالپردازی­ها و رویابافی­های روزانه لذت ببرد. به عبارت دیگر نیروی انگیزشی خیالپردازی، آرزوهای ارضاء نشده است و هر خیال از یک طرف ارضاء کننده آرزو و از طرف دیگر اصلاحگر واقعیتی مأیوس کننده است. بر این اساس می­توان گفت خیالپردازی به واسطۀ سازوکار مکانیزم دفاعی انکار خود را محقق می­سازد. یعنی افراد از طریق خیالپردازی و رویابافی­های روزانه، وجوه مضطرب کنندۀ واقعیت را انکار می­کنند و به این ترتیب ضعف را به قدرت، ترس را به شجاعت و شکست را به موفقیت تبدیل می­کنند. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; بارتلبی نیز با نفی دنیای پیرامون خود، آن را انکار می­کند. اما او دیوانه است یا نابغه؟ در آن ساعت های طولانی ایستادن بیکارانه پشت پنجره و زل زدن به دیوار، بارتلبی که دنیای پیرامون خود را نفی کرده است، درصدد نقش زدن طرحی دیگر از واقعیت است؟ او در آن ساعت ها که پیش آدم های اطرافش نیست، در کجا است؟ &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;با پیش رفتن در داستان و رسیدن به صفحات پایانی در می یابیم بارتلبی در مرز بین انکار واقعیت دنیای پیرامون و خلق دنیایی خاص و متفاوت جا می­ماند و نمی­تواند از مرز بگذرد. او تا مرز خود را می­کشاند، هویت همگانی خود را از دست می­گذارد اما ناتوان از طرح هویتی دیگر و ناتوان از برداشتن قدمی دیگر در جا می­زند و پای مرز جان می­سپارد. پای دیوار وقتی که &quot;زانوهایش را بالا آورده؛ سرش را به سنگ های سرد چسبانده و به پهلو دراز کشیده، هیچ تکانی نمی­خورد.&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بارتلبی در مرز بین جنون و نبوغ زمین گیر می­شود. چه چیز مانع بارتلبی می­شود؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چرا بارتلبی در مرز جنون و نبوغ می­ماند و به آن سوی دیوار راهی نمی یابد؟  شاید جواب در همان دیوار و در همان زندان باشد. زندانی که روایت بارتلبی از آنجا آغاز می­شود؛ اداره بایگانی راکد واشنگتن و زندانی که در آن روایت ناتمام بارتلبی تمام می­شود؛ زندان تومبز.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چیزی که باعث می­شود جامعه ای دیوانه پرور شود و جامعه ای دیگر نابغه پرور اینجا در همین دیوارهای زندان نهفته است. دیوار به خودی خود بد نیست. اتفاقاً چالش آفرین است و نوعی نماد که محدودۀ انسان را به او نشان می دهد و او را بر می­انگیزد تا فراتر از محدوده اش حرکت کند. اما هنگامی که دیوار زندان می­شود و مناسبات زندان در درون انسان ها حاکم می­شود، آن گاه است که بارتلبی ها در پای دیوار جان می­سپارند، درست بر لب مرز! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;جامعه ای که دشمن خلاقیت و تازگی است، جامعه ای که مردمانش با ترجیحات خود بیگانه شده اند، جامعه ای که نفی و انکار، انتقاد و تعارض را بر نمی­تابد، جامعه ای که تفاوت در آن حکم طرد را دارد، این جامعه دیوانه پرور است و انسان های در خود خزیده و بیگانه از خود و یکدیگر تولید می­کند. جامعه ای که بارتلبی­هایش پای دیوار جان می­سپارند و گازانبرها و بوقلمون­هایش روز به روز تکثیر می­شوند و ارتقاء می­یابند. شاید تنها امید در این میان بیسکویت زنجفیلی باشد. کسی که هم هست و هم نیست و هنوز طرح نامتعین وجود خود را حفظ کرده است. اما او هم در معرض خطر است. شاید به او هم با وجود آرزوی پدرش که می­خواهد پیش از مردن او را به جای گاری روی صندلی وکالت ببیند، با آن همه وظایف گفته و ناگفته و دستمزد هفته ای یک دلار که لابد امید زیاد شدنش هم می­رود نباید امید بست.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 29 Oct 2009 11:14:53 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=tmo&amp;postid=213</comments>
<dc:creator>tmo</dc:creator>
<guid>http://tmo.blogfa.com/post-213.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://tmo.blogfa.com/post-212.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=5&gt;وبلاگ در دست تعمیر است&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 10 Sep 2009 21:47:45 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=tmo&amp;postid=212</comments>
<dc:creator>tmo</dc:creator>
<guid>http://tmo.blogfa.com/post-212.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>کمای وبلاگی</title>
<link>http://tmo.blogfa.com/post-210.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;فکر می کنم دیگر نتوانم در این وبلاگ بنویسم. همه چیز بوی مرگ گرفته. انگشتانم. فکرهایم. چشمانم. با اینکه مرگ را دوست دارم و یگانه هدف زندگی را باور مرگ می دانم، اما نمی دانم این در مورد مرگ وبلاگ ها هم صادق است یا نه. نمی دانم. شاید زمان لازم است. فعلا این وبلاگ به کما می رود. شاید یک وبلاگ دیگر زدم. شاید در همین ادامه دادم. شاید این کما یک روز طول بکشد شاید تا زمانی که اینترنت منسوخ شود، مثل کبوتر نامه رسان که کمابیش منسوخ شده است. شاید هم خیلی منطقی تر پس از مدتی مدیریت بلاگفا آن را مسدود کند. فعلا چیزی نمی دانم. چه کسی درباره مرگ چیزی می داند؟ به هر حال برمی گردم. یا خودم. یا خبرم. &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 05 Sep 2009 16:50:54 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=tmo&amp;postid=210</comments>
<dc:creator>tmo</dc:creator>
<guid>http://tmo.blogfa.com/post-210.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مرگ انسانیت</title>
<link>http://tmo.blogfa.com/post-209.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کامنتی از دوستی که در وبلاگ بابک داد (کسی که تجاوز به مهدی در کهریزک را فاش کرد) برای او و همه پیشروان سبز این سرزمین طلب خیر کرد؛&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;صحبت از پژمردن یک برگ نیست&lt;BR&gt;فرض کن مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست!&lt;BR&gt;در کویری سوت و کور&lt;BR&gt;در میان مردمی با این مصیبتها صبور&lt;BR&gt;صحبت از مرگ محبت مرگ عشق&lt;BR&gt;گفتگو از مرگ انسانیت است!!!&lt;BR&gt;گفتگو از مرگ انسانیت است!!!&lt;BR&gt;گفتگو از مرگ انسانیت است!!!&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 17 Aug 2009 01:04:28 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=tmo&amp;postid=209</comments>
<dc:creator>tmo</dc:creator>
<guid>http://tmo.blogfa.com/post-209.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>به خواننده</title>
<link>http://tmo.blogfa.com/post-207.aspx</link>
<description>  
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چند روز پیش مراسم &quot;استعاره گیران&quot; داشتیم، من و دوستانم. با یکیشان اس ام اسی (البته اضطراری بود والا ما هم می دانیم که مسیج تحریم است) و با یکی دیگر تلفنی. کسانی که من را می شناسند، احتمالاً کمی تا قسمتی با این مراسم آشنا هستند. الغرض... به دوستانم گفتم احساس می کنم شبیه یک ماشینی شدم که دارد با موتور خاموش حرکت می کند. این استعاره اول بود. بعد گفتم شبیه یه توپی شدم که محکم شوتش کردند هوا و حالا آرزو دارد بیافتد زمین، روی یک سرازیری و قل بخورد برود و برود. بعد تیر از کمان رها شده ای به ذهنم رسید که با سرعت هر چه تمام تر پیش می رود، اما می داند که دیر یا زود سرعتش کم و کم تر می شود. نمی خواهد قبول کند. اصرار دارد سریع تر حرکت کند اما می داند دیر یا زود سرعتش را از دست خواهد داد. شاید هم از حرص سرعت است که نگران است، هر سرعتی کم و کمتر و کمتر است. بعد شماره انداز کنتور شدم. با سرعت تند و تند حرکت می کند و کاملاً قاطی می شود و دست آخر منفجر می شود. یکی مانده به آخر هم گردبادی شدم که می دانستم اگر بوزم، همه چیز را خراب خواهم کرد. برای همین از ترس خرابی می خواستم به صحرا یا بیابانی بروم تا کمتر به اطرافم آسیب بزنم. آخر هم یکی شدم که نقشه مسطح کره زمین را پاره پاره و تکه تکه می کند و توی مشتش مچاله می کند، اما کمش است و می خواهد بیشتر از این تکه پاره های زمین را شکنجه بدهد، اما میداند اگر بسوزاندش یا پرتابش کند باز هم کم است و نتوانسته همه انرژی متراکم شده اش را تخلیه کند. این هم از روزگار ما. حالا می فهمم چرا دارم با موتور خاموش این روزها حرکت می کنم. اما چه می خواهم بگویم. راستش هیچ. این روزها تمرین نویسندگی کلاً تعطیل است. هیچ چیز به ذهنم نمی رسد. راستش ارتباطم با خودم را تا حد نسبتاً زیادی از دست دادم. دارم سعی می کنم برگردم و می دانم این برگشتن دیگر رفتی ندارد. تمام برگشتن است. برگشتن به خود. دوستی می گفت در ایران تازه در سن چهل سالگی می فهمی می خواهی چه کار کنی و که هستی و کجای کاری. حرف تأمل برانگیزی است. به هر حال اینجا ایران است. بگذریم. بهتر است همچنان با موتور خاموش بنویسم. راستش جالب است. با موتور خاموش نوشتن تجربه جالبی است. نوشتنی اتوماتیک و بدون هیچ معنایی یا خواسته ای در پس آن. هرچند نمی توانم منکر خواسته ای که در متن این نوشتار است، بشوم. خواسته ای در این نوشتار پنهان است. خواسته خوانده شدن. این نوشتار نویسه می شود، خوانده شود. رو به سوی خواننده آن است. با این حال این خواسته پنهان است. گفته هم شود پنهان است. خواننده هم پنهان است. خواننده هم خود نمی داند چه کسی است. اصل همین خواننده ای است که پنهان است و خودش هم نمی داند که خواننده این متن است و پنهان است. چیزی است که آشکار نمی شود، به فهم نمی آید مگر آنکه خود نویسنده این نوشتار باشیم. این نوع نوشتاری است که با موتور خاموش به زبان می آید. گنگ و مبتذل است. اما بیش از همیشه ظرفیت گفتن دارد، این موتوری که خاموش است. موتور ملت ایران هم این روزها خاموش است. من خوب این را می فهمم. به حرف من اعتماد کنید. آخر موتور من هم این روزها خاموش است. این روزها ملت ایران با موتور خاموش دارد حرکت می کند. و بیشتر از همیشه حرف هایی برای گفتن دارد. نویسنده این نوشتار باشیم. خواننده همیشه پنهان می ماند.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 14 Aug 2009 01:23:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=tmo&amp;postid=207</comments>
<dc:creator>tmo</dc:creator>
<guid>http://tmo.blogfa.com/post-207.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>به احترام ندا و سهراب و شهیدان سبز </title>
<link>http://tmo.blogfa.com/post-204.aspx</link>
<description> 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تلخ&lt;BR&gt;تلخ می روید&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دانه ی سبزی&lt;BR&gt;که دامنش ازخون&lt;BR&gt;سرخ است&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 05 Aug 2009 03:36:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=tmo&amp;postid=204</comments>
<dc:creator>tmo</dc:creator>
<guid>http://tmo.blogfa.com/post-204.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>کمی هوای تازه</title>
<link>http://tmo.blogfa.com/post-202.aspx</link>
<description>  
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هنر همواره به تاخیر انداختن تحقق آرزوهاست (بابک احمدی)&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 04 Aug 2009 16:13:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=tmo&amp;postid=202</comments>
<dc:creator>tmo</dc:creator>
<guid>http://tmo.blogfa.com/post-202.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
